| هنگامي که از نواليس پرسيده مي شود به کجا مي روي، مي گويد به خانه پدري ام. در واقع هر کس اميدوار است که جامعه روزي به خلوص بدوي اش يا آزادي اصيلش بازگردد. بازگشت به خلوص بدوي بدون ترديد از مايه هاي اساسي رمانتيسم سياسي براي حمله به جامعه مدرن است. مطابق نظر رمانتيک ها عميق ترين حکمت بشري در قرون وسطي شکل گرفته و شکوفا شده است، آنگاه که آييني به نام آيين سلحشوري غالب بود و بر همين اساس است که رمانتيک ها عصر طلايي بشر را در گذشته مي بينند و اعتقاد دارند که نهادهاي امروزي در مسير پيشرفت جامعه نيستند.
کارل اشميت (1985 - 1888) حقوقدان و فيلسوف آلماني در رساله موسوم به الهيات سياسي خود، در نقد قوانين مدون دولت مدرن با همين دستمايه از آن انتقاد مي کند و با وضوح مي نويسد؛ «همه مفهوم هاي پرمغز آموزه مدرن دولت، مفهوم هاي اين جهاني شده الهياتي هستند، نه فقط به اعتبار تکامل تاريخي خود؛ يعني از اين رو که از الهيات به آموزه دولت انتقال داده شده اند و با اين انتقال به عنوان نمونه قادر متعال به قانونگذار همه توان تبديل شده، بلکه همچنين به اعتبار ساختار نظام مند خود که آگاهي بر آن شرط بررسي جامعه شناسانه اين مفهوم ها است.» اشميت با تاکيد بر اين مساله مهم که در گذشته رستگاري و فرمانروايي دين و دولت، قدرت روحاني و قدرت دنيايي يکي بوده اند اين نتيجه مهم را مي گيرد که جدايي و تفکيکي که در عصر حاضر بين اين جفت ها صورت گرفته اساساً نامشروع و تحريف آميز است.
در نگاه رمانتيک ها، دولت نبايد به فرمان فرمايي قانون يا به ترس يا قاعده متوسل شود، بلکه فرمانبرداري مي بايستي از وحدت توام با راز و رمز مردمان و بر اساس ايمان مشترک نسبت به معشوق يا وفاداري نسبت به يک فرد صورت پذيرد. مساله اعتقاد و يک حس مشترک است که مي تواند شيرازه يک مجموعه باشد و البته حس مشترکي که توام با راز و رمز هم است که اصلاً نتوان هم آن را به صورت في المثل يک قرارداد صريح و روشن درآورد.
در همين رابطه است که انديشمندان رمانتيک، نظريه هاي ماشيني يا عقلاني دولت را مردود در نظر مي گيرند. يعني هنگامي که به تعبير آدام مولر دولت «کل امور انساني» باشد بنابراين چيزي خارج از آن وجود ندارد تا عهده دار انجام وظيفه يا پاسخگويي باشد. آدام مولر در عناصر هنر سياست (1808) مي نويسد؛ «... دولت صرفاً يک کارخانه يا مزرعه يا يک شرکت بيمه يا يک شرکت صنعتي نيست. دولت سازماني مصنوع نيست، دولت از جعليات انسان ها براي فايده يا لذت شهروندان نيز نيست، بيرون از دولت هيچ چيزي براي شهروند وجود ندارند.»
اما اگرچه اشميت ميان سياست و دولت تمايزي قائل مي شود و در تعريف سياست مي نويسد «چيزي که مربوط به دولت باشد» اما در عين حال در کتاب «مفهوم امر سياسي» اعتقاد دارد که «مفهوم دولت، مفهوم سياست را از پيش متصور مي کند.» بدين سان به نظر مي رسد اشميت به ايده رمانتيک ها در مورد دولت پايبند است و در تعريف دولت آن را عالي ترين و گسترده ترين واحد در نظر مي گيرد، واحدي که آخرين تصميمات را مي گيرد. حتي در تعريف حکمران در کتاب الهيات سياسي خود مي نويسد؛ «کسي که در وضعيت استثنايي تصميم مي گيرد.» (بنابراين مي توان علت مخالفتش با تجزيه و زوال دولت را در جمهوري وايمار درک کرد.)
اشميت حتي در تعريف قانون اعتقاد دارد قانون فقط پس از تصميمي که دولت مي گيرد، واجد اعتبار است.
اشميت ماهيت سياسي دولت را نفي نمي کند اما بر تمايز ميان سياست و دولت تاکيد مي کند. او در تعريف سياست آن را شامل گوناگون ترين حوزه هاي زندگي بشري مي داند که منطق غالب بر آن تمايز ميان دوست و دشمن است و هر کنشي که مبتني بر اين تمايز باشد را کنشي سياسي قلمداد مي کند اما دولت را به عنوان گسترده ترين واحد متمايز از اين مساله ارزيابي مي کند. براي درک تمايز ميان سياست و دولت او در کتاب مفهوم امر سياسي مي نويسد که «در وهله نخست و مهم تر دولت به صورت گروه بندي دوست ـ دشمن، انجمن يا جامعه نيست، بلکه يک واحد است.»
به اين ترتيب به نظر مي رسد در آموزه رمانتيک ها قرارداد اجتماعي به منظور حفظ شيرازه و ساختار اجتماعي اساساً مساله اي تعريف نشده و بي معني است زيرا دولت مي بايستي به تعبير نواليس به عنوان «فردي زيبا» و از طريق احساسات و ايمان و عشقي که به وجود مي آورد خود را در دل شهروندانش جاي دهد و نه از طريق قرارداد تنظيم شده يا وفاي به عهد ساختگي و اجباري.
اينکه رمانتيک ها به پيروان قرارداد اجتماعي و متفکران روشنگري حمله مي برند، بيشتر به اين علت است که آنان (متفکران روشنگري) انسان ها را بنا بر طبيعت شان معقول و منطقي در نظر مي گيرند. در صورتي که رمانتيک ها اين نگاه به انسان را انتزاعي مي دانند و از قضا انسان را موجودي مي دانند راز آلود و داراي ظرفيت هاي مختلف و واکنش هاي غيرقابل پيش بيني که چه بسا، بسياري از واکنش هايش خيلي هم تابع منطق معيني نيست و بدين سان هرگونه قراردادي با انسان (با اين تعريف از انسان) را بي اعتبار تلقي مي کنند.
اما آنچه در اين رابطه اهميت پيدا مي کند رابطه اي است که فرد را در برابر گروه مکلف و مسوول کند. در اين وضعيت آن خلوص بدوي و جمعي انسان اوليه اين بار در قالب تعامل با جمع و دلبستگي به آن تجديد مي شود. اين جمع که احساسات آدمي را ارضا مي کند دولت است و اعتقاد فرد به دولت نه قراردادي و مکانيکي بلکه برعکس آميزه اي از شور و اشتياق فرد براي بروز احساساتش است.
ممکن است اين آميختگي فرد در جمع يا گروه با آموزه هاي رمانتيک ها که با تاکيد بر احساس، شخصيت و اراده فرد است در تضاد قرار گيرد، اما به رغم اين مساله و در تقابل با هرگونه قرار اجتماعي (که به انسان به صورت فردي عقلاني نگاه مي شود) رمانتيک ها اين بار با تفسير زيبايي شناسانه از هستي سعي در ارائه روايتي از انسان دارند که براساس آن انسان به عنوان پديده اي غريب و بي پايان در واقع بازتابي است از کلي بيکران که درک آن صرفاً از چشم اندازي زيبايي شناسانه و شهودي قابل توجيه است. بنابراين عقل در تبيين کرانه هاي انساني ناتوان است افزون بر آنکه انسان اساساً کرانمند نيز نيست و هستي اش بيکران است.
اگرچه نگاه اين گونه به دولت - يعني نگاهي ارگانيستي - ريشه در متفکران يوناني دارد اما در شيوه تفکر رمانتيک ها به عنصري غالب تبديل مي شود و روسو به صورتي متفاوت و راديکال تر با طرح مقوله «اراده همگاني» و «خير مشترک» آن را به اوج خود مي رساند و طنين آن در فيشته به عنوان چهره شاخص رمانتيک ها شنيده مي شود. فيشته در کتاب نظريه شناخت خود منتشر شده در سال 1793 به رغم آنکه بر فرد تکيه مي کند و سرنوشت را ذيل نفوذ و اراده فرد مي داند (همان افرادي که خود سرنوشت شان را مي آفرينند و قاعده بازي زندگي را بر ديگران تحميل مي کنند و خود قانون به وجود مي آورند و البته هيچ قانوني نيز شامل حال شان نمي شود) اما با اين همه فيشته بر اين مساله صحه مي گذارد که اين افراد تنها با تلاش در جهت متحد شدن همه است که مي توانند خود را به تمامي تحقق ببخشند. به عبارت ديگر با ايجاد عشق و دوستي و تلاش براي فهم واقعيت از طريق عشق به آن (آن چيزي که نيچه آن را «عشق به سرنوشت» مي نامد و آن را از صفات بارز مردان بزرگ در نظر مي گيرد) است که خواست فرد به مثابه جمع و بالعکس به منصه ظهور مي رسد.اين مساله را فيشته ادامه مي دهد و متاثر از روسو و با طرح دو اصل «خواست همگاني» و «قرار اجتماعي» و يگانه شدن تمامي اراده ها در يک اراده واحد به صورت «خواست همگاني» در دولت تناور تجسم مي يابد؛ دولتي که از نظر رمانتيک ها به عنوان يک تماميت عمل مي کند.
فيشته در ارتباط با همين موضوع و در تعريف دولت مي نويسد که «دولت آن نهادي است که به آن، چنان قدرتي داده مي شود که با قدرت، رسيدن به هدفي که خواست همگاني است را محقق مي کند، توام با دو وظيفه پايداري نظام حقوقي همراه با پشتيباني از آزادي همگاني.»بدين سان همين جامعه جمعي يا فرد بزرگ است (زيرا ديگر اين دو تفاوت چنداني با هم ندارند) که روح جهاني اش مي تواند به افرادش آنچنان نيرو و انرژي اي بدهد که آنان را به سوي مشارکت براي انجام وظيفه مشترکي به پيش ببرد.
پس همه چيز مطابق آموزه رمانتيک ها در يک حس مشترک يا باور مشترک شکل مي گيرد و منشاء رخداد در تاريخ مي شود. بنابراين رمانتيسم به عنوان آموزه اي سياسي، طيف متنوعي از جريانات سياسي را از بعد تحولات مربوط به روشنگري تحت تاثير خود قرار داده است. اينکه گفته مي شود رمانتيسم سياسي ديگر با زمانه همخواني ندارد يا دوره آن به پايان رسيده است در آن ترديدي جدي وجود دارد. مثلاً ديدگاه هاي کارل اشميت که در سال هاي اخير مورد توجه قرار گرفته و طيف سياسي متنوعي را تحت تاثير قرار داده است در نقد انديشه هاي ليبرالي قابل توجه است. به نظر مي آيد که در انديشمندان معاصر کارل اشميت شديدترين نقادي ها را عليه ليبرال ها انجام داده است. او به يک باره هم ارزش هاي بورژوايي و هم ديدگاه هاي ليبرالي که خود را قرين و همسو با پيشرفت و تکنولوژي نشان مي دهند زيرسوال برده، از نظر او تمام مفاهيم معتبر سياسي از سوي ليبراليسم تنزل پيدا کرده اند و ليبرال ها حتي در چارچوب تعريفي هم که اشميت از سياست دارد، نمي گنجند زيرا ليبرال ها از نبرد ميان دوست و دشمن که منطق سياست است گريزانند و به جاي آنکه شجاعانه به واقعيت تن در دهند به آموزه هاي اخلاقي (که از نظر اشميت در سياست محلي از اعراب ندارد) يا حوزه هاي اقتصادي رجوع مي کنند و منافع و منابع تئوري شان را از آنجا اخذ مي کنند اما حتي در نقد تند و بي امان اشميت از جامعه مدرن، او فراتر رفته و با بسط نقد خود از حوزه صرف سياسي خارج شده و در نهايت به نقادي عقل مي رسد؛ نقادي عقل مدرني که خود اذعان مي کند ادامه آن در نهايت با رمانتيسم سياسي پيوند مي خورد.
اشميت همچنين از کليساي کاتوليک دفاع مي کند و آن را پايگاهي مي داند که در برابر جريانات موسوم به روشنگري موضع مي گيرد و به طور کلي الهيات سياسي را جلوه گاه واکنش کليساي کاتوليک، چه از منظر سياسي و چه از منظر حقوقي، نسبت به استقرار مدرنيسم و ليبراليسم در نظر مي گيرد. اما جالب آنکه قبل از اشميت اين نواليس بود که در رساله معروف به مسيحيت يا اروپا (سال 1800) علاوه بر آنکه از کليساي کاتوليک دفاع مي کند، از دين و کليسا در برابر مدرنيسم حمايت کرده و صراحتاً در اين رابطه نوشت که «مسيحيت بايد احيا شود و بار ديگر خود را موثر سازد. بار ديگر بي اعتنا به مرزهاي ملي، مسيحيت بايد کليساي مشهودي به پا کند که هر فردي را که محتاج نيروي فوق طبيعي است بپذيرد و بکوشد ميان جهان کهن و جهان نو ميانجي شود.»
حتي استنتاج سياسي از انديشه هاي نيچه به يک معنا نقد اشرافي او از هرگونه سياست مدرن است. نيچه در چنين گفت زرتشت مي گويد؛ «دوست مي دارم هرآنچه را که سخت، گذشته و والاتبار است.» به عبارت ديگر بحث سياسي نيچه آن است که پيدايش مساوات طلبي در دنياي فعلي تمام آن فضايل والاي گذشته را نابود کرده و هر آنچه باقي مانده توام با ميانمايگي و متوسط بودن است. مساله اشرافيت نيچه در چندگانگي انواع، خواست خود بودن حفظ فاصله و قاطي نشدن با ديگران است که نمود مي يابد، علاوه بر آن عرصه اجتماع از نظرش جنگ بي پايان است؛ جنگي که به رغم نظر خوش باوران و به منظور اعمال اراده قدرت يا خواست قدرت همواره وجود داشته است.
بحث نيچه آن است که هر جسم، اگر جسمي زنده باشد (منجمله فرد يا پديده سياسي) بايد از يک خواست قدرت مجسم برخوردار باشد، خواست «باليدن، گسترش يافتن، از آن خويش کردن و چيره شدن آن هم فراسوي هرگونه اخلاقي فقط به خاطر آنکه آن پديده زنده است و از آن رو که زندگي چيزي جز خواست و جنگ قدرت نيست.»
و در نهايت نيچه همچون کارل اشميت با نقد ويرانگر خود ليبراليسم را به مثابه يکي از فرآورده هاي دنياي مدرن اينگونه مي نوازد. از نظر او ليبراليسم «بيانگر جنگي است همگاني با تمام چيزهاي کمياب، غريب و ممتاز، با انسان والا، جان والا، وظيفه والا، مسووليت والا و سرشاري قدرت آفريننده.»
اکنون ممکن است اينگونه تصور شود که دوره رمانتيسم سياسي به سر آمده و اين انديشه در آستانه فراموشي است. اين مساله ممکن است در نتيجه رشد تمدن و سيطره تکنولوژي و پوزيتيويسم و غالب شدن آن باشد اما به هر صورت رمانتيسم سياسي به عنوان لجستيکي قوي مي تواند پتانسيل نقد راديکال (مانند نيچه و اشميت و...) را با خود به همراه داشته باشد. |