همه اجزاي اين عالم، دست در دست يکديگر نهادهاند و با حرکتي موزون و زيبا به سوي يک نقطه در حرکتند. ابر و باد و مه و خورشيد و فلک – در فرهنگ بارور ما- شانه به شانة هم نهادهاند تا ما- که اشرف آفريدههاي خداييم- ناني به کف آريم و به غفلت نخوريم. غفلت در اين فرهنگ، زماني بر انسان تيغ ميکشد که خلاف آمدِ آفرينش عمل کنيم. يعني بر رشته موزون ِمودت نتنيم و به جاي مؤانست با هم – که جان ِ جميل جهان است – به عداوت با هم برخيزيم.
اصليترين جانمايههاي فرهنگ سنتي ايران، تأکيد ِمؤکد بر عنصر شريف همدلي است که همة زايشهاي فرخنده فرهنگي از دل آن بر ميخيزد:
چون سليمان را سراپرده زدند
جمله مرغانش به خدمت آمدند
هم زبان و محرم خود يافتند
پيش ِ او يک يک به جان بشتافتند
جمله مرغان ترک کرده چيک چيک
با سليمان گشته افصح مِن اَخيک
همزباني خويشي و پيوندي است
مرد با نامحرمان چون بندي است
اي بسا هندو و ترک همزبان
اي بسا دو ترک چون بيگانگان
پس زبان محرمي خود ديگرست
همدلي از همزباني بهترست [1]
وجود همدلي توصيه مؤکد سنن ايراني است. سنت ايرانيان، همدلي را - نه يک زينت رفتاري - بلکه يک «بايد» و الزام تلقي کرده و ميکنند که هرکه از آن دور و محجور افتد مأجور نيفتد؛ به گفته سعدي:
تو کز محنت ديگران بيغمي
نشايد که نامت نهند آدمي
و يا حسب سخن پدر شعر فارسي – رودکي – که گفت:
بيا تا قدر يکديگر بدانيم
که تا ناگه ز يکديگر نمانيم
و نيزحافظ که فرمود:
حُسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آري به اتفاق جهان ميتوان گرفت
ميبينيم که ناهمدلان وناهمدلي درپهنه اين فرهنگ نامدارنه فقط غيرانساني شمارده شده است بلکه ازچنان رفعت ساني برخورداراست که همدلان ناهمزبان ميتوانند در سايهسار وفاق و همدلي به فتح عالم نايل آيند، اما ناهمدلان همزبان نميتوانند به َنمي از َيم ِ توفيق دست يابند.
ماشين و مودت و معيشت!
با ورودِ لجام گسيخته ماشين به ايران، شيوة زندگي سنتي که بر پاية همياري و همدلي استواربود، تا حدود زيادي دگرگون شد و منفعتگرايي به جاي همياري نشست. ماشين و فرامين انبوه و غير انسانياش، جانمايههاي سنتي را برنميتافت و هر عاملي که ميتوانست آدمي را به کسب سود و قدرت مادي بيشتري برساند، ارج مينهاد. اکنون با دورشدن تاريخي از حقيقت سنت و زانو زدن به پاي مصنوع صانع شدة عصر جديد (تکنولوژي) اگر به مواريث سنتي به ديدة ترديد نگريسته نميشد، حداقل به ديدة تحقير نگريسته شد. اکنون حقيقتخواهي سنتي که واجد ارزش بود، جاي خود را به قدرتطلبي داده بود و همه چيز در ساية اين باور نارس ترجمه ميشد که هرچه توانمندتر در کَندن سهم بيشتر از سفرة گستردة طبيعت به قدرت نزديکتر. در تندباد فرهنگي که بر نهال ظريف و تُرد سنت ايراني وزيد، رفاه نفساني، اصل اساسي همه پويشها و جوششها شمارده شد و انسانها به اعتبار اينکه تاچه حد در برآوردن حاجات غرايز موفقند، طبقهبندي شدهاند.
در چنين فضايي «قدر» آن ديگري زماني دانسته ميشود که بدانيم وي تا چه حد ميتواند در برآوردهسازي «اميال» ما دست از آستين برآورد. سوداي ِسود بر بود و نبود ما پرتو افکند و ما آن به آن از سنن ِديرپايمان فاصله گرفتيم و به جاي «فهم معناي بالغ زندگي» به «درک ناتمام ِمفهوم ِمتعارف ِ زيستن» روي آورديم. بر اين اساس همدلي، تعريفي صنفي و صوري پيدا کرد و از سيرت راستينش تهي شد.
يادي از آن همدليهاي سترگ
نمونهاي از همياريهايي که در فرهنگ سنتي و پرپيشينة ما ايرانيان نمودهاي بارزي داشته است و به نوعي در حافظه تاريخ نيز مضبوط است بدين قرار ميباشد:
واره:
همياري زنانه که هنوز در همة روستاهاي ايران روايي دارد؛ و آن چنان است که زنان روستا، شير هر روزه گوسفندان خود را با يک سنجش شگفت ميان خود تقسيم ميکنند تا هر کس چون هنگام شير به او رسد به اندازهاي شير داشته باشدکه بتواند با آن ماست و کره و روغن و کشک و دوغ فراهم آورد. با اين روش، اگر پير زني يک بز يا گوسفند هم داشته باشد، با دادن آن به «واره»، در يک سال حداقل يک روز هست که او با گرفتن شير روستا (يا بخشي از شير روستا) بتواند روزي سالانة خود را تأمين کند.
در آن روز همة ديگها، آبگردانها و ابزارهاي همگاني روستا نيز در دست آن پيرزن خواهد بود و جوانان نيز براي گرفتن فرآوردههاي شيري به او ياري ميرسانند. [2]
باغ اسپار:
منظور بيلزدن باغها ميباشدکه همچنان در همة روستاهاي ايران انجام ميشود؛ چرا که تراکتور را براي بيلزدن نميتوان به همه جاي باغ گسيل داشت. در اين نوع همياري، همة جوانان روستا در يک روز معين و از قبل پيشبيني شده، به بيلزدن باغهاي آماده، باغ اسپار ميپردازند که در نهايت دارنده باغ به پاس تشکر، آنان را به ناهار ميهمان ميکند.
جوي روبي:
در هر روستا، در جويهاي از رودخانه برآمده، سالانه به اندازة گوناگون گل و لاي از بارانهاي سيلآسا، تهنشين ميشود و مردان روستا در يک يا چند روز، پيش از آمدن نوروز، همه به ياري هم، جوي را لايروبي ميکنند.
لايروبي قنات:
متأسفانه امروزه با حفر چاههاي عميق و برآوردن آب با موتور، بيشتر کاريزهاي ايران خشک شده است؛ در حالي که پيش از اين زمان (و در اين زمان براي کاريزهاي روان) چند روز نيز به همياري براي لايروبي قنات اختصاص مييافت و بعضاً ميشود.
کاشت و داشت و درو:
براي زنان بيسرپرست، پيرمردان، آموزگار و نيز روحاني روستا، اين مهم در فروغ مساعدتي مصفا به وقوع ميپيوست و آنچنان بود که روستاييان همه با هم در زميني که به اين کار ويژه شده است يا در زمين از کار افتادگان در يک روز شخم ميزنند و تخم ميپاشند. پسان در درازناي سال، بهنگام، هر يک از مردان روستا آن زمين را آبياري ميکند، و به هنگام درو، همه با هم آن را درو کرده، خرمن ميکنند و گندم و جوِ پاککرده را به خانة آن کس که برايش ياري خواستهاند، ميبرند.
برگزاري آيين زناشويي:
در فرهنگ سنتي ايران از گذشته چنين بوده که در مراسم پيوند دو جوان، بيشترين مشارکت ممکن را داشته باشند. اين مهم را ايرانيان براي خودشان گرامي ميديدند و از موهبتها و التفاتهاي ويژة خداوندي ميشماردند. هنوز هم در روستاهاي ايران، هرگاه دو جوان آهنگ پيوند ميکنند، در روستا کسي نميماند که در حُسن برگزاري آن مراسم کاري را انجام ندهد.
ميهمانان از ديگر روستاها، آرد و برنج و نان و روغن و گوسفند با خود به همراه ميآورند و افزون بر اين همه هر کس به قدر درآمد و بنية مالي خود، پولي ميپردازد تا بدرقة راه نوعروس و نوداماد شود و آن دو بتوانند در مطلع زندگي مشترک، خيالي نسبتاً آسوده داشته باشند. نوعاً نه تنها با آن پول هزينة مراسم پيوند پرداخت ميشود، بلکه تا چند ماه نيز زندگي آن دو جوان با ماندة آن به خوبي و خوشي ميگذرد. در اين نوع مراسم، همچنين هريک از شرکتکنندگان به اندازهاي که بتواند پول به رامشگر و آرايشگر و دلاک دِه ميدهد تا هزينة مراسم بر شانة عروس و داماد فشاري وارد نکند.
آيين سوک:
ايرانيان نه تنها درمراسم شاديبخش و سرورانگيز يکديگر به نحو وسيع و صميمانهاي شرکت ميکردند که در مصائب و رخدادهاي اندوهبار هم نيز مشارکتي فعال و همهجانبه داشتند و به اصطلاح در غم و شادي شريک و دوشادوش يکديگر بودند. اين همه قطعاً تظاهرات بيروني يک اعتقاد سنتي معقول است که زندگي اين جهاني را بسي گذرا و تمامشدني ميداند و سخت به اين نکته باور دروني و ژرف دارد که «ميان تولد، که با درد آغاز ميشود تا مرگ که انتقال و ارتقاء است، يک دورة نقاهت وجود دارد به نام زندگي. اين سه پنج عمر با همة شادمانيها و اندوههايش گذشتني و به اتمام رسيدني است. سوک و سور براي همة انسانها در اين دو روزه بيدوام رخ خواهد داد؛ پس خوشتر آن باشد که خود را از واقعيت جاري و رخدادني زندگي دور و مهجور نسازيم و بکوشيم تا فراز و فرودهاي محتوم جاده زندگي را در ساية همياري و همدلي با هم سپري کنيم.
در آيين سوک نيز تمامي کارها بر شانههاي همگان و همگنان – به طور برابر- است. مثلاً در ايل بختياري يا در ميان مردم کردستان – سُرنا نوازان – با آهنگي خاص، مردمان را از روستاهاي دور و نزديک به جانب روستاي فرد متوفي فرا ميخوانند. بارزترين و پرشکوهترين جلوههاي برگزاري مراسم سوک را در لحظههايي مشاهده ميکنيم که ارزشهاي مشترک و به تبع آن ميراثهاي مشترک مدخليت و وساطت دارند. مانند مراسم مربوط به پاسداشت شهداي کربلا؛ که در هنگامه اين مناسبتهاي جاويدان، همه با هم به ياري و مساعدت وزن خاص اشعار بر سر و سينه ميزنند و حماسه حسيني را گرامي ميدارند. در مراسم محرم و صفر، همة ديوارها و سترها برداشته ميشود و صحنههاي بيبديلي از يگانگي و اتحاد را ميان همة طبقات اجتماعي با هر بضاعت مالي و معنوي مشاهده ميکنيم.
در برخي از کتابها [3] ذکر شده است که آيينهايي از اين دست در ايران باستان ويژة چند پهلوان ِ گُرد ايراني مانند ايرج، سياوش، سهراب و اسفنديار هم برگزار و برپا ميشده است. از متن و بطن همين مراسم در روزگار ديلميان، آيينهاي تعزية سالار شهيدان، حضرت امام حسين (ع) به ديگرگونه وجهي روييد.
در سنت نمايشي ايرانيان، نوعاً برگزاري سوکوارهها، جايگاه در خور تأملي داشته است. آنان در تنفيذ باورهاي پاک و اعتقادات رباني خود، از زبان نمايش استفادههاي مبسوطي ميکردند که يکي از بارزترين جلوههاي مسلم آن «پتواژگويي» يا همان مکالمة منظوم بوده است که به خصوص در ميان موبدان زرتشتي رواج و منزلت بسياري داشته است.
ورزش:
در لحظه لحظههاي ورزشهاي باستاني ايران، به روشني عنصر همياري و همدلي را مشاهده ميکنيم؛ تا آنجا که پيشکسوتان با آغوشي گسترده و با طيب خاطر و خاطري عاطر، به ياري نوخاستگان عرصه ورزش ميآيند. در گود زورخانه که براستي گود جوانمردياش بايد ناميد، همه و همه در کنار يکديگر به ورزش ميپردازند و همة جنبشها و حرکات به نحو يکسان صورت ميپذيرد.
ورزش باستاني ايران با پيشينهاي شش هزار ساله، براستي نماد بارز همياري و همدلي است؛ همه چيز با ضرب مرشد آغاز ميشود و در طي مدت ورزش، هرگز احدي در سوداي پيشيگرفتن از آن ديگري نيست؛ زيرا خلاف آمد ورزشهاي امروز که غالباً در شمار مواريث و تحفههاي فرهنگي غربيان محسوب ميشود، هرگز قرار نيست که کسي برنده يا بازنده باشد و در پايان دست کسي را بالا ببرند و يا پايين آورند. به اين خاطر است که امکان مشارکت همة ورزشکاران در تجربة جمعي يکديگر با وسعتنظر خاصي (که خود از عناصر فاخر و اعتلا آفرين فرهنگ سنتي ايران است) فراهم ميآيد.
بافندگي و ريسندگي:
تا پيش از اين که ماشين و فرامين آن در جامعة ايراني تا بدين حد گسترده و فراگير نشده بود و همه چيز و همه کس معطوف به آن نبود و به تبع آن کار ريسندگي از بانوان ما گرفته نشده بود، شب همه شب، همة زنان و دختران روستا، پس از بهخواب کردن کودکان، در خانة يکي از آنان گرد ميآمدند و با خواندن ترانههاي زيباي روستايي به يکديگر ياري ميرساندند؛ تا خواب ايشان را فرا نگيرد و همگان بتوانند آن اندازه پشم يا پنبه شبانه را ببافند و به خانههاي خود ببرند.
اينگونه ترانهخواني، در روستاهاي خراسان به نام «کِلهّ فرياد» هنوز حضور دارد؛ چندانکه مردان روستا، شبي را برميگزينند و در خانهاي گرد ميآيند و تا بامداد ترانه ميخوانند. اين ترانهها که نوعاً در خصوص عاطفيترين و بنيانيترين مسايل انساني است، اسباب قوام دل و جان و آسودن روان يکايک افراد ميشود و چندان در بهجتافزايي آنان مؤثر است که ميتوانند در سايهسار اين ترانهها از ستم متعارف روزمرگيها برهند. بسياري از محققان عقيده دارند که «اين ترانهها براي عامة مردم فرهنگدوست، دوست داشتني و زيبا ودلرباست؛ به همان دلربايي شعرهاي آسماني حافظ و سعدي و مولانا و به همان زيبايي آثار سهراب و فروغ و اخوان. اگر خوب بنگريم، اين ترانهها زبان ديرين ِدل و ادراک ماست. زبان عامه رفته بر باد! زبان پدران و مادران نگارمانند که به مکتب نرفتند و به غمزه مسألهآموز اصالت و حيات ادبي قوم ما گرديدند. اين ترانهها براي ما، همان آب زلال شعر سهراب است که ميرود پاي سپيدار فرهنگ ديرين ِ ما تا آن را پايدار و سرزنده سازد و يا همان دستهاي فروغ است که در باغچة فرهنگ بومي ما کاشته شده و به روزگاران سبز خواهد شد و يا همان پوستين کهنة اخوان است که به مانند ميراثي جاودان و والا براي لالههاي فرداهاي دور و نزديک باقي و گرامي خواهد ماند.
باري، اين ترانهها قديمند و کهن و از سويي جاري و سرزنده، يادگار جاري اعصار ماست. صداهاي متراکم راويان قصههاي شاد و شيرين، رجزهاي دردآلود و ديرين فاتحان شهرهاي رفته به باد و اين صداها هماکنون به پژواک، بارها و بارها، از دل خانههاي متروک و غمگرفته تا پهناي دشتهاي سبز و خرم، در گنبد بلند زمان ميپيچد. اينها پژواک بلندِ آمال ناپيداست و موية رنجهاي کهن.
اين ترانهها نه تصنيف است و حَراره [4] و نه رباعي و چارپاره؛ بلکه ترانههاييست اصيل، بومي، زلال و کهن. گفتم «اصيل»، مرادم نه آن اصالتي است که وابسته به نسخ کهنه اصلي و يا بدلي متون باشد و گفتم بومي، تا نه تصور شود که اين ترانهها رنگپريدهاند و آفتاب سوخته دياري نيستند. گفتم «زلال»، تا مسلم شود که از دلهاي صميمي و جانهاي سراسر عاطفه برخاستهاند و اما «کهن»،... کهن بودن اين ترانهها به استناد اسناد مکتوب است و نه بنا به روايات منقول و مستند از منابع و متون، بلکه اين کهنانگاري و ديرينپنداري ترانهها بر اساس روايات عموماً شفاهي و جاري و ساري در بين طيف عظيمي از اجتماع – يعني: «عامه» – است. عامهاي که زبان، ادبيات، تاريخ و باورهايي مخصوص به خود دارند و همه رويکردها و تجليات ذوقيشان به نام فرهنگ عامه مشهور است و اين ترانهها، بُرشي از فرهنگ عامه است؛ يعني قسم مهمي از يک واقعيت چشمنواز و يک فرهنگ اصيل. [5]»
گونههاي همياري و همدلي در فرهنگ سنتي مردم ايران چندان زياد است که بايد دربارة آن فرهنگنامهها نوشته شود؛ اما با اين سخن که همياري در خواندن ترانه و کار (براي دختران ريسنده) باشد، به پيشينة آن در ايران باستان باز ميگردد و نمونه آن همياري دخترکان کرماني است براي ريسندگي در روز، بيرون از خانه و در بيابان و کشتزار و کوهستان:
يکي شهر بُد تنگ و مردم بسي
ز کوشش بُدي خوردن هر کسي
در آن شهر دختر فراوان بدي
که بيکام و جوينده نان بدي
به يک روي نزديک بودي به کوه
شدندي همه دختران همگروه
از اين هريکي پنبه بردي به سنگ [6]
يکي دوکداني ز چوب خدنگ
به دروازه دژ شدي همگروه
خرامان از آن شهر تا پيش کوه
برآميختندي خورشها به هم
نبودي به خورد اندرون، بيش وکم [7]
در اين داستان دو همياري ديگر هم هست: يکي همراه رفتن همة دختران و ديگر بر روي هم ريختن خوراکها و همه با هم خوردن. کهنترين ريشة اين همداد [8] بزرگ و انساني ايراني را در بخشي گمشده از «اوستا» به نام «گنباسرني چت» ميبينيم که چنين آمده است:
«اندر همي نيکدينان با يکديگر براي برآوردن نياز هم و نيز همياري با اکدينان [9] در کاري که از آن بدين گزايش نميرسد. [10]»
در سنت همياري ايرانيان، همياري در اموري توجيهپذير است که تبعات و ثمرات آن عايد همگان شود، اما اگر بخواهند درختان جنگل را ببرند، يا کشتزاري نرسيده را درو کنند، چون چنين کارهايي از ديدگاه سنت ايراني ناشايست است به يقين همياري در چنين حالي صورت نميپذيرد.
در فرگرد شانزدهم سوتکرنسک دربارة مزدهاي گوناگون سخن آمده است؛ نخست آنان که مزدِ نيکو در برابر کارشان ميگيرند. دو ديگر آنانکه مزد بسيار ميگيرند و برترين پايه را آنان دارند که در برابر کار «اهرايي» [11] را بخواهند. در نوشتههاي پهلوي نيز بارها به واژة «کرپک مزد» که مزد نيکوکاري در راه خداوند بوده باشد، اشاره رفته است و پيداست که چنين مزد و پاداشي براي آنان است که ياوري به نياز عموم ميرسانند.
در بخش چهارم «نيکاتوم نسک» يکي ديگر از بخشهاي گمشدة اوستا، به نوع ارزشمند ديگري از همياري و همدلي برميخوريم و آن همياري مردمان است براي جداکردن دو کس که با هم بر سر جنگند.
بنابر آن نسک، کس يا کسان که بيند، دو کس با يکديگر به جنگ آويختهاند، اگر براي جدا کردن آنان پيش نيايند، گناهکار به شمار ميآيند و دادگاه دربارة آنان داوري ميکند! [12]
نتيجه:
همة توفيقهاي بزرگ جوامع در طول تاريخ از دامان توجه ژرف به همدلي و همياري برميخيزد. به يقين، هر جا که خللي و اختلالي و خلطي در مسير تعالي انساني ديده شود، بايد بيدرنگ به نبود کيمياي همدلي و همياري پيبرد. ايران ما در طول تاريخ، همواره مدرس و مدبرِ همدلي بوده است. بر اين اساس هرگز به يک سونگري و خودبيني نگراييده و بر تعامل پرتلؤلو با آحاد عالم برخاسته و اين همه باروري و باورمندي را براي خويش خواسته است.
غنا و قدرت فرهنگ سنتي ايران مرهون غناي فرهنگ همدلي و همياري آن است.
پينوشت:
1. مثنوي معنوي مولوي، دفتراول.
2. «وره» نوعي تعاوني سنتي کهن زنانه در «کمره»؛ نامه فرهنگ ايران، دفترسوم، تهران، بنياد نيشابور 1368.
3. جنيدي، فريدون؛ حقوق بشر در جهان امروز و حقوق جهان در ايران باستان، تهران، انتشارات بلخ.
4. حراره؛ به معني رقص کردن و تاب دادن دف را از آتش و آوازي که از چند ساز و چند حلق به يکمرتبه برآيد و غوغاي مردم. (غياث اللغات).
5. نصيري جامي، حسن؛ ترانهاي کهن شرقي، مشهد، انتشارات محقق.
6. پنبهها را وزن ميکردند.
7. شاهنامه فردوسي.
8. سيستم system.
9. اکدين: بد دين، همان کساني که در جهان باستان، در ميان کشورهاي آريايي پيرو ديوان يا جادوگران يا دينهاي ديگر بودهاند.
10. دينکرت، متن پهلوي، دفتردوم، رويه 773.
11. پاکي و راستي و خشنودي خداوند.
12. دينکرت، همان، رويه 807.