يك تصور متضاد و متشتتي از شريعتي وجود دارد. به عنوان مثال من در زندان اوين كه بودم جوانهايي را ديدم كه عضو گروه فرقان بودند و سخت طرفدار شريعتي و از لحاظ روش، منحصرا به تروريسم اعتقاد داشتند.
يعني خيلي تند و تيز و هيجانزده بودند، چند سال بعد من به مشهد رفتم و با آقاي طاهر احمدزاده آشنا شدم و خيلي خوشحال شدم از آشنايي با يك انسان به تمام معني دموكراتمنش و آزاده كه هميشه رعايت ديگران را به حد كمال ميكرد، او هم، خود را متأثر از شريعتي ميدانست. با اين توضيح آيا ميتوان گروه فرقان و آقاي احمدزاده را يكي دانست؟ پس اينجا اشكال وجود دارد، يعني برداشتهاي مختلفي درباره شريعتي ديده ميشود. ميتوان گفت كه شريعتي داراي يك جنبه تهييجي است و يك ادبيات جالبي را طرح كرده است كه ما نمونه آن را در ادبيات فارسي نداشتهايم، يعني ادبيات جذاب، دلكش و خيلي هيجانانگيز؛ البته نميتوان آن را آيين و دكترين و فلسفه دانست بلكه يك سبك هيجانآميزي است در نوشتههاي سياسي و ايشان نسل جوان ما و حركت انقلاب ايران را از سالهاي 42 تا 47 بارور كرد.
شريعتي و مبارزه براي تخريب رژيم گذشته
شريعتي مرد مبارزه در تخريب رژيم گذشته بود و بيشتر مطالبي را هم كه از دنيا گرفته است مانند جريانات ويتنام و مبارزات فلسطين و... براي تخريب رژيم شاه بوده است ولي روشهايي كه او توصيه ميكند در آن زمان، امروز قابل عمل نيست. مثلا او در نوشتههايش شيعه را تبديل ميكند به يك مكتب انقلابي، در حالي كه به نظر من جنبه عرفاني شيعه بيشتر اهميت دارد تا جنبه انقلابي آن و انقلاب شيعه به آن صورتي كه او مطرح كرده است در قرن بيستم وجود ندارد. يا آنچه شريعتي در كتاب امت و امامت مطرح ميكند به معني دموكراسي نيست بلكه امامت جنبه آسماني دارد و امت جنبه زميني. پس اين امر مخلوطي است از جنبه آسماني و زميني و اگر خوب نگاه كنيم ساختار جمهوري اسلامي از افكار سياسي شريعتي دموكراتتر است. چون جمهوري اسلامي بر پايه يك قانون اساسي ايجاد شده است كه معتقد به تفكيك قوا و آزادي احزاب و انواع آزاديهاي اجتماعي است. او ايدهآلهايش مثل مبارزه با استبداد و استعمار جالب است اما روشهايي را كه پيشنهاد ميكند ما را به اين اهداف نميرساند.
و نكته ديگر اينكه شريعتي 2 منطقه را مدل برنامههايش قرار ميدهد. يكي فلسطين كه تحت اشغال اسرائيليها بود و ديگري الجزاير كه تحت سلطه فرانسويها بود، در حالي كه وضع اين دو كشور قابل مقايسه با ايران آن زمان نبود و شريعتي به اين تفاوتها توجه نميكرد و فقط به فكر انقلاب بود و البته اين را بايد گفت كه او در دورهاي ميزيست كه انقلاب گفتمان مسلط بود، در آن زمان هنوز گورباچف ظهور نكرده بود تا علناً عليه ميراث استالين قد علم كند، شريعتي حمله شوروي به افغانستان را نديده بود و اينكه افغانستان مظلوم براي دفاع از خود به اسلام تكيه ميكند و از اين مخاصمه بنلادن سر بيرون ميآورد كه با جنگ مستقيم با شوروي- با كمك آمريكا- تا حد زيادي موجب فروپاشي شوروي ميشود، همان بنلادني كه پس از شكست شوروي، جبهه متحد اسلامي ضدامپرياليسم به وجود ميآورد و كارش به انهدام برجهاي نيويورك در سال 2001 ميكشد. متاسفانه عمر شريعتي كفاف آن را نداد تا شاهد قيام <لخ والسا- رهبر سنديكاي كارگري لهستان> عليه شوروي باشد كه با كمك واتيكان [سازمان ارتجاعي به زعم شريعتي] منجر به فروپاشي سوسياليسم در لهستان شد. يقينا با آنچه ما از شريعتي ديديم، او تصور نميكرد روزي يك سنديكاي كارگري عامل سقوط يك رژيم به اصطلاح سوسياليستي گردد. همچنين راجع به چين هم او تصور نميكرد كه يك حكومت ضددموكراتيك در چين، امروز رشد چشمگيري در مسائل اقتصادي به دست بياورد و رقيب مقتدري در مقابل كشورهاي بزرگ سرمايهداري گردد و به همين علت تقابل سياسي گذاشتهاش با ابرقدرتهاي سرمايهداري تبديل به مراودات و مناسبات جديد شده است و چين و روسيه هر دو وارد در جريان جهاني شدن سرمايهداري شدهاند يعني طبيعي است كه اين اتفاقات نتيجه پيچيدگيهاي دنياي امروزي است يعني اتفاقاتي كه اگر شريعتي در قيد حيات بود يقينا در چشماندازهاي جهاني او اثر ميگذاشت.
تشيع صفوي و تشيع علوي
او ميخواسته است از مبحث تشيع صفوي فقط يك بهره بگيرد و آن بياعتبار كردن روحانيوني مثل <مجلسي> است كه به عقيده او، هم مبلغ خرافات بودهاند و هم با شاهان ارتباط مستقيم داشتهاند. اصولا شريعتي به استقلال ايران و سوابق معنوي تشيع در ايران و بازگشت به تجديد خاطره ساساني براي ايرانيان متوجه نبوده است. اگر شيعيان ولو به صورت اسطوره، همسر امام حسين(ع) را دختر يزدگرد سوم ميدانستند، ناشي از اين بوده است كه ميخواستند اسلام خودشان را از اهل سنت و شايد هم تاحدي از اعراب جدا كنند، هرچند كه تشيع به خودي خود اصالت دارد. بيجهت نبوده است كه در ايالات مختلف ايران جريانات شيعي به صور مختلف ظاهر شده است. بنابراين احساس قوميت مستقل ايران با توجه به تعاليم عرفاني صوفيه و بعد با تقويت زبان فارسي يك مجموعهاي را تشكيل داده است كه شاه اسماعيل و ياران او با تكيه بر اين مجموعه تشيع را به صورت مذهب رسمي ايران اعلام كردهاند و اين مجموعه فرهنگي، سياسي و تاريخي را شريعتي در نظر نميگرفته است و به دنبال عقايد او كه ضديت با رژيم شاه بوده است او ميخواسته است، همه جا روحانيت شيعه نظير <مجلسي> را از وابستگان دربار معرفي كند كه در نتيجه بتواند روحانيت رسمي ايران را در زمان حاضر عقبمانده و مرتجع وانمود كند.
سخن آخر
در عين حال كه قلم شريعتي، قلمي جذاب و زيباست اما در مواردي هم غلو و اغراق در آن به چشم ميخورد همچنين برداشتهاي او بيشتر جنبه اديبانه و عارفانه داشت و من معتقدم كه اگر الان در قيد حيات بود قسمتي از افكارش را مورد بازبيني قرار ميداد. به نظر من آنهاييكه نوشتههاي شريعتي را مطالعه ميكنند براي آنكه بتوانند يك درك سالم و صحيح به دست آورند مناسب است به تحليل و تفسيرهاي دكتر سروش هم توجه كنند. زيرا سروش سيسال بعد از دكتر شريعتي تجربهها آموخته است و انساني است كه به فرهنگ ايراني و اسلامي وابسته است و صميمانه به دكتر شريعتي علاقهمند است.