بعدازظهر يكشنبه، هشتم شهريور سال 60، صداي انفجار مهيبي در خيابان پاستور تهران، تا چند خيابان آنطرفتر هم شنيده شد و مردم محل و بسياري از مسؤولان و كارمندان ادارات دولتي كه در آن محدوده قرار داشتند را سراسيمه به خيابان كشاند. آنان هنگامي متوجه محل انفجار شدند كه شعلههاي آتش را در حال زبانه كشيدن از ساختمان نخستوزيري مشاهده كردند.
مسؤولاني كه محل كارشان در آن محدوده بود، ميدانستند كه هر هفته رأس همين ساعت در محل نخستوزيري، جلسه شوراي امنيت برگزار ميشود كه البته رييسجمهور و نخستوزير نيز در آن حضور دارند.
در اين جلسه علاوه بر آن دو، تعدادي از فرماندهان عاليرتبه سپاه و ارتش هم حضور داشتند و همچنين فردي به نام مسعود كشميري كه دبيري جلسات شوراي امنيت را بر عهده داشت، در حالي كه هنوز مشخص نيست كه بر اساس چه ويژگيها و ملاكهايي تا اين مقام ارتقا يافته بود؟
از حاضران آن جلسه، محمدعلي رجايي و محمدجواد باهنر در همان لحظه به شهادت رسيدند، وحيد دستجردي، رييس شهرباني كل كشور، هم 6 روز بعد به دليل شدت جراحات وارده، به شهادت رسيد و ديگران همگي مجروح شدند، جز كشميري كه دقايقي پيش از انفجار، جلسه را ترك كرده بود. هرچند در ابتداي امر، گفته شد كه او نيز جزو شهداي انفجار بوده است و در روز تشييع جنازه شهدا تابوتي را كه حاوي مقداري خاكستر بود، به عنوان جنازه كشميري تشييع كردند، در حالي كه وي از كشور گريخته بود و از آن پس هم تاكنون نتوانستهاند او را دستگير كنند.
اگرچه رجايي تنها حدود 40 روز رييسجمهور بود و پيش از آن هم مدت زيادي را به عنوان وزير آموزشوپرورش و نيز نخستوزير نگذرانده بود، اما از آن زمان تاكنون همواره از او در خاطرهها به نيكي ياد ميشود و ويژگيهاي خاص اخلاقياش، زبانزد مردم عوام و خواص و نخبگان است.
با اينكه هر سال به مناسبت شهادت ايشان ـ كه سالهاست هفته دولت نام گرفته ـ از نكات اخلاقي وي ياد ميشود و همه او را به عنوان يك كارگزار و مسؤول لايق و شايسته حكومت اسلامي معرفي ميكنند، اما هرچه كه از واقعه شهادتش ميگذرد، عبور از ارزشهاي مورد اعتقاد وي و عمل به نكات بارز اخلاقياش در ميان مسؤولان نظام هم با سرعت بيشتري انجام ميشود.
در اين دوران جدا خلأ وجود مديراني همچون او كه از دردهاي مردم، شب سر آسوده به بالين نميگذارند و روز، لحظهاي از امر حل مشكل آنان غافل نميشوند، محسوس است.
برادر رجايي، خاطرهاي از دقت او در عمل به قانون را چنين نقل ميكند: روزهاي اول رياستجمهوري پيش او رفتم.
محمدعلي از من پرسيد: آيا به شما بدهكار نيستم؟
گفتم: خير، اتفاقا طلبكار هم هستي.
با تعجب پرسيد: چطور مگه؟
من برايش توضيح دادم، آنوقت كه شما در زندان بوديد، حدود بيست هزار تومان در حساب بانكي داشتيد. ساواك ميخواست اين پول را تصاحب كند، اما موفق نشد. بعد از من خواستند، بروم اين پول را تحويل بگيرم. من اين پول را گرفتم و به كار بنكداري قماش زدم. حالا آن بيست هزار تومان شده هفتاد هزار تومان... با اين حساب شما طلبكار هم هستي.
رجايي با تعجب در جاي خود، بيحركت باقي ماند.
ـ خيلي بد شد.
پرسيدم، چرا؟
بعد ديدم كمي افسرده شد و چون دوباره توضيح خواستم، گفت: من اين رقم پول را جزو دارايي خودم اعلام نكردهام، خيلي بد شد. در اولين فرصت بايد مطلب مربوط به ميزان داراييام را اصلاح كنم.
يكي از دوستان محمدعلي رجايي تعريف ميكند: پيش از اينكه بنده خدا بيفته تو زندان، با هم ترك موتور مينشستيم و ميرفتيم ميدون ژاله ـكه حالا شده ميدون شهدا... ـ اونجا چندتايي ميوهفروش پاتوق كرده بودن و كاسبي ميكردن... وضعشونم بد نبود. چادر ميزدن و شبها، چراغ زنبوري و خلاصه چلچراغ راه ميانداختن... .
رجايي خدا بيامرز، يه نفر از اين ميوهفروشها رو نشون كرده بود... به منم ميگفت: هميشه از اون ميوهفروشه خريد كن... .
اون يه دكون كوچكي داشت، درست انتهاي صف ميوهفروشها. وضع خوبي نداشت. ميوههاش دست دوم بودن. به زحمت يه ميوه تر و تازه و چشمگير تو بساطش پيدا ميكردي... ما هر دو ميرفتيم سر وقتش. رجايي ميوههاي لكدارو انتخاب ميكرد و ميگفت: اينا هم بركت خداست... خوردنش لطفي داره كه نگو و نپرس. ميگفت: ... بنده خدا نيازمنده. چند سر عائله داره... سعي كن بيشتر از اين آقا خريد كني، ولي هيچوقت نگذار بفهمه ميخواهي كمكش كني.
يكي از اعضاي دفتر رجايي ميگويد: موقعي كه امام(ره) ميخواستند، حكم تنفيذ رياستجمهوري ايشان را قرائت و صادر كنند، به ما خبر رسيده بود كه منافقان خيال دارند به هر طريقي شده، نگذارند آقاي رجايي به جماران برسد، حتي اگر لازم باشد ماشين ايشان را با «آر.پي.جي» بزنند. ما كمي نگران بوديم و لذا چاره كار را در اين ديديم كه از ماشين ضدگلوله استفاده كنيم. آقاي رجايي به محض اينكه فهميدند ناراحت شدند و اعتراض كردند: اين كارها چه معنايي داره!... شما با اين كاراتون باعث ميشيد، مسؤولين از مردم فاصله بگيرند. با اين كارها كمكم رشتههاي محبت بين ما از بين ميره. ما انقلاب كرديم در كنار مردم باشيم، نه اينكه از آنها فاصله بگيريم و خودمان را به رخشان بكشيم.
مجبور شديم بيشتر توضيح دهيم، اما فايده نداشت. گفت: اصلا بهتره دفتر كار مرا ببريد ميدان شهدا، در محل شركت برق، همونجا كه مردم دستهدسته براي آزادي ما شهيد شدند و اون همه ايثار كردند... .
در نتيجه مجبور شديم، شبانه رنگ آن ماشين چروكي چيف زرد قناري را عوض كنيم تا آقاي رجايي متوجه نشوند، اين همان ماشين ضدگلوله است!
از ماجراهاي جالب توجه ايام رياستجمهوري شهيد رجايي، گم شدن ايشان است. يكي از دوستان وي ماجرا را اينگونه نقل ميكند: رجايي از يك در مخفي، خانه يكي از بستگانش را ترك كرد و براي مدتي ناپديد شد.
دو روز تمام پاسداران و نگهبانان به دنبالش گشتند، حتي منزل هم اطلاعي نداشت و اگر هم مطلع بودند، به ما حرفي نزدند. بعد از دو روز به محل كار بازگشت. بنده پرسيدم؛ كجا تشريف داشتيد؟ همه جا در به در دنبالتان بوديم!
گفت: با اجازه در خدمت برادرمون رفتيم قزوين. تك و تنها. اتفاقا جاي شما خالي خيلي هم خوش گذشت، مدتي بود به قوم و خويشها و اقوام و دوستان قديمي سر نزده بودم. مشكلي كه پيش نيومده؟!