شايد فکر مي کنيد که من لادايت(مخالف تکنولوژي) مجله تکنوز هستم. اگر اين طور است بايد بگويم من به هيچ وجه ارتباطم با لادايتها را ننگ و عيب نمي دانم. همان گونه که مي دانيد جنبش لادايتها بين سالهاي 1811 و 1818 به عنوان پاسخي در برابر رشد سرسام آور ماشين آلات و کارخانه ها، در انگلستان آغاز شد. اگرچه برخوردهاي آنان تاحدودي افراطي بود اما آنها در انگلستان تنها کساني بودند که آثار فاجعه آميز نظامهاي صنعتي را – به ويژه برروي کودکان - پيش بيني کرده بودند. لادايتها نمي خواستند فرزندانشان براي به گردش در آوردن چرخ صنعت، از تحصيلات - و حتي از کودکي خودشان- محروم شوند و به تعبير ويليام بليک در " کارخانه هاي تاريک و شيطاني " رنج بکشند.
درست است که لادايتها ماشين آلات نساجي را خراب کردند و به همين خاطر شهرتي ناپسند پيدا کردند، اما آنها فقط مي خواستند با اين کار از کودکان و از زندگي خود محافظت کنند و فکر نمي کنم کساني که به دنبال چنين هدفي بوده اند شايسته تمسخر و تحقير ما باشند.
با اين همه و با وجود احترامي که براي لادايتها قائلم، بايد بدانيد که من خودم به هيچ وجه لادايت نيستم؛ من هيچ گاه با تکنولوژيهاي جديد دشمني اي ندشته ام و هرگز نمي خواهم آنها را از بين ببرم؛ به ويژه تکنولوژيهايي مثل کامپيوترها که توجه مربيان و آموزگاران را به خود جلب کرده اند.
البته بايد بگويم که هيچ وقت عاشق و دلباخته اين تکنولوژيها هم نبوده ام. من نسبت به اين تکنولوژيها بي تفاوت هستم و دليل اين بي تفاوتي هم اين است که به نظر من تکنولوژيهاي جديد سروکاري با حل مشکلات اساسي اي که در امر آموزش با آنها روبرو هستيم، ندارند. بنابراين اگر در گفته ها و نوشته هاي من خصومتي با اين دستگاهها مي بينيد، تنها به اين خاطر است که آنها هوش و توان افراد با استعداد ما را از توجه به مسائل مهمتر بازمي دارند و سرگرم امور کم اهميت تر مي کنند.
پيش از آنکه ادامه دهم، مايلم جريان گفتگويي را که بين من و يک فروشنده ماشين که سعي داشت يک ماشين هونداي جديد به من بفروشد، اتفاق افتاد براي شما نقل کنم. او مي گفت ماشيني که مي خواهد به من بفروشد مجهز به سيستم تنظيم سرعت است و به همين دليل قيمت آن بيشتر است. از آنجايي که من هميشه درباره ارزش تکنولوژي فکر مي کنم، از او پرسيدم: چه مشکلي وجود دارد که راه حل آن تنظيم سرعت است؟ فروشنده که کمي جا خورده بود در جواب گفت: با تنظيم سرعت ديگر لازم نيست پا را روي پدال گاز نگه داشت. به او گفتم: من 35 سال است که رانندگي مي کنم و هيچ وقت نگهداشتن پا روي پدال برايم مشکل نبوده است. فروشنده به من گفت: اين ماشين مجهز به بالابر الکتريکي شيشه هاست. من دوباره پرسيدم: چه مشکلي وجود دارد که بالابرهاي الکتريکي راه حل آن هستند؟ او که اين بار آماده شنيدن چنين سوالي بود با لبخندي پراطمينان گفت: با وجود اين سيستم، لازم نيست شيشه ها را با دست بالا و پايين بکشي. من به او گفتم که اين هم هيچگاه براي من مشکل نبوده است و برعکس خيلي هم مفيد است چون باعث مي شود دستهايم کمي ورزش کنند.
البته بعد از اين سوال و جوابها من آن ماشين را خريدم چون اگرماشين هوندايي را مي خريدم که مجهزبه سيستم تنظيم سرعت و بالابرهاي الکتريکي نبود، نمي توانستم زمينه طرح اولين مطلبي را که در صدد بيان آن هستم، فراهم کنم و آن اينکه برخلاف تلقي رايج، تکنولوژيهاي جديد گزينه هاي بيشتري پيش روي ما قرار نمي دهند؛ بلکه باعث کاهش آنها مي شوند. امروزه عملا ديگر نمي توانيد با قايق به اروپا سفر کنيد - سفري که به نظر من بسيار جالب و متمدنانه است – و به ناچار بايد هواپيما را انتخاب کنيد. اگر بخواهيد براي يک روزنامه کار کنيد بايد از کامپيوتر استفاده کنيد، در غير اين صورت اگر مثل من عادت داشته باشيد که نوشته هايتان را با قلم در دفترچه اي زردرنگ بنويسيد، کار خود را از دست خواهيد داد. از اين پس ديگر نمي توانيد صفحه گرامافون بخريد و بايد از سي دي استفاده کنيد . و به همين ترتيب هزاران مثال ديگر را نيز مي توان ذکر کرد که نشان مي دهند تکنولوژيهاي جديد، تکنولوژيهاي قديمي را از رده خارج مي کنند.
اين امر نشان مي دهد که در دنيا رانشي امپرياليستي به سوي تکنولوژي وجود دارد؛ قدرتي که مي خواهد همه را با خواسته هاي آن چه" جديد" است همنوا کند واين بسيار غم انگيز است.
آن چه ما به راحتي آن را پيشرفت مي ناميم همواره مشکل ساز بوده است. اگرچه کلمه "پيشرفت" به سادگي به زبان مي آيد اما هنگامي که معناي آن را تجربه مي کنيم پي مي بريم که تکنولوژي همواره "معامله ارزشها در برابر دنيا" است که مي دهد و مي برد. اگر تبليغات و هياهوها کمتر بودند و تحليلهاي هوشيارانه بيشتري درباره استفاده از تکنولوژي مثل استفاده از کامپيوتر در کلاسهاي درس وجود داشت – تحليلهايي که هزينه فکري و اجتماعي تکنولوژي را بررسي مي کردند-شايد بهتر درک مي کرديم که پا به چه عرصه اي گذارده ايم.
خاطره اي که درباره خريدن ماشين هوندا براي شما نقل کردم، پيام ديگري هم دارد و آن اينکه در بيشتر موارد، تکنولوژيهاي جديد براي برطرف کردن مشکل خاصي پديد نمي آيند؛ بلکه اين ما هستيم که با پيدايي تکنولوژي جديد مشکلاتي را مي سازيم تا با کمک آنها استفاده از تکنولوژي را توجيه کنيم. گاهي نيز تظاهر مي کنيم که مشکلاتي را به وسيله آن حل کرده ايم؛ درحالي که هدف از پيدايي آن تکنولوژي اساسا چيز ديگري بوده است . دو نمونه بسيار پرخرج براي چنين رفتارهايي وجود دارد که ذکر آنها خالي از لطف نيست. اولين نمونه درباره ساخت برخورددهنده پيشرفته ذرات در تکزاس است. توجيه اين طرح را استفان هاوکينگ برعهده داشت. او به ما گفت افقهاي جديدي که اين ابزار به روي ما خواهد گشود سبب خواهند شد تا به ذهن خدا راه پيدا کنيم. بي شک خود هاوکينگ، اين توجيه را قبول ندارد؛ زيرا او به اعتراف خودش يک ملحد است. با اين وجود اگر او ملحد نبود باز هم اعتقادي به اين توجيه نداشت. اما به هرحال شيوه اي که او به کار برد، راهگشا بود؛ زيرا براي امريکا که يک کشور مسيحي است، دنبال کردن چنين طرحي جالب مي نمود ( اگر چه کنگره پس از يک سرمايه گذاري 2 ميليار دلاري، آن را رها کرد ) ؛ زيرا کارهاي اسرار آميز خدا هميشه براي ما يک مساله جدي بوده است. البته نمي خواهم بگويم که چنين ابزاري هيچ مساله قابل توجهي را در کيهان شناسي حل نکرده است ؛ اما افرادي که مي بايست در اين طرح سرمايه گذاري کنند سررشته و علاقه اي به اين مسائل نداشتند .به همين خاطر، براي جلب سرمايه آنها ذهن خدا و راه يافتن به آن شيوه کارسازي بود.
دومين نمونه " شاهراه اطلاعاتي" است که کلينتون، رئيس جمهور، و ال گور، معاون وي، با شور و حرارت در پي رواج آن بودند. اين طرح نيز هنوز جواب قانع کننده اي در برابر اين سؤال که " چه مشکلي وجود دارد که راه حل آن، شاهراه اطلاعاتي و سرمايه گذاري 50 ميليارد دلاري براي آن است؟ " نيافته است. شايد يک جواب صادقانه براي اين سوال، چنين چيزي باشد: "هيچ مشکل فکري يا اجتماعي در کار نيست . آن چه به دنبال آن هستيم اين است که با سرمايه گذاري در تکنولوژيهاي جديد، اقتصاد را به گردش در آوريم." اين جواب به هيچ وجه جواب بدي نيست؛ اما جوابي که ال گور به ما مي دهد جواب ديگري است. او ادعا مي کند که" اين طرح باعث مي شود افراد بيشتري دسترسي وسيعتر و سريعتري به اطلاعات داشته باشند و براي مثال بتوانند از برنامه هاي 500 ويا حتي 1000 کانال تلويزيوني بهره مند شوند" او از اين راه در پي جلب سرمايه براي اين طرح برآمده بود.
از همين جا مي خواهم وارد مطلب ديگري شوم و آن مساله مدارس و تکنولوژي است. اگر کتاب
" مدرسه تعطيل است" نوشته لويس پرلمن و آثارکساني را که ارزش آموزشي تکنولوژي برايشان مهم است مطالعه کنيد، علاقه و اشتياق وافري نسبت به تکنولوژي مشاهده خواهيد کرد. به نظر اين افراد اين تکنولوژيها دسترسي گسترده تر و وسيعتر و راحت تر و در زمينه هاي متنوع تري به اطلاعات را در اختيار دانش آموزان قرار مي دهند. آنان اين سؤال را که "چه مشکلي وجود دارد که تکنولوژيهاي جديد راه حل آن هستند؟ " اين گونه پاسخ مي دهند. حال مي خواهم با کمي تغيير، اين سؤال را اين گونه از آنها بکنم: "مشکل قرن 19 چه بود که اين تکنولوژيها راه حلي مناسبي براي آن نبودند؟ " با طرح سوال به اين شکل مي خواهم بگويم در قرن نوزدهم هم مشکل اطلاع رساني سريعتر ومتنوعتر به مردم وجود داشت که با اختراع تلگراف و دوربين عکاسي در سال 1845 و وسايل ديگر برطرف شد و ديگر چيزي نماند تا کسي بخواهد به دنبال آن برود و چاره اي برايش بيانديشد. اگر کسي بگويد تکنولوژيهاي جديد در مقايسه با کلاسها و مدارس، دسترسي گسترده تري به اطلاعات را در اختيار افراد قرار مي دهند، در جواب مي گويم:اين مساله از 100 سال پيش اين چنين بوده است و نبايد آن را پديده جديدي تلقي کرد. کارکرد اطلاع رساني مدارس از خيلي وقت پيش کنار گذاشته شده است.
برخي از دوستداران تکنولوژي مانند پرلمن که به تازگي به اين مطلب پي برده اند، اين گونه نتيجه گيري مي کنند که بايد مدارس را به طور کلي حذف کرد.
به نظر من اين افراد به دو دليل در اشتباه هستند. اول اينکه تلقي آنان از کارکرد و اهداف مدارس کمي محدود است. هدف اصلي مدارس هيچگاه دادن اطلاعات به دانش آموزان نبوده و نيست. اگرچه اطلاع رساني از وظايف مدرسه ها به شمار مي رود اما نمي توان آن را از وظايف مهم و اساسي آنها دانست. از اهداف اصلي مدارس، مي توان آموزش کارگروهي را نام برد. براي دستيابي به زندگي اجتماعي، دموکراتيک و متمدن بايد افراد ياد گرفته باشند که چگونه به عنوان يک عضو تحت ضوابط خاصي، در گروه مشارکت نمايند.مدرسه هيچگاه به دنبال يادگيري فردي نيست؛ بلکه همواره در پي آن است که به دانش آموزان بياموزد که چگونه بايد به عنوان عضوي از جامعه يادگرفت و رفتار کرد. بي شک يکي از راههايي که اين هدف را تامين مي کنند، انتقال ارزشهاي اجتماعي است. اگر اولين بخش از کتاب
هرچه بايد مي دانستم در مهد کودک ياد گرفتم" نوشته رابرت فالگام را بخوانيد، نمونه هايي زيبا از آموزش رفتارهاي اجتماعي به خردسالان را در آن خواهيد ديد. تقسيم کردن همه چيز، بازي عادلانه، اذيت نکردن ديگران، برگرداندن چيزها به جاي خودشان، مرتب کردن وسايل، شستن دستها پيش از غذا و ... از نمونه هايي است که در اين کتاب به چشم مي خورد . تنها اشکال کتاب فالگام اين است که هيچ کس در کنار موارد ذکر شده، علاقه به کشورش را در پايان مهد کودک ياد نمي گيرد . نشانه هاي فراواني وجود دارد که ثابت مي کنند سالها طول خواهد کشيد تا با آموزش اين ارزش در مدرسه بتوان آن را به صورت امري جاافتاده و مورد پذيرش درآورد. شايد کسي بگويد اين کارکرد، دشوارترين وظيفه اي است که آموزگاران و مربيان با آن روبرو هستند.
اگراين نظر را نپذيريم بي شک بيان حکايتها و داستانهايي که به دانش آموزان کمک مي کنند تا آنها هدف و معناي يادگيري و زندگي را بفهمند بسيار دشوار است. منظور من از حکايتها، داستانهايي از تاريخ انساني است که به گذشته معنا مي بخشند، حال را توضيح مي دهند و آينده را راهنمايي و هدايت مي کنند.اگر نظام آموزشي در امريکا دچار مشکل ويران کننده اي باشد، آن مشکل اين است که دانش آموزان ما ديگر مانند گذشته برخي از داستانهاي پر شوري را که زيربناي کار مدارس را تشکيل مي دهند، باور نمي کنند. اين داستانها حکايت منشا و خواستگاه ما و پيدايي امريکا پس از انقلاب است.
اگر آموزگاران، دانش آموزان و والدين آنها اين داستانها را باور نداشته باشند مدارس به جاي آنکه مکاني براي توجه و آگاهي باشد، جايگاه حبس و توقيف خواهد بود.
آن چه مي خواهم بگويم اين است که مشکلات اساسي آموزش، مشکلاتي از نوع اجتماعي و اخلاقي هستند و هيچ ارتباطي با تکنولوژيهاي خيره کننده جديد ندارند. درواقع تکنولوژيهاي جديد که در مجله تکنوز و رسانه هاي ديگر در بوق و کرنا مي شوند، راه حلي براي هيچ مشکلي نيستند؛ بلکه خود مشکلي هستند که بايد براي آنها چاره اي انديشيد. واقعيت اين است که اکنون فرزندان ما مانند خود ما از فزوني اطلاعات رنج مي برند نه از کمبود آن. در امريکا 260000 بورد تبليغاتي، 17000 روزنامه، 12000 نشريه، 27000 ويدئو کلوپ، 400 ميليون تلويزيون و بيش از 400 ميليون راديو- غير از راديوهايي که در ماشينها هستند- وجود دارد. هر سال 40000 عنوان کتاب منتشر مي گردد. هرروز در امريکا 41 ميليون عکس گرفته مي شود و هرسال بيش از 60 ميليارد ايميل تبليغاتي وارد صندوقهاي پست الکترونيکي ما مي شوند. از تلگراف و عکاسي در قرن 19 گرفته تا تراشه هاي سيليکوني در قرن بيستم، همگي بر هياهوي اطلاعات افزوده اند. اطلاعات از ميليونها منبع در سراسر جهان و از هر طريقي – مانند امواج نوري، امواج هوايي، نوارهاي کاغذي، بانکهاي کامپيوتري، سيمهاي تلفن، کابلهاي تلوزيوني، ماهواره و نشريات- بيرون مي ريزد. گذشته از اين برروي هر منبع ذخيره اي که تصور شود – مانند کاغذ، نوارهاي صوتي يا ويديويي، ديسکها، فيلمها و تراشه هاي سيليکوني – اطلاعات وسيعتري قرار گرفته اند که در انتظار بازيافت به سر مي برند. اطلاعات مانند زباله ها شده اند. کورکورانه و بدون هدف به وجود مي آيند و به دليل بي استفاده بودن دور انداخته مي شويد. ما در اطلاعات غرق شده ايم؛ اگر چه آنها را در اختيار داريم اما نمي دانيم با آنها چکار بايد بکنيم و همان گونه که ذکر شد در مواجهه با اين مسائل عده اي پنداشتند که بايد مدارس را از اين پس کنار گذاشت.
اگر از من بپرسيد که آيا در آينده نيازي به مدارس خواهيم داشت يا نه در جواب مي گويم ابتدا بايد نقش و هدف مدرسه ها را به درستي درک کرد. مدرسه ها به دانش آموزان کمک مي کنند تا آنها يادبگيرند که چگونه بايد با کنارگذاردن و دور انداختن اطلاعات به زندگي خود انسجام دهند. مدرسه ها احساس مسئوليت اجتماعي را در وجود دانش آموزان مي پرورند و به آنان مي آموزند که چگونه، انتقادي، تاريخي و انساني بيانديشند. دانش آموزان در مدارس مي فهمند که تکنولوژي از چه راههايي ادراک آنها را شکل مي دهد. دانش آموزان در مدرسه ها ياد مي گيردند که خواسته هايشان همواره تابع خواسته هاي گروه است و .....اگر بخواهيد مي توانم به همين شکل تا سه صفحه ديگر بدون آنکه اشاره اي به کارکرد اطلاع رساني مدارس داشته باشم، اهداف و وظايف آنها را برايتان ذکر کنم. اما به جاي اين بگذاريد تا منظور خودم را به دوشيوه کوتاه بيان کنم. اول اينکه آنچه از يکي از بهترين دوستانم الن کي – که گاهي او را پدر کامپيوترهاي شخصي مي خوانند – بارها شنيده ام برايتان نقل مي کنم. او مي گويد اگر مدرسه ها نتوانند مشکلي را در نبود دستگاهها حل کنند، با وجود آنها هم نمي توانند آن مشکل را برطرف کنند.
دوم اينکه اگر در گوشه اي از دنيا کشتار هسته اي رخ دهد، بي شک سبب آن کمبود اطلاعات نبوده است. گرسنگي کودکان در سومالي نيز ربطي به کمبود اطلاعات ندارد. اگر جرم و جنايت شهرهاي ما را تهديد مي کند، اگر خانواده ها از هم مي پاشند، اگر اختلالات رواني افزايش مي يابند و اگر با کودکان بدرفتاري مي شود، هيچکدام از اين پديده ها به سبب کمي اطلاعات نيست. علت همگي اين مشکلات کمبود "چيز ديگري" است و همين "چيز ديگر" است که اکنون تامين آن برعهده مدرسه هاست.