اختلافات ايران و امريكا بعد از انقلاب اسلامي يكي از دلمشغوليهاي عمده نخبگان فكري و اجرايي و عامه مردم بوده و هست.
اين مساله ذهن بسياري را به خود مشغول داشته است. عده اي در تحليل علل و دلايل معضل مزبور به منفعت و امنيت اشاره دارند. برخي ديگر از رفتار شناسي شروع كرده و رفتارها و كنش هاي ناسنجيده طرفين را عامل مناقشه معرفي مي كنند. گروه اول واقع گرا ناميده شده و گروه دوم رفتار گرا نام دارند. برخي نيز با رويكرد روان شناختي، اختلافات را از بستري رواني و در سطح سوء فهم و بدبيني تاريخي جستجو مي كنند. برخي هم عوامل ديني و ايدئولوژيك را با تعريفي محدود از ايدئولوژي – معناي غير منفعتي و اخلاقي صرف – در اين موضوع دخيل مي دانند. برخي صاحبنظران قدرتهاي ديگر خارجي را از عوامل جدال دو كشور مي دانند.
حقير معتقدم هيچكدام از عوامل مذكور براي تبيين صحيح مشكل، كافي نيست . بلكه عوامل مذكور تحت لواي عامل ايدئولوژي مي گنجد و ايدئولوژي در اينجا معنايي عام دارد. ايدئولوژي «نظام» ارزشهاست و ايده «منفعت» هم جزو آنهاست. يعني امنيت و منفعت، ارزشي از ايدئولوژي به شمار رفته و هدايت گر جهات ماده منفعت و امنيت است.
پس نه واقع گرايي و نه رفتارگرايي و نه ساختار گرايي (نوواقع گرايي) نمي توانند مبين مشكلات باشند. فقط نظريه سازنده گرايي بويژه سازنده گرايي اجتماعي(societal constructivism) است كه بطور كامل بر روابط ايران و امريكا صدق مي كند. سازنده گرايان درست است كه مانند واقع گرايي نقش منفعت را مي پذيرند اما بر اين نظرند كه منفعت خود در قالب هنجارها و ايده ها تعريف مي گردد. بنابراين طرز تلقي هر كشوري از منافع ملي برحسب هنجارها و ايده ها مشخص مي گردد.
از سوي ديگر سازنده گرايان اجتماعي بر اين نظرند كه نه تنها هر كشور بر اساس نظام ارزشهايش اداره مي شود بلكه از ديگران هم مي خواهد كه مطابق آن نظام عمل كرده و خود را اداره كنند. امريكا و جمهوري اسلامي ايران دقيقا داراي اين خصلت هستند و همين ويژگي سياست خارجي آنها را در بستري ايدئولوژيك قرار مي دهد. پس منفعت برآيندي از ارزشها و هنجارهاست. لذا هر دولت – ملتي بر اساس نظام ارزشها و طرز نگرش خويش از منافع ملي ، «هويتي» را در روابط بين الملل به منصه ظهور مي گذارد كه باساير هويتها تعارض يا تعامل دارد. لذا اختلافات بين المللي، هويتي است نه منفعتي و امنيتي صرف.
جمهوري اسلامي ايران و امريكا به مثابه هويتهايي ايدئولوژيك – كه بارها مبحث ايدئولوژيك بودن سياست خارجي امريكا آمد و در فصلنامه مطالعات منطقه اي؛ امريكا شناسي – اسرائيل شناسي در شماره هاي 13،15،17 از اينجانب مفصلا تبيين شد- با يكديگر تعارض دارند. درست است كه مثلا اختلافات ايران و امريكا بر سر اسرائيل ، منفعتي هم است اما اختلاف منفعتي برخاسته از طرز تلقي ايدئولوژيك است. هر دو كشور مي خواهند جهان را به قالب ارزشهاي خويش بريزند. گرچه ايران اسلامي بدليل نوپا بودن و كمبود تواناييهاي سياسي و نظامي بيشتر در مقابل نظم نوين جهاني از خود دفاع مي كند.
گرچه ما نظر «مانهايم» در كتاب «ايدئولوژي و يوتوپيا» درباره مبنا و محتواي ايدئولوژي را قبول نداريم لكن تقسيم بندي وي از مراتب ايدئولوژي جالب است. وي ايدئولوژي را به دو رده 1. مفهوم كلي 2. مفهوم جزئي تقسيم بندي مي كند. مفهوم كلي به پديده اي كه با خصوصيات تركيب و ساختار انديشه يك عصر يا گروه اجتماعي ارتباط دارد، اشاره دارد. اين مفهوم رويكردي فلسفي و جامعه شناختي دارد كه بر كل جهان بيني رقيب سايه ترديد مي افكند و تمامي جهان نگري يك گروه اجتماعي را به مبارزه مي طلبد نه عقايد جزئي افراد. مفهوم كلي ، انتقادي ريشه اي طلب مي كند. مفهوم جزئي ايدئولوژي اين است كه شخص درباره عقايد رقيب به داوري مي نشيند. اين عقايد به مثابه فريبكاري هاي كم و بيش آگاهانه هستند كه براي تعقيب منافع آلوده به غرض گاهي تغيير هيات مي دهند.
جالب است دقت كنيم كه طرفين در مفهوم جزئي مي توانند به توافق برسند چرا كه از حيله و نيرنگ يكديگر تا حدودي آگاهي دارند و مي دانند كه جريان ، جرياني سياسي است. اما اختلافات د رمفهوم كلي، واقعي بوده و قابل حل نيست. جالب تر اينكه اختلافات جزئي هم ناشي از اختلاف در مفهوم كلي ايدئولوژي است. مثلا رويارويي در مفاهيم كلي عقلانيت، ايدئولوژي سياسي، ايدئولوژي سياست خارجي، نظم بين الملل و نظام سياسي به اختلاف و جدال در مفهوم جزئي يعني دموكراسي، حقوق بشر، آزادي و تروريسم كه آلوده به سياست هستند، منجر مي گردد.