منطق انديشهاي است كه دربارهي خود انديشه ميانديشد. تعقل كردن در باب تعقل است. منطق تنها رشتهاي است كه در عمليات خود ميانديشد و زمينه براي تفكر فلسفي است.
خوانندگان آثار هگل متوجهي يك بارزهي خاص روش او ميشوند: اينكه: هگل جستار مورد بحث را بدون توسل به شرط پيشيني با عزيمت از مفهومي در نظر اول بديهي آغاز ميكند، سپس به تبيين فلسفي و استنتاج بعدي از آن ميپردازد. در منطق هگل تنها و فقط با يك مقوله آغاز ميكند، با كليترين و در همان حال در نظر اول تهيترين مفهوم، يعني با “Sein” (هستي). ما اين «هستي» را هيچ جا نمييابيم، هستي پيرامون ما هستي فقط متعين است، نه كلي و انتزاعي. هستي كه فاقد چيزي جز اين نيست. منطق هگل با رفع شدن تضاد هستي و نيستي در شدن (Werden) آغاز ميشود. زمينهساز ديگر مفاهيم ميشود.
نكتهي ديگر اينكه روال عزيمت از امر بيواسطه و ظاهر بديهي كه معمولاً خصلت اتفاقي (تصادفي) دارد، راه به وساطت يافتگي و كلي منطقي ميبرد. براي مثال، در فلسفهي تاريخ حركت از تاريخ شهودي و بيواسطه به تاريخ انديشيده و از آن به تاريخ فلسفي سير ميكند. در پديدارشناسي هگل از «اينجا» و «اكنون» استنتاج كلي زباني بازنمايي ميكند.
روش در «علم منطق» نيز چيزي مشابه است، البته با اين تفاوت كه موضوع علم منطق انديشه بر تفكر كلي و انتزاعي، يعني حرمت ديالكتيكي است كه تفكر آدمي در انديشهي محض با آن سروكار دارد. روش هگل در بيشتر آثار و به ويژه در علم منطق، بررسي وجه فرد، خاص و عام (كلي) شناخت موضوع در دست توصيف است. منطق به طور كلي به صورت انتزاعي و منطق هگل با كلي انضمامي انديشه كار ميكند. استعداد فكري آدمي تحت كنش و واكنش صور واقعيتهاي عيني خارج از ذهن در مقامي است، تأثراتي را كه از اشيا و پديده ميپذيرد تشبه و تفكيك كند و با تعيين اين هماني و نااينهمانيشان از آنها استنتاج كلي كند. اين كاري است كه دستگاه اعصاب انسان آگاه يا ناخودآگاه با كيفيتهاي متفاوت انجام ميدهد. منطق هگل بر كليت اين خصلت قواي شناخت انسان بنا دارد.
هگل فرايند شناخت را در آن مينگرد كه انسان از آشنايي با چيزها و اموري كه بيواسطه در دسترس حواس او است آغاز ميكند، با تحليل آن به ذات يا ماهيت موضوع به وساطت دريافت پي ميبرد و از آن به مفهوم يا صورت معقول كه درك انضمامي موضوع يا پديده را به همراه دارد، نايل ميشود. تا آنجا كه مربوط به تدارك بحث منطق هگل ميشود، صرفاً اشاره شود كه فرايند شناخت كه از وجه فردي به خاص و عام (كلي) ارتقا مييابد، منطقاً (يا از لحاظ آرماني معادل شناخت مطلق، به معني هگلي) است.
در «علم منطق» ما به ترتيب با هستي بيواسطه، با ذات و سرانجام با مفهوم يا صورت معقول به طور انتزاعي آشنا ميشويم. هستي در اولين جملههاي منطق آن قدر فراگير، كلي و نامتعين است كه تفاوتي با نيستي ندارد. هگل ميخواهد بگويد يك واقعيت ناشناخته براي ما در وهلهي نخست و ابتدا به ساكن از لحاظي به نحو مشابه بيتعين و انتزاعي است؛ در فرايند فعاليت شناختي، ما نسبت رسوخمان به كيفيات و خواص آن، به خاصگي صفات و تعينهاي آن پي ميبريم و به ماهيت يا ذات آن دست مييابيم.
آينهي سطح دريا را در نظر بگيريم كه براي نظاركننده كمابيش فاقد هر گونه تعين مشخص است ـ وضع مشابهي معادل هستي بيتعين هگل در جملههاي اول منطق. با غوص به زير آب است كه شناخت به خواص ذاتي عمق دريا آغاز ميشود. شناخت ماهيت يك چيز ما را با صفاتي كه در آن شنا ميكند كه به آن خاصگي ميبخشد و آن را از ديگر چيزهاي موجود متمايز ميكند. با شناخت هستي و ذات زمينهي ادراك آن فراهم شده است. ادارك حاصل ضرب شناخت حسي و ذات موضوع ميباشد كه در نهايت همان مفهوم يا صورت معقول امر شناخت به حساب ميآيد؛ اين شناخت عقلاني (منطقي) امر مورد نظر است. شناخت معقول پيامد رفع هستي در ذات و رفع ذات در مفهوم است؛ و مفهوم از هر گونه وساطت وارسته و آزاد است.
مفهوم يا صورت معقول به مثابهي وحدت صفات و خصوصيات امر شناخته، وحدت كثرت تعينها و انتزاعي است در مقامي است كه به ازاي تعينهاي خود محتواپذير شود و تعريف شود، از راه حكم (Urteil) با وجوه گوناگون محتواي خود صورت ابزاري (بيروني) پيدا كند و كليت، انضماميت و حقيقت خود را بازنمايي كند، يعني خود را در خود و براي خود كند. بخش حكم با بررسي حالتهاي موضوع و محمول (نهاد و گزاره) آغاز ميشود، تا خاصگي (جزييت) و كليت موضوع و محمول و كيفيت مناسبت آنها توضيح شود.
«فرد كلي است»، هر چيز يا پديدهي منفرد به طور كلي در تعلق نوع (يا جنس) است: «اين گل سرخ است». سرخي به گل نسبت داده شده و در يك خصوصيت گل كليت ديده شده است. حكم با جمله يكي نيست؛ جملهها تعينهاي موضوع (مبتدا)اند، در آنها رابطهي كلي و جزيي لحاظ نشده است، بيان وضعيت، كنش منفرد و غيرهاند (ديشب خوابم نبرد). خاستگاه حكم متناهيت است؛ تناهي چيزها از لحاظ حكم در آن است كه چيزها خصلت كلي دارند، ولي داراي عناصر متفاوتاند، خاصيت جداشوندگي دارند. موضوع در محمول (خبر) تعين مييابد و محتوا پيدا ميكند. اينكه موضوع چيست در محمول وضع ميشود. يك حكم، يك دقيقه، يك عنصر موضوع را مشخص ميكند، بيآنكه به ديگر صفات يا تعينهاي موضوع بپردازند. موضوع همواره غنيتر از محمول خود اوست، اما محمول (خبر) نسبت به موضوع فراگير است. حكم «اين گل سرخ است» يك حكم كيفي نام دارد؛ مناسبت محمول و موضوع ذاتي نيست (گل بو، رنگ ديگر و … دارد)؛ هماهنگي محمول و موضوع در اين حكم تنها در يك نكته است. وقتي ميگوييم، اين كار خوب است، حكم ما مفهومي است. رابطهي موضوع و محمول آزاد و بيروني نيست؛ محمول در اينجا روح (معني) موضوع است.
در «گل سرخ نيست»؛ حكم سلبي است، يعني گل رنگ ديگر دارد (پس در عين حال ايجابي است). اين يك حكم نامحدود است (روح فيل نيست، ميتواند بسياري چيزهاي ديگر باشد). دزد، كليت حقوق ديگري را نقض ميكند نه اينكه او را از يك چيز محروم كند (لذا نه تنها جبران بلكه كيفر نيز به دنبال دارد)
وقتي ميگوييم «اين گياه دارويي است» به معناي آن است كه موضوع، يعني گياه به واسطهي محمول (دارويي بودن گياه) به چيز ديگري مرتبط ميشود (به بيماري كه با آن گياه درمان ميشود)؛ مثال ديگر، اين كار افزار مفيد است. وقتي ميگوييم اين گياه دارويي است، گوياي آن است كه برخي گياهان دارويي است، نه تنها همين گياه (گياه كلي است). به عبارتي به حكم خاص (جزيي) رسيدهايم: گياه يگانگي خود را از دست ميدهد و با برخي نمونهها پيوند مييابد؛ در همه حال گياه است، به كلي تعلق دارد، ارتقا مييابد. بنابراين، حكم خاص هم سلبي و هم ايجابي است. از آن يك حكم كلي استنتاج شدني است: همهي موجودات فانياند، همهي فلزها هادي الكتريسته.
حكم ضروري: وحدت محتوا در تعينهايش كه متضمن حكمهاي برهاني، گسلي و … است حكم قطعي (كاته گوريك): طلا فلز است (طلا گران است، يك حكم غيرذاتي است)، گل رستني است. حكم مفهومي به معناي كلي در تعين كامل. موضوع در آن فرد است، محمولش بازتابي يعني هستي خاص است كه به كلي ارتقا دارد. يك چيزي مفيد، حقيقي، صحيح و … است. حكم تصديقي: اين خانه با اين يا آن دليل (خاص) خوب است.
قياس
اينك كه وجوه گوناگون محتواي مفهوم مثال نمونه بازنمايي شد و كليت (غناي) انضماميش معلوم شد، منطق در آستانهي حكم قياسي است. در «صورت معقول همچون صورت معقول» فرديت، جزييت و كليت با هم در اتحاد ولي وحدتشان صورت از هم تمايز يافته ندارد. اين كار در حكم قياسي صورت ميگيرد. صورت معقول تنوع عناصر خود را آشكار ميكند. در حكم قياسي (استنتاجي) مقولههاي فرد، خاص و عام در تناسب با حد اول، حد آخر و خصوصيت و (حد وسط) وحدتشان ابقا ميشود. در واقع قياس از تركيب مفهوم (يعني صورت معقول) و انواع حكم كه شاهده آن بوديم، پديد ميآيد.
حكم متضمن اختلاف و تنوع است؛ هگل آن را فراوردهي فهم به شمار ميآورد. در فلسفهي هگل، فهم (Verstand) قوهي متمايز و متفاوتكننده است. قياس به اعتبار آنكه مبين وحدت ضدين (دو مقدمه يا حد اول و آخر) است، تبلور خاص عقل است. قياس معادل حكم عيني است. هگل ميگويد، هر چيزي قياس است، يعني بنابر صغرا و كبرا دارد، لذا نمودار عقل است؛ هر چيز عقلاني نوعي قياس است. همه چيز قياس است، يعني همه چيز مفهوم است و موجوديتش اختلاف دقايقش است؛ بنابراين، خصلت كليش به آن (از طريق خاص) واقعيت بيروني ميدهد، بدين وسيله بازتاب سلبي در خود، يك چيز فردي ميشود؛ به وسيلهي خاص (جزيي) به كلي ارتقا مييابد و با خود هم ـ هويت (يكي) ميشود.
قياس توجيه حكم است، حكم البته به قياس اشاره دارد، اما قياس صرفاً ذهني نيست. حكم به تبع قياس وضع ميشود، در قياس به وحدت با مفهوم بازميگردد. اين گذر به قياس حكم را تصديقي ميكند. در قياس نيز روال مانند احكام از كيفي:
رنگ سبز دلپذير است، اين ميوه سبز رنگ است، پس اين ميوه دلپذير است… قياس به قياس كيفي ضروري، قطعي…، به فرضي و منفصل ميانجامد (به عنوان اشاره):
موجودات ناطق يا انساناند يا فرشته،
سقراط موجودي ناطق، انسان است،
پس سقراط فرشته نيست.
«منطق» از منظر شرح لنين
لنين: «من به طور كلي ميكوشم هگل را مادي بخوانم: هگل يك ماترياليست (به گفتهي انگلس) سر به زمين و پا در هواست. من در قرائت خود از خدا، امر مطلق و ايدهي محض اغلب به سرعت ميگذرم.»
از پيشگفتار: حركت آگاهي همانند هر چيز طبيعي و زندگي روحي «بر طبيعت ذاتيهها بنا دارد كه محتواي منطق است.»
«قلمروي انديشه از نظر فلسفي يعني در فعاليت درون زاد خود بايد در توسعهي ضروريش توضيح شود.» لنين: اين نكتهاي عالي است.
«علايقي كه زندگي مردمان و افراد را ميجنبانند، خاموشند.» «البته ما در باب احساسها، علايق خود نميگوييم كه آنها در خدمت مايند، بلكه آنها به منزلهي نيروها و قدرتهاي خود ـ مختاراند؛ در واقع ما خود اين احساسها، سايقها و علايق هستيم.»
«ما نميتوانيم طبيعت چيزها را ناديده بگيريم». «منطق آموزههاي صورتهاي بيروني تفاهم نيست، بلكه آموزهي قوانين توسعه»ي «هر چيز مادي، طبيعي و روحي است.»
«حقيقت نامتناهي است» ـ نهايتش نفي آن است، «پايان آن» است. موضوع منطق: «تكامل تفكر در ضرورتش.» لنين مينويسد، هگل در اين مورد دو اصل بنيادي پيش ميآورد:
1ـ «ضرورت و پيوستگي» و
2ـ «تكوين درون ذاتي آن». تفسير لنين بر آن:
1ـ پيوند ضروري، پيوند عيني همهي جنبهها، نيروها، گرايشها و … حوزهي پديدارها،
2ـ «تكوين اختلافها»، منطق عيني و دروني تحول و مبارزهي تضادها، قطبيت.
منطق ـ بخش هستي (Sein)
هستي ـ نيستي ـ شدن «هستي محض و نيستي محض… يكي است». اين پارادوكس مينمايد. شدن، نفي هر دو است.
الياييها به ويژه پارميندس، نخستين متفكراني بودند كه به اين انتزاع هستي دست يافتند. نزد هراكليتوس: همه چيز سيال (جاري) است، همه چيز شدن است.
«آنچه در علم سرآغاز است، بايد از نظر تاريخي نيز سرآغاز باشد.» (كلاً طنين مادي دارد!)
«شدن تكوين هستي است، همچنان كه شدن نيستي است.»
در منطق اصطلاح «جداناشدني» بهتر از اصطلاح «وحدت» است.
ديالكتيك آموزهي آن است كه چگونه تضادها ميتوانند اين هماني باشند و تحت چه شرايطي آنها واحد (identisch)اند؛ از اين طريق كه آنها به يكديگر مبدل ميشوند.
«حد و مرز يك نفي ساده است، يا نفي اول»؛ (چيزي) هر چيز مرز خود را داراست «اما چيز ديگر نفي نفي است…». ميگويند، عقل حد و مرز خود را داراست. در اين ادعا ناآگاهي ديده ميشود كه در خود يك چيز حد و مرز يافته، از حد و مرز فررفته شده است.»
«در طبيعت خود حد و مرز است كه از خود فرا ميرود؛ نفي (حد و مرز) خود را نفي ميكند و نامحدود ميشود.» در واقعيت البته آنها (يعني متناهي و نامتناهي) جداييناپذيرند، يك وحدتاند. «البته فرايند نامتناهي بيش از اين حرف دارد» (بيش از مقايسهي متناهي و نامتناهي). «در آن پيوند نيز وجود دارد.» «طبيعت تفكر نظري … تنها در درك جنبههاي متضاد در وحدتشان است.»
واحد (يگانه) اصل كهن اتم و خلا است. خلا سرچشمهي حركت است؛ نه به اين معنا كه فضا تهي است، بلكه «حاوي اين انديشهي عميق است كه در نفي به طور كلي زمينهي شدن، ناآرامندگي خودآگاهي پنهان است.»
انديشهي تبديل امر آرماني به واقعي يك انديشهي عميق است، براي تاريخ مهم. زندگي شخصي نيز نشان ميدهد كه در آن نكتهي حقيقي وجود دارد، برخلاف ماترياليسم عوامانه. «اين نكته كه واحد كثير است و به ويژه كثير واحد است، يك جملهي كهن است…». «اختلاف واحد و كثير منجر به اختلاف ارتباط نسبت به يكديگر شده است كه به دو رابطهي دفع و جذب تجزيه شده است…».
در مورد تداوم و انقطاع، اينكه «يكي از اين دو تعين به تنهايي فاقد حقيقت است، بلكه فقط وحدتشان حقيقي است. وحدت، ديالكتيك حقيقي آن دو و نتيجهي راستين آنهاست.»
آموزهي ذات ـ ذات به منزلهي بازتاب هستي در خود خويشتن است. «حقيقت هستي، ذات آن است.» «ذات … آن چيزي است كه به بركت هستي خود وجود دارد؛ ذات حركت نامتناهي هستي است.»
لنين: ذات بين هستي و مفهوم قرار دارد، به مثابه حركت به مفهوم. تقسيمبندي ذات: نمود، پديدار، واقعيت. يعني: آنچه غيرذاتي است در سطح است، اغلب محو ميشود، «ثابت» نميماند، مانند ذات «پابرجا» نيست؛ همانند حركت رودخانه ـ كف دريا و جريانهاي آب در زير. اما كف نيز بيان ذات است!… «آنچه نمود را تشكيل ميدهد، بيواسطگي نبودگي است… هستي نبودگي ذات است.» «نمود خود ذات است در تعين هستي.»
«بنابراين، نمود خود ذات است، البته ذات در تعينش، به اين ترتيب كه آن فقط برههاي است و ذات درخشش خود در خويشتن است.» «رفلكسيون (تآمل) در حركت خود بازتاب است؛
نمود (Schein) همان چيزي است كه بازتاب است.» «بازتاب (رفلكسيون) همانند درخشيدن در خود خويش است.»
هگل يكجانبگي و نادرستي قانون اين هماني را نقد ميكند: «وقتي همه چيز با خود يكي است، پس آنها متفاوت، در تقابل نيستند، لذا زمينه ندارند.» «همه چيزها متفاوتاند…» «A نيز A نيست»؛ هيچ دو چيزي نيستند كه با هم برابر باشند.»
هر چيز كنكرت (انضمامي)، انضمامي در ارتباط متفاوت و اغلب متضاد با چيزهاي ديگر است؛ در نتيجه آن چيز، خود و در همان حال يك چيز ديگر است.
«حال وقتي اولين تآملات وحدت، تفاوت و تقابل در يك جمله بيان گردد، در واقع آن چيزي كه اين تفاوت و تقابل به آن ميانجامد، يعني تضاد، در يك تقرير و گفته شود، يعني: تمام چيزها في نفسه در تضاد باخودند، آن به اين مفهوم كه در واقع همين جمله نسبت به ديگر جملهها بيان ذات و حقيقت چيزهاست…».
لنين: تضاد كه برآمد تقابلي دارد، فقط هيچ توسعه نيافته ميباشد، كه در تضمن وحدت است؛ سپس اين نفي به خود تعين، تفاوت و تقابل و تضاد وضع شده ميگيرد… البته تضاد سرچشمهي هر گونه حركت و حيات است. تنها وقتي چيزي شامل تضاد است، حركت دارد، سايقدار و فعال است… تضاد عنصر سلبي در تعين ذاتي تضاد است، اصل خود ـ حركتي است.
«ميگويند، هر چيز دليل لازم و كافي خود را داراست. اين گفته به طور كلي معنايي جز اين ندارد كه، هر چه وجود دارد در بيواسطگي موجود خود نيست، بلكه بايد آن را به مثابهي قانون تلقي كرد… افزودن دليل كافي زايد است، زيرا دليل ناكافي دليل نيست.»
«… نميتوان پرسيد، شكل چگونه به ذات الحاق ميشود، چون كه شكل تبلور ذات است، بازتاب خودي ذات در خويشتن است.»
شكل ذاتي است. ذات شكل ميگيرد. شكل به گونهاي وابسته به ذات است…» ماده شالودهي ذاتي يا زيرنهاد شكل است…». ماده به طور كلي يك انتزاع است (ماده را نميتوان حس كرد؛ آنچه به چشم انسان ميخورد، يك مادهي مشخص است، وحدتي است از ماده و شكل ماده علت شكل نيست، بلكه وحدت زمينه و امر زمينه يافته ميباشد.
«ماده بايد شكل يابد و شكل به خود ماديت بخشد. آنچه فعاليت شكل جلوه ميكند، همانا حركت ذاتي خود ماده است…». كنش شكل و حركت ماده يكي است… ماده من حيث هو متعين يا ضرورتاً داراي شكل است و شكل به طور كلي مادي است، يك شكل موجود است.
«وقتي گفته ميشود، جهان بنابر طبيعت دارد، آنچه طبيعت نام گرفته از يك سو با جهان يكي است، جهان چيزي جز خود طبيعت نيست.»
لنين: توسعهي بعدي آثار هگل و ماركس بايستي در پيوند ديالكتيكي كار روي تاريخ تفكر بشري، علوم و تكنيك صورت گيرد. ـ تصويري كه منطق هگل از جهان ميدهد، چنين است: يك رودخانه و قطرهها در آن، وضعيت هر قطره، مناسبتش با ديگر قطرهها، مسير حركت رودخانه، شتاب خط حركت ـ مستقيم، كج و راست، دايرهاي و غيره، به بالا، به زير، جمع حركتها. مفاهيم به مثابهي درك جنبههاي متفرد حركت، حركت هر قطره (= حركت امور)، جريانهاي متفرد و غيره. اين است كمابيش تصويري كه منطق هگل از جهان ميدهد، البته منهاي حضرت حق و امر مطلق.
«وقتي همهي شرايط يك چيز فراهم باشد، آن چيز وجود مييابد…».
لنين: چه بسيار عالي! پس ايدهي مطلق و ايدهآليسم براي چيست؟ چه استنتاج درخشاني. پديدارErscheinung
«ذات بايد پديدار شود». پديدار شدن وجود عبارت است از: 1) وجود (چيز) 2) پديدار (آن چيزي كه شي فينفسه آن است، يعني حقيقت شي)؛ جهان در خود باشنده و در خويش بازتاب يافته نسبت به جهان پديدار، 3) مناسبت و واقعيت. تفاوت ذات (وجود) با هستي آن است كه وجود وساطت يافته است.
وحدت پديدارها ـ «پديدار در وهلهي نخست … ذات دروجود خود است … وحدت نمود و وجود…». «اين وحدت يعني قانون پديدار. بنابراين، قانون ايجابيت وساطت پديدارهاست.»
اين هماني، قانون
«قانون بازتاب پديده در وحدت با خود است.» «اين وحدت يعني شالودهي پديده كه تشكيل قانون ميدهد، برهه يا دقيقهاي از پديده است … بنابراين قانون چيزي فراسوي پديدار نيست، بلكه بيواسطه در آن حي و حاضر است. قلمروي قانون، تصوير بيحركت جهان موجود يا پديدار است…».
لنين: اين يك تبيين عالي ماترياليستي و بسيار موفق است (به كمك واژهي «بيحركت»).
قانون جنبهي آرامندگي را دربرميگيرد؛ از همين رو قانون، هر قانون محدود و ناكامل و تقريب است. «قانون جنبهي ذاتي پديدار است.» قلمروي قوانين محتواي آرام پديدار است؛ پديدار همان قانون است، با اين تفاوت كه پديدار در تبديل ناآرام و در قانون در آن بازتاب مييابد. بنابراين، پديدار در قبال قانون يك تماميت است، چونكه هم متضمن قانون است و هم چيزي بيش از آن، يعني حاوي جنبهي شكل متحرك است.
جهان بالقوه و بالفعل با جهان پديدارها يكي است، در ضمن در تقابل با آن است. آنچه در يكي ايجابي است، در ديگري سلبي است؛ آنچه در جهان پديدارها بد است، در جهان بالقوه و بالفعل نيك است.
لنين: لب مطلب در همين است كه هم جهان پديدارها و هم جهان بالقوه، دقايق طبيعت از منظر انسان است؛ مراحل، مراتب، تغييرات يا عمقهاي شناختاند. حقيقت پديدارها مناسبت اساسي (آنها) است. آغاز همه چيز را ميتوان يك امر دروني، منفعل و در عين حال بيروني تلقي كرد؛ و اين «در تمام رشتههاي علوم طبيعي و توسعهي روحي.» «بنابراين، خدا، نيز در بيواسطگي فقط طبيعت است.» (اين نيز يك نكتهي بارز است).
واقعيت
«…واقعيت وحدت ذات و وجود است…». «… ضمناً واقعيت برتر از وجود است.»
«معلول اصولاً متضمن چيزي نيست كه در علت نباشد…» (و برعكس).
لنين: بنابراين علت و معلول دقايق متقابل فراگير، وابستگي رابطهي عام، درهم تنيدگي رويدادها و حلقههايي در زنجيرهي توسعه مانده ميباشد. «يك چيز يك بار به صورت علت و بار ديگر معلول برآمد ميكند؛ در آنجا به عنوان آنچه بقاي ذاتي دارد، در اينجا به منزلهي قانون بودن يا تعين بر چيز ديگر.»
به اين نكته نيز ميتوان توجه داشت كه با آنكه در مورد رابطهي علت و معلول تصديق ميشود كه معلول نميتواند بزرگتر از علت باشد ـ البته نه به معني ذاتي كلام ـ، چونكه معلول چيزي سواي تظاهر علت نيست. عليت آنچنان كه ما ميفهميم، تنها يك بخش كوچك از رابطه كلي است.
«اما در اثر رابطهي علي معين چنين شده است كه علت نه تنها در معلول استحاله ميشود و بدين وسيله علت آن چنان كه در عليت صوري آمده است، بلكه در ضمن اينكه در استحالهي خود در معلول دگر بار علت ميشود، اينكه معلول در علت محو ميشود، ولي در آن دوباره معلول ميشود. هر يك از اين تعينها در وضع ديگري خود رفع ميشود، در رفع ديگري خود را وضع ميكند. اين نيست كه گذر بيروني علت از يك ماده به مادهي ديگر موجود ميشود، بلكه دگرگون شدن همان در عين حال وضع شدن خود آن است. بنابراين، عليت مسبوق بر خود است، يا خود را مشروط ميكند (شرط خود است)».
«ضرورت با تبديل شدن به آزادي از بين نميرود». ضرورت بدين وسيله از بين نميرود، بلكه به آزادي مبدل ميشود، بلكه تازه اين هماني درونيش ظاهر ميشود.
منطق ذهني يا آموزهي مفهوم
«حاصل اينكه هستي و ذات دقايق مفهوماند، دقايق شدن.» «مدتها رسم بر اين بود، نسبت به نيروي تخيل و حافظه سبكترين حرفها را بزنند و تكرار كنند؛ اينك وقت آن شده كه اهميت «مفهوم» (= «برترين عنصر تفكر») را نازل جلوه دهند و آنچه ادراكي نيست را بستايند.» پس از ذكر اينكه درك كانت از مفهوم ناكامل است، مينويسد:
«… در اينجا عمده آن است كه مفهوم به عنوان كنش (Aktus) فهم خود ـ آگاه نيست، نبايد فهم تلقي شود، بلكه مفهوم بالقوه و بالفعل است كه: در ضمن يك مرتبت طبيعت به منزلهي مرتبت روح را تشكيل ميدهد، يا طبيعت ارگانيك اين مرحلهي طبيعت است كه مفهوم در آن ظاهر ميشود.» لنين با توجه به اين گفتهي هگل مينويسد: آستانهي تبديل ايدهآليسم عيني به ماترياليسم.
سپس فراز مهمي آغاز ميشود كه هگل در آن كانت را آشكارا از نظر معرفتشناسي رد ميكند (احتمالا با توجه با اين موضوع است كه انگس در نوشتهي «لودويك فوير باخ و پيامد فلسفهي كلاسيك آلمان» نوشت كه هگل آنچه را تعيين كننده است دربارهي كانت گفته، البته تا آنجا كه نگرش ايدهآليستي اين امر را مقدور ميكند). هگل نوسان، ناپيگيري، تزلزل بين تجربهگرايي (ماترياليسم) و ايدهآليسم او را كشف كرده است. حق با هگل است وقتي مينويسد: ارزش يك مقولهاي است كه فاقد مصالح حسي است، ولي حقيقيتر از قانون عرضه و تقاضا است.
«كانت از يك سو مدعي است كه ما نميتوانيم چيزها را آنچنان كه هستند بشناسيم و براي عقل شناسنده وصول به حقيقت ميسر نيست؛ حقيقتي كه در وحدت موضوع و مفهوم داده شده است فقط پديدار است، اين بدان جهت كه محتواي آن چيزي جز كثرت شهود نيست.
در اين مورد بايد به خاطر داشت كه در مفهوم اين كثرت همانا به ميزاني كه شهود در تعارض با مفهوم است، رفع ميشود و موضوع در سايهي مفهوم به ذات غيرتصادفي بازگردانده ميشود؛ اين ذات پديدار ميشود. از همين رو پديدار يك چيز غيرذاتي نيست، بلكه تجلي ذاتي است.»
لنين دربارهي حكم و قياس
از قرار معلوم براي هگل در اين مبحث گذار مقولهها در نظر است: عام يا كلي از نظر معيني تحت شرايطي فرد است، فرد عام است. 1) نه تنها پيوند و آن هم پيوند جداناشدني تمام مفاهيم و مقولهها و حكمها، بلكه 2) گذرهاي (تبديل) يكي به ديگري، نه تنها گذارها بلكه 3) وحدت متضادها ـ اينها همه براي هگل مهم است … تاريخ تفكر از لحاظ توسعه و كاربرد مفاهيم عام و مقولههاي منطق ـ اين است كه آنچه بايد باشد ـ il faut.
تمام چيزها حكم قياسياند، يك امر عام كه از طريق خاص با فرد در پيوند است؛ نه به اين معني كه يك كل تركيب يافته از سه جمله. تحليل حكمهاي قياسي نزد هگل: فرد، خاص، عام و غيره يادآور توجه ماركس به هگل است (كاپيتال، جلد يكم).
توجه:
ماركس ديالكتيك هگل را به شكل عقلانيش در «اقتصاد سياسي» پياده كرده است.
هگل حركت جهان عيني را در حركت مفاهيم بسيار ژرفتر از كانت و ديگران بررسي كرده است. يعني همان گونه كه صورت سادهي كنش (Akt) متفرد مبادلهي يك كالاي منفرد در مقابل يك صورت (شكل) تكامل نايافته، حاوي تمام تضادهاي سرمايهداري است. در اين رهگذر انسان بايد معني واقعي، اهميت و نقش راستين منطق هگل را دريابد.
نكته:
كسي نميتواند كاپيتال ماركس به ويژه بخش يكم آن را درك كند مگر آنكه تمام منطق هگل را مطالعه و درك كرده باشد. پنجاه سال از تأليف آن گذشته، يك ماركسيست نيز كاپيتال ماركس را درك نكرده است.
نكته:
هگل نشان داده است كه اشكال و قوانين منطق پوستهي تهي نيستند، بلكه بازتاب جهان عينياند. در واقع اين را داهيانه حدس زده، اثبات نكرده است.
«طبيعت ـ اين تماميت بيواسطه در ايدهي منطقي و در روح تطور مييابد.»
منطق آموزهي شناخت است. شناخت بازتاب طبيعت در ذهن انسان است؛ البته بيآنكه يك بازتاب ساده، بيواسطه، ناكامل باشد؛ بلكه حاصل فرايند انتزاع، شكلگيري، تشكيل مفهوم، قانون و جز آن است.
«روح تنها بدان جهت روح است كه به وسيلهي طبيعت وساطت يافته» (طبيعت واسط آن است). «روح است كه ايدهي منطقي را در طبيعت بازشناسي ميكند و بدين سان طبيعت را به ذات آن اعتلا ميدهد…». «جهان غيريت ايده است.»
تكنيك و غايت (هدفها)
«ضمن آنكه غايت نامتناهي است، در نتيجه داراي يك محتواي متناهي است. در اين دقيقه آن يك امر مطلق يا كلاً بالقوه و بالفعل عقلاني نيست، اما وسيلهي واحد بيروني حكم قياسي است كه اجراكنندهي غايت (هدف) است… كار افزار خود را حفظ ميكند، حال آنكه تمتعهاي بيواسطه ميگذرند و فراموش ميشوند. انسان در كارافزارهاي خود قدرت بيروني داراست، به رغم آنكه او در هدف خود بيشتر مقهور طبيعت است.»
هگل وقتي كوشش دارد، فعاليت غايتمند انسان را تحت مقولههاي منطق درآورد و ميگويد اين فعاليت يك «حكم قياسي» است كه عامل (سوژه) در نگاره (فيگور) نقش يك عضو (حلقه) را ايفا ميكند،… اين يك بازي نيست. در آن يك محتواي ژرف و ماترياليستي محض نهفته است؛ البته بايد اين گفته را برعكس كرد و گفت: فعاليت عملي انسان ميبايست آگاهي او را ميليارد بار با تكرار نگارههاي گوناگون به طور منطقي رهنمون شود تا اينكه اين نگارهها معني اكسيوم كسب كند.
ايده
«ايده همان مفهوم رسا و كافي است، امر حقيقي عيني يا من حيث هواست.» «ايده» بخشي از «منطق» ـ بيگمان بهترين تجسم ماترياليستي امر است.
«ايده اولاً حقيقت ساده است، وحدت مفهوم و عينيت به عنوان امر كلي. در ثاني، ارتباط ذهنيت براي خود مفهوم ساده و عينيت است كه متفاوت از آن است. آن يكي ذاتاً سايق است، اين يكي رفعكنندهي جدايي.
لنين: ايده (بخوان شناخت انساني) تطابق مفهوم و عينيت ـ اولاً. در ثاني ايده رابطه ذهنيت (ظاهراً ذهنيت مستقل انسان) نسبت به عينيت متمايز شده (از اين ايده) است…
هگل ديالكتيك چيزها، ديالكتيك مفاهيم را داهيانه حدس زده است.
حقيقت
«تحت حقيقت انساني در ابتدا ميفهمد كه من ميدانم، يك چيز چگونه است. البته اين حقيقت در ارتباط با آگاهي است، به عبارتي حقيقت صوري است، صحت صرف. اما حقيقت به معني ژرف كلام آن است كه عينيت با مفهوم همخوان باشد.»
«يك انسان بد انسان ناحقيقي است، كسي است كه متناسب با مفهوم خود رفتار نميكند. به طور كلي اينكه بدون يكساني مفهوم و واقعيت چيزي نميتواند وجود داشته باشد. امر بد و ناحقيقي. حتي امر بد و ناحقيقي تنها بدان جهت واقعيت دارد كه به گونهاي متناسب با مفهومش ميباشد…».
«… هر آنچه شايستهي نام فلسفه است هميشه متضمن آگاهي از وحدت مطلق آن چيزي است كه فهمش مستلزم تفكيك (جدايي)اش است.»
لنين: ايده «حقيقت» است ـ ايده يعني حقيقت در فرايند خود؛ در توسعهي خود سه مرحله از سر ميگذراند: 1) زندگي، 2) فرايند شناخت كه شامل پراتيك انسان و تكنيك ميشود، 3) مرحلههاي ايدهي مطلق (يعني حقيقت كامل).
مفاهيم منطق تا زماني كه «انتزاعي» در شكل خود منتزع ميمانند ذهنياند، ضمن آنكه بيانگر شي في نفسهاند. طبيعت هم انضمامي و هم انتزاعي، هم پديدار و هم ذات، هم دقيقه و هم مناسبت است. مفاهيم انتزاعي در انتزاع شآن ذهني دارند؛ متجزا ولي در تماميت شاناند؛ در نتيجه در گرايش، در اصل عينياند.
لنين: چرا پراكسيس، رفتار، گذار به «امر خير» راه ميبرد؟ اين محدود، يك جانبه است! و امر مفيد چطور؟ بيگمان امر مفيد نيز به خير تعلق دارد. به نظر هگل، آيا اين نيز نيك است؟
پراكسيس در نظريهي شناخت
آگاهي انسان جهان عيني را تنها بازتاب نميكند، بلكه آن را در ضمن خلق ميكند.
(برداشت لنين از بخش «پراكسيس» منطق هگل)
خلاصه اينكه:
وقتي جهان انسان را ارضا نميكند، انسان مصمم ميشود آن را با پراكسيس خود دگرگون كند.
«امر خير»، «مقتضاي واقعيت بيروني» است، يعني انسان تحت عنوان «امر نيك» پراكسيس انسان را ميفهمد ـ هم تقاضا و واقعيت بيروني.
«پراكسيس برتر از شناخت نظري» ( = به ايدهي شناخت توجه شده) است، چونكه آن نه تنها از شآن كليت برخوردار است، بلكه از شآن واقعيت بيواسطه نيز.
خير تحقق يافته از آن رو نيك است كه آنچه در هدف ذهني بوده است، در انديشه (ايده) است؛ اجراي ايده به آن يك وجود يروني ميدهد.
«جهان واقعي» «راه خود را ميرود»، پراكسيس انسان كه با اين جهان عيني رويارو است، «در اجراي هدف خود به موانع برميخورد»، حتي به «ناممكني» برخورد ميكند.
آرزوي خام يك بايستي ذهني باقي ميماند، امر نيك خير.
شناخت و عمل شناخت
فرايند شناختن امر باشندهي واقعي (حقيقي) را مستقل از پندار (نهش) واقعيت عيني موجود در برابر خود مييابد. ارادهي انسان، يعني پراكسيس او خود بر سر راه حصول به هدف قرار دارد … به سبب آنكه او خود را از شناختن جدا ميكند و واقعيت عيني را به عنوان براستي موجود تصديق نميكند ـ ضرورت وحدت شناخت و پراكسيس را ايجاب ميكند.
حكم قياس عمل
مقدمهي يكم: هدف نيك (هدف يا غايت ذهني در مقابل «واقعيت خارجي»
مقدمهي دوم: وسيلهي بيروني (كارافزار)، (امر حقيقت دار)
مقدمهي سوم يا نتيجهگيري: ادغام عامل ذهني و عامل عيني، آزمون ايدهاي ذهني، محك حقيقت عيني.
فايق نيامدن هدفهاي انساني ريشه در آن دارد كه واقعيت به مثابهي امر وجود دارنده لحاظ نشده، عينيت آن (واقعيت) تصديق نشده است.
«وقتي واقعيت بيروني در اثر فعاليت مفهوم عيني دگرگون ميشود، تعينش بدين وسيله رفع ميشود. نتيجتاً واقعيت صرفا نمود، تعين بيروني و ناچيزيش گرفته ميشود؛ بدين ترتيب به مثابهي باشندهي بالقوه و بالفعل نهاده ميشود…
لنين: فعاليت انسان كه به تصوير جهان عيني نايل شده است، واقعيت بيروني را تغيير ميدهد، تعينش را رفع ميكند (= اين يا آن جنبهي آن، كيفيتهايش را تغيير ميدهد) و بدين وسيله خطوط نمودي، بيرونگي و ناچيزيش را ميگيرد، آن را به موجود بالقوه و بالفعل (به طور عيني حقيقي) مبدل ميكند. نتيجهي فعاليت، آزموني است بر شناخت ذهني و بر محك عينيت به راستي باشنده (موجود).
ايدهي مطلق
«ايدهي مطلق آنچنان كه حاصل شده، وحدت جنبهي نظري و عملي است، هر يك به تنهايي يك جانبه است.»
وحدت ايدهي نظري (يعني شناخت) و پراكسيس ـ اين ـ و اين وحدت همانا در نظريهي شناخت است، چونكه نتيجهاش «ايدهي مطلق» است (اما ايدهي = «حقيقت عيني»)
صفات مشخصهي ديالكتيك: 1)خودجنبايي، سرچشمهي فعاليت، حركت زندگي و روح، پيوند مفاهيم، سوبژه با واقعيت؛ 2) عينيتگرايي به تمام معني و نيرو («عينيترين جنبه»)
وقتي ايده خود را به مثابهي وحدت مطلق مفهوم محض و واقعيت مينهد، در ارتباط بيواسطه با هستي درميآيد؛ آنگاه آن به مثابهي تماميت در اين شكل ـ طبيعت است (ايدهي وجود يافته البته طبيعت است). شايان توجه اينكه: در تمام فصل معطوف به «ايده مطلق» كمابيش سخني از خدا نبوده است (جز كاربرد صفت «خدايي»)؛ علاوه بر آن اين فصل فارغ از هر گونه محتواي خاص ايدهآليستي است. موضوع اصلي در آن روش ديالكتيكي است. كوتاه اينكه: آخرين كلام و هستهي منطق هگل روش ديالكتيكي است ـ اين شگفتآورترين مطلب است. نيز اين نكته هنوز: در اين اثر ايدهآليستي هگل، كمترين نشان از ايدهآليسم، حداكثر از ماترياليسم نشان ديده ميشود.
اين حرف «متضاد» مينمايد، ولي واقعيت است!