باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 14 آذر 1387 كاربران برخط 34 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
۱۱ سپتامبر، جهاني شدن و برتري طلبي امريكا
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: عبدالعزيز - ايراني

ارسال كننده: مدير سايت

منبع: سایت های خبری - جام جم آن لاین

 
 

مطالعه روندهاي بين المللي را مي توان براساس روشهاي مختلف انجام داد. يك رويه نيز اين است كه اين روندها را براساس مقطع زماني خاص يا از زمان هايي كه مي تواند نقطه عطف به حساب آيد ، مورد مطالعه قرار داد.

حوادث يازدهم سپتامبر سال 2001 را مي توان يكي از اين مقاطع زماني به حساب آورد.

در اين ميان ، سران امريكا تلاش زيادي دارند تا نظام بين الملل را به سمت يك نطام تك قطبي هدايت نمايند.

از اين رو محصولات مربوط به اين كشور در مطالعه روندهاي بين المللي اهميت زيادي دارد. حمله يازده سپتامبر به نيويورك و واشنگتن اقدامي بي سابقه در تاريخ اين كشور شمرده مي شود.

اهميت يازدهم سپتامبر به حدي است كه برخي آن را علامت اصلي پايان جنگ سرد مي دانند.

ميزان و چگونگي اثرات 11 سپتامبر بر روندهاي بين المللي از جمله سازمان هاي بين المللي مورد مناقشه است.

با اين حال ، به دنبال اين حادثه ، جورج بوش (رئيس جمهور امريكا)، استراتژي جديدي را اتخاذ كرده است.

از سوي ديگر، جنگ عراق نيز موجب بروز اختلافاتي در ميان ديدگاه هاي سياستمداران امريكايي شده است. تاثير كشمكش بر سر موضوع را هم اكنون مي توان در مبارزات انتخاباتي سال 2004 اين كشور مشاهده كرد.

حادثه 11 سپتامبر در جامعه امريكا، وحشت و ترس بي سابقه اي نسبت به آسيب پذيري اين كشور به وجود آورد. اين يك معما است ; در شرايطي كه ارتش امريكا، برتري بلامنازعي دارد،مردم اين كشور خود را آن چنان آسيب پذير مي بينند كه در تاريخ ، سابقه نداشته است.

ارتش امريكا كه مي تواند قدرتمندانه از خود محافظت كند، قادر نيست مردم امريكا را در برابر حملات تروريستي غيرمترقبه محافظت نمايد. اين معما باعث شده است تا دمكراسي ، فداي پنهان كاري، آزادي ، فداي امنيت ، آرامش فردي در برابر مصلحت عمومي و خصوصي سازي در برابر دولتي كردن قرار گيرد.

بنابراين ، به طور كلي مي توان گفت پس از حادثه 11 سپتامبر، ليبراليزم و دمكراسي به نوعي مورد تجديدنظر قرار گرفته است. به خصوص اين كه امريكا، مدعي بزرگترين دمكراسي است.

والراشتاين ، ابعاد و علت اين دگرگوني ها را مورد توجه قرار داده است. وي در سخنراني خود در سال 1991 در دانشگاه ورمانت گفته بود:

امريكاي فعلي يعني موفقيت و امريكاي گذشته يعني آزادي ; اما او بعد از حادثه 11 سپتامبر اين پرسش را مطرح مي كند كه امريكايي ها، جهان را قبل از حادثه 11 سپتامبر چگونه مي ديدند؟

و پس از آن چگونه مي بينند؟ به گفته وي امريكايي ها معتقدند ديگران در بسياري از زمينه ها نسبت به اين كشور در مرتبه نازل تري قرار دارند و آزادي ، يكي از اين مقولات است.

او معتقد است: وقتي جورج بوش ادعا مي كند امريكا سرزمين آزادي است درواقع از بخشي از تصورات مردم امريكا سود مي جويد.

در زمينه مدرنيزم نيز امريكايي ها خود را از ديگران جلوتر مي دانند. شاخص مهم مدرنيزم ، پيشرفت فناوري است.

نشانه هاي اين پيشرفت را مي توان در برتري ارتش امريكا ديد; پيشرفت فناوري ، ارتش امريكا را از سال 1945 به بعد به قدرتي هژمون تبديل كرده است.

با اين حال، اگرچه امريكا فقط با انگلستان در ساخت بمب اتم مشاركت كرده است ، اما كشورهاي متعددي به اين جنگ افزار دست يافته اند. در سطح جامعه نيز مردم امريكا بر اين نظرند كه جامعه امريكا، كارآمدتر از هر جامعه ديگر است.

اغلب امريكايي ها، اين تمايز را فقط در جنبه مادي محدود نكرده ، بلكه ابعاد فرهنگي را هم در نظر دارند.

والراشتاين معتقد است بعد از حادثه 11 سپتامبر 2001 در سطح روان شناسي اجتماعي امريكا،2 مقوله «ايده آل ها» و «امتيازات» در برابر هم قرار گرفته است. ايده آل ها همان ليبراليزم و آزادي ناشي از روح كابوئي و امتيازات ، مقولاتي همچون امنيت ، منافع و استيلاطلبي امريكا هستند.

ايده آل ها در قالب اصل اول متمم قانون اساسي است كه حتي به عنوان اصول اوليه قانون اساسي هم محسوب نمي شوند. در هنگام خطر و تعارض ايده آل ها و امتيازات ، مردم امريكا به راحتي ايده آل ها را ناديده مي گيرند. به همين دليل هم در حاضر حاضر، بيشتر جامعه امريكا براحتي پذيرفته اند كه چون هژموني امريكا در حال افول است ، براي حفظ آن بايد از ايده آل ها گذشت.

وقتي رئيس جمهور امريكا براي پيروزي بر تروريزم ، قول قطعي مي دهد، در واقع بر امتيازات تكيه مي كند.

به گفته ريچارد فالك در شرايط جنگي ، 2 مقوله وطن پرستي و شهروندي امريكايي نيز مطرح مي شود. اين 2 مفهوم ، بويژه پس از حادثه 11 سپتامبر، اهميت خاصي يافته اند.

فالك معتقد است نقش امريكا در آينده ، بيشتر تهاجمي و براساس دخالت در امور ساير كشورها خواهد بود.

پذيرش بي چون و چراي زندگي ، ارزشها و نهادهاي امريكايي و بي توجهي كامل به افكار عمومي جهان بويژه دنياي عرب و بر نتابيدن هيچ انتقادي ، يك وطن پرستي بسيار خطرناك براي امريكايي ها به وجود آورده است.

علايم اين خطر را مي توان به وضوح در رفتار جورج بوش و بسيج مردم امريكا به نفع سياست هاي خود ديد. عبارت هايي همچون «هر كه با ما نيست با تروريست است» و يا طرح محور اهريمني ، از اين جمله اند.

در بحث محور اهريمني ، درواقع بوش هم از محور ائتلاف فاشيستي جنگ جهاني دوم و هم از نامگذاري ريگان نسبت به شوروي (امپراتوري شيطان) اقتباس نمود.

اين وطن پرستي در ضمن براي مقابله با مخالفان سياست داخلي در زمينه امنيتي به كار برده مي شود. پيام ارسالي توسط دستگاه رهبري امريكا و تكرار آن توسط رسانه ها (بويژه تلويزيون ) باعث شده است هيچ فضايي براي شكست امريكا يا مخالفت با اقدام نظامي اين كشور وجود نداشته باشد.

به گفته كاكس ، بزرگترين طرف پيروز حادثه 11 سپتامبر، گروه تندرو حاكم در امريكا و شخص جورج بوش بود.

جنگ ، نوعي رژيم خاص وطن پرستي و ملي گرايي فشرده به وجود آورده و وظايف شهروندان بويژه تكاليف مردان جوان براي خدمت در نيروهاي مسلح را بالا مي برد.

اين احساس آن چنان در امريكا تشديد شده است كه كشته شدن و كشتن ، تبديل به يك ارزش شده است. در هنگام بحران و تهديد جامعه توسط دشمن خارجي ، احساس وطن پرستي قبيله گرا بدون هيچ قيد و شرطي مورد حمايت واقع مي شود. جامعه امريكا در شرايط عادي به شدت با جنگ مخالف است ، در حالي كه با وجود حس وطن پرستي نامعقول ، وقتي اين كشور وارد جنگ شود، درگيري به عنوان جنگ با شيطان قلمداد مي شود.

وجود چنين جوي ، هر گونه تمايل براي آشتي و مدارا با رقيب را از بين مي برد و پيروزي مطلق و تسليم بدون قيد و شرط دشمن به عنوان هدف در نظر گرفته مي شود.

حتي با گذشت چند ماه از جنگ بر ضد عراق ، افرادي همچون چني (معاون جورج بوش) در سخنان خود به چيزي كمتر از پيروزي مطلق بسنده نمي كنند.

به همين دليل ، محدوديت هاي جنگ و موانع حاكم بر آن تا حد زيادي ناديده گرفته مي شود. بعلاوه مذاكره، ديپلماسي و پيروزي از حقوق بين الملل و سازمان ملل ، تحت الشعاع قدرت نظامي قرار مي گيرد. هدف اصلي جنگ در درجه اول، امنيت امريكا و در مرحله بعد، منافع جهان است.

هرچند هيچ تجربه تاريخي نتوانسته اين احساس رهايي استثناگرايي اخلاقي امريكا را مورد چالش قرار دهد.

اما جورج بوش و قبل از وي ريگان ، با مهارت تمام ، احساس وطن پرستي را در جامعه امريكا تهييج كردند.

استثناگرايي اخلاقي اي كه در امريكا ديده مي شود در واقع تعارض سياست خارجي اين كشور را نشان مي دهد. نتيجه نهايي اين استثناگرايي، يكجانبه گرايي و انزواطلبي است. آن طوري كه فدريكو رومرو مي گويد: با توجه به وجود وابستگي متقابل براي بقاؤ دمكراسي ، سلطه طلبي ملايم ولي مداوم توصيه مي شود.

در اروپا، چنين چيزي به معناي رهبري از طريق ناتو است.

ريشه ناتو، ترس اروپا، جاه طلبي امريكا و فرصت طلبي شوروي گذشته بود. يك ديد فراگير اين است كه امريكا در اروپا به عنوان برقراركننده موازنه، عمل كرده است اما واقعيت هاي موجود بخصوص در 12 سال گذشته، عكس اين نظريه را نشان مي دهد به طوري كه واشنگتن به عنوان يك هژمون اروپايي عمل مي كند.

نظريه هاي ليبرال هژموني از آرنولد توين بي ، چارلز كيندلبرگر، رابرت گيلپين و ديگران تلاش كرده اند نقش امريكا را در تاسيس و حفظ نظم بين المللي بعد از جنگ جهاني دوم ، منطقي نشان دهند.

توين بي ، سابقه موفق هژمون هايي را كه با برقراري رويه ها، قانون و ديپلماسي ، نهادي شده و از طريق اعتبار و اقتدار در كنار توزيع منابع و تهديد و نيز به كارگيري زور به سلطه خود ادامه داده اند، يادآور مي شود.

متقابلا، كيندلبرگر و گيلپين به طور مستقيم بر استيلاطلبي انگلستان در قرن 19 به عنوان زمينه ساز تاريخي استيلاطلبي امريكا در وضع حاضر توجه نموده اند. مشكل نظريه استيلاطلبي در فرض اصلي آن است زيرا اين فرض كه فاصله كشور هژمون با ديگر كشورها بسيار زياد است ، صحت ندارد.

براي مثال ، در سال 1987، سهم امريكا از توليد ناخالص ملي ، 25 درصد بود، در حالي كه بقيه اعضاؤ دايم شوراي امنيت بعلاوه آلمان و ژاپن ، سهمي معادل 45 درصد داشتند. همزمان ، در حالي كه بودجه نظامي امريكا، 30 درصد سهم جهاني بود، 6 كشور بزرگ ديگر 45 درصد را به خود اختصاص مي دادند.

در حال حاضر، از نظر اتمي نيز روسيه همچنان به عنوان قدرت دوم و با امكان حمله باقي است و امريكا تنها از نظر قدرت متعارف نظامي حرف اول را مي زند. بنابراين ، در چنين وضعيتي براي امريكا، موقعيت «هژمونيك» ايجاد نمي شود.

براساس تعريفي ديگر مي توان امريكا را تنها قدرت استيلاطلب تاريخ دانست. در اين تعريف ، امپراتوري انگلستان از نظر نظامي تنها به نيروي دريايي متكي بود و سهم بودجه نظامي آن كشور، 32 درصد توليد ملي آن كشور به حساب مي آمد. اين در حالي است كه امريكا، 9 درصد توليد ملي را به قدرت نظامي خود اختصاص داده است.

كنترل بر سرزمين نيز عامل ديگري است. از اين حيث ، امپراتوري بريتانيا بر يك سوم جهان كنترل داشت ، در حالي كه ايالات متحده تنها بر بخشي كوچك (در خارج از ايالات متحده امريكا) به مساحت 11 هزار مايل مربع كنترل دارد.

از ديدگاه اين نظريه پردازان ، ايالات متحده، «هژمون» نيست.

با اين حال ، برخي از نخبگان امريكا اين نكته را مطرح مي كنند كه واشنگتن نسبت به برقراري «هژمون»، اكراه دارد و اين ، وجه تمايز ديگر امريكا با «هژمون»هاي گذشته است.

اين رفتار هژمونيك را به خوبي در عملكرد واشنگتن در شوراي امنيت سازمان ملل مي توان مشاهده نمود. در اين تعريف ، اين فرضيه مطرح مي شود: به ميزاني كه هژموني امريكا در خطر باشد.

به همان ميزان ، شوراي امنيت سازمان ملل متحد نيز درگيري هاي بين كشورها يا داخل كشورها را به عنوان تهديد برضد صلح و امنيت بين الملل تلقي كرده و براي مقابله با آن ، قطعنامه تصويب مي كند.

در اين شرايط، تمايل شوراي امنيت در اعمال يا عدم اعمال قطعنامه هاي خود، تابعي از سياست خارجي امريكا خواهد بود.

در نتيجه ، ارزيابي فعاليت هاي شوراي امنيت سازمان ملل با مطالعه عملكرد واشنگتن (نه نيويورك ) مشخص مي شود. البته ، اين نوع هژموني مشروط به آن است كه كشور استيلا طلب حاضر باشد در كوتاه مدت ، خسارت بپردازد تا در دراز مدت ، منافع بيشتري به دست آورد.

در اين نظريه ، انتخاب عقلاني مورد بحث واقعگراها در روابط بين الملل ، قدرت تبيين خود را از دست مي دهد. به يك تعبير، حادثه 11 سپتامبر نه تنها خاتمه عيني جنگ سرد بود بلكه نشان داد ديپلماسي موازنه قدرت نيز كه براي چندين قرن حاكم بود افول كرده است.

براي قرن ها، روابط بين الملل در جنگ بر اساس درگيري بين فرانسه با انگلستان ، اسپانيا عليه فرانسه ، اسپانيا در مقابل انگلستان ، آلمان در مقابل فرانسه ، انگلستان در مقابل تركيه عثماني ، امپراتوري اتريش مجارستان در برابر ناپلئون و امپراتوري تركيه در برابر امپراتوري اتريش مجارستان تعريف مي شد.

با سقوط كمونيزم نيز كشورها به گونه اي عمل مي كردند كه گويي همچنان جهان بين 2 قطب رقيب تقسيم شده است.

برخي نظريه پردازان معتقدند حادثه 11 سپتامبر نشان داد كه از اين پس ديگر كشور ملت ها، تهديد عليه امريكا نبوده بلكه به عنوان رقيبي در بازار اقتصاد هستند.

بنابراين در نظم جديد لازم است هدايت سياسي جدي براي جهاني شدن اقتصاد بوجود آيد. مدل جديد سياست ، جهاني شدن است ، در حالي كه در نظم قديم ، ديپلماسي قدرت هاي درگير، مدل اصلي بود.

براساس نظريه ذكر شده در بالا، تهديدات جديدي كه اكنون مطرح است مشابه آن چيزي است كه اول بار در برابر كشور - ملت ها بعد از 1648 قرار گرفت ، بصورتي كه كشورهاي جديد از نظام فئودالي خارج شدند و شاه و بورژواها و بعد از آن ، سياستمداران و جوامع مدني ، نظم و امنيت داخلي را برقرار مي كردند.

اكنون نظام بين الملل به نهادهاي سياسي بالغ نيازمند است. ديپلماسي سياسي براي ايجاد چنين نهادهايي در سطح نظام بين الملل ، اهميت يافته است.

سياستي كه اقتصاد جهاني را از طريق تاسيس نهادهاي سياسي ، پشتيباني نمايد. چنين نظمي مستلزم اتحاد است و لازمه اين كار اين است كه امريكا يكجانبه گرايي خود را كنار بگذارد.

 

    281 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   آزادي (174)
●   جهانی شدن (366)
●   مدرنيسم (319)
●   يازده سپتامبر (100)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:21/06/1383

تاريخ شمسی نشر:21/06/1383
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب