| مورخ هنر بي همتا اين قرن، آناندا كومارا سوامي Ananda K.Coomaraswamy در خانوادهاي مركب از پدري هندو از اشرافيان سرانديب (سيلان) و مادري انگليسي پا به عرصة وجود گذاشت و عمر او بين تمدونهاي شرق و غرب كه هر دو را به ارث برده بود طي شد. در آغاز حيات تربيتي غربي يافت و علم زمين شناسي را دنبال كرد لكن هنگام مراجعت به هند پس از تكميل تحصيلات خود در انگلستان و آلمان شيفتة تمدون هندو شد و مدتي نيز در گيرودار نهضت استقلال هند گذرانيد تا اينكه تصميم بر آن گرفت كه زندگي خود را وقف حفظ ميراث ديني و هنري شرق سازد. رياست بخش هنرهاي شرقي موزة بستن را در آمريكا پذيرفت و تا سال 1947 هنگامي كه در هفتاد سالگي در گذشت در آن ديار اقامت گزيد.
كومارا سوامي نابغهاي عجيب بود. به بيش از دوازده زبان آشنايي داشت و در تفسير و تأويل هنر ديني و تمثيلي شرق و غرب و آشنا ساختن مردمان غرب با هنر اصيل شرق پيشقدم و مجاهد بود. او لحظهاي از هنر رمزي سخن راند كه غرب اصلاً فراموش كرده بود كه رمز چيست و آن هنري كه عالم ماده را به عالم روح ميپيوندد كدام است. بسياري از بزرگترين مورخان هنر بعدي چه در ريشة هنر هندي و چه چيني و اسلامي و حتي غربي شاگردان اين استاد بيهمتا بودهاند.
علاوه بر آثار صرفاً علمي دوران جواني در زمينشناسي و علوم مشابه كومارا سومي بيش از پانصد مقاله و دهها كتاب از خود به جاي گذاشت و آثار او چه از لحاظ كيفيت و چه كميت واقعاً حيرت انگيز است. افسوس كه بسياري از اين مقالات در مجلات كمياب درج شده و دسترسي به آن مشكل است. حتي در خود هند كومارا سومي را فقط از يكي دو اثر معروفش همچون «رقص شيوا» ميشناسند. فقط در كتابخانة بينظير آن مرحوم ميتوان به عظمت آثاري كه از خود به جاي گذاشت پي برد.
كتب. مقالات كومارا سومي بيش از آن است كه بتوان در اين مجمل نام برد. فهرستي از آنها توسط ريچارد اتينگهاوزن R.Ettinghausen در مجلة Art Islamica (1946) و نيز در پايان يادنامة كومارا سومي Art and Thought (ed. K. B. Iyer), (London, 1947) درج شده است. اين مقالات تقريباً در تمام زمينههاي هنر سنتي در شرق و غرب و نيز حكمت و فلسفه و عرفان و دين است.
در زمينة هنر سنتي و ديني در زمرة شاهكارهاي جاويدان كومارا سومي ميتوان
The Transformation of Nature in Art, (Cambridge, 1934)
Why Exhibit Works Of Art, (Lonon, 1947)
Figures of Speech or Figures Of Thought, (London, 1946)
را نام برد.
كومارا سومي علاقة خاصي نيز به حكمت و عرفان و اديان تطبيقي داشت و شاهكارهايي در اين زمينه مخصوصاً دربارة اديان هند نوشته است از قبيل
Hinduism and Buddhism, (New, York, 1943)
كه به فرانسه نيز ترجمه شده است و
The Bugbear Time and Eternity Ascona, 1946, of Literacy, (Iondon, 1934)
در زمينة تمدون و فرهنگ هند معروفترين اثر كومارا سوامي همان The Dance of shiva است كه بارها در غرب و نيز در هند نشر يافته است. و نيز آثاري متعدد در زمينههاي مردمشناسي و فرهنگ عاميانه و غيره دارد كه بررسي آنها مستلزم بحثي جداگانه ميباشد. كومارا سوامي را مشرق زمين و مخصوصاً هند مفسري يافته بيهمتا كه توانسته است براي اولين بار نقاب از چهرة معنويت هنر شرقي بردارد و معناي واقعي هنر سنتي و ديني را پس از چند قرن فراموشي باردگر جلوهگر سازد.
سيد حسين نصر
در زمرة بزرگترين نامهاي شيوا، ناتاراجا (Nataraja) به معناي ربالنوع رقصندگان يا سلطان بازيگران است. جهان پهنه نمايش اوست. در نمايشنامة او مراحل مختلف وجود دارد. او خود هم بازيگر و هم تماشاگر است.
در آن هنگام كه بازيگر دهل را سازد ميكند
همه كس به ديدن نمايش ميآيد
و هنگامي كه بازيگر وسايل صحنه را گرد ميآورد
او به تنهايي در سعادت جاويدان خود باقي ميماند
من نميتوانيم بگويم چند نوع مختلف رقص شيوا بر پرستندگان او معلوم است. بدون شك ريشه اصلي اين رقصها كم و بيش يكي است و آن ظهور و تجلي قدرت ازلي پروردگار است. شيوا همان عشق ازلي است كه لوسيان(Lucian) دربارة آن چنين گفته است: «به نظرميرسد كه رقص و پايكوبي در آغاز همة چيزها به وجود آمد و به همراه عشق، آن ذات قديم، پديد شد، زيرا ما اين رقص ازلي را بوضوح در رقص دسته جمعي بروج و در ثوابت و سيارات و در پيوستگي آنها و در تغييرات متبادل آنها و در هم آهنگي موزون و بانظام آنها مشاهده ميكنيم.»
منظور من اين نيست كه عميقترين تعبير و تفسير رقص شيوا در ذهن كساني كه در آغاز، ديوانهوار و با شور و مستي، به افتخار الهه كوهستاني كه بعداً با شيوا تلفيق يافت، رقص و پايكوبي ميكردهاند وجود داشتهاست. يك اصل برجسته در دين يا هنر و هر رمز و تمثيل و اشاراتي بزرگ در نظر مردم اهميت و احترام خاصي كسب ميكند اعصار و قرون متمادي به مردم همان گنجينهاي را كه در قلب و ضمير آنها مكنون است، تسليم ميكند. اصل و منشاً رقص شيوا هر چه باشد، در طول زمان به روشنترين صورت و مثال قدرت و فعليت خداوند كه هر هنر و ديني به وجود آن مباهات ميكند، مبدل شد.
از رقصهاي مختلف شيوا من فقط دربارة سه تاي آن صحبت خواهم كرد و فقط يكي از آنها موضوع اصلي بحث و تفسير ما خواهد بود. اولين آنها يك رقص شامگاهي با يك گروه آوازهخوان لاهوتي است. شرح آن در شيوا پرادوشا ستوترا (Shiva Pradosha Stotra) چنين آمده است.
«شولاپاني (Shulapani) بعد از نشان مادر سه جهان بر تختي زرين كه از گوهرهاي گرانبها زينت يافته بود،بر بلنديهاي كيلاس (Kailasa) به رقص پرداخت و تمام خدايان گرد او جمع شدند.»
«ساراشواتي (Sarasvati) ساز زهي را نواخت، ايندرا (Indra) ني را، و براهما(Brahma) سنجهاي زمانسنج را به دست گرفت. لك شمي (Lakshmi) نغمهاي را آغاز كرد. ويشنو (Visnnu) طبلي را نواخت و تمام خدايان گرد آنها ايستادند.»
«گاندهارواس (Gandharvas)يا كشهاس (Yakshas)، پتاگاس (Patagas) اوراگاس (Uragas) سوددهاس (Suddhas) سادهياس (Sadhyas) ويديدهاراس (Vidyadharas) اماراس (Amaras) اپساراسس (Apsarases) و تمام موجوداتي كه در سه عالم سكونت داشتند در آنجا گرد آمدند تا آن رقص آسماني را به چشم ببينند و آن موسيقي رباني را به هنگام شفق بشنوند.»
دراوراد و اذكاري كه قبل از كاتها ساريت ساگارا (Katha Sarit Sagara) آمده است، به اين رقص شامگاهي اشاراتي رفته است.
در تصويرهايي كه از اين رقص در دست است، شيوا دو دست دارد و سازگاري و هم آهنگي خدايان از وضع ايستادن آنها در دسته رقصندگان به وضوح نمايان است. ديگر آسوراي (Asura) به خاك افتاده در زير پاهاي شيوا پايمال نشده است. تا آنجا كه من ميدانم هيچ گونه تغيير و تفسير بخصوصي از اين رقص در ادبيات شيوا ديده نميشود.
دومين رقص مشهور شيوا تانداوا (Tandava) نام دارد و متعلق به جنبة ظلماني و تاريك و غصبي او به صورت بهيراوا (Bhairava) و ويرا – بهادرا (Vira-bhadra) است.
اين رقص در گورستانها و آتشگاهها برپا ميشود و در آنجا شيوا معمولاً به صورت موجودي ده است، به همراه دستهاي از ديوهاي رقصان با دوي (Devi) وحشيانه برقص ميپردازد. تصاوير و نقوش اين رقص در ميان سنگتراشيهاي باستاني مثلاً در الوار (Elura)، الفانتا (Elcphanta) و همچنين در بهووانشوارا (Bhuvaneshvara) فراوان به چشم ميخورد. رقص تانداوا، اصلاً مربوط به يك الهه آريايي به صورت نيم خدا و نيم ديو است كه عيش و نوش نيم شب خود را در گورستانها برپا ميكند.
در دورههاي بعد، اين رقص كه در خاكستر مردگان ميشود و گاهي از شيوا و گاهي به دوي (Devi) است، در ادبيات شيوا، و شهكتي(Shakti) به عميقترين وجه مورد تعبير و تفسير قرار گرفته است.
سومين رقص ناتاراجا، ربالنوع رقصندگان كه نادانتا (Nadanta) نام دارد در مقابل انجمني در ايوان طلايي چيدامبارام(Chidambaram) يا تيلاي (Tillai) مركز عالم، در مقابل خدايان و ريشيها يا طبقه حكما و دانايان هند، بعد از تسليم اين گروه در جنگل تاراگام (Taraqam) برپا شد. افسانه پيدايش اين رقص را بالاخره هيچ ارتباط نزديكي با معناي واقعي اين رقص ندارد ميتوان چنين خلاصه كرد:
در جنگا تاراگام، گروهي از رويشيهاي بدعتگزار پيرو ميمانسا (Mimansa) سكونت داشتند، شيوا براي مجادله با آنها در حاليكه بوسيله ويشنو كه به صورت زن زيبايي در آمده بود و آتي ششان (Ati-Sheshan) همراهي ميشد بدانجا رفت. ريشها در ابتدا بين سختي به نزاع و جدال پرداختند ولي به زودي خشم و غضب آنها متوجه شيوا شد و سعي كردند تا با سحر و افسون او را نابود كنند. در آتشهاي قرباني ببري درنده و خشمگين پديدار شد و بر شيوا هجوم آورد شيوا با لبخندي آرام آن را به چنگ گرفت و با ناخن انگشت كوچك خود، پوست او را از تن جدا كرد و مانند پارچه ابريشمين آن را بدور خود پيچيد. رويشها از شكست نهراسيدند و دوباره قربانيهاي خود را به پيشگاه خدايان عرضه كردند و اژدهايي عظيم به وجود آورند ولي شيوا آنرا با دست گرفت و مانند حلقة گل دور گردن خود پيچيد و سپس شروع به رقصيدن كرد. ولي براي آخرين بار غولي عظيمالجثه به شكل مويلك، عفريت دژخيم بر او حمله آورد. خداوند نوك پاي خود را بشدت بر روي او فشرد و پشت اين جانور را آنطور شكست كه از شدت درد به خود ميپيچيد. بعد از شكست آخرين دشمن، شيوا رقص خود را در حالي كه خدايان و ريشيها شاهد آن بودند از سر گرفت.
سپس آتي ششان، شيوا را پرستش كرد و بيش از هر چيز براي سعادت ديگر بار ديدن اين رقص عرفاني دعا كرد. شيوا نويد داد كه اين رقص را دوباره در تيلاي مقدس مركز عالم خواهد ديد.
اين رقص شيوا در چيدا مبارام يا تيلاي مركز عالم، از ويژگيهاي برجسته مجسمههاي مسي شري ناتاراجا ربالنوع رقص، در هند جنوبي است. اين مجسمهها از حيث جزئيات با يكديگر اختلاف دارد ولي تمام آنها مبين و نمودار يك اصل اساسي است. قبل از پرداختن به بحث و تحقيق دربارة ماهين آنها لازم است كه صورت نوعي شري ناتاراجا را آنطور كه غالباً مجسم ميشود، شرح دهم، اين مجسمهها، شيوا را در حال رقص نشان ميدهد كه چهار دست دارد با گيسوان بافته و مزين به گوهرهاي گرانبها، كه طرههاي پايين آن به هنگام رقص به گردش ميآيند. در موهاي او يك مار كبراي پرپيچ و خم، يك جمجمه و چهره گنگ (Ganga) را كه شكل عروس درياهاست ميتوان ديد. در بالاي آن ماه هلالي شكل قرار دارد كه با تاجي از برگهاي درخت فلوس زينت يافته است. در گوش راست گوشوارة مردان و در گوش چپ گوشوارة زنان دارد و با گردنبند، با روبند، كمربند مرصع و حلقهها و انگشتريهاي دست و پا مزين شده است. قسمت عمدة لباس او عبارت از نيم شلوارهاي كوتاه و چسبنده و محكم است و همچنين يك شال در حال اهتزاز و يك نخ مقدس بر تن دارد. در يك دست راست او طبلي است و دست ديگر او به علامت اينكه انسان نبايد، بيم و هراس به خود راه دهد بلند شده است. در يك دست چپ خود آتش گرفته است و دست چپ ديگر او به سوي موي لك، عفريتي كه مار كبرا به دست دارد، اشاره ميكند و پاي چپ او بالا رفته است. پايهاي از چوب درخت سدر كه از آن هالهاي از عظمت و جلال (Tiruvasi) ميدرخشد و اطراف آن را شعلهاي از آتش فرا گرفته است، ديده ميشود و دستهايي كه طبل و آتش را نگهداشته است، درون آن هاله را لمس مسكند. اين مجسمهها در اندازههاي گوناگون يافت ميشود ولي بندرت اندازة آنها بطور كلي از يك ذراع يا كمي بيشتر تجاوز ميكند.
حتي بدون اتكاء به مآخذ و منابع ادبي، تعبير و تفسير اين رقص چندان دشوار نيست. خوشبختانه ما از مساعدت و ياري آثار متعدد در ادبيات عصر حاضر برخوردار هستيم كه مدد آنها ميتوانيم نه تنها اهميت كلي اين رقص، بلكه همين طور دقايق، رموز و تمثيلات انضمامي آنرا تبيين و توجيه كنيم و البته بعضي از خصايص مجسمههاي ناتاراجا، مثل گيسوان بافتهاي همانند گيسوان جوكيها، حلقههاي برگ درخت فلوس، جمجمه برهما، پيكر گنگ (همان گنگي كه از آسمان هبوط كرده است و در موهاي شيوا ناپديد شده است)، مارهاي كبرا، گوش آويزهاي گوناگون كه رمز و تمثيل طبيعت دوگانه ماهادو (Mahadev) است كه «اوما (Uma)نيمي از اوست» و چهار دست، همه بطور كلي به خود شيوا بستگي دارد و بطور اخص مربوط به رقص شيوا نيست. طبل شيوا هم يكي از مظاهر و اسماء و صفات كلي اوست كه به تجلي او در مظهر جوكي ارتباط دارد، گرچه در رقص داراي اهميت خاص ديگر است، ولي معناي رقص نادانتا شيوا آنطور كه مفسرين رقص درك كردهاند، چيست؟ اهميت اساسي آن از متون مقدسي كه در زير آمده است استنباط ميشود.
«پروردگار ما رقصنده است و مانند گرمايي كه در هيزم نهفته است قدرت خود را در جسم و روح پراكنده ميكند و آنها را نيز به رقص ميآورد.»
اين رقص در حقيقت ممثل و نمودار پنج اسم يا پنج فعل (Pancakritya) اوست كه عبارتند از:
شريشتي (Shrishti، به معناي رحمت شامله، خلقت، كمال بخشيدن) ستهيتي (Sthiti به معناي حفظ، استمرار و تأييد)، سامهارا (Samhara به معناي، نابودي و عدم و كمال)، تيروبهاوا (Tirobhava، به معناي حجاب، ستر، تجسم، و هم و خيال و همچنين آرام بخشيدن) و انوگراها (Anugraha، به معناي نجات، رهايي، رستگاري، فيض و عنايت است.) اگر اين فعال را جداگانه مورد التفات قرار دهيم، افعال و مظاهر پنج ربالنوع يعني براهما (Brahama)، ويشنو (Vishnu)، رودرا (Rudra) مهشورا و ساداشيوا (Sada Shiva) هستند.
اين فعل كيهاني يا فيض عام و رحمت شامل از خصايص مهم و برجسته رقص است. عبارات بعدي اشارات و رموز دقيق را توجيه و تبيين ميكند. در آية 36 كتاب اون ماي ويلك كم چنين آمده است:
«آفرينش از نواي طبلي برخاسته است. حفظ و ابقاء از دست اميد و نابودي و فناي آن از آتش به وجود ميآيد و پاپي كه بلند شده است نجات و رستگاري ميبخشد.» بايد توجه داشت كه دست چهارم به اين پاي بلند شده كه ملجأ و مأواي روح است اشاره ميكند.
عبارات زير از كتاب چيدامبارا موماني كواي (Chidambrb Mummani Kovai) گرفته شده است:
«اي پروردگار من، دست تو كه طبل مقدس را نگهداشته است آسمانها و زمين و جانهاي ديگر و ارواح بيشمار را هستي و نظام بخشيده است. دست بلند شدة تو، نظام ذيشعور آفرينش را حفظ ميكند. تمام اين عوالم، با آن دست تو كه آتش دارد، دگرگون ميشود. پاي مقدس تو كه بر زمين نهاده شده است، پناهگاه جانهاي خستهاي است كه در رنجهاي سلسه اسباب و علل تكاپو ميكنند. پاي بلند شدة تو است كه سعادت جاويدان را به كساني كه به تو تقرب ميجويند عطا ميكند. اين پنج عمل در حقيقت از آثار صنع تو است.»
اشعار زير از تيرو كوتو دارشانا (مشاهده رقص Tirukuttu Darshana ) كه فصل نهم كتاب تيرو مانترام (Tirumantram) اثر تيرومولار (Tirumular) است اين مضمون مجمل را با تفصيل بيشتر بيان ميكند.
«صورت او در همه جا هست، عظمت و كبرياي او در همه جا را فرا گرفته است.
همه جا چيدامبارام، همه جا مركز عالم است. همه جا پهنة رقص اوست.
همانطور كه شيوا همه چيز است و بر همه جا محيط است.
در همه جا رقص زيبا و موزون شيوا متجلي شده است.
رقصهاي پنجگانة او هم گذران و هم جاودان است.
رقصهاي پنجگانة او پنج فعل اوست.
با فيض و عنايت ازلي خود اين پنج فعل را برپا ميدارد.
اين رقص مقدس اوماساهايا (Uma sahaya) است.
او با آب، آتش، باد و اثير ميرقصد.
پروردگار ما، اين سان در عرصة گيتي به رقص ميپردازد.»
فقط كساني كه در عالم وهم و خيال و عالم ماوراء وهم در گذشتهاند او را مشاهده ميكنند.
«پروردگار ما رقص جاودانه خود را برپا ميكند.
صورت شكهتي (Shakti) پر از وجد و سرور است.
اين شادي وصال از بدن اوما (Uma) است.
و اين صورت سهكتي كه در زمان پديد آمده است.
و پيونددهندة اين دو، آن رقص است.
بدن آكاش (Akash) و ابر سياه درون آن موي لك است.
هشت گوشه جهان، هشت بازوان اوست.
و سه نور يه چشم او.
در اين شكل، او در بدن ما، همانگونه كه در انجمني ميرقصد.»
اين رقص اوست. عميقترين و درونيترين معناي آن وقتي احساس ميشود كه انسان وقوف يابد كه اين رقص در درون قلب و ضمير او برپا ميشود. همه جا وجه خداوند است و همه جا مهبط دل است.
بنابر اين در شعر ديگري چنين ميخوانيم :
پاي رقصان و آواي طنين افكن جرسها
نغمههايي كه زمزمه ميشود وپا دگرگون شونده
صورتي كه پروردگار، هر لحظه در آن تجلي ميكند.
همة اينها را در درون خود جستجو كن و در آن وقت تمام بندهاي نفس تو فرو خواهد ريخت.
براي حصول اين غرض، قلب بايد از هر چيز جز ذكر و فكر خداوند تهي شود تا او بتواند در آن مستقر شود و به رقص آيد.
در اون ماي ويلك كم چنين آمده است:
«حكماي خاموش كه بندهاي سهگانه را نابود كردهاند، آنگاه آرام و قرار مييابند كه نفس و خودي آنها نابود شده باشد. در آن هنگام عالم قدس را مشاهده خواهند كرد و وجود آنها از سعادت ابدي آكنده خواهد شد. اين رقص پروردگار عالميان است كه حتي صرف صورت او از فيض و بركت است.»
اشاره فوق دربارة حكماي خاموش را با اين كلمات زيباي تيرومولار مقايسه كنيد.
«وقتي كه در آنجا ميآرامند، آنها (يعني جو كيهايي كه به عاليترين مرتبة سكينه و طمأنينه قلبي رسيده داند) خود را به فاني ميكنند و به بطالت ميگرايند. جايي كه اين تن آسايان مأوي گزينند فضاي بحت است. جايي كه اين تن آسايان به لهو و لعب پردازند نور بحت است و آنچه كه اين تن آسايان عالم بدان هستند، حكمت محض است و آنچه كه اين تن آسايان بدست ميآورند خوابي است ژرف.»
شيوا نابود كننده است و به گورستانها عشق ميورزد. ولي چه چيز را نابود ميكند ؟ او تنها آسمانها و زمين را در انتهاي ادوار كيهاني نميكند بلكه زنجيرهايي كه روح هر انساني را به بند كشيده است از هم ميگسلد. اين گورستان چيست و در كجاست؟ آن جايي نيست كه بدنهاي خاكي ما در آن خاكستر ميشود. بلكه اين گورستان دلهاي عشاق اوست كه نابود و ويران شده است. جايي كه نفس و انانيت انسان نابود ميشود رمز و علامت حالتي است كه در آن وهم و اعمال موهوم از لوح خيال زدوده ميشود، آن خاكستر گاه است، گورستاني كه شري ناتاراجا در آن به رقص ميپردازد و بدين جهت او را سودالييادي (Sudalaiyadi) يا رقصندة خاكسترهاي گورستان نام نهادهاند. در اين تشبيه و تمثيل، ما ميتوانيم، ارتباط تاريخي بين رقص ظريف و موزون شيوا به صورت ناتاراجا و رقص وحشيانة او را در صورت ديوهاي گورستان تشخسص دهيم.
اين عقيده دربارة رقص شيوا همچنين در بين شهكتيها (Shaktas) مخصوصاً در بنگال رواج دارد ولي در آنجا جنبه مادري و نه جنبة پدري او مورد ستايش قرار ميگيرد. در اينجا كالي (Kali) رقصنده است كه براي نزول او قلب بايد بوسيلة آتش عشق از تمام آلايشها پاك و صافي شود و با تسليم و رضا و توكل از تمام بديها تهي گردد. يكي از سرودهاي بنگالي خطاب به كالي چنين ميگويد:
چون تو گورستان را دوست داري
من از قلب خود گورستاني ساختهام
تا تو اي تاريكي، اي كه جاي تو در گورستانهاست
بتواني رقص جاودانهات را بر پا كني
اي مادر جز تو هيچ در درون دل من نيست
تودة آتش مردگان، روز و شب ميگدازد
و خاكستر مردگان، همه جا پراكنده است
من به اميد آمدن تو، در برابر ناگواريها، ايستادگي و پايمردي كردهام.
با ماها كالا(Mahakala) تسخير كننده مرگ زير پاي تو
در كاشانة قلب من مأوي گزين و رقص موزون خود را برپا دار.
تا بتوانم با چشمان بسته ترا ببينم
در جنوب هند هم، در ساير كتب مقدس تاميلي، مقصود و منظور رقص شيوا بيان شده است. در كتاب شيوا جانا سيدهيار (Shiva jhana Siddhiyar) فصل پنجم چنين آمده است:
«پروردگار ما بخاطر افاضة دو نوع ثمره معنوي به جانهاي بيشمار، با پنج فعل و مظهر خود به رقص پرداخت. دو نوع ثمره، يعني ايهم (Iham) يا پاداش اين جهاني و پارام (Param) يا سعادت حصول رستگاري و نجات ابدي.»
همچنين در كتاب اونماي ويلك كم، ابيات 32، 37 و 39 آمده است كه:
«عقل متعال بخاطر زدودن آلايش گناهان در روح ما به رقص ميآيد. با اين وسيله، پدر ما، ظلمت و هم و جهل را تارو مارو ميكند. و سلسله اسباب و مسببات را ميسوزاند و شر و تباهي را مغلوب ميكند و فيض و عنايت و رحمت خود را سريان ميدهد و با عشق و با محبت روح را در بحر سعادت غوطهور ميسازد. كساني كه اين رقص رباني و عرفاني را مشاهده كردهاند، هرگز دوباره زاده نميشوند.»
اعتقاد به اينكه فيضيان جهان، همان ملعبة الهي (Lila) است در كتاب مقدس شيوا فراوان به چشم ميخورد. بنابراين تيرومولار مينويسد: « رقص جاويدان ملعبة اوست.» دروني بودن و تلقائيت رقص شيوا بوضوح در شعر جذبة، سرودة سكريابين (Skryabin) وصف شده است كه قسمتهاي بر گزيدة زير بهتر از هرگونه شرح و تفسير صوري آن را بيان ميكند. آنچه كه سكريابين در قالب شعر سروده است، درست همان چيزي است كه مجسمهساز هندو آنرا در قالب مجسمه بيان كرده است.
روان در حال بازي
روان در جذبة اشتياق
روان كه با وهم و خيال همه چيز را آفريد
خود را در برابر سعادت عشق تسليم ميكند
در ميان گلهاي آفرينش خويش بوسه زنان ميخرامد
خيره از زيبايي آنها، به پيش ميدود، وجد و شادي ميكند، ميرقصد و ميچرخد.
در اين بازي او همه جذبه و شور، همه سعادت است
و در اين پيكار عشق آزاد و رباني
و در عظمت خيره كنندة غنا و بيآرزويي محض
و در يگانگي و وحدت ذات
در آگاهي مطلق، در عشق مطلق
روان نسبت به ذات الهي خويش معرفت حاصل ميكند.
ايدنيا من، اي زندگي من، اي شكوفه نوبهار من، اي جذبة من
ترا هر لحظه در پندار خويش ميآفرينم
با نفي تمام صورتهايي كه گذشته در آنها زيستهام
من نفي و عدم جاودانه هستيم
سرمست از اين رقص، گرفتار اين گردباد
در ميدان جذبه، به پرواز ميآيد
در اين صيرورت و تجدد ناگسستني، در اين جولان، بيآرزو،
الهي
روان ذات خود را ادراك ميكند
با قدرت اراده تنها، آزاد، رستگار
هميشه آفريننده، همه اشراق، حيات بخش
به روش خدايان، با بازي در كثرات صور، او ذات خويش را ادراك ميكند
اي دنياي من، در تو پناه ميگيرم
اي كه رؤياي تو از من، مرا هستي بخشيده است
و همه تويي، موجي از آزادي و سعادت
آتشي جهانسوز عالم را فرا گرفت
روان در اوج هستي است و او موج بيپايان قدرت الهي و ارادة لايزالي را درمييابد. او پر از شهامت است
آنچه كه بيم ميداد، اكنون نويد ميدهد
و آنچه كه ميهراسيد، اكنون سرور و شادي است
و بر جهان اين فرياد شادي آفرين طنين افكنده است كه من هستم، اين جنبة ظهور و تجلي و حلول شيوا، خرده گيران را بر آن داشته است كه ايراد كنند كه او مانند كساني كه درصد ارضاي خاطر ميرندگان فاني هستند ميرقصد. ولي در پاسخ ميتوان گفت كه او در حقيقت براي حفظ و ابقاء حيات عالم و براي رستگاري و نجات آنانكه در طلب او هستند ميرقصد، به علاوه اگرما، حتي رقص رقصندگان انساني را درست بفهميم ميبينيم كه آن رقص هم به آزادي منتهي ميشود ولي نزديكتر به حقيقت آن است كه پاسخ گوييم كه علت رقص او در حاق طبيعت و ذات اوست و تمام حركات و سكنات او زادة طبيعت او، تلقائي و بدون غرض و غايت است زيرا وجود او وراء دنياي اغراض و غايات است.
به عبارت تحكميتر، رقص شيوا با پانكاكشارا (Pancakshara) يا پنج هجاي دعاي شيواياناما (shi-va-ya-na-ma،درود بر شيوا)يكسان است در كتاب اون ماي ويلك كم چنين آمده است : «اگر اين پنج حرف زيبا را مورد تأمل قرار دهند روح به آن سرزميني خواهد رسيد كه در آن نه نور است و نه ظلمت و در آنجا سهكتي روح را به شيوا واصل ميكند.
بيتي ديگر از اونماي ويلك كم، كمان آتشزا (Tiruvasi) را شرح ميدهد، پنج هجاي شيواياناما و رقص با حروف عرفاني ام (om) يكسان است و اين كمان كمبو (Kombu) يا سر كج حرف اين علامت رمزي است !
«كمان بالاي شري ناتاراجا، امكارا (Omkara) است و آكشارا (Akshara) كه هرگز از امكارا جدا نيست شكوه و جلال آن است و اين رقص پروردگار چيدامبارام مركز عالم است.»
ولي تيرو آسول پايان (Tiru-Asul-Payan) كمان آتشزا را بطور طبيعيتر وصف كرده و آنرا ممثل رقص طبيعت دانسته است و آنرا با رقصحكمت آميز شيوا قياس كرده است :
«رقص طبيعت از يك طرف و رقص نور و روشنايي از طرف ديگر جريان دارد. فكر خود را در رقص اخير متمركز كن.»
من براي شرح و تفسير اين عبارات خود را مديون آقاي نالاسوامي پيلاي
(Nallasvami Pillai) ميدانم.
رقص اول عمل مادهـ نيروي متفرد و مادي است اين رقص، همان كمان امكارا و رقص كالي است، رقص ديگر رقص شيواست. اكشري كه از امكارا جداييپذير نيست و آردهاماترا (ardhamatra) يا حرف چهارم پراناوا (Pranava) ـ چاتورتام (Chaturtam) و توريام (Turiyam) نام دارد، رقص اول ممكن نيست مگر اينكه شيوا آن را اراده كند و خود به رقص آيد.
نتيجه كلي اين تعبير و تفسير كمان اين است كه آن نمودار ماده و طبيعت است و اين هاله عظمت كه شيوا در درون آن در حال رقص است و با سر و دستها و پاهايش اين كمان را لمس كرده است نفس كلي محيط بر همه اشياء عالم است. بين اين دو، روح فردي مانند يا (ya) بين شيوا و ناما قرار دارد.
ملخص و ماحصل كلام آنكه اهميت ذاتي رقص شيوا در سه چيز است : اول صورت رقص موزون وهم آهنگم او كه رمز و تمثيل منبع و منشأ تمام حركت در جهان است، بوسيله كمان نشان داده شده است، دوم آنكه، غرض و غايت رقص او، رستگار كردن و آزاد كردن ارواح مردم از بند و دام وهم و خيال است. سوم آنكه محل رقص او، چيدامبار، با مركز عالم، در درون قلب انسان است.
تا به حال من از هرگونه نقد و تزييف آراء خودداري كردهام و سعي من بر آن بوده است كه فقط ترجمان افكار و عقايد اصلي مربوط به رقص شيوا باشم و آن را از قالب پيكرها و مجسمهها، به صورت عبارت لفظي، بدون اشاره به زيبايي و كمال يا نقص آثار مختلف پرداخته سازم. ولي بيمورد نيست كه دربارة عظمت اين عقيده فينفسه كه تركيب و تلفيقي از علم، دين و هنر است، قدري تأمل كنيم.
دامنة تفكر و صرافت طبع آن هنرمندان حكيمي كه براي اولين بار اين نوع انديشه را پروردهاند براستي شگفتآور است. آنها صورتي از واقعيت را كه مفتاح رموز پيچيدة حيات است و نظريهاي دربارة طبيعت به دست دادهاند كه تنها ملايم طبع طبقه و نژاد خاص ومورد قبول متفكران يك قرن نيست بلكه نظريهاي است جهاني وكلي كه مورد پسند حكيم فيلسوف، عاشق، هنرمند، در تمام اعصار و قرون ودر همة سرزمينهاست. نيرو، لطافت و ظرافت اين پيكر رقصان در نظر كساني كه كو شيده اند تا در قالب الفاظ شهود و بينش خود را دربارةحيات بيان كنند چقدر با عظمت است. در اين دوران تخصص، ما با اين نوع تلفيق آراء عادت نكردهايم ولي براي كساني كه مجسمههايي چون مجسمه شيوا را برأي العين مي ديدند هيچگونه انفكاك و جدايي بين نظر وعمل وجود نداشت و همچنين ما در نقد ارزش آثار هنري، هرگز به اهميت كامل نيروي خلاقهاي كه، در اصطلاح موسيقي، ميتوانست پرده ومقامي را بنوازد كه بيان كننده وزنهاي اصيل و داراي اهميت عميق دروني بود، توجه نداريم.
هر جزئي از چنين پيكري بيان كننده خرافات و تمحلات واهي نيست بلكه مبين حقايق ضروري و ابدي است. هيچ هنرمندي در عصر حاضر، هرچند بزرگ و ارجمند باشد، نميتواند با دقت فرزانگي بيشتر از آنها، صورت آن قدرت لايزال را كه علم جديد بايد در وراء تمام اين ظواهر فرض كند بيافريند، اگر ما ميتوانستيم زمان و ابديت را با يكديگر آشتي دهيم، اين كار جز از طريق مفهوم تناوب و تسلسل مراحل تكوين كه در فاصلههاي عظيم زمان ومكان گسترش يافته است امكانپذير نميبود آنچه كه داراي اهميت است اين است كه اين تسلسل و تناوب مراحل تكوين، در مفهوم طبل شيوا و آتشي كه تغيير حاصل ميكند ولي نابود نميكند مضمر است اينها چند علامت ورمز بصري دربارة روز و شب براهماست.
در شب براهما، طبيعت ساكن است و تا شيوا اراده نكند نميتواند به رقص بپردازد. او از جذبه و سكر خويش بيدار ميشود و به صحو ميآيد و در حال رقص، امواج خروشان حيات را به ماده بيجان ميدمد و ماده هم پر از جلال و شكوه، گرد او به رقص ميپردازد، او در رقص خود، تمام ظواهر متكثر اين عالم را بقا ميبخشد و در ضربالاجل موعود، در حالي كه هنوز ميرقصد، تمام اسماء و صور را با آتش نابود ميكند و جهان را دوباره آرام و سكون ميبخشد. آنچه كه گفتيم به شعر شباهت دارد ولي با وجود اين لطيفهاي بسيار دقيق است.
عجيب نيست كه صورت ناتاراجا، حس اعجاب و تحسين نسلهاي گذشته را كه با تمام روشهاي شك آشنا بودند و در بازگشت دادن عقايد به خرافات و گزافه بسيار مهارت داشتند و چيزهاي بينهايت خرد و كلان كشف كردهاند، برانگيخته است و با وجود تمام اين شك و ترديد باز هم ناتاراجا را پرستش كردهاند. |