در ادبيات جديد، خانواده به مثابهي سازماني اجتماعي ـ طبيعي شناخته ميشود كه نوع ايدهآل آن خانوادهي هستهاي است (خانواده شامل: زن، شوهر و فرزندان طبيعي آنها). نگرش جديد به خانواده ـ براي رسيدن دو نفر به يكديگر و ايجاد فضاي دوستي براي رشد فرزندان، «بحران در خانوادهها» را بيشتر و سريعتر كرده است. به نظر ميرسد فرم خانوادههاي غيرسنتي(1) نميتواند تعهد، اجبار و مسووليتپذيري لازم براي ايجاد جامعهي مطلوب و فضاي لازم براي رشد فرزندان را فراهم كند. عامل بنيادي براي ايجاد و تحمل خانواده، به دنيا آوردن و بزرگ كردن فرزندان است. مطالعات تاريخي نشان ميدهد تعريف روانشناختي ـ جامعهشناسي طبقهي كودكي و جدا كردن آن از خانواده، در سدههاي اخير اتفاق افتاده است. هم چنين متبادر شدن نقش اجتماعي از واژهي «مادري»، مسألهي جديدي است. «مادري» ديگر نقشي اجباري ناشي از فعاليت جنسي نيست.
اين مقاله به يكي از عوامل بحران مذكور در خانوادههاي عصر كنوني ميپردازد: زناني كه بيفرزندي را اختيار كردهاند؛ به ويژه زناني كه با جنس مخالف خود رابطهي جنسي طولاني دارند. اين در حالي است كه نماد زنان به عنوان مادران، از دامنهي خانواده گستردهتر شده و اين تفكر تناسلي را تقويت ميكند كه ماهيت زنان براي زاد و ولد فرزندان ويژه شده است.
انتخاب بيفرزندي
مطالعات تاريخي دربارهي اختيار كردن بيفرزندي انجام شده است؛ با اين حال آنچه موجود است و اطلاعات آماري از افراد نشان ميدهد، افراد مجرد، پيش از قرن بيستم ميلادي، در بعضي شرايط ميتوانستند بيفرزندي اختيار كنند (گي تينز، 1989، ليسل، 1996، اسميز، 1989)؛ اما بيشك، شيوع اختيار بيفرزندي كه در دهههاي اخير در مقايسه با دهههاي پيشين گستردهتر شده است، حاصل تأثير عوامل اجتماعي، سياسي و اقتصادي عصر جديد است. با ايجاد تغييرات در جوامع مدرن، اشخاص ميتوانند به راحتي نحوهي زاد و ولد خود را انتخاب كنند. با پيشرفتهاي حاصل شده در تكنولوژيهاي پيشگيري از باروري، افراد ميتوانند باروريها را تنظيم كنند. حضور افزايش يافتهي زنان در محيطهاي كاري و حقوق بگيري، آنها را با مفاهيمي غير از «مادري» تعريف كرده است. همچنين نهضت حقوق زنان براي آنها فرصتهايي پديد آورد كه خود را با مفاهيمي به جز مادري تعريف كنند و با آن مفاهيم تعريف شوند.
حقوق بگيري زنان با افزايش آموزش آنها و ديرتر شدن زمان ازدواج آنها همراه شده است. نيروي كار زنان از دههي 1950 به صورت تعجبآوري افزايش يافته است. مثلاً در كانادا، در سال 1990، شصت درصد از زنان كار ميكردند؛ در حالي كه اين نسبت در سال 1951م، 24 درصد بوده است (كنوي، 1997). در بريتانيا، در سال 1993م، 44 درصد از خانمها شاغل بودهاند، در حالي كه اين رقم در سال 1951 م، 21 درصد بوده است (گيلس پاي، 1999). تلاشهايي كه آزادي در انتخاب نحوهي زندگي، چگونگي ارضاي جنسي، آزادي سقط جنين و آزاديهاي اجتماعي را به دنبال داشته، امور پيشبيني نشدهاي را نيز به همراه آورده است؛ اين امور، در همهي مراحل زندگي، تأثير گذارده است. اين تلاشها، خانوادههاي سنتي را كه در آنها يك نفر نانآور بوده و يك نفر خانهدار، به خانههايي بدل كرده كه مرد و زن در آن حقوق و جايگاه متساوي دارند. (ماتيوس و بيجوت، 1997).
در جوامع غربي كه بچهداري، پيشهاي بيحقوق و مواجب است و زنان به وظيفهي مادري محدود نيستند، انتظار داريم تعداد بيشتري از زنان، شغلهايي غير از مادري انتخاب كنند.
هنوز سخت است بتوانيم در حد قابل قبول حدس بزنيم چه تعداد زنان از بچهداري كردن چشم ميپوشند. آمارها بين موارد اختياري و غيراختياري تميز نميدهند؛ با اين حال، نسبتهاي كلي موجود، با اطمينان نشان ميدهد پرهيز از فرزنددار شدن از دههي 1970 بيشتر شده است. اين امر هم ميتواند نتيجهي به تأخير انداختن ازدواج باشد و هم ميتواند نتيجهي بالا رفتن سطح دوري از بچهداري؛ مثلاً در ايالات متحده، نسبت زنان بين چهل تا چهل و پنج سال كه بيفرزندي اختيار ميكنند، از ده درصد در سال 1976، به 5/17 درصد در سال 1995 افزايش يافته است (دفتر سرمشاري ايالات متحدهي آمريكا، 1997). در سال 1961م، 29 درصد از خانوادههاي كانادايي بدون فرزند بودهاند؛ در حالي كه اين رقم در سال 1991م، 31 درصد بوده است. (كانوي، 1997). در نيوزلند، بريتانيا و كانادا پيشبيني ميشود بر اساس تمايلات جديد نسبت به توالد، بيست درصد از خانمهايي كه در سن بچهداري ولي بيفرزند هستند، بدون فرزند باقي بمانند (كامروم، 1997، كانوي، 1997، گيلسپاي، 1999).
بر اساس مطالعات، زوجهاي بيفرزند در ايالات متحده، كانادا، اسكاتلند، انگليس، نيوزلند، آزادي را دليل پرهيز خود از فرزند دانستهاند. بزرگسالان در زندگي خود استقلال دارند و ميتوانند از زمان خود استفاده كنند، آنها ميتوانند براي خود منعطفانه برنامهريزي كنند. اگر كسي تصميم داشته باشد فرزندي نداشته باشد، او ميتواند نسبت به فرصتهايش، مشغلههايش و اهدافش مستقلتر، منعطفتر و به هنگامتر باشد؛ عجيب نيست بچهها مزاحمتي براي اين نحوه زندگي باشند.
درس خواندن و رسيدن به اهداف شغلي مهمترين دلايل اختيار بيفرزندي است. كنكل (1985) گزارش ميدهد در بين جوانان كم درآمد، بيشتر زنان جوان، دليل بچهدارنشدن خود را درس خواندن و رسيدن به اهداف شغلي بيان كردهاند. آنها براي اين كه آزاد باشند و بتوانند به اهداف خود برسند، از فرزنداري دوري ميكنند. تحقيقات نشان ميدهد عموماً افزايش حضور زنان در محيطهاي كاري، لازمهاش كوچك شدن اندازهي خانوادههاست (رامور و تاوچيز، 1986). با اين وجود گفتن اين كه همهي زنان به خاطر مسائل شغلي بيفرزندي اختيار ميكنند، حرفي كليشهاي است.
مطالعات نشان ميدهد مردان بيشتر از زنان به تبعات اقتصادي فرزندداري توجه ميكنند (بارنت و مك دونالد، 1975). فرضيهي «هوس نكت» اين است كه چون در تفكر سنتي، مردان تأمينكنندگان اقتصاد خانوادهها بودهاند، الان نيز هنوز بيشتر از زنان به مسائل مالي توجه ميكنند و از فرزنددار شدن ميپرهيزند. همچنين از دلايل دوري از فرزند داشتن براي والدين اين است كه ميخواهند براي برنامهاي فوقالعاده، مثل مسافرت، وقت داشته باشند. والديني كه فرزند نداشته باشند، اين امر براي آنها منافعي خواهد داشت؛ آنها بيشتر ميتوانند براي خود خرج كنند، ميتوانند خانهاي بخرند و ميتوانند به پدر و مادر خود يا به ديگران كمك مالي كنند.
پينوشت:
1ـ خانوادههاي سنتي بزرگ و قبيلهاي هستند و در مقابل خانوادههاي جديد، فقط از پدر و مادر و فرزندان، بدون ارتباط با ديگر اقوام، تشكيل شدهاند.