باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 14 آذر 1387 كاربران برخط 50 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
تنهاي تنها در دنياي جديد
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

   ● نويسنده: ريچارد - استيورس

مترجم: خسرو - محتشم

 
 

از تاك ويلي(1) تا بلاح(2) و حتي فراتر از آن، بسياري از محققان آمريكايي تأكيد دارند به موضوع فردگرايي مي بايست توجه بيشتري كرد. در فرهنگ رايج سينما و تلويزيون، فرد خودمختار بدين گونه مشخص مي شود كه، عصيانگري است عليه سيستم يا مصرف كننده اي است خودخواه از محصولات و خدمات بي پايان با شخصيتي عيب جو! از سوي ديگر تبليغاتي وجود دارد كه مي گويد ما به عنوان افرادي مستقل چقدر مهم و داراي ارزش هستيم. در وراي اين تصور به ظاهر مثبت برخي از فردگرايان در روابط شخصي و زندگي خصوصي خود نسبت به مسايلي مانند: تنهايي، افسردگي، بي اعتباري و بي نتيجه بودن اين جريان ابراز نگراني مي كنند. با اين وجود همين افراد در هر جايي كه هستند به مسأله فكر و عملاً براي آن فعاليت مي كنند. آموزش هاي اخلاقي در مدارس عمومي آمريكا نسبت به اين عقيده كه: فردگرايي نشان بارز فرهنگ آمريكايي است عكس العملي نشان نمي دهند و ظاهراً تمايل چنداني براي زدودن اين طرز تفكر وجود ندارد. مطالعات اخير آقاي جيمز ديوسون هانتر(3) در خصوص تعليمات اخلاقي در آمريكا نيز مؤيد اين مطلب است. آقاي هانتر آموزش هاي اخلاقي در مدارس عمومي آمريكا را در سه رويكرد دسته بندي مي كند. نئوكلاسيكي(4)، اشتراك گرايانه(5) و روان شناختي(6) و تأكيد دارد كه هر سه رويكرد غير مذهبي هستند. وضعيت نئوكلاسيكي مشابه آن دسته از قوانين و تئوري هاي قرون اوليه است كه سعي در حفظ ارزش هاي اخلاقي و حيثيتي جهان را داشتند. صرف نظر از اينكه جهانشمول بودن اين اخلاقيات برگرفته از تاريخ است يا طبيعت؟

به هر حال آنها را همانند پژوهشي مستدل و مدلل مي پذيرفتند. تأكيد رويكرد اشتراك گرا در اجماع قضاياست بدين معنا كه در جامعه چه چيزي اخلاقي و چه چيزي غير اخلاقي محسوب مي شود. اين اجماع و اتفاق نظر مي بايست منتج از مشاركتي دموكراتيك و آزاد باشد نه موضوعي تحميلي كه از بالاتوسط فردي نخبه اعمال مي شود. در اين رويكرد نيازهاي جامعه مي بايست مقدم بر نيازهاي فرد باشد. رويكرد روان شناختي در حوزه تعليمات اخلاقي دامنه وسيع تري دارد، اين رويكرد با تساهل، به يك حركت خودباور كه تأكيد بر شفابخش بودن عملكرد تعليم و تربيت دارد استوار است و معتقد است انگيزه تعليم و تربيت بايد تا اندازه اي باشد كه بتواند احساس خوبي را در دانشجويان نسبت به خودشان ايجاد كند تا امكان انتقال دانش براي آنان به راحتي فراهم آيد. در يك تفسير از رويكرد روان شناختي: نظرات اخلاقي به عنوان ارزش هاي مرجح معرفي مي شوند و بالاتر از احساسات و عواطف فردي قرار مي گيرند. اميد است كه دانشجويان با ابراز وجود و تعامل انديشه با ديگران در آينده قادر به تشخيص و تمييز ارزش هاي خود باشند. بايد اذعان كرد كه اين ارزش ها در وجود دانشجويان نهفته است و تنها نياز به آشكار شدن دارند. ديدگاه ديگر اين رويكرد تكيه بر عقل است، و اعتقاد دارد عقل قادر است اخلاقيات را به صورت ابزاري براي سعادت و موفقيت هاي فردي تبديل كند. هانتر در يكي از يافته هاي خود كه شايد مهم ترين آنها باشد، اظهار مي دارد كه علي رغم تفاوت هاي آشكار در هر سه رويكرد آنها داراي وجوه مشتركي مانند: فرضيه ها، مفاهيم و ايده آل ها هستند. دليل عمده وجود مشتركات ياد شده اين است كه هرسه رويكرد اخلاقيات را در خارج از حوزه فرهنگ و به طور جداگانه بررسي مي كنند. به طور مثال در مورد دانش آموزان اخلاقيات به صورت امري ذهني به آنان عرضه مي شود. لازم به ذكر است پس از به راه افتادن هياهوي جهان بيني هاي علمي، عينيت گرايي به عنوان نياز و پژوهشي علمي در سطح جهان مطرح شد و به همين منوال اخلاقيات و مذهب به ترتيب اموري شخصي و ذهني قلمداد شدند. بنا به مشاهدات و يافته هاي لوييس دامونت(7) ايدئولوژي مدرن شرافت و اخلاق را تبديل به ارزش هايي مي كند كه افراد در رد يا قبول آنها مختار هستند.

احساس گرايي به عنوان يك فلسفه اخلاقي به تشخيص آكادميك اخلاقياتي است كه به يك انتخاب براي مصرف كننده تبديل شده است. به هر حال برنامه هاي آموزش اخلاقي در دراز مدت موفق نبوده اند، حتي آنهايي كه در مدارس مذهبي ارائه مي شوند. اين برنامه ها حتي قادر نيستند به مواردي كه كريستين سامر(8) آنها را فروض اصلي دانشجويان ورودي به كالج عنوان كرد پاسخ دهند. اين فرضيه ها عبارتند از: خودگرايي رواني (انگيزه بدون استثناء خودخواهي است)، نسبيت گرايي اخلاقي، تساهل شديد و مسؤوليت اخلاقي متمركز در سازمان ها و نهادها و نه در افراد. مطلب آخري جاي بحث دارد. همان گونه كه سامر عنوان كرد تأثير اصلي برنامه هاي آموزشي وراي هرگونه ابراز وجود، علاقمند شدن به رويه هاي اجتماعي سازمان هاي خصوصي و دولتي است. از اين رو شخص قادر به انتخاب سازماني مناسب براي حل مشكل خواهد شد. آموزش هاي اخلاقي موجب مي شوند كه دانش آموران در بدترين شرايط تبديل به تماشاگراني با اخلاق و در بهترين شرايط افرادي درسخوان كاري و فعال شوند، ولي بدون احساس وظيفه شخصي! اخلاقيات همچنين يك رجحان احساسي و يا اولويت سياسي و يا هر دو محسوب مي شود. عقيده رايج اين است كه جامعه جايگاه واقعي تعهدات اخلاقي است و جامعه اولين نمادي است كه انسان فردگرا در آن به اخلاقيات دست پيدا مي كند. در ايالات متحده آمريكا چيزي كه وانمود مي شود وجود دارد ممكن است اصلاً وجود خارجي نداشته باشد.

 

ضعف رواني

تئوري اجتماع انبوه(9) (و فرهنگ) يكي از بزرگ ترين تئوري ها در علوم اجتماعي محسوب مي شود. من فكر مي كنم كم و بيش اين موضوع فراموش شده است. تئوري اجتماع انبوه مورد توجه سي رايت ميلز(10) واقع شد اما بسيار قبل از او در قرن نوزدهم كيگارد و تاك ويلي به شكلي نوظهور بدان پرداخته بودند. اجتماع انبوه اجتماعي است كه همزمان و در مقياس بالايي هر دو مبحث فردگرايي و جمع گرايي را دارا مي باشد. در قرون وسطي حكومت و كليسا كنترل چنداني بر روي اجتماعات محلي اعمال نمي كردند مگر در موارد بحران يا به عنوان مثال موقع بروز جنگ و هرگونه بدعت گذاري و دگرانديشي و حتي اگر آنها هم خواهان كنترل بيشتر مي شدند حمل و نقل و ارتباطات آن را دشوار مي ساخت. ظهور فن آوري جديد و قدرت گرفتن  دولت ها و توسعه تشكيلات حكومتي از يك سو و همچنين افزايش شديد مهاجرت و فراهم آمدن تحركات اجتماعي در قرن هيجدهم از سوي ديگر را مي توان سرآغازي براي متلاشي شدن اجتماعات محلي به عنوان آژانس هاي كنترل و مهاركننده اخلاقي برشمرد. به دنبال اين جريان انحلال تدريجي بنيادهاي فاميلي نيز به وقوع پيوست و بدين ترتيب قدرت خاص حكومتي و تشكيلات اداري آن توأم با فن آوري جانشيني اجباري به جاي اقتدار و سلطه اخلاقي جامعه و خانواده گرديد. در تعابير دامون(11) به "سلسله مراتب" از ديدگاه مكتب هاليزم(12) پرداخته شده است. بدين معنا كه منافع جامعه مقدم بر منافع كساني است كه از قدرت و موقعيت ممتازي در سلسله مراتب جامعه برخوردار هستند. با ارتقاء ارزش هايي مانند "مساوات" و "فردگرايي" در ايدئولوژي مدرن ، سلسله مراتب توجيه خود را در جايگاه اجتماعي از دست داد و تبديل به موضوعي ناپايدار و ناسازگار گرديد، به استثناء كاربرد آن در رقابت هاي فردي! از اين رو قدرت متمركز كه مي توانست رفتار يكساني را در مواجهه با اجتماع و افراد آن از خود بروز دهد جانشين خوبي به جاي "سلسله مراتب" شد. اما پرداختن به برابري و مساوات بهايي دارد، بدين معنا كه مساوات مطلوب حكومت و فرد همان گونه كه تاك ويلي هم بدان اشاره كرده مي بايست ما را متوجه نوعي تضاد و خطر در اين زمينه بكنند. دولت از نظر اجرايي مقررات يكساني را در قبال افراد به كار مي برد، درست همانند يك تكنولوژي كه در برخورد با هر موضوعي رفتار يكساني دارد. دولت، تشكيلات اداري و تكنولوژي هر كدام در توسعه نقش مؤثري دارند، آنها قادرند قوانين را به طور جداگانه به هر فردي تحميل كنند.

تاك ويلي معتقد است: افراد جامعه در ازاي كاهش اقتدار شخصي و فرهنگي عكس العمل هاي مبهم و دوگانه اي از خود بروز مي دهند كه محصولات آن عبارتست از: احساس رهايي، آزادي و كسب قدرت. كسي نمي تواند به من بگويد كه چكار كن براي اينكه ما جملگي برابر هستيم و اين در حالي است كه نمي توانيم متكي به ياري ديگران باشيم چرا كه آنان هيچ گونه التزام اخلاقي در روابط دوجانبه با ما ندارند.گذشته از اين، روابط ما با ديگران بسيار رقابتي است كه اين خود امري است خطرناك و همان چيزي است كه تاك ويلي آن را "ضعف رواني" ناميده است. ما با ترس ضمني از ديگران زندگي مي كنيم، نه به خاطر قدرت آنها در رساندن آسيب هاي جسماني به ما، بلكه به دليل توانايي شان در فريبكاري و گول خوردن از آنها! اعتماد در جامعه پايبند به اخلاق، يك ضرورت است و اين مسأله به خودي خود موجب اقتدار اخلاقيات مي شود. روابط ما پيچيده و مبهم است چرا كه اين روابط بر پايه عدم اطمينان استوار شده، فردگرايي در چنين بافت هايي دچار ضعف رواني است. ما چشم به دولت و گروه هاي همسال(13) دوخته ايم تا حامي و مدافع ما در برابر      بهره كشي و استثمار باشند. ضعف رواني پلي است بين خودگرايي و فردگرايي (تاك ويلي تأكيد مي كند مطالب قبلي سرانجام ما را به اين نكته آخر كه ذكر شد رهنمون خواهد كرد.)

 

هويت زدايي(14) و فروپاشي(15)

تزريتن تادرف(16) در اثر تحكم آميز خود "چهره افراط: زندگي اخلاقي در بازداشتگاه ها"(17) بحثي در خصوص هويت زدايي و فروپاشي فرد در متن جوامع استبدادي دارد و نماد عيني و وصف حال كامل آن را زندگي در بازداشتگاه ها بيان مي كند. او معتقد است در جوامع استبدادي دولت كنترل تمام اهداف و حيات اجتماعي افراد را در دست مي گيرد و در نتيجه فرد منكر مسؤوليت اخلاقي خود در قبال اعمالي است كه انجام مي دهد. هويت زدايي و فروپاشي ناشي از اين عملكرد دولت، به كارگيري وجدان و مسؤوليت هاي اخلاقي فرا را اگر غير ممكن نسازد مشكل تر خواهد كرد و سرانجام اين شخصيت زدايي و تجزيه شدن منجر به گسترش و رسوخ استبداد در اعماق جامعه خواهد شد. ما بعداً خواهيم ديد كه اين مرض رواني چند لايه (هويت زدايي و فروپاشي) چگونه در شكلي نرم تر و آرام تر، جوامع كمتر افراطي را نيز اشغال مي كند. فروپاشي يا تلاشي متّصف به نوعي خودشكافي از جهات و جنبه هاي گوناگون است اما مهم ترين حالت آن انفصال مابين حيطه خصوصي و عمومي زندگي انسان و حوزه فكر و عمل اوست. تادرف مثالي در مورد نگهبان نازي خود مي زند كه مبين همين مطلب است. بدين سان كه نگهبان نازي به شدت هم بندهاي او را آزار و اذيت مي كرد و به كارهاي سخت مي گماشت اما همين نگهبان چند ساعت بعد ودر محل سكونت خويش تبديل به پدري مهربان و دوست داشتني نسبت به زندانيان مي شد. وي مي افزايد: هم بندي هم داشتيم كه بسيار مذهبي و به عقايد ديني خود پايبند بود و سعي داشت تا عقايد خود را حفظ كند با اين حال بر عليه ساير هم بندان خود گزارش مي داد! تجلي فروپاشي در دنياي مدرن فني و حرفه اي شدن امور و تخصصي كردن مسايل اداري است. مسؤوليت هاي شخصي نهايتاً محدود به عملكرد تخصصي افراد است. از اين رو در يك جامعه متمدن و فني رسيدگي به ابزار كار و فعاليت ضرورتي اجتناب ناپذير است. همين طورتحت الحمايه قرار دادن كارشناسان متخصصي كه در تمامي عرصه هاي زندگي مشغول كار و فعاليت هستند. كسب توانايي و قابليت هاي برتر در تكنولوژي نيازمند هوش و استعداد خاصي است، براي دستيابي به فن آوري پايين تر و معمولي تجارب شخصي و آموزش هاي سنتي كفايت مي كند. اصولاً بايد فراموش كنيم كه تأثيرات تكنولوژي فقط محدود به استفاده از آن و رفع احتياجات انسان است. آنچه كه ما امروزه در ارتباطات خود بدان نيازمنديم نوعي عكس العمل و واكنش هاي سريع است نه انعكاس و بازتاب هايي همانند. همان گونه كه جاكوس(18) بدان دست يافت. افكار ما به طور فزاينده اي از هم گسسته و نامربوط مي شوند و از اين رو احتياج به ترميم و بازسازي دارند. هويت زدايي انسان را به سمت رفتاري غير انساني سوق مي دهد، رفتار با يك فرد به صورت يك زنداني هم بند يا مقوله اي انتزاعي و مجرد و يا تعريف انسان با واژه هاي آماري و اطلاعاتي و نهايتاً رفتار با او همانند يك حيوان همه و همه بي شخصيت كردن انسان و گرفتن هويت اوست، اماهويت زدايي و به عبارتي بي شخصيت شدن همواره به صورتي دو سويه عمل مي كند. در حكومت هاي استبدادي، هر فردي تبديل به چرخ دنده اي در يك ماشين مي شود. اين امر به نوبه خود منجر به اطاعت محض از قدرت و يا به وجود آمدن ذهني خشك و مقرراتي مي شود يعني به مجرد رويارويي با قدرتي برتر و بالاتر مي بايست خود را تسليم كند. همين استبداد شخص را از خواسته هاي خود محروم مي كند. تئودورف معتقد است هر فردي همزمان هم نقش زنداني و هم نقش نگهبان را داراست. وي يك بار ديگر وجهه غيرانساني بوروكراسي مدرن و تكنولوژي را در گرايش به اعمال استبدادي مقايسه مي كند. بوروكراسي و تكنولوژي واسطه روابط انساني هستند و موجب افزايش عظيم اين روابط در سطحي بسيار وسيع و گسترده شده اند، ايجاد همين رابطه انتزاعي و غير ملموس به بهاي گزاف از دست دادن روابط فشرده و سريع انسان ها حاصل مي شود اگر تفكر اداري ما را به تسليم در برابر قدرت رهنمون مي شود همين تفكر نتايج منفي نيز در پي دارد كه از جمله فريبكاري ديگران است. در جهاني كه قدرت هاي خام و بي تجربه بر آن مسلط هستند، فرد خود را تسليم قدرتي برتر از قدرت خويش مي كند و با فريبكاري وانمود مي كند كه داراي كمترين توان است. در چنين محيطي حاكميت اخلاقي زايد محسوب مي شود زيرا تلقي هر فردي اين است كه ديگران بلااستثناء به خاطر منافع شخصي خود عمل مي كنند. هر ديدگاهي در رابطه با هويت زدايي و تجزيه صرفاً مخرب نيست، به عنوان مثال برخي از پست مدرن ها از هويت زدايي و فروپاشي به عنوان تجلي آزادي هاي فردي كه نتايجي به مراتب بيشتر از جمع گرايي افراطي براي فرد دارد تجليل مي كنند. تلاشي و تجزيه فرصتي به شخص مي دهد تا بتواند از انگاره هاي اخلاقي خود فرار كرده و صرفاً نقش يك بازيگر را به عهده بگيرد يعني كسي كه به يك زندگي زيبا و انحصاري دست يافته و به طور آشكاري آزادي عمل دارد، بدين ترتيب زندگي تبديل به يك بازي يا تجربه   مي شود، هر چند كه متأسفانه قوانين اين بازي توسط قدرت متمركزي از قبيل دولت، مؤسسات، رسانه هاي جمعي و تكنولوژي مهار و كنترل مي شود. شخصيت زدايي گاهي نيز به عنوان شكلي از آزادي تلقي مي شود، جمله مشهوري در اين خصوص وجود دارد كه مي گويد: شخصيت زدايي بهترين و مناسب ترين وسيله براي حفظ و تعميق روابط انساني وداوري هاي اخلاقي است. آيا پاي حرف خود هستيد؟ آيا به قول خود وفا داريد؟ تبليغات در نوع خود بحث بي امضايي است كه مستقيماً به طرف شنوندگان و مصرف كنندگان انتزاعي نشانه مي رود، با كامپيوتر هر شخصي قادر است به طور فعال در بحث هايي بدون ذكر نام شركت كرده و هر سخني دارد ابراز كند مهم نيست كه مطلب او چقدر مضر يا نامعقول است (حتي بدون كوچك ترين ريسك)! كامپيوتر طرح بحث هاي غير مسؤولانه را تشويق و ترغيب مي كند. شايد تاكنون با بسياري از اين گونه بحث ها برخورد داشته ايد؟ نتيجه و پيامد اين حركت آموزش تلويحي اين نكته است كه ماهيت آزادي يعني عدم احساس مسؤوليت! "ضعف رواني" به بحث هويت زدايي فقط از اين ديدگاه مي پردازد. فردگرايي نوين مستلزم، هويت زدايي و تجزيه زندگي شخصي از ترس ديگران است، فرهنگ فردگرايي مناسب دوره رنسانس يا عصر روشنگري نبود، ولي بعداً كه در دوره پست مدرن مطرح شد به عنوان يك توجيه ايدئولوژيك براي موجوديت كثرت گرايان به كار رفت.

 

زندگي زيباگونه رسانه هاي جمعي

ماهيت تلويزيون و رسانه هاي وابسته به آن در مجموع ضد روايتي يا داستاني است (در اين بخش منظور من از تلويزيون كليه رسانه هايي هستند كه به نحوي مشخصه تصويري دارند). گرچه مي توان در مورد برنامه هاي خاص تلويزيوني كه اشكالي روايتگرانه دارند بحث كرد. (در اينجا من بحث خواهم كرد كه در رسانه هاي الكترونيكي تصاوير ساخت هاي مباحث روايتگرانه يا گزارش گونه را تخريب مي كنند.) طيف كلي برنامه هاي تلويزيوني اتفاقي و آشفته است يعني رابطه معنادار و زمان بندي شده بين برنامه هاي تلويزيوني و تبليغات تجاري وجود ندارد. يك نفر قادر است از اخبار زلزله به تجارت بواسير برود. يادزيك تاك شو(19) درباره مرداني كه در جستجوي "چهره مادر" از ميان زناني هستند كه با آنها قرار راندهو گذاشته اند، به يك شوي تفريحي و سرگرم كننده يا برنامه اي كه "حقيقت" را در مقابله پليس با تبهكاران خلق مي كند سير كند. تلويزيون در روند و تأثير كلي خود زمان واقعه را تخريب و از بين مي برد لذا شخص با بعدي از زمان مواجه مي شود كه نامشخص است، زماني نامتناهي براي توصيف يك واقعه. تلويزيون حقايق را به ما توضيح مي دهد اما شيوه عمل به گونه اي است كه نهايتاً چيزي از آن دستگيرمان نمي شود. و فرد هر چه به تماشاي تلويزيون مي نشيند در عين اينكه به آن علاقمند مي شود در عين حال زندگي نيزبراي او معنا و مفهوم خود را از دست مي دهد. تأثير اصلي تصاوير تلويزيوني (اگر نگوييم تأثير انحصاري) احساساتي است كه در فرد برمي انگيزد. اين احساسات اصولاً زيباگرا هستند يعني ميل به زيبايي ها دارند و لذا ما را در دم به سوي خوشي و لذت و يا درد و رنج سوق مي دهند. احساس به خودي خود قادر نيست ما را به فراسوي زمان ببرد. مشخصه بارز انسان ها همان گونه كه كيرك گارد(20) بيان مي كند همانا تصورات و پيش بيني هاي انسان نسبت به آينده است، چه، در غير اين صورت گذشته معنا و مفهومي پيدا نمي كند. تصاوير تلويزيوني نه مفهومي از گذشته دارند و نه دركي از آينده و در حقيقت زمان حال را به صورتي پايدار و ابدي خلق مي كنند. تلويزيون نقش بسزايي در نمايش زندگي به عنوان يك صحنه تماشايي و شورانگيز دارد، بنا به قول گاي ديبرد(21) تمام زندگي در تلويزيون به صورت يك شيء تصويري و قابل لمس براي مصرفي آني شكل گرفته است. همين صحنه تماشايي كه ذكر شد تجسم راحتي و آسايش با استفاده از كالاها و لوازمي است كه با درنظر گرفتن نياز روحي بيننده و مصرف كننده به تصوير كشيده شده و سعي مي كند تا استفاده از كالاها و وسايل راحتي زندگي را به عنوان برطرف كننده نيازهاي روحي انسان در او القاء كند. همين امر ميل به مصرف شديد را در فردگرايان افراطي تقويت مي كند. نتيجه اين است كه هويت انسان از روي چيزي كه مصرف مي كند و يا چيزي كه به آن نگاه مي كند تعيين مي شود. منظور ديبرد از مفهوم نمايش و صحنه تماشايي، پرداختن مستدل به حقيقتي است كه توسط تلويزيون مورد استفاده قرار مي گيرد و آن عبارت از پديد آوردن جاذبه اي بنيادين براساس غرايز و استعدادها و احساسات بيننده، و در يك جمله كوتاه تصاويري قابل قبول و لذت بخش هستند.

پل گولد برگر(22) معتقد است، ارتقاء دانش بصري همراه با اشتياق بسيار شديدي بوده كه همين اشتياق را مي توان محرك اصلي او در اين پيشرفت دانست. از طرفي افزايش مهارت و دانش بصري مانع از بروز كسالت و بي حوصلگي شده، اشتياق انسان را براي ديدن مناظر تماشايي و خارق العاده افزايش داده است. صحنه هاي تلويزيوني آثار رواني متناقضي را در بيننده پديد مي آورند مانند احساسي از يك قدرت لايتناهي در كنار احساسي از نيستي و نابودي. من فكر مي كنم تلويزيون مرا در مركز جهان قرار داده است. تصوير تمامي مسايل جهاني به من ختم مي شود و من مي توانم آنها را با كليد كانال هايي كه در دست دارم كنترل كنم. گذشته از اين تلويزيون تمام اطلاعات را به من منتقل مي كند به طوري كه من قادر هستم با دريافت حداقل اطلاعات در كل آن شريك شوم، چرا كه حقيقت در تلويزيون نهفته و من با تماشاي تلويزيون مي توانم كنترل ويژه اي بر روي حقايق داشته باشم. تلويزيون از هر دو بعد يعني از طريق برنامه ها و تبليغاتش تمايلات وخواسته هاي ما را تحريك و غلغلك مي دهد و نيازهاي جديد را بر ايمان خلق مي كند. تلويزيون با ناديده گرفتن عامل "زمان" به نوعي بردباري و انتظار براي كسب خشنودي و رضايت را از بين مي برد و صحنه هايي را خلق مي كند كه موجب جلب رضايت آني در افراد مي شود. همزمان با اين احساس خشنودي و رضايت با نمايشي ديگر فضايي از نيستي و نابودي را كه گويي دنيا به آخر رسيده به تصوير مي كشد، هر بلاي طبيعي، هر جنگ و شورش سياسي، هرگونه فساد و تباهي در محيط زيست و حتي هر فاجعه شخصي را به منزله پايان دنيا و از بين رفتن آن قلمداد مي كند و همه اينها را در يك برنامه فشرده 30 دقيقه اي خبر به نمايش مي گذارد.

در جوامع سنتي فرد با بلايا و مصيبت هايي كه در اطراف و محل زندگي او روي مي دهد مواجه است ولي با تماشاي تلويزيون مجبور است همزمان با تمامي مصايب دنيا روبرو شود. لذا به طور ناخودآگاه دنياي تلويزيون را به مثابه مكاني هميشه بلاخيز تصور مي كند كه به طور مستمر نوعي نابودي و اضمحلال قابل قبول را ترسيم، و از اين رو به صورت عاملي كليدي در تغيير زندگي از واقعيت به سريالي تماشايي براي لذت بردن و مصرف اجباري به كار مي رود. به اين ترتيب روبرو شدن با پايان دنيا در تلويزيون جالب، جذاب و خوشايند خواهد بود. والتر بنجامين(23) در همين رابطه از نوع بشري سخن مي گويد كه به طور وصف ناپذيري از خود بيگانه شده تا جايي كه حاضر است نابودي و انهدام خود را در هنرهايي كه مضمون "آينده گرا"(24) دارند به صورتي زيبا و هنرمندانه و به دست خويش ترسيم و خلق كند. در مائو2(25) يكي از شخصيت هاي كتاب دليلو(26) كه يك نفر عكاس است نسبت به اعتبار و ارزش كار و تلاش خود، براي تحريك وجدان هاي به خواب رفته مردم براي از بين بردن بدعت هاي نوع بشر دچار شك و ترديد مي شود و مي گويد: مهم نيست كه من از چه موضوعي عكس گرفتم، مهم نيست كه اين عكس ها تا چه حد وحشتناك هستند، واقعيت و نمايي از يك بدبختي، بدن هاي متلاشي شده، چهره هاي خون آلود و... موضوع اين است كه همه اين   بدبختي ها و نكبت ها آخر سر هنرمندانه و زيبا ارزيابي مي شوند.

 

واقعيت رسانه هاي جمعي

والتر بنجامين تأكيد مي كند كه: وقتي يك كار يا اثر هنري از بافت و متن اصلي تاريخي و فرهنگي خود جدا مي شود و به صورتي مصنوعي و با تكيه بر تكنولوژي در جايي ديگر براي مصارف تلويزيوني و يا تصويري بازسازي و توليد مي شود، در حقيقت بسياري از معاني و مفاهيمي را كه در خود نهفته دارد از دست مي دهد. اين عينيت بخشيدن بخش عظيمي از كار تلويزيون را تشكيل مي دهد. تلويزيون براي بيننده حقيقت را توصيف و به او القاء مي كند كه تلويزيون جايگاه حقيقت است و يا به عبارتي دقيق تر القاء مي كند كه تلويزيون بخشي از حقيقت و حقيقت بخشي از تلويزيون است. اين دو مطلب يعني تلويزيون به دنبال حقيقت است و حقيقت را مي توان فقط در تلويزيون يافت هر چند دو مقوله متفاوت ولي مكمل يكديگرند. اين موضوع در ارتباط با يكايك تصاوير و صحنه هاي تلويزيوني و رابطه آنها با حقيقت (چه واقعي و چه خيالي) رعايت مي شود. تصاوير تلويزيوني علايم و نشانه هاي عملي و قابل لمس براي درك مقاصدي است كه از تلويزيون ارائه مي شود. تصوير و واقعيت مجموعه اي را خلق مي كنند كه اين مجموعه در دنياي تجربي امري مسلم و قطعي تلقي مي شود. اين تصاوير ما را به نوعي از اطلاعات تجهيز مي كنند كه به كارگيري آنها براي فريبكاري و در صورت لزوم تطبيق با واقعيت ضروري است.

تلويزيون وانمود مي كند كه وجودش براي شرح حقايق است و اين موضوع را به ويژه در برنامه هاي: خبري، بيانيه ها، تاك شوها و شوهاي تفريحي و سرگرم كننده به نحو اغراق آميزي عرضه مي كند. در واقع اين عمل با بيرون كشيدن واقعيت از جايگاه فرهنگي و موقت آن به نوعي بازسازي مي شود. حقيقت مادامي كه ما آن را زنده نگه مي داريم باقي است حال مهم نيست چقدر كوچك و به چه معنايي، اماتلويزيون همين معاني را پاك و با تركيبي دوباره حقيقت را مثل يك صحنه منطقي متشكل از تصاوير گوناگون ارائه مي كند. تلويزيون مخالف هرگونه تخليل و سوررئاليسم از سوي بيننده است. ايلول معتقد است كه تلويزيون مفاهيم و معاني را از زندگي انسان حذف مي كند. توجه شما را به يك مثال در اين خصوص جلب مي كنم. يكي از شاگردان من كه حالا فارغ التحصيل شده در مورد آهنگ خاصي كه مورد علاقه او و دوست دخترش بود مي گفت هر وقت كه اين آهنگ را مي شنيدم به ياد دوست دخترم مي افتادم. تا اينكه يك بار نوار ويديويي همين موسيقي از تلويزيون پخش شد، من بعد از ديدن اين نوار از تلويزيون حالا هر وقت كه آن را مي شنوم ياد نوار ويدئو و صحنه هاي آن مي افتم و به طور كلي همه تصوراتي را كه از دوست دخترم در اين مورد بخصوص داشتم از دهنم پاك شده است. اشعار، رمان ها و داستان ها برخلاف تلويزيون تجاربي نمادين و سمبوليك در بين مخاطبين خود به وجود مي آورند، چرا كه هر كدام از اين مقوله ها الزاماً از فيلتر تجارب معنوي آنها بايد عبور كنند. رسانه هاي جمعي به تجارب ما عينيت بخشيده و از اين رو آنها را كنترل مي كنند، آيا اين شكلي از استبداد نيست؟

فردگرايي مدرن بر پايه استبداد غيرسياسي استوار است و بدين علت از توسعه و گسترش آن حمايت مي كند. مصرف گرايي نيز خالق فردگرايي افراطي است. طبق مشاهدات بودريار(27) آزادي ما در انتخاب كالا و خدمات گوناگون به عنوان يك مصرف كننده توأم با الزامي شديد براي مصرف گرايي است. حمايت از مصرف كننده حاصل كلي مصرف گرايي است يعني بسيج عمومي مصرف كنندگان براي حمايت ازمصرف كننده است. انزواي رواني افراد پيش شرط استبداد غير سياسي است. ضعف رواني، تلاشي شخصيت و  بي هويتي افراد، سهل الوصول ترين راهكار براي متمركز كردن قدرت دولت و اعمال بوروكراسي و فن آوري محسوب مي شود. اگر اينها ابزاري در دست رسانه ها نباشند فردگرايي نوين ناكارآمد جلوه خواهد كرد. قدرت زيبا و ظريف رسانه هاي جمعي قادر است به طور معجزه آسايي ضعف را به جاي قوت در مصرف كننده القاء، و فروپاشي شخصيت و مصرف گرايي و بي هويتي او را آزادي قلمداد كند. رسانه هاي جمعي در واقع استبداد را در چهره انساني مهربان و دلسوز به ما تحميل مي كنند.

 

جمع گرايي اخلاقي

همان گونه كه اشاره شد، امروزه شكل گيري روابط انساني تمايل دارد تا بر پايه قدرت، ميزان و نوع مصرف استوار باشد. جوامع نوين اين موضوع را كه افراد مسؤوليت هاي اخلاقي و حاكميت اخلاق را پذيرا باشند و آن را به كار بگيرند بسيار دشوار كرده است. اين واقعيت زماني جلوه مي كند كه فرد متوجه ظهور اخلاقياتي اشتراكي و كاملاً غير واقعي و فراگير در جامعه شود، از اين رو حاضر به قبول هيچ گونه مسؤوليت اخلاقي و حاكميت آن نخواهد شد. من قبلاً در خصوص اين اخلاق غير واقعي و تقلبي در كتاب "فرهنگ آيين كلبي"(28) توضيح مشروحي داده ام، حداقل در متن آمريكايي آن! فن آوري يكي از ابزاري است كه اخلاقيات مدرن با استفاده از آن در جامعه توسعه پيدا مي كند. مؤثرترين حالت آن به كارگيري تكنولوژي به شيوه هاي رواني و سازماني است. ماكس وبر(29) دريافته بود كه بوروكراسي نوعي ماشين و نوعي فن آوري است. قواعد و قوانين بوروكراسي بار اخلاقيات افرادي را كه داراي تفكري بوروكراتيك هستند برعهده دارند. شيوه هاي رواني حداقل در ميان افراد اجتماع، آن دسته از تكنولوژي هايي هستند كه وعده راه هاي مؤثر كنترل ديگران را مي دهند. در همين راستا وجود تعداد بي شماري از هر نوع: كاتالوگ، دفترچه هاي راهنما، كتاب هايي با موضوعات متنوع از سعادت در زناشويي گرفته تا تربيت و نگهداري كودك كه جملگي و بدون استثناء با تبعيت از يكسري اقدامات عملي، پروسه اي منطقي را دنبال مي كنند كه در آن كم و بيش موفقيت و كاميابي تضمين شده است. همين ها تبديل به گزينه اي براي رفتارهاي اجتماعي و اخلاقيات در جامعه مي شوند و موجب مي گردند تا روابط نوع انسان به رابطه اي تعريف شده در قدرت تبديل شود. ما به عنوان مصرف كنندگان اين شيوه ها ديگران را فريب مي دهيم و همانند اعضاي يك سازمان به لحاظ رواني خود را با آن سازگار مي كنيم. افكار عمومي و نرم هاي گروه هاي همسال هر دو نوعي از اخلاقيات آماري هستند كه در آنها نقطه نظراكثريت يا معدل رفتارها (از نظر آماري) تبديل به نرم هاي اجتماع مي شود. اگرچه تكنولوژي عامل اصلي و تعيين كننده در جوامع مدرن محسوب مي شود اما در همه جا خود را وسيله اي براي تغييرات سريع نشان مي دهد. چرا كه تكنولوژي فقط در صورت آزمايشات ثابت وهميشگي قادر به رشد است. تكنولوژي از طريق تصاوير رسانه هاي جمعي مردم را فريب و در آنها اشتياق كاذب ايجاد مي كند. افكار عمومي بخشي از سمت ناپايدار تمدن تكنولوژيكي است كه مي خواهد به كمك تكنولوژي تقاضاي مصرف كنندگان را پاسخ دهد. افكار عمومي شكل گرفته از نيازها و تمايلات، هر موضوعي را با واژه اي از خوشي (سعادت، سلامت) تعريف و در حول و حوش امكانات و توانايي هاي تكنولوژي دور مي زند. جدايي از رسانه ها گروه همسالان اولين حاملان افكار عمومي هستند. گروه همسالان اعضاي خود را به هنر مصرف كردن ترغيب و از آن در جهت منافع سياسي گروه استفاده مي كنند. يكي از نتايج ناخواسته تكنولوژي دامن زدن به تشنجات سياسي و ايجاد    تقسيم بندي هاي جديد در آن است. همان گونه كه تكنولوژي اخلاقيات را تضعيف مي كند، رقابت براي كسب ثمرات تكنولوژي، افزايش مصرف بسيار شديد و ناخوشايندي را به دنبال دارد. موفقيت و نجات بستگي به گروه همسالان دارد. گروه همسالان در تلاش براي پر كردن خلائي از زندگي است كه تكنولوژي به آنها توجه چنداني نداشته است. براي رسيدن به موفقيت (قدرت) گروه همسالان از تكنولوژي استفاده مي كنند و به هر حال گروه همسالان با معيارهايي كه دارند ناپايدار بودن خود و عقايدشان را همانند افكار عمومي در عمل بروز مي دهند.

تصاوير رسانه هاي جمعي نيز بخشي از قسمت ناپايدار تمدن تكنولوژيكي هستند، بخشي كه بزرگ ترين غرامت و خسارت وارده از جديت و سخت گيري تكنولوژي را ترميم و جبران مي كند. رسانه هاي جمعي تصاوير را به صورتي مبالغه آميز و وارونه نشان مي دهند به طوري كه اين تصاوير به نوعي انتزاعي و بي روح هستند. تصاوير رسانه اي در هماهنگي كامل با افكار عمومي تهيه مي شوند، بدين طريق كه آنها نمايشي با ابعاد دقيق و گوناگون از آنچه كه هست (به طور ساختگي) و آنچه كه مي تواند به طور منطقي (جايگزين تخيلي) وجود داشته باشدارائه مي كنند. بازدارندگي رواني تكنولوژي بر روي انسان در سطح امكانات و توانايي هاي تكنولوژي است. تصاوير رسانه اي توأم با اهداف و تجاربي به ما ارائه مي شوند كه بسيار ديدني و تماشايي هستند و عقيده عموم مردم خواستار تحقق و درك آنهاست چرا كه رسانه ها زندگي را بسان يك صحنه نمايش ارائه و تمام تصاوير را به ابزاري در خدمت مصرف گرايي تبديل مي كنند. اين اخلاقيات دوگانگي حقايق و ايده آل ها را جايگزين حقايق وامكانات مي كنند بدين سان واقعيت و امكانات در فضايي از تكنولوژي، افكار عمومي و تصاوير رسانه اي خلق مي شوند. حال عملكرد اين اخلاقيات چگونه است؟ شكل هاي مختلف اخلاقيات تأثيراتي متفاوت بر روي ما دارند. به طور كلي روش هاي فني (قوانين سازماني و روان شناختي) به عنوان تجاربي قطعي و شواهدي مدلل توسط يك ذهن بوروكرات به كار مي رود. زماني كه افكار عمومي در جامعه تبلور يافته و نورم هاي گروه هاي همسال در مجموع تأثير اندكي دارند، فرد بيشترين احساس تلاشي يا عدم اطمينان و آسيب پذيري را نسبت به تأثير گروه و افكار عمومي دارد و در اين حالت تصاوير ديداري  رسانه ها بيشترين نقش را در تقويت افكار عمومي و گروه هاي همسال دارند. لذا در گستره اين تصاوير انعكاس واقعيت به طرزي دقيق لحاظ شده است. اين تصاوير نورم هاي متناسب با افكار عمومي را به عنوان رفتار اكثريت و طرز تلقي جامعه عرضه مي كنند. وقتي تصاوير رسانه ها به خصوص تصاوير تلويزيوني صرفاً تبديل به علايم يا به منظور حقيقتي كه در اصل تخيلي است خلق مي شوند تأثير آنها در برخورد با رفتارهاي دقيق و مشخص از هيجان كمتري برخوردار مي شود. به ويژه تصاويري كه كاملاً نمادين هستند هر چند كه يك معنا و مفهوم و يك تأثير غير مستقيم را به دنبال دارند. بدين جهت تمامي تصاوير ديداري رسانه ها نهايتاً تصاويري از قدرت، مالكيت و ثروت و دارايي را عرضه مي كنند. حال اين تصاوير مي خواهد واقعي باشد يا خيالي (اينجا تصاوير احساسي نيز واقعي قلمداد مي شود) تأثير يكساني بر روي بيننده دارد. نبايد فراموش كرد كه تصاوير خيالي در اصل تقويت كننده تصاوير واقعي محسوب مي شوند. شيوه هاي فني، افكار عمومي،  گروه هاي همسال و تصاوير ديداري همه و همه به طور همگرا به وجودآورنده اخلاقياتي نامفهوم و اخلاقياتي از قدرت هستند. اين اخلاقيات قدرتي و اخلاقيات بي مفهوم خود از ديدگاه اخلاق سنتي، ضد اخلاق محسوب مي شوند كه براي محق جلوه كردن تجارب را به طور نمادين واسطه امر قرار مي دهند. تكنولوژي و تصاوير ديداري رسانه ها تمايل به از بين بردن مفاهيم و معاني دارند، بدون آنها همه نورم ها تبديل به نورم هاي انحصاري قدرت مي شوند.

 

سردرگمي در اخلاقيات

به نظر مي رسد با وجود بحث فراگير، دامنه دار و تمام نشدني معاصر در زمينه اخلاقيات، تئوري من مردود باشد. مردم قبلاً هرگز به اندازه اي كه هم اكنون در مورد مسايل اخلاقي صحبت مي شود، حرف نزده اند من علت را با استناد به بخشي از سخنان كارن هورني(30) كه 65 سال پيش در مورد عشق بيان كرد پاسخ مي دهم، او گفت: "سخنان بسياري درباره عشق گفته مي شود علت اين است كه تقريباً عشقي وجود ندارد". ما به طور مدام درباره اخلاقيات صحبت مي كنيم علت اين است كه اخلاق در حال نابودي است. به عقيده من سردرگمي در اخلاقيات دو دليل عمده دارد. دليل اول عدم درك صحيح از اخلاق سنتي (اخلاق در گذشته) و اخلاق موجود در حال حاضر، و تمايز بين آنهاست. در نتيجه بعضي معتقدند كه اخلاق انسان دوستانه يا اخلاق مسيحي ـ يهودي، حافظ اخلاق موجود در حال حاضر است. رسوم اخلاقي (اخلاق سنتي) به هر حال وقتي مؤثر است كه مغاير با اخلاق فعلي عمل نكند. دومين سردرگمي مربوط به تمايز بين اخلاقيات تئوريك (اخلاقيات تجويزي) و اخلاق مرسوم فعلي است. اخلاقيات تئوزيك اشكال گوناگوني دارند مانند: اخلاق تجاري، اخلاق حرفه اي، اخلاق سياسي، اخلاق مذهبي و… اين قبيل اخلاقيات معمولاً بيش از اندازه انتزاعي و مبهم و دو پهلو مي باشند و گذشته از اين آنها همواره ناتوان از تشخيص مشكلات اخلاقي در متن جامعه (تمدن تكنولوژيكي) هستند. از اين رو مي توان اين منظومه هاي اخلاقي را به نوعي غرامت هاي ايدئولوژيكي يك جامعه بي بندوبار دانست. آنها به زعم باطل خود به ما آسايش و راحتي عرضه مي كنند.

اولين قدم براي كسب آزادي بريدن از توهمات و ديدن عوامل مؤثري است كه به طور كامل در تعيين موجوديت و هويت ما نقش دارند و همين طور اولين گام در استقرار و تثبيت اخلاقيات افشاي "ضد اخلاقياتي" است كه هم اكنون در همه جا سيطره دارند.

 

منابع:

1. James Davison Hunter,The Death of Character(New York: Basis Books, 2000).

2. H. van den Berg,The Changing Nature of Man,trans. H.F. Croes (New York: Norton, 1961).

3. Louis Dumont, "On Value, Modern and Nonmodern",In Essays on Individualism(Chicago: University of ChicagoPress, 1986), pp.234-68.

4. Alaistair McIntyre,After Virtue(Notre Dame: University of Notre Dame, 1981), ch.3.

5. Christina Sommers, "Ethics Without Virute",The American Scholar 53(Summer, 1984), pp.381-89.

6. Soren Kierkegaard,The Present Age,trans. Alexander Dru (New York: Harper and Row, 1962).

7. Alexis de Tocqueville,Democracy in America,trans. George Lawrence (Garden City: Anchor Books, 1969).

8. Louis Dumont, "The Anthropological Community and Ideology" InEssays on Individualism, pp.202-33.

9. Tzvetan Todorov,Facing the Extreme,trans. Arthur Denner and Abigail Pollak (New York: Metropolitan Books,1996).

10. Jacques Ellul,The Technological Society,trans. John Wilkinson (New York: Vintage Books, 1964), ch.5.

11. Soren Kierkegaard,Concluding Unscientific Postscript,trans. David Swenson and Walter Lowrie (Princeton:Princeton University Press, 1941).

12. Guy Debord,Society of the Spectacle(Detroit: Black and Red, 1977).

13. Paul Goldgerger, "Design: The Risks of Razzle-Dazzle",New York Times(April 12, 1987), p.1.

14. Jacques Ellul,The Humiliation of the Word,trans. Joyce Hanks (Grand Rapid: Eerdmans, 1985), p.208.

15. Walter Benjamin, "The Work of Art in the Age of Mechanical Reproduction", inIlluminations,trans. Harry Zohn (New York: Schochen Books, 1969), p.242.

16. Don Delillo,Mao II(New York: Viking, 1991), p.134.

17. Benjamin, "The Work of Art in the Age of Mechanical Reproduction", pp.217-51.

18. Ellul,Humiliation of the Word,p.134.

19. Jean Baudrillard, "Consumer Society" inJean Baudrillard: Selected Writing,ed. Mark Poster (Stanford: StanfordUniversity Press, 1988), pp.29-56.

20. Richard Stivers,The Culture of Cynicism: American Morality in Decline(Cambridge and Oxford: Blackwell, 1994).

21. Max Weber,Economy and Society,Vol.2, trans. Ephraim Fischoff et al. (Berkeley: University of California Press),ch.XI.

22. Karen Horney,The Neurotic Personality of Our Time(New York: Norton, 1937), pp.286-87.

 

پانوشت ها:

1. Tocqueville

2. Bellah

3. James Darison Hunter

4. Neo-classical

5. Communitarian

6. Psychological

7. Louis Dumont

8. Christina Sommer

9. Mass society

10. C. Wright Mills

11. Dumont

12. Holism

13. Peer group

14. Depersonalization

15. Fragmentation

16. Tzretan Toderov

17. Facing the Extreme: Morality life in concentration camps

18. Jaeques Ellul

19. Talk show

20. Kierke gaard

21. Guy Debord

22. Paul Goldberger

23. Walter Benjamin

24. Futurist Art

25. Mao II

26. Delillo

27. Baudrilliard

28. The Culture of cynicism

29. Max Weber

30. Karen Horney

 

 

    224 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   رسانه هاي جمعي (8)
●   فرديت (5)
●   مدرنيسم (319)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:15/11/1382

تاريخ شمسی نشر:15/11/1382
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب