|
امروز فلسفه اجتماعي هابرماس مي تواند در ساختارهاي تقابلي و معناي نمادين اش فهميده شود. احياي او از تقابل ساختاري، اصطلاحات او را در نمادگرايي كه «گفتمان فلسفي مدرنتيه»۱ در تقابل بين ترس از اسطوره ديالكتيك و توهم رهايي بخش فراهم آورد مشخص مي كند. مهم تر از همه براي فرهنگ عقلاني مدرنتيه، غفلت از نمايشنامه بزرگ فلسفه در زمان خودمان، با حذف بخشي از آن توسط اين فيلسوف برجسته است. اين نمايشنامه با مشاجره ديالكتيكي، كه در قرن بيستم به اوج اش رسيد، بين عقل روشنگري و حريف ضد روشنگري اش پديد آمد. مشاجره فلسفي بين اين منظومه هاي فلسفي در جنگ هاي بزرگ اين قرن تجزيه شده است. از اين رو نمايشنامه تفكر فلسفي قرن بيستم وگسترش تاريخي اش شكست خورده است. به محض اين كه متن اش از سرسختي خصومت ايد ئولوژي آزاد شود و استعمال الفاظ زايد را پنهان كند، در همان حال شالوده اي براي فلسفه اجتماعي و جامعه عادل تدارك خواهد ديد. اين چارچوب فلسفي خود مدرنتيه است كه شالوده تمام فلسفه هاي مدرن در ديالكتيك سنت روشنگري و سنت ضد روشنگري است.
فلسفه اجتماعي يورگن هابرماس، فيلسوف برجسته و ديالكتيك شناس بزرگ عصر ما تمايل بي واسطه اي به فيلسوفان آمريكايي دارد. او در نزد مهاجران پروتستان كه در دنياي نوين به جست وجوي آزادي مذهبي بودند، تحصيل كرده است، و نيز در نزد اسلاف بنيانگذاراني تحصيل كرده است كه اساسنامه اي براي جمهوري مدرن تدوين كرده اند كه با اعلاميه استقلال جهاني تساوي انسان ها و حقوق طبيعي، به وسيله توماس جفرسون بشارت داده شد. به علاوه، او تحصيلكرده فلسفه اجتماعي پراگماتيسم آمريكايي است، كه در آن اصول و دموكراسي و علم روشنگري فرآيندهاي هنجارمند اجتماعي شده اند.تمايل هابرماس به فيلسوفان بسيار فرهيخته آمريكايي در سنت روشنگري گواه صادقي براي عقل و انصاف اوست.
به رغم شيوه هاي مختلف تفكر كه سعي در تحليل بردن تفكر او دارند، او به طور فلسفي از طريق «احياي سنت روشنگري» جلوتر از آنها قرار مي گيرد. هابرماس در بسياري از جاها به خاطر موضع شديد و بدون ابهام اش، به عنوان يك متفكر آلماني، عليه جنبش نازي و قتل عامي كه به بار آورد و عليه هركسي كه در صدد بر مي آيد تا اين بي رحمي ها را مشكوك جلوه دهد ستايش شده است و نيز به خاطر تأييدش از همدستي مارتين هايدگر با حزب نازيسم و كناره گيري اش به عرفان زباني ستايش شده است. به علاوه او به خاطر انتقاد پرشورش از تمايل پست مدرنيسم براي رساندن فلسفه به پايان معناي فلسفي ستايش شده است. اما به طور معمول، تلاش اخير هابرماس براي اعاده اعتبار سنت روشنگري با ضمانت آن بر يك شالوده محكم، با بحث سياست تدبيرآميز دموكراتيك قابل تقدير است.به رغم (شخصيت) چند بعدي هابرماس كه بر طبق نظر فيلسوفان آمريكايي، به عنوان عاملان فرهنگ و تجزيه كنندگان سنت روشنگري، فهميده مي شود، بازگشت او به [اين فيلسوفان] بد تعبير شده است.
اين شوك با كشفي وارد آمد كه، گزارش فلسفه هابرماس در گفتمان فلسفي مدرنيته بحث فلسفه را در عصر جديد با هگل آغاز مي كند و هيچ جاي مشخصي را براي سنت فلسفه روشنگري نمي شناسد. چطور براي هابرماس ممكن است تا سنت روشنگري را از متن بحث هاي فلسفي اش در دوره جديد پاك كند؟ نظر به اين پاك شدگي، تفكر سنت روشنگري چطور به فيلسوفان آمريكايي امكان مي دهدتا طرح هابرماس را براي اعاده اعتبار سنت روشنگري «ظاهراً از طريق متن فرعي جفرسوني» در مورد عقل عمومي و «پيشرفت ديويي از دموكراسي خوش مشرب» بد تفسير كنند؟ و بالاخره چطور براي هابرماس ممكن است بعد از حذف سنت روشنگري از فلسفه مدرن، متوسل به زبان عقل، ارتباط، عام نگري و دموكراسي روشنگري شود؟
جست وجو براي پاسخ به اين پرسش ها بايد عكس العمل هابرماس جوان را از سابقه اخير نازي نشان دهد، و نيز شيوه او را از افشاي وحشت هاي جنگ جهاني دوم به روياي جامعه شناسان مكتب فرانكفورت و آميزش او با تفكرات ماركس، فرويد، وبر نشان دهد. به ويژه اهميت هوركهايمر و ديالكتيك آدورنو از سنت روشنگري كه، به طور افسانه اي خوي سلطه سرمايه داري دوره روشنگري را به عنوان منشاء ترسناك نازيسم به تصوير كشيده اند [نشان دهد]. خوي سلطه به سلطه و سركوبي انسان ها منجر مي شود و نهايتاً به سلطه و سركوبي سياسي و اجتماعي شان به وسيله رژيم فاشيست منجر مي گردد. هوركهايمر و آدورنو از پناهگاهشان در سرمايه داري آمريكا، صرفاً با مواجه شدن با يأس موضع جنگ، به رؤياي سياسي شان به آلمان بازگشتند. اما ممكن است نتيجه خط مشي هابرماس را به عنوان تحقيق فلسفي از طريق توسل به عقلانيت جامعه، به شكل يك عملكرد كاملاً غيرذاتي اجماع دموكراسي خوش مشرب ببينيم. به اين نحو، هابرماس ديالكتيك سنت روشنگري را از ترس تنظيم كيفرخواستي كه اصول سياسي و اقتصادي سلطه فاشيست آن را قطع مي كرد ابقا خواهد كرد، در عين حالي كه باقي مانده آرزوي مكتب سوسياليسم فرانكفورت را ابقا خواهد كرد.
پاسخ به علائق رايج فلسفي در مورد زبان و ورود هابرماس به حلقه هاي عقلاني آلمان[باعث شد] كه هابرماس مبناي مورد نيازش را در خود زبان جست وجو كند. اين همان ادعاي مشهور هابرماس است كه در كلام «هميشه از قبل چيزي به طور نظري هست.» چهار ادعاي اعتباري وجود دارد كه بايد در مبادله زبان بشر آزاد شوند تا در صدد برآيند به يك تفاهم تبديل شوند.او در كتاب عظيم دوجلدي اش، تئوري كنش ارتباطي، سعي مي كند با تمايز نوع جديد بين زبان ارتباطي و ابزاري يك مفهومي از جامعه را به عنوان تشكيل دهنده رايج سيستم هاي دولتي و اقتصادي غربي گسترش دهد، و زبان هدفمند روشنگري و عقلانيت ابزاري را در مقابل «جهان زيست» جامعه مدني قرار دهد، كه در زبان درك متقابل بين الاذهاني اظهار شده است و نيز جامعه باز و گفتمان آزاد دموكراتيك را ترويج مي كند. در پايان تئوري كنش ارتباطي او يك فلسفه اجتماعي را ترسيم كرده است كه بسياري از مفاهيم اين سيستم را از جامعه شناسان «كاركردگراي» مانند تالكوت پارسونز از آمريكا و نيكولاس لومان از آلمان قرض مي كند.
اين امر شگفت آور نيست بلكه بيشتر قابل تأمل است كه، تا آنجايي كه هابرماس طرح خودش را بنا نهاده است، به طور قابل ملاحظه اي، در طرح اخيرش از جامعه، بايد سيستم اقتصادي و سياسي غرب را بپذيرد. بنابراين او بدون هيچ شناختي از واقعيت تاريخي سنت روشنگري كه اين سيستم ها از آن منتج مي شوند كار كرده است. در اينجا ما جداً دچار حيرت مي شويم كه هابرماس در متون اش، هوشياري تاريخي روياي فلسفي دموكراسي ليبرال را براي جنگيدن در انقلاب هاي دگرديسي ۱۶۸۸ و ۱۷۷۶ و ۱۷۸۹ در - انگلستان، آمريكا و فرانسه - حذف كرده است.
بي حرمتي معنوي چنين پاك شدگي براي تبيين و تفسير احضار مي شود. حذف سنت فلسفي روشنگري، صرفاً با درج عدم هويت عناصر كليدي اين سنت، بايد از علايق مهم تري ناشي شود. بازنويسي فلسفه سياسي غرب در خطر است، آيا [فلسفه سياسي غرب] بايد نوشته شود تا تفكر سياسي سوسياليست ضد روشنگري را منعكس كند؟ يا علايق موضع جنگ آلمان را در گذشته فلسفي اش ناخوشايند جلوه دهد و مكان اش را در تاريخ منعكس بكند، يا اين كه با هايدگر موافق باشيم كه «وقتي ديگران مي خواهند تفلسف كنند به زبان آلماني صحبت مي كنند؟»پس تفكر فلسفي در عصر جديد چگونه است؟ چگونه [اين تفكر فلسفي] سنت روشنگري را در فلسفه مدرنيته وارد كرده است؟ هابرماس در پيشگفتار «گفتمان فلسفي مدرنيته» متعهد مي شود تا قدم به قدم گفتمان فلسفي مدرنيته را بازسازي كند و به اعتراض پساساختارگرايي پاسخ دهد. اما شگفت انگيز است تا مستقيماً اين بازسازي قدم به قدم تفكر فلسفي مدرنيته را كه با هگل آغاز مي شود كشف كنيم. سنت فلسفي پيشين روشنگري، با ريشه هاي عميق تاريخي اش در «فرمان آزادي شخصي و سياسي» كه در قرن هفدهم و هجدهم، فيلسوفان روشنگري فرانسه و بريتانياي كبير مطرح كرده اند از ميان رفته است.اما رمانتيسيسم به مثابه خشم زيبايي شناختي عليه مدرنيسم ظهور كرد و هر چيز هنجارمند را برانداخت و منادي پست مدرنيسم افراطي فرانسه شد.
اينك اين مرحله براي هگل و آغاز فلسفه مدرن مطرح است: «هگل اولين فيلسوفي بود كه مفهوم روشني از مدرنيته را گسترش داد.»هابرماس اظهار مي كند كه، هگل اولين كسي بود كه مسئله فلسفي مدرنيته را مطرح كرد و نيز اولين كسي بود كه اظهار كرد مدرنيته بايد هنجارمندي اش را درون توانايي خودش كه به طور مقتضي به عنوان آغاز فلسفه مدرن است مورد توجه قرار دهد.با وجود اين هابرماس امتياز ديگري را به هگل نسبت مي دهد. هابرماس در نوشته هاي هگل جوان يك شيوه اي را براي كنش ارتباطي و بين الاذهاني و يك جامعه خود- سامان- دموكراتيك را درون روح زنده اجتماع اوليه مسيحي كشف مي كند. هابرماس مسلم فرض مي كند كه، از آنجايي كه هگل در عصر جديد مجبور بود تا توسل به مذهب را جدا كند و نيز مجبور بود تا شكل اقتصاد بازرگاني سرمايه د اري را مدنظر داشته باشد، تا اين كه جامعه مدرن را ايجاد كند اين شيوه را اتخاذ نكرده بود. اما آيا اين شق اختيار شده براي هگل معنادار بود؟ چطور مي شود اين بازسازي فريبنده از يك شيوه كهن دموكراسي بنيادين بين الاذهاني هابرماسي را به هگل نسبت داد. به كسي كه شيوه صحيح را كاملاً به دور از دموكراسي بنيادين سوق داد؟ با وجود اين «اين شيوه اتخاذ نشده» مانند يك الگوي غالب در سراسر «گفتمان فلسفي مدرنيته» در جريان است و به نظر مي رسد كه يادآوري مي كند اين شيوه هنوز شكست نخورده است بلكه هنوز هم بايد در نظر گرفته شود. يك شيوه اي كه به اتكاي خودش براي دموكراسي بنيادين بين الاذهاني غيراجباري سازماندهي مي شود.امتياز سومي كه هابرماس به هگل نسبت مي دهد، كشف هنجارمندي درون مدرنيته است. «تنها منشاء هنجارمندي كه خودش را معرفي مي كند اصل ذهنيت است.» هابرماس اظهار مي كند كه ذهن باوري يك اصطلاح يك جانبه است همينطور داراي معناي مبهمي است، و او استادانه مفهوم «فلسفه ذهن مدارانه» و «فلسفه آگاهي» را با اشاره هاي ضمني انگيزه هاي محدوديت، تعصب، تمايل شخصي، جدايي و طرد گسترش مي دهد.
هابرماس سعي مي كند تا به ما گوشزد كند كه فلسفه هاي جديد از جنبش هاي عقلي و كاريتان گرفته تا ايده آليست ضد روشنگري هگلي و اخلاف فلسفي شان به وسيله ذهنيت محبوس شده اند. و در مفهوم شناخت، سوژه ابژه منعكس شده است و يك شيوه ابزاري و هدفمند در نسبت با اعيان در زبان عقلانيت ابزاري منعكس شده است. اما اينك، اصل ذهنيت هابرماس به نظر مي رسد بايد از قبل وجود داشته باشد و كل فلسفه كلاسيك روشنگري را از دكارت تا كانت و كل «فلسفه ايده آليستي» خود به انضمام [فلسفه] هگل را ويران كرده باشد. چطور بايد جنبش ويرانگر اصل ذهنيت را كه با آن هابرماس تمام فلسفه هاي دنياي جديد را بي اعتبار مي كند تبيين كرد؟ پاسخ قابل توجه به اين سئوال به نظر مي رسد در عجز و ناتواني [اين فيلسوفان] براي عنوان كردن، اصل بين الاذهاني و زبان كنش ارتباطي نهفته باشد، اما كسي ممكن است اظهار كند كه هابرماس با هم سطح كردن دو سنت به مثابه [سنت هاي] حاكم، به وسيله اصل ذهنيت، قدرت هاي عيني روشنگري و ضعف هاي عيني جريان ضد روشنگري را پنهان مي كند.هابرماس در سال ۱۹۸۰ اقليم مضطرب سياسي را با شيوع بدبيني و تكذيب به ويژه در شكل پست مدرنيسم كشف مي كند. هابرماس شش نمونه از متون پست مدرنيسم را بررسي مي كند تا به طور كامل توضيح دهد كه پست مدرنيسم سهواً يك گروه بازمانده نيچه اي نيست. بلكه از درون خود سنت ضد روشنگري ناشي مي شود. نويسندگان پست مدرنيست به واسطه صورت ضد روشنگري به اين ايده ها و خيالات متشبث شده اند: ارتقاي اراده، روح، خيال، عقل خلاق، تحقيق رمانتيك به خاطر خودش و قرار گرفتن اين گروه در يك گذشته باستاني و آينده اي نامعلوم، اهانت ضد روشنگري به خاطر عام نگري عقلاني و فرديت مستقل عقلاني و نظم بخشيدن به قانون عمومي و عينيت علمي [نمونه هايي از اين دست هستند]. با برخورداري از اين طرح هاي ضد روشنفكري، پست مدرنيست ها تهديد كرده اند تا هيچ مبنايي را باقي نگذارند كه هابرماس بتواند يك فلسفه اجتماعي بسازد. جريان ضد روشنگري جوجه ها را به خانه آورد تا بخوابند.
با وجود اين، دنياي واقعي جولانگاه جنگ سرد است. هابرماس در پايان گفتمان فلسفي مدرنيته بيرون از پيچيدگي هاي انتزاعي فلسفي در يك انتقاد تلخ مشاجره آميزي عليه «بت عظيم سرمايه داري جهاني» قيام مي كند. به علاوه، يك بار ديگر كوشش مي كند تا ماركسيسم را براي بعد از قرن بيستم اصلاح كند و سرانجام فرياد بر مي آورد: چه كسي جز اروپا مي تواند از طريق سنت هاي بصيرت، فعاليت، جرأت رويايي اش، و غيره ذهنيت ما را شكل دهد.»
مابين حقايق و هنجارها: تأثيرات تئوري گفتمان قانون و دموكراسي سه سال بعد از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي ظاهر شد.برخورد بين سيستم هاي حقوقي و اقتصادي و جهان زيست هابرماسي به «اثر متقابل» مؤسسات تشكيل دهنده سيستم سياسي رسمي و مؤسسه غيررسمي جامعه مدني همراه با گروه هاي خصوصي روبه افزايش و رسوم طبقه متوسط انتقال داده شده است. اثر متقابل بين سيستم سياسي و جامعه مدني از طريق شيوع در جامعه متمركز مدني و متمركز شدن ايده عمومي سياست تدبيرآميز سياسي جالب توجه است. اگرچه مسئوليت تصميم گيري به نهادينه شدن رويه حقوقي موكول مي شود، اما اين قلمرو غيرسياسي تدبيرآميز دموكراتيك است كه مسئوليت قاطعي براي تأمين و تفسير مسائل اجتماعي در رابطه با مسائل حقوقي دارد.اكنون در سال ۱۹۹۲ به خاطر بازتاب موقعيت آمريكا در جهان و فروپاشي جمهوري سوسياليسم، هابرماس «حزبي را كه فتوحات خودش را بررسي مي كند» به خاطر از دست دادن فرصت مورد حمله قرار مي دهد تا موانع اجتماعي و بوم شناسي را براي سرمايه داري در ادعاي رسيدن به سطح جامعه جهاني به پيش ببرد. او مي گويد مبناي تفكرشان مبتني بر تئوري نامعقول قانون طبيعي مدرن است، جوامع غربي جهت يابي و اعتماد به نفس خودشان را قبل از [ديدن] دورنماي مشكلات از دست داده اند. بنابراين او نتيجه اضطراب دموكراسي هاي غربي را از يك منشاء عميق تري كه در يك عصر كاملاً سكولاريسم وجود دارد مي بيند. نقش قانون مدرن نمي تواند بدون دموكراسي بنيادين ابقا شود و نيز در غياب اش هيچ آشوب و هيچ رهايي اجتماعي نمي تواند به تعويق افتد.اين تصوير تاريك از دلواپسي اجتماعي، به رغم ضعف ظاهري مشكلات لاينحل و احساس گناه از يك رهايي انجام نشده، يك آينده فجيع را براي وارثان پيروز روشنگري غربي خبر مي دهد و پيشامد بدي را براي بازگشت و تكميل روياي افسانه اي ديالكتيك روشنگري پيش بيني مي كند.
• ملاحظات پاياني
آيا هابرماس در تصميم اصيل اش موفق شد تا يك نكته ارشميدسي را كشف كند و شالوده اي را براي فلسفه اجتماعي و جامعه پيدا كند؟ هابرماس اعتراف مي كند كه برج فلسفي سنت ضد روشنگري هگلي با پيشينه ناپايدار تاريخي اش پيوند دارد و به رغم تلاش او براي نشان دادن سنت آلمان به عنوان منشاء فلسفه مدرن و با رد هنجار عقلاني جنبش روشنگري نمي تواند يك مبنايي را براي فلسفه اجتماعي به دست دهد.
هابرماس با اين اعتراف با معرفي دو استراتژي عهده دار اين امر مي شود:
او هم مفاد فلسفي روشنگري و هم مفاد ضد روشنگري را به عنوان عجز فيلسوفان كه در خود آگاهي محبوس شده اند رد مي كند. استراتژي دوم او به كشف زباني در كلام بر مي گردد، كه يك مجموعه اي از ادعاهاي اعتباري و كلي را تشكيل مي دهد، و تمايز بين زبان درك ارتباطي و زبان ابزاري سودمند را شامل مي شود. از روي ساختار تقابل زباني، ساختار تقابل اجتماعي تشكيل مي شود و از ميان سيستم [نظام] و جهان زيست، تشكل كاربردي و تشكل غيررسمي جامعه مدني شكل مي گيرد و از طريق رضايت متقابل به دموكراسي تدبيرآميز قدرت مي بخشد. اما چگونه دستاورد آزادي افسارگسيخته، ناهنجاري، بي نظمي دموكراسي تدبيرآميز از حقوق بشر حمايت مي كند، يا چگونه آرمان هاي عمومي سياسي را تصديق مي كند و يا شالوده اي را براي فلسفه اجتماعي و جامعه عادل پيش بيني مي كند؟ به نظر مي رسد تنها پاسخ به اين پرسش انتقاد از نهادينه كردن رويه عمومي باشد. دموكراسي تدبيرآميز سياسي هابرماسي يك شالوده اي را براي عملكرد فلسفي تأييد و تصديق نمي كند، بلكه به جاي درك سيستم اقتصادي سرمايه داري و دموكراسي بنيادين غربي به سوي جنبش سوسياليسم به شكل رايج اش به عنوان «دموكراتيك- خودسامان» به خاطر صور زندگي رهايي يافته اش رهسپار مي شود.
هابرماس شالوده اي را براي فلسفه مدرن ايجاد نكرده است بلكه يك شان مناسبي براي آن كسي كه صادقانه به آرمان هاي سوسياليست بعد از فروپاشي آن مي چسبد ايجاد كرده است.امروز فلسفه اجتماعي هابرماس مي تواند در ساختارهاي تقابلي و معناي نمادين اش فهميده شود. احياي او از تقابل ساختاري، اصطلاحات او را در نمادگرايي كه «گفتمان فلسفي مدرنيته» در تقابل بين ترس از اسطوره ديالكتيك و توهم رهايي بخش فراهم آورد، مشخص كرد. مهم تر از همه براي فرهنگ عقلاني مدرنيته، غفلت از اين نمايشنامه بزرگ فلسفه در زمان خودمان با حذف بخشي از آن توسط اين فيلسوف برجسته است. اين نمايشنامه با كشمكش ديالكتيكي، كه در قرن بيستم به اوج اش رسيد، بين عقل روشنگري و حريف ضد روشنگري اش پديد آمد. كشمكش بين اين برج هاي فلسفي در جنگ هاي بزرگ قرن بيستم تجزيه شده است.از اين رو نمايشنامه تفكر فلسفي اين قرن [قرن بيستم] و گسترش تاريخي اش شكست خورده است. به محض اين كه متن اش از سرسختي خصومت ايد ئولوژي آزاد شود و استعمال الفاظ زايد را پنهان كند، در همان حال شالوده اي را براي فلسفه اجتماعي و جامعه عادل تدارك خواهد ديد. اين چارچوب فلسفي خود مدرنيته است كه شالوده تمام فلسفه هاي مدرن در ديالكتيك سنت روشنگري و سنت ضد روشنگري است.
پي نوشت:
Philosophyc Discourse of modernity.۱
|