مدرنيته به تعبير بسياري گفتماني فراگير است. اكنون جامعهاي را نميتوان يافت كه تحت تأثير مدرنيته و گفتمانهاي آن نباشد. با اين همه مدرنيته فرايندي يك سويه نبوده است و خود با قرار گرفتن در شرايط زماني، مكاني و فرهنگي مختلف و در تعامل با آنها از اشكال متنوعي برخوردار شده است. با وجود آنكه مدرنيته گفتماني مبتني بر آزادي و برابري است، اما نه تنها در بسياري از جوامع غربي (خاستگاه انديشهها و پديدههاي مدرن) بلكه حتي در بسياري جوامع ديگر (شامل جوامع غيرغربي و اسلامي)، اين مفاهيم يا به ضد خود بدل شدهاند (همچون مورد نازيسم، فاشيسم و استالينيسم) و يا اشكال متنوعي را پديد آوردهاند كه با مدل ليبرال دموكراتيك تفاوتهاي زيادي دارد. پديدار شدن اين اشكال سبب شده است تا اين باور پديد آيد كه مدرنيته صرفاً از يك گفتمان خاص در شكل غربي يا ليبرال دموكراتيك آن برخوردار نيست. بلكه اين گفتمان ميتواند از تنوعاتي در شكل يا محتوا برخوردار باشد كه همگي آنها را ميتوان در ذيل گفتمانهاي مدرنيته طبقهبندي نمود. بدين ترتيب برخي حتي بنيادگرايي اسلامي نيز نوعي گفتمان مدرن (و حتي پسامدرن) ارزيابي ميكنند.
بدين ترتيب در هر جامعه مظاهر مدرنيته (شامل تكنولوژي مدرن و ترتيبات اجتماعي مدرن) در تعامل با ويژگيهاي زماني و مكاني و نيز تعامل با سنتها و ارزشهاي فرهنگي يك جامعهي خاص به نوعي گفتمان خاص مدرن ميانجامند. عكس آن نيز صادق است. يعني بسياري از سنتها و ارزشهاي فرهنگي پيشامدرن در تعامل با مدرنيته به سنتهاي جديدي تبديل شدهاند كه هر چند رد پاي بسياري از سنتها و ارزشهاي گذشته را ميتوان در آنها باز جست. اما ديگر كمتر به آنها شباهت دارند. لذا به نظر ميرسد كه در سخن گفتن از ارزشهاي فرهنگي و نيز تأثير مدرنيته بايد از تعامل ميان اين دو سخن گفت تا از تأثيرات يك سويه، حتي مواردي چون مدرنيتهي تحميلي از بالا يا مدرنيزاسيون كه براي مثال در نظريههاي توسعه از دههي 50 به اين سو و باور به اينكه سنت و مدرنيسم دو قطب مخالف را به وجود ميآورند، نه تنها به واسطهي بحرانهاي اجتماعي و اقتصادي و غيره، بلكه بيشتر به دليل نتايج حاصل از پروژههاي مدرنيزاسيون كه در بسياري موارد برخلاف انتظار طراحان آن از كار درآمد (براي نمونه انقلاب ايران در 1979 كه هر دو مورد بالا را شامل ميشود) اكنون باورهايي منسوخ به نظر ميرسند.
جنسيت شامل گفتمانهاي مربوط به بدن (Sexuality) و نيز توزيع جنسيتي مناصب و مناسبات اجتماعي (gender relations and distributions of positions) از مواردي است كه ميتوان تعامل پيش گفته را در آن باز جست. براي نمونه در فرهنگ جوامع اسلامي پيشامدرن، مذكر بودن و مؤنث بودن در توزيع مناصب اجتماعي و مناسبات قدرت نقش عمدهاي ايفا ميكند.
ارزشهاي فرهنگي جوامع اسلامي در تداخل با هنجارها و ارزشهاي مدرن در مورد جنسيت به نحوي بوده است كه نميتوان از جذب و تأثير يك سويهي هر يك بر ديگري سخن گفت. ورود مفاهيم مدرن در مورد جنسيت شامل گفتمانهاي مربوط به حقوق و آزادي زنان در قالب فمنيسم، انقلابات جنسي و باز تعريف نقش زنان و مردان و جنسيت، در تعامل با ارزشهاي فرهنگي جوامع اسلامي و بسته به اين ارزشها و نيز شرايط زماني و مكاني خود اين جوامع و نيز بسته به نوع مناسبتي كه با مدرنيتهي غربي برقرار كردهاند (براي مثال رابطهي استعماري، مناسبات فرهنگي يا اقتصادي و دايره و شعاع نفوذ) به شكلگيري پديدههاي فرهنگي جديدي در اين جوامع منجر شده است كه هم با گفتمان جنسي مدرن و هم با ارزشهاي فرهنگي پيشامدرن در اين جوامع تفاوت دارند و با اين همه ميتوان عناصري از هر دو را در آنها باز جست.
براي مثال تحول مفهومي «حجاب» و ارزشهاي فرهنگي و سنتي موجود در آن از اين موارد است. تحول اين مفهوم نشان ميدهد كه چگونه ارزشهاي فرهنگي در تعامل با مدرنيته و نيز در فرايند مدرنيزاسيون به كلي تسليم نميشوند، بلكه خود را به گونهاي بازسازي ميكنند كه نه از گذشته ميگسلند و نه يكسره از آن رو برميتابند، زيرا در هر صورت قادر به ادامهي حيات نخواهند بود.
اين تغيير و تحول را در اين جا ميتوان با دو مفهوم پردهنشيني (seclusion) و جداسازي (segregation) تبيين نمود كه اولي بيشتر به گفتمان سنتي / پيشامدرن حجاب عمدتاً براي طبقات بالاي اجتماع شهرنشين و ديگري بيشتر به گفتمان مدرن آن براي عموم طبقات اطلاق ميشود. پردهنشيني نه تنها بر جدايي حريمهاي زنانه از مردانه، بلكه شامل حرم يعني دوگانگي حريم خصوصي / زنانه از حريم عمومي / مردانه، عدم حضور زنان در اجتماع، عدم تحرك، ايستايي، نيز تعدد زوجات، مواردي از اين دست ميشود كه تنها زنان متعلق به طبقات بالا در سلسله مراتب اجتماعي و توزيع قدرت را در برميگيرد. تعامل با مدرنيته و ورود مفاهيم آزادي و برابري و همچنين گفتمانهاي مدرن در مورد جنسيت تحول مفهومي گفتمان حجاب را از پردهنشيني به جداسازي در يك سير تاريخي موجب شده است. اين تحول مفهومي دربرگيرندهي تغيير صوري و محتوايي اين گفتمان بوده است. «جداسازي» با «پردهنشيني» هم در محتوا و هم در صورت متفاوت است و با اين حال از آن تغذيه ميشود. اين پديده نه تنها آزادي بيشتر را براي زنان در مقايسه با پردهنشيني موجب شده است، بلكه از سوي ديگر برابريخواه (و بدين دو معنا مدرن) است، زير بر تمايز طبقاتي و قشربندي اجتماعي پيشين دلالت نميكند، بلكه كليهي طبقات شهرنشين اعم از زن و مرد را دربرميگيرد. جداسازي در برگيرندهي پديدههايي چون جداسازي فضاها (و نه حريمهاي) زنانه و مردانه، حضور زنان در اجتماع و عرصهي عمومي، استفاده از پوششهايي كه براي اين حضور مناسبترند، تحرك زنان به جاي ايستايي كه خود تحولي در مفهوم قدرت به حساب ميآيد (زيرا در گفتمان پيشامدرن ايستايي دال بر قدرت است، در حالي كه در گفتمان مدرن قدرت در تحرك و فعاليت نهفته است)، اشتغال زنان، برخورداري از تحصيل و آموزش همگاني و غيره است كه در همهي آنها تلفيقي از ارزشهاي فرهنگي پيشامدرن و مدرن را ميتوان ملاحظه كرد.
جداسازي پديدهاي است كه به صورت آگاهانه يا ناآگاهانه از تعامل ميان ارزشهاي سنتي / سنت با ارزشهاي مدرن / مدرنيته حاصل ميشود. اين پديده از يك سو از ارزشهاي سنتي در مورد نقشهاي جنسي و جنسيتي تغذيه ميشود و از سوي ديگر حامل مجموعهاي از ارزشها و مفاهيم مدرن در مورد جنسيت است. در اين تعامل ارزشهاي فرهنگي و مفاهيم مدرن هيچ يك ثابت نماندهاند، زيرا تعامل از دو قطبيها فراتر ميرود.
با در نظر گرفتن آنكه اين تعامل آسان نبوده و در بسياري موارد با بحران مواجه شده است (براي مثال مورد طالبان در افغانستان يا مسألهي حجاب در نظام لائيسم تركيه و چالش ميان اسلامگرايان و دولت لائيك) پرسش آن است كه آيا جوامع اسلامي، قادراند به اين تعامل ادامه داده و از در غلتيدن به يك قطب اجتناب ورزند؟ به عبارت ديگر، آيا ميتوان انتظار داشت كه جوامع اسلامي از اين پويايي و قابليت برخوردار باشند كه از يك سو سنتهاي فرهنگي خود را (همراه با تحول آنها) حفظ كرده و از سوي ديگر آزادي و برابري را براي همهي طبقات شامل زنان فراهم آورند؟
بنابراين به نظر ميرسد كه حفظ ارزشهاي فرهنگي در حال تحول، دست كم با دو چالش اصلي مواجه است كه علاوه بر تمامي موارد بحراني ديگر به نظر ميرسد حيات فرهنگي جوامع اسلامي در رويارويي با مدرنيته در گرو حل آنهاست: نخست بحرانهاي هويتي و خيزشهاي اجتماعياي كه عمدتاً با رجوع به آموزههاي سنتي يك دست شدن و گرايش به قطب سنت را هدف ميگيرند و دوم چالشهاي مربوط به آزادي و برابري.