مقدمه
گفتمان مسلط سياسي ميتواند از دو منبع متفاوت سرچشمه بگيرد؛ نخست قدرت دولتي كه در عرصة رسانهها به شكل “رئاليسم رسانهاي” بازتاب مييابد و دوم نيروهاي اجتماعي كه تجلي رسانهاي آن “پلوراليسم اجتماعي” رسانهاي است.
هرقدر رسانهها و ژورناليسم از قدرتهاي جنگطلب دولتي، بيشتر فاصله بگيرند و از نيروهاي اجتماعي و جامعة مدني تأثيرپذير باشند، امكان گسترش صلح بيشتر خواهد بود.
صلح جهاني بسته به صلح اجتماعي است و صلح اجتماعي نيز بسته به طرح و حل انبوهي از خرده مشكلات سياسي – اجتماعي است. اين، همان نقش اساسي است كه انقلاب ارتباطي و رسانهاي ميتواند در صلح اجتماعي و جهاني داشته باشد. تكثر و چندصدايي رسانهاي نهتنها ميتواند همه مطالبات و خواستههاي خرد و كلان را مطرح كند بلكه زمينة تفاهم اجتماعي را كه پيشنياز صلح است فراهم ميآورد. تحولات تكنولوژيك، اهميت قدرت سياسي را در تعيين و تحكيم گفتمان مسلط سياسي خود بر جامعه كاهش داده است و در نتيجه فرصت براي فاصلهگيري از رئاليسم رسانهاي فراهم شده است. به بيان ديگر تحولات تكنولوژيك منشأ گفتمان مسلط را از قدرتهاي سياسي به نيروهاي اجتماعي تغيير داده است. به لحاظ تحولات زيرساختي در سياست و رسانهها ميتوان مشاهده كرد كه تحول نيروهاي اجتماعي و تحولات تكنولوژيك كه در زمينة رسانههاي الكترونيك در دو دهة اخير روي داده است، بر سه عنصر اساسي تأثيرگذار بوده است: شناخت، هزينه و عرصه.
مقالة حاضر از سه بخش مجزا تشكيل ميشود و نحوة استدلال آن اكتشافي و لايهلايه است. نخست، رئاليسم و بازتاب آن سياستگزاري رسانهاي مطرح خواهد شد تا نشان داده شود كه چگونه رئاليسم، گفتمان مسلط قدرت و بالماَل ارزش خبري قدرت را ميدان ميدهد. در بخش دوم، دربارة پلوراليسم رسانهاي و تأثير آن بر سياستگزاري خبري صلح بحث ميشود و نشان داده خواهد شد كه چگونه پلوراليسم رسانهاي (برخلاف رئاليسم كه گفتمان قدرت را مبناي سياستگزاري رسانهاي قرار ميدهد) گفتمانهاي اجتماعي را مبناي شكلگيري گفتمان مسلط سياسي قرار ميدهد كه خود ميتواند زمينهساز صلح اجتماعي باشد.
اما در بخش سوم استدلال ميشود كه پلوراليسم رسانهاي نيز در انجام اين رسالتٍ صلحجويانه ناموفق است چرا كه پلوراليسم لجامگسيخته در تكثر معنايي خود، زمينهساز پذيرش قدرت و ارزش خبري قدرت در رسانههاست و تنها در شرايطي ميتواند صلحآميز باشد كه معطوف به حق باشد. حقي كه خود مبتني بر ارزشهاي پايدار است.
رئاليسم رسانهاي و جنگ: ارزش خبري قدرت
رهيافت واقعگرايي در صلح و امنيت بينالمللي بر نقش دولتها به عنوان بازيگر اصلي تأكيد ميكند. دولت با در دستداشتن قدرت نظامي به تحصيل امنيت و با در دستداشتن قدرت رسانهاي به توجيه عملكرد و توجيه تجهيز خود ميپردازد. در اين رهيافت، قدرت و بهويژه قدرت نظامي، اصليترين منبع امنيت و صلح بينالمللي است و رسانهها بسترساز و زمينهساز توجيه فرهنگي تجهيز و تسليح دولتاند. دولت از طريق رسانهها، گفتمان مسلطي را تدارك ميبيند كه مرز خودي و غيرخودي را مشخص ميكند و با ادبيات سياسي خاصي اين مرزبندي را در جامعه گسترش ميهد.
اگر بخواهيم از ادبيات و روش تحليل گفتمان براي بيان اين رهيافت استفاده كنيم ميتوان گفت كه واقعگرايي حول مفهومِ اساسي “ضديت” گفتمان خود را سامان ميدهد. بر اساس اين مفهوم قدرت سياسي به ايجاد مرزبندي سياسي كه براي حياتش ضروري است دست مييازد تا بدينسان بتواند هويت جامعة سياسي و كارگزاران آن را شكل دهد. اين امر از طريق برجستهسازي خبري به هدايت خصومتهاي تاريخي، تنشهاي اجتماعي، نارساييهاي اقتصادي و تعارضات فرهنگي و تدوين گفتماني آنها در قالب يك ايدئولوژي سياسي جامه عمل ميپوشد و به ترغيب و تجهيز امكانات، نيروها و تودهها ميپردازد تا به امنيتي يكجانبه و معمولاً غيرصلحآميز دست يابد.(1)
اصطلاحاتي چون تهديد تروريسم، تهديد خارجي، منافع ملي، تهديد كمونيسم، تهديد هستهاي و… اساساً نمادهايي براي نشان دادن اهداف و دشمنان خاص قدرت سياسياند. زبان كه همچون نظام بنيادين معنابخشي مورد استفاده قرار ميگيرد با فرهنگ واژگان خاصي به تحكيم سلطة گفتماني قدرت ميپردازد. و بدينسان جوهرة سياستگزاري خبري مبتني بر ارزش خبري قدرت شكل ميگيرد.
بنيان فلسفي و معرفتشناسي چنين رهيافتي زور و قدرت را مشروعيت ميبخشد و قائل به وجود ارزشهاي اخلاقي نيست تا بتوان بر اساس آن گفتوگو، تفاهم رسانهاي، اخلاق حرفهاي روزنامهنگاري و … را بنيان نهاد. اين ديدگاه به گونهاي افراطي در روايت نيچه از تاريخ متجلي است آنگاه كه او تاريخ را قصة فرمانروايي قدرتمندان و اشراف ميداند و فراتر از آن، فرمانروايي و قدرتمندي را ميستايد و مبناي مشروعيتش ميداند.(2)
قدرتمداري در عرصة رسانهاي به حذف ارزشهاي خبري صلحجويانه و حذف ارزشهاي انساني از صحنة سياست ميانجامد و ارزش خبري قدرت و تضارب فرهنگي نشأت گرفته از نوعي نژادپرستي فرهنگي را جايگزين آن ميسازد.
دستگاه فكري قدرتمدارانه، دستگاه رسانهاي قدرتگرايانه توليد ميكند كه به توجيه قدرتهاي بزرگ و كوچك نظامي، سياسي و اقتصادي ميپردازد و معمولاً ارزشهاي اخلاقي جهانشمولي را براي اِعمال قدرت، مبناي قضاوت قرار نميدهد و اگر هم ارزشهايي را مبنا قرار دهد آنها را با توجه به گفتمان مسلط قدرت تفسير و تأويل ميكند و اين همان توجيه قدرتمدارانه ارزشهاي اخلاقي است. توجيهي كه قلب ماهيت اخلاق، و سلب روح از گفتوگو و مفاهمه، و جايگزيني آن با مذاكرات رسمي منفعتجويانه است. قالب رسانهاي “تحسين” و “تقديس” قدرت، “شگفتي” و “حيرتزدگي” است كه به القاء تحميل و در نهايت قبولاندن آن به تودههاي بيننده، شنونده و خواننده منجر ميشود. تودهها، همين است كه عظمت قدرت و شوكت و حشمت او را ببينند پذيرش او را طبيعي و بديهي و “حق” ميپندارند. بيجهت نيست كه دولت آمريكا هنگام لشكركشي به سومالي از شبكة تلويزيوني CNN جهانيان را به تماشاي نمايش رسانهاي قدرت و شوكتش دعوت ميكند.
قدرت سياسي به ايجاد يك فضاي گفتماني دست مييازد و رسانهها نيز خود در اين فضاي گفتماني كه فرهنگ قدرت سياسي بر آن مسلط است به گزارشگري، تصويرگري و تحليل و تفسير ميپردازد. اين آن چيزي است كه به بياني عاميانه – كه البته حكايت از امري واقعي ميكند – “توطئه” نام ميگيرد و به بياني فني و علمي، گفتمان قدرت اجتماعي Social Power ناميده ميشود.
فضاي گفتماني قدرت در مقابله با خردهگفتمانهايي شكل ميگيرد كه در اين دستگاه فكري و مآلاَ رسانهاي هيچيك ارزش ذاتي ندارند و در فضايي از شكاكيت و نسبيگرايي معرفتي – فلسفي طرح ميشوند و ترجمان سياسي – اجتماعي مييابند. گفتمانها حقانيت خود را از “موجوديت”، “عامليت”، “سلطه”، “ضديت”، و بهويژه “قدرت” كسب ميكنند. (3)
فقدان معيار مشتركي براي تفاهم تمدنها، نسبيگرايي مفرط در اخلاق و ارزشهاي انساني و تكثر دستگاههاي منطقي، راه مفاهمه و نرمگفتاري رسانهاي را ميبندد و به جاي آن فخرفروشي و نژادپرستي فرهنگي، خشونت تحليلي، جنجالمحوري گزارشگري و دشمنتراشي و دشمنهراسي رسانهاي را ترويج ميكند. نتيجة طبيعي چنين فضايي، اعتبار بخشيدن به عامل قدرت در سياستگزاري خبري براي حل و فصل منازعات است. و مگر وضع فعلي نظام بينالمللي چنين نيست؟
بنابر آنچه كه گذشت در پارادايم واقعگرايي، گفتمان مسلط سياسي، اجتماعي و فرهنگي در ارتباطي تنگاتنگ و ناگسستني با قدرت سياسي است. گفتمان مسلط از قدرت سياسي و سازوكارهاي قهريه سرچشمه ميگيرد. در چنين فضايي رسانهها نيز تابع قدرتطلبيهاي سياسي و الزامات و ايدئولوژيها و مصلحتبينيهاي آن هستند. تقسيمبنديهاي مرسوم جهان پيشرفته و جهان سوم در اين زمينه رنگ ميبازند و اغلب رسانهها يا به دلايل گفتماني و ايدئولوژيكي و يا به دلايلي چون منافع ملي، مصلحت بينالمللي و يا سرمايهسالاري رسانهاي، تحت تأثير فضاي گفتماني جنگطلبانة قدرتهاي خرد و كلان ملي و بينالمللي قرار ميگيرند و قدرت، بنيان ارزش خبري آنها ميشوند.
بدينسان ميتوان مشاهده كرد كه نيچهگرايي در عرصة سياست، چگونه راه پذيرش متدلوژي ماركس و اِعمال آن بر تحليل رسانهها را باز ميكند:
“هگل تاريخ را از مابعدالطبيعه آزاد ساخت و به آن چهرة ديالكتيكي بخشيد. اما برداشت او از تاريخ اساساً ايدهآليستي بود. اما حالا ايدهآليسم از آخرين پناهگاه خود نيز رانده ميشود، فلسفه تاريخ اكنون برخوردي ماترياليستي با تاريخ را تبليغ ميكند و روش تبيين “آگاهي” فرد با “وجود” او، به جاي تبيين “وجود” با “آگاهي” آنگونه كه تا كنون رايج بوده، گسترش مييابد. (4)
بيان فوق به شكلي صريحتر در گفتار ماركس مشاهده ميشود كه ما را به روش تحليلي ماركسيستي از رسانهها نزديكتر ميكند:
“انسانها با مشاركت در توليد اجتماعي وارد روابط معيني ميشوند كه اجتنابناپذير و مستقل از اراده آنهاست. روابط توليد با مرحلة معيني از رشد نيروهاي مادي توليد سازگار است. كل اين روابط توليدي ساخت اقتصادي جامعه را ميسازد، يعني پايهاي واقعي كه روبناي حقوقي و سياسي جامعه بر مبناي آن شكل ميگيرد و اشكال گوناگون آگاهي اجتماعي با آن سازگاري دارد. شيوه توليد زندگي مادي ماهيت كل فرآيندهاي اجتماعي، سياسي و مذهبي زندگي را تعيين ميكند. اين آگاهي انسانها نيست كه هستيشان را تعيين ميكند، بلكه برعكس، هستي اجتماعي است كه تعيينكنندة آگاهي آنهاست. (5)
شاكله “وجود” در بيان انگليسي و “هستي اجتماعي” در تعبير ماركس، قدرت اقتصادي و قدرت سياسي نهفته در آن است كه آگاهي اجتماعي را سامان ميدهد.
گفتمان مسلط تحت تأثير ساخت اقتصادي شكل ميگيرد و رسانهها را در خدمت قدرتهاي مسلط اقتصادي قرار ميدهد. البته واقعيت موجود رسانهها نشانگر تضادهايي در اين زمينه هست و آزادانديشان بسياري را ميتوان سراغ گرفت كه در اين چارچوب تحليلي نميگنجد اما نميتوان گرايش مسلط به ويژه وضع حاكم بر رسانههاي جهان سرمايهداري را ناديده گرفت. بيجهت نيست كه آرتور آسا برگر با اشاره به اقبال روزافزون به اين روش، شگفتي خود را از اين مسأله ابراز ميدارد كه ماركسيسم در مورد فرهنگ (در اينجا آنچه مدنظر اوست بهويژه رسانههاست)، آگاهي و موضوعهاي مرتبط با آنها حرفهاي جالبتري دارد تا در مورد اقتصاد. (6)
پلوراليسم رسانهاي اجتماعي و صلح:
ارزش خبري قدرت يا حق؟
گفتمانهاي مسلط تنها از قدرتهاي مسلط سياسي سرچشمه نميگيرند بلكه نيروهاي اجتماعي و تحولات تكنولوژي ميتوانند سرمنشأ گفتههايي باشند كه قدرتي فراتر از قدرت سياسي توليد ميكنند.
جان كلام اين بخش از نوشتار آن است كه تحولات تكنولوژيك هم به نظريههاي ماركسيستي خدشه وارد كرده است و همه به خوديخود نقش قدرت سياسي را در تعيين و تحكيم گفتمان مسلط سياسي خود بر جامعه كاهش داده است و در نتيجه فرصت براي فاصلهگيري از رئاليسم رسانهاي فراهم شده است. نكتة كانوني ديگري كه مرتبط با موضوع مقاله است،اين است كه اين تحول نهتنها يك واقعيت در حال ظهور است بلكه به نظر ميرسد براي دستيابي به صلح مطلوب نيز لازم است. البته مشروط بر آنكه اين پلوراليسم (آنگونه كه در بخش بعدي اين نوشتار به آن پرداخته خواهد شد) خود زمينهساز رئاليسم و قدرتمداري رسانهاي نشود. به بيان ديگر تحولات تكنولوژيك، منشأ گفتمان مسلط را از قدرتهاي سياسي به نيروهاي اجتماعي تغيير داده است. قدرتهاي سياسي با توجه به طبيعت خود معمولاً به سوي نزاع، كشمكش و جنگ حركت ميكنند در حالي كه نيروهاي اجتماعي و مردمي طبعاً از جنگ و درگيري گريزانند.
به لحاظ تحولات زيرساختي در سياست و رسانهها ميتوان مشاهد كرد كه تحول نيروهاي اجتماعي و تحولات تكنولوژيك كه در زمينة رسانههاي الكترونيكي در دو دهه اخير روي داده است، بر سه عنصر اساسي تأثيرگذار بوده است: شناخت، هزينه و عرصه، اگر سياست را عملي بدانيم كه به ما ميآموزد در عرصة تصميم عمومي چه كسي ميبرد، چه ميبرد، كجا ميبرد، چگونه و چرا ميبرد؟ (7) تحولات تكنولوژيك در عرصه رسانهها به شناخت شفافتر عرصه تصميمگيري در بخش عمومي كمك كرده است و باعث شفافيت هرچه بيشتر حفرههاي تاريك تصميمگيري دولتي شده (چه، كه، چرا، كجا) است.
از سوي ديگر اين، تحولات دست قدرتهاي سياسي و رسمي را بيش از پيش از عرصة عمومي كوتاه ميكند تا راه براي بازيگري نيروهاي اجتماعي در قالبهاي مدني و غيرمدني بازتر شود. دولت به تدريج كنترل فضاي سياسي را از دست خواهد داد و نخواهد توانست حاكم بلامنازعي در عرصه اطلاعرساني و خبرگزاري باشد. سنت بر اين بوده است كه قدرتهاي سياسي از طريق رسانهها به اعمال اقتدار گفتماني ميپرداختهاند اما انقلاب رسانهاي زمينه اعمال اقتدار گفتماني نيروهاي اجتماعي را افزايش داده است.
تحولات تكنولوژيك در رسانها، هزنيه مادي و معنوي سياستورزي را نيز كاهش داده است. نيروهاي اجتماعي با استفاده از ابزار تكنولوژي رسانهاي به ويژه از طريق اينترنت به نقشآفريني ميپردازند؛ بدون اينكه لازم باشد در قالب يك تشكل سياسي رسمي و يا به صورت آشكار به فعاليت سياسي بپردازد. به بيان ديگر حفرههاي تاريك فعاليت سياسي به دور از دسترس قدرتهاي سياسي در فضاي مجازي گسترده شدهاند و در عرصة سياستورزي از قالبهاي سنتي به قالبهاي آشكار پنهان رسانهاي تغيير يافتهاند. سياستورزي خرد و نقشآفريني توسط افراد در اينترنت رواج يافته بدون اينكه قابل شناسايي و قابل تعقيب به وسيله قدرتهاي سياسي باشند. اينترنت اين امكان را فراهم كرده كه سياستورزي خرد (ميكروپليتيك)، كاملاً شخصي، و سلولي جاي احزاب، سازمانها و ديوانسالاريهاي رسمي را بگيرد.
اين پديده به حيطه موضوعي سياست نيز تسري پيدا كرده است. در عرصة سياست مجازي نهتنها موضوعات كلان سياسي بلكه موضوعات خردي نيز كه به نحوي به سياست و تصميمگيريهاي عمومي و به مسائل مبتلا به عموم مربوط ميشوند مطرح ميشوند. زنداني شدن يك فرد، آزار ديدن يك كودك، همسرآزاري و ارتباط اين مقولهها با مقررات، نظم اجتماعي و سياست دولتي همه و همه ميتواند مطرح شود. صلح جهاني بسته به صلح اجتماعي است و صلح اجتماعي نيز بسته به طرح و حل انبوهي از خرده مشكلات سياسي – اجتماعي است. اين همان نقش اساسي است كه انقلاب ارتباطي و رسانهاي ميتواند در صلح اجتماعي و جهاني داشته باشد. تكثر و چندصدايي رسانهاي نه تنها ميتواند همه مطالبات و خواستههاي خرد و كلان را مطرح كند بلكه زمينة تفاهم اجتماعي را كه پيشنياز صلح است فراهم ميآورد.
چندصدايي رسانهاي، واقعنمايي زندگي اجتماعي را در پي دارد و افكار ايدههايي كه در عرصة واقعي به هر دليل مجال بروز پيدا نميكنند، در اين عرصه مجازي (بدون آنكه بيمي از تعقيب و مجازات داشته باشند) فرصت ظهور مييابند و بدينسان ميتوان دريافت كه در لايههاي پنهان زندگي اجتماعي و سياسي چه ميگذرد.
پنهان شدن بازيگران در عرصة سياسي و نقشآفريني آنان بدون پرداخت هزينههاي مادي و معنوي، واقعنمايي زندگي اجتماعي و سياسي را افرايش داده و فرصت بروز افكار، آمال و انديشههايي كه خطرپذيري بالاي آنان باعث پنهان ماندن و غفلت از آنان ميشود را فراهم ميسازد. اينترنت ميتواند افكار و ايدههايي را نمايندگي كند كه طرح شدن به صورت رسمي و با نام و نشان بيمناكند. واقعنمايي زندگي سياسي، شكلگيري گفتمانهاي اجتماعي را كه ميتوانند منشأ قدرت سياسي شده و به تدريج به يك گفتمان مسلط تبديل شوند سرعت بخشد. قطرهقطره انديشهها و آمال و آرزوها جمعگشته و دريايي پدپد ميآورد “جو زمانه” نام دارد و همچون نيروي اجتماعي عمل كند.
اما آيا اين همه چهرة پلوراليسم است؟ آيا پلوراليسم اجتماعي ميتواند به خوديخود زمينهساز سياستگزاري خبري صلحآميز و قدرتگريز باشد؟ تا اينجا چنين به نظر ميآيد كه پاسخ به اين پرسش مثبت است اما استدلال بخش بعدي اين نوشتار در جهتي مخالف حركت ميكند.
پلوراليسم رسانهاي و ارزش خبري حق
پلوراليسم اجتماعي رسانهاي اگر مبتني بر مبناي معرفتي و حقوقي ثابتي نباشد خود به گونهاي نامرئي و خزنده زمينهساز رئاليسم رسانهاي و پذيرش مشروعيت قدرت به عنوان ارزش ثابت خواهد شد.
در تكثير معنايي “همه” حق خواهند داشت و دامنة حق “همه” هيچگاه از پيشروي متوقف نخواهد شد كه البته خود به بيثباتي و “ناحق بودن همه” منحرف ميشود. جايي كه“ همة نامحدود” ذيحق باشند به اين مفهوم است كه هيچيك عملاً و در واقع ذيحق نيستند. هرج و مرجي كه از اين پديده مشتق ميشود خود زمينهساز پذيرش آن “حقي” خواهند شد كه صاحب قدرت است. بدينسان مشاهده ميشود كه تكثير معنايي لجامگسيخته چگونه قدرت را بر كسي “حق” مينشاند و آن را ذيحق در قدرت ميانگارد چرا كه به هر حال جامعة سياسي نياز به انسجام دارد و بدون آن اساساً جامعة سياسي شكل نميگيرد. بنابراين در عرصة رسانهاي، پلوراليسم لجامگسيخته، سرانجام ارزش خبري قدرت و گفتمان مسلط قدرت را ميپذيرد و آن را به ناچار سرمشق و الگوي ارزش خبري قرار ميدهد.
از اين رو ضروري است كه حد و مرزي ارزشي مبنا و پاية جامعه سياسي و بالمآل جامعة رسانهاي قرار گيرد؛ خواه اين حد و مرز ارزشي عدالت باشد و خواه هر هنجار پذيرفته شدهاي كه بر اساس آن وفاق عمومي شكل گيرد.
پلوراليسم رسانهاي تنها در صورتي مبناي صلح اجتماعي است كه قدرتگريز و حقمحور باشد. حقي كه خود بر مبناي ثابت، تعريفپذير و مورد وفاق عمومي استوار باشد و قدرت آن ناشي از حق معطوف به ارزشهاي ثابت باشد. اينكه چگونه ميتوان به اين ارزشهاي ثابت دست يافت موضوع اين مقاله نيست و در حيطة مباحث فلسفه سياسي و معرفتشناسي ميگنجد. اين مقاله صرفاً در پي اثبات اين نكته است كه ناپايداري ارزشها، به ناديدهگرفتن حق و پذيرش گفتمان قدرت منتهي ميشود.
پينوشتها:
1.مارش و استوكر نمونهاي از اين پديده را دربارة دولت مارگارت تاچر به دستميدهند؛ پروژة تاچري با تمركز پيرامون موضوع ضديت با جمعگرايي توانست يك رشته همارزيها را به وجود آورد. پس جمعگرايي به كار رفت تا بازنماي اجماع سياسي، سوسياليسم، دولتگرايي، كورپوراتيسم غير كارا، اتحاديههاي تجاري بسيار قدرتمند و غيره باشد. تاچريسم يا گفتمان ضديت با جمعگرايي به عنوان تنها بديل اين رفتار و ايدهها غيرمعتبر مطرح گرديد. (ديويد مارش، جري استوكر، روش و نظريه در علوم سياسي، ترجمة اميرمحمد حاجييوسفي، پژوهشكدة مطالعات راهبردي، 1378، صص 211 – 210).
2.فردريش نيچه، فراسوي نيك و بد، ترجمة داريوش آشوري، انتشارات خوارزمي، 1362، همچنين نك: برتراند راسل، تاريخ فلسفه غرب (ج 2)، ترجمة نجف دريابندري، نشرية پرواز، 1365، صص 1039 – 1055.
3.همان، صص 221 – 195.
4.فردريش انگلس، در: آسا برگر آرتور، روشهاي تحويل رسانهها، ترجمة پرويز اجلالي، مركز مطالعات و تحقيقات رسانهها، ص 65، 1379.
5.ماركس در: همان، ص 63، 1379.
6.همان، ص 62، 1379.
7.مك آيور: جامعه و حكومت ترجمة ابراهيم عليكني، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1344.
* اين مقاله به سفارش “همايش بينالمللي خبرگزاريها؛ ائتلاف براي صلح” كه روزهاي 23 و 24 مهرماه سال 81 توسط خبرگزاري جمهوري