الف: طرح مسأله
دو كشور ايران و ژاپن تقريباً همزمان يعني اواسط قرن نوزدهم فراگرد نوسازي و نوگرايي را آغاز كردند. از نظر شرايط تاريخي، قرن نوزدهم قرني است كه در آن تفوق اروپا (خصوصاً انگليس) بر جهان از سويي با رشد سرمايهداري و صنعتي شدن جهان غرب و از سوي ديگر با مستعمره شدن كشورهاي آسيايي و آفريقايي مشخص ميشود.(1)
فرآيند نوسازي در ژاپن در ابتداي دوره «ميجي» (1868) همراه با اصطلاحات فرهنگي و اجتماعي آغاز شد و دروازه كشور را به سوي تأثيرات دنياي خارجي به خصوص كشورهاي غربي گشود. پيش از عصر ميجي يعني در دوران انزواي دويست و پنجاه ساله توكوگاوا تنها كشوري كه با ژاپن ارتباط داشت، امپراتوري چين بود. در واقع مؤسس سلسله توكوگاوا يعني «اياسو» يك نظام سياسي متمركز ايجاد نمود كه تحت تأثير تعليمات فيلسوف چيني «چوهسي» قرار داشت. «اياسو» با اتحاد فئودالهاي قدرتمندي كه هر يك بر ناحيهاي از ژاپن تسلط داشتند، سعي نمود تا ايشان را تحت كنترل حكومت مركزي درآورد.
خاندان توكوگاوا همچنين از موقعيت تقديس يافته امپراتور بهره گرفت تا كنترل امپراتور را بر اداره كشور به حداقل برساند. بايد توجه داشت در همه افسانههاي ژاپني، دارنده تخت و تاج با اين توجيه كه از نسل الهه خورشيد است، مورد تقديس قرار گرفته و اين تقديس به وي نوعي معصوميت بخشيده بود. لذا براي برخورداري از اين تقديس، بهتر بود كه امپراتور از لحاظ سياسي خنثي باشد و در اداره امور دنيوي دخالتي نكند. به اين ترتيب از قرن شانزدهم تا اواخر قرن نوزدهم، ژاپن وارد انزواي طولاني خود شد و به جز قيامهاي محلي دهقانان، به مدت دو قرن و نيم در صلح داخلي و خارجي زيست. اين نظام نسبتاً متمركز و ايستا در نتيجه اجراي سه سياست عمده تحقق يافت: اولاً اجراي سياست انزوا كه تقريباً هر گونه ارتباط فرهنگي را با كشورهاي جهان به جز چين منع مينمود.
ثانياً حكومت «توكوگاوا»، اطاعت فئودالهاي بزرگ را از طريق نوعي سيستم گروگانگيري تضمين مينمود. يعني، در حالي كه ايشان مرتباً براي رتق و فتق امور ناحيه تحت تملك خويش در حال مسافرت بودند، همسران و فرزندان ايشان در پايتخت باقي ميماندند.
ثالثاً با حفظ يك نظام طبقاتي شبه كاستي، از طرفي وفاداري و اطاعت اقشار پايين تضمين ميشد و از سوي ديگر هر طبقه، امتيازات و جايگاه ويژه خود را داشت. براساس اين نظام طبقاتي، حكومت «توكوگاوا» براي توده مردم، همچون طبقه «سامورايي» (جنگجويان) قواعد دقيقي را در مورد محل سكونت، نوع لباس و سوابق اجتماعيشان تعيين نموده بود. جايگاه سامورائيها يا طبقه جنگاوران در اين نظام سلسله مراتبي ويژه بود. به طوري كه از كارگران در اراضي منع شده و به تدريج در شهرهاي قلعه مانندي ساكن شدند.
البته برخلاف تصميم حاكمان «توكوگاوا» مبني بر حفظ يك جامعه موروثي و ايستا دگرگونيهاي بسيار مهمي در جامعه ژاپن رخ داد. مهمترين اين تغييرات رشد شهرنشيني و تجارت داخلي بود. به طوري كه مورخين معتقدند با رشد يك طبقه بازرگان توانمند پايههاي قدرت فئودالي حكومت «توكوگاوا» فرو ريخت. در اين ميان اعزام ژنرال «پري» آمريكايي به ژاپن كه خواستار بازگشايي درهاي ژاپن به سوي تجارت با خارجيان بود، نيز پايههاي نظام كهن سياسي را تضعيف نمود.
به هر حال انقلاب «ميجي» با طرح دو شعار عمده «اعاده حكومت به امپراتور» و «مقابله با نفوذ خارجيان» به رهبري قبايل فئودال مخالف، تحقق يافت. با پيروزي اين فئودالها، ژاپن وارد مرحله جديدي در تاريخ خود شد كه طي آن رهبران ميجي به طور آشكار به اجراي اصلاحات اقتصادي ـ اجتماعي دست زدند. از طرف ديگر رويارويي اين قبايل انقلابي با نيروهاي خارجي، ايشان را متوجه ضعف سيستم دفاعي و نظامي خود و برتري چشمگير كشورهاي غربي در زمينه تكنولوژي نظام مينمود. لذا اولين اصلاحات نخبگان «ميجي» در زمينه تقويت ارتش و ابزار مدرن دفاعي جهتگيري شد.
در ايران نيز تقريباً همزمان با دوره «ميجي» يعني در زمان حكومت قاجاريه خصوصاً صدارت قائم مقام و اميركبير شاهد اصلاحات اقتصادي، اجتماعي هستيم كه جهت نوسازي كشور را دنبال مينمود. بايد توجه داشت كه حكومت قاجار نيز يك نظام سياسي نسبتاً متمركز بود كه سعي داشت همچون حاكمان سلسله قبلي (صفويان) از طريق نزديكي با علماي اسلام، مشروعيت سياسي خود را حفظ نمايد. به علاوه اتحاد قبايل فئودال در ايران نيز همچون ژاپن از طريق اعمال يك نوع سياست گروگانگيري تقويت ميشد. به طوري كه همسران و فرزندان سران قبايل قدرتمند، هميشه در مواقع بحراني به صورت گروگان در دربار و مركزي باقي ميماندند.
از طرف ديگر ارتباط ايران با ساير كشورها خصوصاً غرب در عصر قاجار، به حد اعلاي خود رسيد. اما اين ارتباط ضمن اينكه مزايايي براي ايران داشت، داراي معايبي نيز بود. به طوري كه موقعيت استراتژيك ايران و قرار گرفتنش بر سر راه هند (پل ميان غرب و شرق) درگيريهاي چندي را ميان كشورهاي قدرتمند اروپايي و همچنين ميان ايران و اين كشورها، موجب گرديد. بايد توجه داشت تحقق جنگ ايران و روسيه بيانگر اين معناست كه حكومت ايران از لحاظ نظامي و سياسي آنچنان قدرتمند است كه ميتواند در مقابل روسيه بايستد. به عبارت ديگر تقابل ايران در برابر روسيه خودبهخود به معناي وجهه قدرتمند بينالمللي ايران است. به اين ترتيب شكست ايران از روسيه به منزله زنگ خطري بود كه نشان دهنده موقعيت نظامي ضعيفتر ايران در مقابل كشورهاي غربي بود. در واقع اگر در ژاپن ورود ژنرال «پري» و ساير خارجيان، رهبران سياسي را متوجه عقبماندگي خود نمود، در ايران شكست از روسيه اين نقش را ايفا كرد. از اين دوره به بعد است كه به تدريج شاهد اجراي اصلاحاتي همچون، تقويت ارتش، راهاندازي مدرسه، تقويت صنايع داخلي و … توسط نخبگان سياسي هستيم.
به هر حال در فرآيند نوسازي ژاپن و ايران از نظر تاريخي توجه به دو محور مشترك ضروري است: هر دو كشور در برابر تكنولوژي پيشرفته نظامي كشورهاي غربي متوجه عقبماندگيهاي فني و نظامي خود شدند و در هر دو كشور نخبگان سياسي اولين گامها را در جهت تقويت بنيادهاي نظامي و دفاعي خود برداشتند. جهت بعدي اصلاحات نخبگان در هر دو كشور، عمدتاً متوجه تحول و عقلائي نمودن نهادهاي سنتي جامعه بود. با نگاهي به اصلاحات مشترك در ايران و ژاپن ميتوان دريافت كه جهتگيري نخبگان در نوسازي كشور بر تحول سه نهاد عمده يعني سياست، اقتصاد و آموزش استوار است. اين اصلاحات مشترك عبارتند از: تقويت صنايع و رونق تجارت خارجي، راهاندازي مدارس مدرن و گسترش آموزش همگاني، اصلاح نظام اداري دولتي و اتكا به ضوابط و قوانين به جاي اقتدار سنتي، تأسيس پارلمان مردمي، راهاندازي راه آهن و گمرك و پست، اعزام محصلين به خارج از كشور، استخدام مستشاران خارجي و…
به اين ترتيب چنانكه از اين اصلاحات استنباط ميشود اين مقاله قصد دارد نشان دهد چگونه نخبگان دو كشور در جهت نوسازي قدم برداشتند و چه ايدهها و ارزشهاي را ملاك عمل خويش قرار دادند.
به علاوه بايد ديد كه چگونه ايدههاي نو و خارجي با ارزشهاي فرهنگ بومي و سنتي در انديشهي نخبگان تركيب يافتهاند و حاصل تلفيق اين دو چه بوده است؟
ب: حوزههاي فرهنگي خارجي مؤثر در شكلگيري ديدگاههاي نخبگان در ايران
برخلاف ژاپن كه به دليل انزواي چندين ساله، تقريباً از هر نوع تماسي با فرهنگ غرب به دور مانده بود، در ايران به دلايل مختلفي آشنايي با دنياي خارجي و حتي بهرهگيري از فرهنگ مادي غرب به سالها پيش از دوران مورد بررسي ما برميگردد.
اما در دوران قاجاريه و آستانه انقلاب مشروطه ايران، به طور كل سه حوزه فرهنگي خارجي بر نگرش گروههاي روشنفكري تأثيرگذاشتند:
1ـ حوزهي ليبراليزم اروپايي:
عمدهترين ايدهي مشروطه اروپايي، اعتقاد به برابري انسانها در مقابل قانون بود. ويژگي ديگر مشروطيت اروپايي، طرح مسأله جدايي دين از سياست بود. اين وجه از مشروطيتها رد پايي از طرفي با پيشرفت علوم و فنون و از سويي توسط جنبش اصلاح ديني تقويت ميشد. نفي اعمال زور در عرصه ديانت و حمله به امتيازات خادمان كليسا و برابري حقوق روحاني و غيرروحاني حاصل جنبش ديني فوق بود.
به هر حال بايد توجه داشت كه مشروطيت ايران و خصوصاً گروهي از روشنفكران بيش از هر چيز از مشخصههاي فوق متأثر شدند و نفي حكومت استبدادي و جدايي دين از سياست تحت تأثير همين حوزه در راهيابي ارزشي ايشان نمايان شد.
2ـ حوزه روسيه:
وضعيت فرهنگي روسيه و نگرشهاي سياسي ايشان بر نهضت مشروطه ايران بيتأثير نبود. اولين گروه انقلابي روسها يعني «دكابريستها» تحت تأثير انقلاب فرانسه، خواستار حكومت قانون شدند. انديشههاي سوسيال دموكراسي حوزه فرهنگي روسيه از طريق قفقاز و باكو وارد ايران شد و در جريان مشروطه به صورت تندرويهايي ظاهر شد.
3ـ حوزه عثماني
در اين حوزه انديشه غالب، انديشهي «اتحاد اسلام» بود. نبايد فراموش كرد كه در اين دوره عثماني چه از نظر ارزش و چه از نظر سياسي رودرروي غرب قرار گرفته بود. در سال 1878 حكومت مشروطه در عثماني برقرار شد ولي سلطان عبدالحميد آن را معلق ساخت. به جاي آن از نهضت پان اسلاميزم و مقابله جهان اسلام با غرب حمايت كرد. دعوت از سيدجمال الدين اسدآبادي به منظور تحقق همين اتحاد انجام گرفت. وي در واقع خواهان اتحاد ملل مسلمان بود.
ج: اعزام دانشجو به خارج
در زمان فتحعليشاه و محمد شاه به تدريج پاي محصلين ايران به اروپا باز و به موازات توسعه روابط ايران با اروپا اين امر جديتر دنبال شد. بعدها در دوران عباس ميرزا، امير كبير و همچنين پس از تصويب قانون اعزام محصل به خارج در سال 1911 نيز عدهاي به خارج اعزام شدند. اگرچه از وجود اين افراد پس از بازگشت به ميهن در تصدي پستهاي مهم اقتصادي و سياسي، استفاده چنداني نشد، اما بسياري از ايشان پيشگام يا دنبالهرو نهضت مشروطه بودند.
در كنار اين دسته، اولين نسل مترجم ايراني در دارالفنون تربيت شدند. ترجمه آثار تاريخي فرانسه، روسيه و انگليس از عمدهترين اقدامات اين مترجمان بود. بيش از اين دوران نيز نهضت ترجمه در ايران پاي گرفته بود. كتب علمي متعددي در زمان عباس ميرزا ترجمه شده بودند. اما به طور كلي نهضت ترجمه و ادبيات ايران در آستانه مشروطه رنگ اعتقادي به خود گرفت. اين ادبيات بيش از هر چيز جنبه سياسي داشت و همچنين راه اصلاح و ترقي را دنبال ميكرد.
مفاهيمي كه در ادبيات اين دوران بيش از هر چيز تكرار ميشد، مفاهيمي همچون «وطن» «آزادي» «قانون» «فرهنگ نو و تعليم و تربيت جديد» «تمجيد از علوم جديد» «برابري زنان و مردان» «نقادي اصول اخلاقي كهن» و «مبارزه با خرافات مذهبي» بود.
به علاوه در خلال مبارزات مشروطهطلبي، ادبيات ايران به صورت يك ادبيات سياسي و پرخاشگر خصوصاً در قالب روزنامه و مجلاتي درآمد كه در كانونهاي خارج از كشور به چاپ ميرسيد. اين ادبيات در واقع علمدار واقعي روزنامهنگاري نوين شدند.
به اين ترتيب تحت تأثير عوامل فوق و همچنين شرايط اجتماعي و فرهنگي حاكم دو كشور ميتوان به 4 گروه از نخبگان در زمان مشروطه اشاره كرد.
گروه اول را ميتوان نخبگان تجددطلب ناميد كه بيش از هر گروه ديگري از دموكراسي سياسي اروپايي متأثر بود. دگرگونيهاي فرهنگي اين دوران تحت تأثير نگرش ايشان به صورت زير نمايان ميشود:
ـ ترقي و تربيت ملت از طريق ايجاد مدارس جديد و رايگان و نشر علوم عقلي و تجربي.
ـ ترقي و گسترش روزنامهنگاري به طوري كه ميتوان پيدايش افكار عمومي در ايران را به تلاش اين گروه نسبت داد.
ـ اصلاح وضع حكومت و تأسيس دولت منظم بر پايه قوانين بينالمللي پيشرفته و جدايي حوزهي دين از سياست.
به نظر ميرسد در ديدگاه اين عده «اخذ تمدن غربي» در چهارچوب اصلاحات سياسي امكانپذير است و در واقع توجه اندكي بر پايهريزي و تحقق بنيانهاي علمي تمدن غرب دارند.
گروه ديگر را ميتوان اعتدالگرايان ناميد كه پيش از هر گروه ديگري مروج انديشههاي اسلامي بودند و خواهان برقرار كردن پلي ميان دموكراسي سياسي غربي و اصول شريعت اسلامي بودند. در انتقاد به گروه اول معتقدند كه حواس ايشان فقط معطوف به اخذ تمدن غربي است، در حالي كه شخص متمدن قانونخواه نميتواند بيعقيده باشد. همچنين به نظر ايشان شعارهاي حقوق سياسي اخذ شده از غرب كه از سوي گروه تجددطلب تبليغ ميشود را ميتوان در اصول شريعت اسلامي نيز يافت.
گروه سوم نخبگان اين دوره را ميتوان گروه آرمانگراي اسلامي ناميد. نگرش اين عده با اصل اوليه اتحاد جهاني مسلمين مطرح ميشود كه در ضمن مخالف هر نوع استثمار و مروج اصل تساوي ميان انسانهاست. اين عده همچنين نسبت به اخذ بنيانهاي تمدن جديد، ديد مثبتي دارند. اما بايد توجه داشت كه نهضت پان اسلاميزم با طرح شعار اتحاد جهان مسلمين در واقع با مقابله با هر نوع مليگرايي قرار ميگرفت و دعوي ايشان مبني بر اتحاد مسلمين بر عليه نظام استعماري با توجه به شرايط تاريخي بسيار آرماني و غيرواقعي مينمود.
گروه آخر يعني نخبگان سنتگرا در واقع گروه قدرتمند و بانفوذي است كه اساساً با هر نوع نوسازي مخالف است و با هر نوع فلسفه، مبتني بر دموكراسي معارضه دارد. دانش جديد از سوي سنتگرايان خرد ميشود زيرا معتقدات سنتي مردم را به خطر مياندازد و در منطق احكام شرعي، چون و چرا ميآورد كه اين خود مايهي آشوب است. بنابراين از نقطه نظر اين عده هر آنچه غربي است اعم از دانش جديد، آزاديخواهي، نظام مساوات طلب، مردود است. اگر كسي تصور كند كه شرايط زمانه باعث تغيير برخي از مواد قانون الهي يا مكمل آن است، از عقايد اسلامي خارج است.
د: روابط فرهنگي غرب با ژاپن
انزواي خودخواسته ژاپن (حدود 220 سال) كه اكثر دورهي «توكوگاوا» را شامل ميشود، يك واقعهي مهم تاريخي در اين كشور است كه با تدابير سلطهي سياسي موفق، تعاليم كنفوسيوس و حفظ نظام ارزشي و متمركز مشخص ميشود و حاصل آن وحدت و ثبات سياسي كشور است. اما بايد توجه داشت عليرغم اين انزوا دانش غربي از اوايل قرن هجدهم از طريق چين به ژاپن منتقل ميشد و اين روند به صورتي ادامه يافت كه در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم، اكثر معرفت غربي توسط ترجمهها و آثار چيني به ژاپن انتقال يافت. اين مطالعات را در دورهي «ادو» Rangaka ميناميدند. با دستور شوگون «يوشمين» در سال 1716 ممنوعيت ورود كتاب غربي لغو شد و ترويج «صنعت شيطاني مسيحيت» عملي گرديد. به اين ترتيب نهضت مطالعات غربي (Rangaka) تا اوائل قرن نوزدهم نه تنها از انحصار بندر «ناكازاكي» خارج شد، بلكه موجبات گسترش نهاد آموزشي مدرن را فراهم آورد. به طوري كه تقريباً در 60 «هان» (حوزه حكومت فئودالي ژاپن) مدارسي با نام اين نهضت احداث شد.
روند نفوذ و پذيرش شيوههاي غربي كه در دورهي «ادو» آغاز شده بود، در دوره ميجي گسترش يافت. ضمناً پس از بازگشايي بنادر به روي خارجيان، دولت مطالعه زبانهاي خارجي را تشويق نمود و به استخدام معلمين خارجي و اعزام محصلين به خارج دست زد. جنبش تمدنگرا يا Bummei – Kaita كه نتيجهي تمدن وارداتي غرب در بنادر ژاپن بود، ابتدا در شهرهايي چون «كيوتو» و «اوزاكا» نفوذ پيدا كرد و سپس با احداث مدارس جديد گسترش يافت.
از طرف ديگر ژاپنيها فرستادگاني را براي بررسي و اقتباس بهترين چيزها در هر زمينه به غرب اعزام داشتند كه با تقليد از نظام جنگي فرانسويان و نيروي دريايي و شكل ظاهري نظام پارلماني انگليس شروع شد. همچنين رژيم «توكوگاوا» كه خود را با تهديد غرب مواجه ميديد در سال 1811 يك سازمان رسمي ترجمه احداث نمود كه بعدها به نام «دفتر مطالعه آثار بربرها» يا «سازمان بررسي كتابهاي بيگانه» شناخته شد. به اين ترتيب اين رژيم داراي منابع انساني متخصص شدند كه به شناخت دانش غربي و بررسي آن ميپرداخت.
چنين دفتري با اين نيروي متخصص در ساير كشورهاي شرقي تقريباً وجود نداشت. حاصل برخورد انديشه با غرب در دورهي ميجي به صورت زير نمايان شد:
ـ اعزام محصلين به خارج از كشور با برنامهريزي و نظم مستمر.
ـ پيريزي وزارت آموزش و پرورش براساس الگوي غربي در سال 1871
ـ احداث دانشگاه دولتي در سال 1869 كه بعداً دانشگاه توكيو خوانده شد.
در حوزهي ادبيات و روزنامهنگاري پيشرفتهايي حاصل شد. ترجمه آثار ادبي غربي و چاپ روزنامههايي در عصر ميجي (كه البته شديداً زير نظر دولت ميجي بود) از جملهي اين فعاليتها محسوب ميشود.
ه: نخبگان ژاپني:
به طور كلي در اواخر قرن هجدهم و اوايل قرن نوزدهم، انديشمندان ژاپني اعلام ميدارند كه ژاپن سرزمين خدايان است و ميبايست از آلودگي خارجي خصوصاً دستدرازي غربيها محفوظ بماند. همچنين در احياي سياست ملي ميبايست اهميت بيشتري به امپراطور (Tenno) داده شود. اين جريان روشنفكري با دو شعار اصلي همراه بود: Senno به معناي احترام به امپرتور و Joi به معناي اخراج بربرها. اين شعارها تا زماني كه قبايل شورشي (مخالف رژيم توكوگاوا) از بريتانيا شكست نخورده بودند (1863)، به صورت شعارهاي جنبش ميجي مطرح بودند.
اما اين شكستها در واقع منتج به تغيير چشمگيري در گرايش اين قبايل نسبت به غرب شد.
به طوري كه رهبران سياسي قبايل شورشي سعي كردند تا افراد قبايل خود را متقاعد نمايند تا نسبت به خارجيان با دشمني ننگرند. پس از بسته شدن پيمان دوستي ميان ژاپن و دول خارجي در سال 1865 شعار Joi يا اخراج بربرها رو به ضعف نهاد و غربي شدن كشور تقويت شد.
بدين ترتيب نخبگان ژاپن در اين دوره را ميتوان به دو گروه عمده تقسيم نمود.
گروه اول يا گروه تجددطلب مليگرا كه ضمن طرفداري برقراري ارتباط با غرب، خواهان حفظ هويت ملي خويشاند. در حالي كه دسته دوم يا محافظهكاران هر نوع ارتباط با غرب را تهديدي بر عليه نظام، ارزشي ژاپن تلقي ميكنند.
در واقع گروه تجددطلب مليگرا در مواجهه با نفوذ و رواج فرهنگ غربي نياز به كشف يك هويت ملي جديد داشتند كه بتوانند پايههاي اعتماد مردم را نسبت به انديشه ملي تقويت كند. گرايش به مكتب آموزش ملي و تجديد حيات «شينتو» پاسخي به اين نياز بود. نتيجتاً نوعي ناسيوناليزم كه نسبت به افكار غربي بيتوجه نبود شعار «روح ژاپني ـ آموزش غربي» را جايگزين شعار قديمي «روح ژاپني ـ آموزش چيني» كرد.
گروه محافظهكاران اما نسبت به آثار ارزشمند تمدن غربي و ارتباط با دول قدرتمند خارجي بدبين است. در واقع بايد گفت شعار نخبگان محافظهكار ديني «اخراج بربرها» جنبه سنتي تقدسي داشت زيرا هم به عنوان يك جنبش مخالف بيگانه و بيگانه ترس مطرح بود و هم سلطنت هزار ساله خاندان امپراتوري ژاپن را تقديس مينمود. از اين نقطه نظر ميتوان گفت كه گرايش ايشان تا حدي با گرايش نخبگان سنتگراي ايران مترادف و همتراز است.
و: مقايسه نقش فرهنگي نخبگان ايراني و ژاپني در نوسازي
مقايسهي نقش فرهنگي نخبگان ايران و ژاپن در نوسازي بيانگر موفقيت ژاپنيها و عدم كاميابي ايرانيان است. اما چگونه ميتوان اين پديده را بررسي و تحليل نمود. با توجه به مطالعهي حاضر دلايل چندي را براي تبيين پديدهي فوق ميتوان شمرد.
1ـ اخذ بنيانهاي علمي
همان طور كه ميدانيم يكي از ويژگيهاي مشروطيت اروپايي اخراج مسأله جدايي دين از سياست بود. اين وجه از مشروطيت اروپايي از طرفي با پيشرفت علوم و فنون و از سويي توسط جنبش اصلاح ديني تقويت ميشد. رواج بينش علمي در باب كيهان شناسي، ظهور نظريهي مركزيت خورشيد، اثبات كروي بودن زمين، همچنين نظريات «نيوتون» در مورد جاذبهي زمين، همگي باعث شدند تا برخي اعتقادات مذهبي زير سؤال رود.
به علاوه در جنبش اصلاح ديني، ارتباط انسان با خداوند به صورت يك ارتباط بلاواسطه درآمد كه منزلت و شأن انسان را ارتقا ميداد.
ويژگي ديگر ليبراليزم اروپايي اعتقاد به برابري انسانها در تحت قانون بود كه با طرح شعار محدود كردن قدرت شاه، وقوف مردم به حقوق فرد و نقد ساختمان كهن سياسي جلوهگر ميشد.
در ايران و ژاپن گرايش گروهاي مختلف نخبگان به اين دو اصل مهم در فرآيند نوسازي قابل بررسي و توجه است.
نخبگان تجددطلب در ايران بيش از هر چيز شيفتهي ويژگي دوم ليبراليزم اروپايي يعني اعتقاد به برابري انسانها در مقابل قانون هستند و ساير نخبگان نيز نسبت به اين گرايش واكنشهاي متفاوت و يا همراهي نشان ميدهند. برابري انسانها را نخبگان اعتدالگرا و آرمانگراي اسلامي نيز به نوعي تأييد ميكنند. تنها مخالف مصر اين شعار نخبگان سنتي هستند. در مورد ويژگي ديگر مشروطيت اروپايي يعني طرح مسأله جدايي دين از سياست، تنها گروه پيشرو نخبگان تجددطلباند. اين پيشروي اما بدون توجه به ريشههاي اساسي آن شكل ميگيرد. يعني نه نهضت روشنگرانهاي براي توجيه جدايي دين از سياست در ايران تحقق مييابد و نه بنيانهاي علمي دروني يا بومي شده لزوم اين جدايي را گوشزد ميكند.
بنابراين طرح شعار «جدايي دين از سياست» از طرف اين گروه نه تنها بدون پشتوانهي فرهنگي صورت ميگيرد، بلكه مخالف ساير گروههاي نخبگان خصوصاً نخبگان سنتي را كه به طور سنتي در امر ادارهي امور كشور به طور غيرمستقيم فعالاند، را برميانگيزد.
در ژاپن اما به اخذ بنيانهاي تمدن غربي از سوي نخبگان توجهي گستردهاي ميشود. گرچه ژاپن فاقد بنيانهاي مادي علمي است اما نهضتهاي روشنفكري با طرح شعار «روح ژاپني ـ آموزش غربي» به اخذ بنيانهاي تمدن غربي توجه نشان داده و نوعي الگوبرداري از تمدن غرب را كه ايدئولوژي بومي نيز آن را تأييد مينمايند، آغاز ميكنند.
در واقع نخبگان تجددطلب ژاپني با چنين گرايش، مخالفت نخبگان محافظهكار را نسبت به ارتباط با غرب يا ديگري از آن به حداقل ميرسانند. ضمن آنكه نخبگان محافظهكار با توجه به شكستهاي نظامي قبايل شورشي ژاپن در اواخر دورهي «ادو» متوجهي صنعت تكنولوژيك مدرن خود ميشوند.
2- اصل برابري انسانها در مقابل قانون و حكومت مردمي
همان طور كه ديديم در ايران اين اصل جز شعائر پيشوايان ملي و خصوصاً نخبگان تجددطلب است كه اعتدالگرايان نيز اين اصل را در صورت اسلامي كردن آن ميپذيرند. تنها مخالف شديد اين اصل نخبگان سنتگرا هستند.
نبايد فراموش كرد كه نخبگان سنتي چه در دربار ايران و چه در ميان عامهي مردم از نفوذ بسياري برخوردار بودند. از اين رو پذيرش چنين اصلي از سوي ايشان كه نه تنها نظام فرهنگ سنتي را آشفته و لرزان مينمود، بلكه تهديدي هم بر عليه قدرت و نفوذ ايشان بود غيرممكن مينمود.
از طرف ديگر براي اشاعهي چنين اصلي بنيانهاي فرهنگي و ارزشي بومي نيز وجود نداشت. به قول يحيي دولتآبادي «ايشان تصور ميكنند به هوش آمدن چند تن از ميان يك ملت خواب ميتواند همه را بيدار كند… ملتي كه در سراسر مملكتش هنوز يك مكتبخانه به اصول جديد داير نگرديده، چگونه ميتواند از تغييرات زمان و عزل و نصب اين و آن استفاده كند و خود را در جريان حيات بخش تمدن جديد بيندازد».
در ژاپن اما نخبگان تجددطلب اصولاً نسبت به اين شعار دموكراتيك كه روح پارلمانتاريسم اروپايي است بياعتنا هستند. ايشان با رجعت به شعائر ديني خود و محور قرار دادن «احترام به امپراتور» به عنوان «پدر ملت» از طريق يك ساخت سلسله مراتبي ـ ولي مورد وثوق فرهنگي ـ راه نوسازي را هموار مينمايند.
بنابراين نخبگان تجددطلب با احياي سنتها، نوعي پاسخ فعال و زنده به تحريكات خارجي و نيازهاي داخلي دادند كه باعث حفظ و تعادل فرهنگي جامعه و كسب «هويت ملي ژاپني» شد.
هر چند نبايد فراموش كرد كه چنين «مليگرايي» نهايتاً به صورت تجاوز به ساير كشورها و ادعاي سروري بر آسيا از سوي ژاپن و اشاعهي ميليتاريسم درميآيد.
يعني پديدهاي كاملاً مخالف با روح پارلمانتاريسم غربي كه مردمي بودن و فضيلت آزادي و برابري را تبليغ مينمود.
3- چندگانگي نخبگان
تضادهاي فكري و برخوردهاي سياسي ميان نخبگان در ايران بيش از ژاپن است. اين امر يكي به دليل چند دستگي نخبگان در ايران و ديگري به دليل تداوم اين چند دستگي در ايران است. تضادهاي فكري ميان نخبگان تجددطلب و محافظهكار ژاپن عمدتاً در 20 سال اول دوران ميجي نمود پيدا ميكند و نهايتاً با تفوق نخبگان تجددطلب خاتمه مييابد. در نتيجه رويكرد نخبگان ژاپني نسبت به نوسازي كشور از يكدستي و تجانس بيشتري نسبت به ايران برخوردار است و حاصل آن پيدايش يك ايدئولوژي ملي رسمي در ژاپن است كه به صورت زير خلاصه ميشود:
ـ اعتقاد به پيشرفت انسان و توانايي او در كنترل محيط خود
ـ اعتقاد به نگرش عقلي و دنيوي نسبت به حل مسائل و مشكلات جامعه
ـ وفاداري به مافوق كه در آن وفاداري به دولت، منافع ملي و امپراتور جايگزيم وفاداري به ارباب زميندار شده بود.
در ايران اما اين يكدستي و تجانس حتي تا دوران اخير به دست نميآيد.
خصوصاً نسبت به درك اين نكته كه غرب «واحد يكپارچهاي نيست» توافق حاصل نشده و هنوز گرايشهاي افراطي نسبت به غرب وجود دارد.