باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 52 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
روشنفكــري و روشنفـكــران‏
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 

منبع: سایت - بی عنوان

   ● نويسنده: رضا - داورى اردكانى

مترجم: احسان - جواهري

 
 

در سالهاي اخير در مورد روشنفكري و روشنفكران مطالب بسيار گفته شده كه بعضي از آن ها مفيد بوده است؛ اما شايد تاكنون كمتر متعرض ماهيت و حقيقت روشنفكري شده باشند. رسم اين بوده است و هنوز هم اينست كه گروه نه چندان مشخص و معيني را به نام روشنفكر بخوانند و در باب صفات و آثار وجودي ايشان حكم كنند. البته هر كس بخواهد در باب روشنفكري و روشنفكران چيزي بگويد نمي‏تواند در آثار و آراء و افكار و اعمال ايشان نظر نكند؛ ولي اين نظر كردن بايد مسبوق به اين پرسش باشد كه روشنفكر از كجا آمده و كجايي است و اقوال و افعال او چه نسبتي با حقيقت و ذات روشنفكري دارد؟ 

مقصود از اينكه روشنفكر از كجا آمده است اين نيست كه به كدام طبقه اجتماعي تعلق دارد يا از مردم كدام منطقه عالم است. البته اين كه از كدام منطقه است و چگونه زندگي مي‏كند، بي‏تأثير در وضع و صورت روشنفكري نيست؛ اما حقيقت روشنفكري به منطقه و اوضاع اجتماعي و سياسي مربوط نيست، و اگر نسبت و ارتباطي باشد، نسبت ميان مرتبه و نظام روشنفكري از يك سو و اوضاع و شرايط سياسي و اجتماعي و اقتصادي از سوي ديگر است. و البته برخلاف آنچه كه معمولا در غالب حوزه‏هاي علوم اجتماعي و انساني انگاشته مي‏شود، اين نسبت، نسبت علت و معلولي نيست بلكه اوضاع و احوال اجتماعي جديد و روشنفكري هر دو از يك جا آمده و شئون و ظواهر يك چيزند و اين تناسبي كه ميان دو شأن يك چيز وجود دارد موجب مي‏شود كه تصور كنند ميان آن دو نسبت علت و معلولي وجود دارد. 

ماركسيست‏ها روشنفكري را از آثار دوره بورژوازي مي‏دانند و با اينكه به تعلقات طبقاتي اشخاص اهميت تام مي‏دهند، روشنفكران را به قشرها و طبقات مختلف اجتماعي و بيشتر به قشر خرده بورژوا منسوب مي‏كنند؛ و خرده بورژوا قشري است كه هرچه در بيان تاريخ و سياست و ... با اصول و قواعد ماركسيسم موافق نباشد به آن حواله داده مي‏شود. در واقع «خرده بورژوازي» گاهي آشغال دان بناي ماركسيستي تاريخ است كه هرچه را زياد مي‏آورند و به دردشان نمي‏خورد، در آن مي‏اندازند؛ و احيانا پستوي ذخيره چيزهايي است كه نمي‏دانند به چه درد مي‏خورد، اما فكر مي‏كنند كه شايد روزي بتوان از آن استفاده كرد. 

ماركسيستها در مورد روشنفكران هر دو معامله را كرده‏اند. مقصود ما در اينجا بحث از نظر ماركس و ماركسيستها در باب روشنفكر و روشنفكري نيست. چون اشاره‏اي به تناسب شئون اجتماعي و وضع روشنفكري كردم و در آثار بعضي از ماركسيستها هم ممكن است به اين تناسب برخورد شود، تذكر اين معني لازم است كه ماركسيسم در باب حقيقت روشنفكري نظر جدي ندارد، و مخصوصا بعد از ماركس بحث در روشنفكري در بين ماركسيستها هم به صورت پژوهش هاي اجتماعي و سياسي درآمده است. 

نكته ديگري كه در مورد روشنفكران بايد مخصوصا مورد توجه باشد اينست كه چه در زبان فارسي و چه در زبان هاي اروپائي لفظ «روشنفكر» يا «انتلكتوئل» معمولا لفظ پسنديده‏اي است. در اين باب مطالب بسيار مي‏توان گفت، ولي چون بنابر اختصار و اشاره است مي‏گويم كه اگر لفظ فرنگي افاده معني اهل نظر و رأي مي‏كند، در اينجا نظر و اهل نظر بودن معني خاصي دارد كه بايد بيان شود. اگر در لفظ فارسي «روشنفكر» دقت كنيم مي‏بينيم كه متضمن هيچ مدحي نيست و ممدوح دانستن اين لفظ جهات خارجي و عارضي دارد. اگر روشنفكر كسي است كه فكر روشن دارد (كه اكنون و در وضع كنوني ديگر چنين نيست و ابهام و پريشاني جاي آنرا گرفته است)، داشتن فكر روشن به خودي خود هيچ هنري نيست. اگر فكر روشن را با فكر مغشوش قياس مي‏كنيم و اولي را ترجيح مي‏دهيم، البته كه حق داريم. اگر چيزي براي كسي واضح و روشن است و در نظر ديگري ابهام دارد، كسي كه علم واضح و روشن دارد، بر آنكه مطلب را به ابهام نيست، بلكه در مقابل عمق و احيانا مقابل سر است؛ يعني روشنفكر كسي است كه با راز ميانه‏اي ندارد و نفي سر و راز مي‏كند. يا اگر بخواهيم دقيق سخن بگوئيم، در فلسفه جديد مخصوصا از زمان دكارت، عقلي پديدار شده است كه هرچه را كه روشن نباشد، مردود مي‏انگارد. روشنفكري را با هيچ فلسفه‏اي و من جلمه با فلسفه دكارت اشتباه نبايد كرد؛ و اي بسا كه روشنفكراني باشند كه يك سطر از دكارت نخوانده باشند و از فلسفه هيچ چيز ندانند، ولي روشنفكري بر اثر فلسفه و مخصوصا بر اثر فلسفه دكارت و دكارتيان قرن هفدهم و هيجدهم به وجود آمده و نضج پيدا كرده است. پس حتي اگر بگوئيم كه روشنفكر كسي است كه فكر روشن دارد، چيزي در ستاش او نگفته‏ايم؛ چنان كه اگر كسي بگويد مطالب كتاب طبيعت ارسطو روشن نيست و هركسي از عهده فهم آن برنمي‏آيد، فيلسوف را مذمت نكرده است؛ مگر آنكه اهليت ورود در اين قبيل مطالب را نداشته باشد؛ كه در اين صورت سخنش قابل اعتنا نيست. 

البته معمولا چون نظر به منشاء پيدايش روشنفكري نمي‏شود، به اين معاني هم توجه نمي‏كنند و در لفظ روشنفكر نوعي مدح و ستايش مي‏بينند. بسيار چيزهاي روشن هست كه قابل اعتنا نيست و چه بسيار مطالب و معناي عميق و كلمات دقيق وجود درد كه يكي از آنها به هزار خروار از آن چيزهاي روشن مي‏ارزد. نقل است كه مولاي موحدان علي عليه السلام در پاسخ كميل بن زياد كه پرسيده بود حقيقت چيست؟ فرموده بود: الحقيقه كشف سبحات الجلال من غير اشاره و چون كميل درخواست كرده بود كه طور ديگر بگويند كه او دريابد فرموده بود:الحقيقه هتك الستر و غلبه السر. اين عبارت درياي ژرف معاني است و نمي‏شود كه روشن باشد. روشنفكر هم كسي نيست كه زبان حالش اين باشد كه: 

داد جارويي به دستم آن نگار گفت از دريا برانگيزان غبار 

روشنفكر با اين قبيل بيانات سروكاري ندارد و اگر به ظاهر الفاظ برخورد كند متعجب مي‏شود كه چگونه حقيقت،هم هتك ستر (ظاهر شدن) و هم غلبه سر است. عقل او ظهور و خف و ستر و سر را چيز ديگر مي‏داند، و در مآل امر از تفكر روي مي‏گرداند. 

اگر دكارت در طلب احكامي بود كه بديهي و روشن باشد،روشنفكري كه در قرن هيجدهم ظهور كرد طرح عالمي را ريخت كه در آن تمام مسائل حل شده باشد يا به آساني حل شود. روشنفكر اگر به فلسفه هم بپردازد، آن را مبتذل مي‏كند و در خدمت سياست و ايدئولوژي قرار مي‏دهد و يا مهمل بودن آن را اثبات مي‏كند. روشنفكر در سوداي قدرت است و قدرت را مي‏بيند؛ و گرنه به علم و عمل هم كاري ندارد. اينها همه وسيله و شايد مشغوليت است، البته براي كسي كه در رؤياي قدرت از قدرت دور است، ادبيات و ايدئولوژي پناهگاه مناسبي است. 

اكنون ببينيم وضع روشنفكري در كشور ما چگونه است؟ تاريخ صد ساله اخير ايران تاريخ روشنفكري است. اما اين روشنفكري كه مرحوم جلال آل احمد به آن توجه پيدا كرده بود و آخرين كتاب خود را تحت عنوان در خدمت و خيانت روشنفكران نوشت، هنوز به اندازه كافي مورد تحقيق قرار نگرفته و از ماهيت آن پرسش نشده است. آل احمد با اينكه تاريخ اجمالي روشنفكري در ايران را نوشته و تلويحا تمام ايشان را غربزده خوانده است، روشنفكران را به دو دسته و گروه تقسيم كرده است: 

1ــ روشنفكراني كه در خدمت دستگاه قرار گرفته و در آن منحل شده‏اند. (بعضي از اينها خيال كردند كه چون رسما در حكومت شركت ندارند يا مثلا به نفع آن قلم نمي‏زنند، به تحكيم و حفظ حكومت مدد نمي‏رسانند. 

2ــ روشنفكراني كه با قدرت حكومت در افتاده‏اند و با دست و زبان در جهاد بر ضد آن شركت كردند. 

«آل احمد» مي‏خواست كه روشنفكران از خدمت حكومت خارج شوند و در مقابل آن بايستند، ولي هرگز اين پرسش برايش مطرح نشد كه روشنفكران ما تا كجا مي‏توانند در مخالفت پيش بروند و مخالفتشان با چيست؟ 

چنان كه اشاره شد مطلبي كه موجب سوءتفاهم مي‏شود، لفظ روشنفكر است. ظاهرا روشنفكر كسي است كه فكر روشن دارد و اين لفظ در مقام تحسين و ستايش بكار مي‏رود. لفظ فرنگي هم مي‏تواند موجب اشتباه باشد. انتلكتوئل كسي است كه انتلكت (خرد) راهنماي اوست و ظاهرا او اهل خرد و تدبير خردمندانه است. ولي هر صاحبنظري را نمي‏توان انتلكتئول(روشنفكر) خواند. طايفه‏اي از اهل نظر روشنفكرند كه به ترتيب و نظام حكومت و تدبير آن علاقه دارند و در آن بحث مي‏كننند. مي‏توان گفت كه آل احمد با اين تحديد موافق بود او بارها روشنفكر را در ارتباط و نسبتي كه با سياست دارد وصف كرده است. پس به نظر او هر درس خوانده‏اي كه بگويد من به سياست كاري ندارم و به پژوهشهاي خود مشغول باشد لايق عنوان روشنفكر نيست؛ زيرا اعتنا به سياست شرط روشنفكري است. به نظر من آل احمد در اين مورد حق داشت كه به عالمان و صاحبنظراني كه در سياست دخالت نمي‏كردند، عنوان روشنفكر نمي‏داد. اما اين مطلب در نوشته‏هاي او مبهم است؛ او مداخله در سياست و مخالفت با حكومت را در شأن روشنفكر مي‏داند و طالب سياستي است كه روشنفكران خوب در آن سهيم و دخيل باشند؛ ولي آيا هر صاحبنظري كه در سياست مداخله كند روشنفكر است؟ آل احمد اين نكته را درست دريافته كه روشنفكر اهل سياست است و شايد اين استنباط او ناشي از تعلق خاطر او به سياست مي‏داند كه سياست در نظر او بالاتر از همه چيز است. سياست ضامن تحقق خوبيها و درستيها يا زشتيها و بديهاست. با سياست بناي عدالت و ظلم گذاشته مي‏شود و در عدالت و ظلم تكليف همه چيز روشن مي شود و البته اگر سياست را با باطن آن مراد كنيم، اين قول درست و جدي است. به هر حال من با آل احمد موافقم كه روشنفكر آدم سياسي است و باز رأي ضمني او را تائيد مي‏كنم كه هر درس خوانده ا‏ي روشنفكر نيست؛ اما معتقد نيستم كه مثلا بردياي دروغين (مغي كه برديا برادر كامبوجيا پسر كوروش را كشت و به نام او سلطنت كرد) روشنفكر بوده است. آن مغ شايد عالم دين بود كه پرواي قدرت كرد؛ اما روشنفكر نبود. روشنفكر محصول تاريخ جديد غربي است و پيش از آن نبوده است. نه فقط بردياي دروغين بلكه افلاطون و فارابي و نظام الملك هم هيچكدام روشنفكر نبوده‏اند. زيرا روشنفكر كسي است كه با ابتداي از اصل جدايي سياست از ديانت به مدد خردي كه جاي وحي را گرفته و در مقابل آن قرار دارد. 

البته طوايف مختلف روشنفكران ايدئولوژي هاي مختلف دارند، اما وجه مشترك تمام ايشان اينست كه به هر حال اهل ايدئولوژي هستند. روشنفكر ممكن است كمونيست، سوسياليست، محافظه كار يا معتقد به دموكراسي و حتي خدمتگزار مستبدان باشد. ولي عمل او از پيش توجيه شده است و حال آنكه به يك ديندار حقيقي نمي‏توان عنوان روشنفكر اطلاق كرد؛ زيرا ديندار، ادئولوژي به معني دستور العمل سياسي دنيوي ندارد و نمي‏تواند داشته باشد؛ و اصلا محتاج به آن نيست. 

ايدئولوژي چيست؟ ايدئولوژي مجموعه احكام و دستورالعملهاي سياسي است؛ به شرط آنكه منشا اين احكام و دستورالعملها فهم بشر باشد. ايدئولوژي به ديانت ربطي ندارد و مأخوذ از اصول ديانت نيست، بلكه در آن به وهم و فهم بشر اصالت داده مي‏شود. روشنفكر از آن جهت كه صرفا به خرد و فهم اعتماد مي‏كند، اهل ايدئولوژي است؛ و البته انتلكت در لفظ انتلكوئل به معني عقل در اصطلاح اهل ديانت و كلام و فلسفه (از افلاطون تا دكارت) نيست؛ بلكه مراد از آن نحوي خرد عملي مستقل بشر است كه مدد از هيچ جاي ديگر نمي‏گيرد و به استقلال، وضع نظامات و قوانين مي‏كند. روشنفكر صرفا به اين خرد كه البته مراتبي دارد اعتماد مي‏كند و روشنفكران بسته به اين كه صاحب چه مرتبه‏اي از اين خرد باشند، مقامات مختلف دارند. 

روشنفكران ما از صدسال پيش به اين طرف به تقليد و پيروي از اين خود پرداخته‏اند. آنها حتي در عقل و خرد ايدئولوگهاي اروپايي سهيم نشدند. بلكه آن را مطلق انگاشتند و عجب اين كه بعضي از ايشان صلاح دين و دنيا را در متابعت از آن تشخيص دادند. اين روشنفكري به هر صورتي كه متحقق شده باشد، حتي اگر صفت ضد استعماري داشته باشد، نمي‏توان اميد قطعي به آن بست؛ البته ملامت ايشان هم سودي ندارد. من خيال مي‏كنم آل احمد قدري از اين معني را احساس كرده بود كه اميد و تمناي تغيير در وضع روشنفکران داشت. اما اينكه اين تغيير چيست؟ و چگونه است؟ علاوه بر اين، او بسياري از چيزهاي ظاهر در تاريخ غربزدگي را نديد يا نديده گرفت. او ديد كه امثال طالب اف و ملكم سطحي بوده‏اند و از روي تقليد يا ريا سخناني در باب دين و دنيا و سياست و اصلاحات و قانون و تعليم و تربيت مي‏گفته‏اند؛ او نعش به داور آويخته حاج شيخ فضل الله نوري را پرچم غربزدگي مي‏دانست كه بر سر در اين سرا افراشته است و مخصوصا بعد از سال چهل و دو اين توجه برايش حاصل شد كه هنوز روشنفكران بايد از روحانيت درس غيرت بگيرند. آل احمد اين حرفها را مي‏زد؛ اما نمي‏توانست آنها را به اصولي باز گرداند و از آن نتايج صريحي در باب روشنفكري بگيرد. او به مدد فوق، توصيف نسبتا درخشاني از وضع روشنفكران كرد؛ اما به حقيقت و ماهيت روشنفكري پي نبرد. او فقط روشنفكران را ملامت و احيانا نصيحت كرد. 

چه نصيحتي مي‏توان به روشنفكران كرد؟ اگر روشنفكري ماهيتي خاص دارد؛در طريقي كه خلاف اقتضاي طبيعتش باشد نمي‏رود. چيزهايي كه طالب زاده و ملكم و مستشار الدوله و سعد الدوله و روحي و ميرزا آقاخان و ... گفته‏اند، سليقه شخصيشان نبود؛ بلكه مطالب ايشان عين روشنفكري بود. روشنفكري امروز هم عين مطالبي است كه روشنفكران مي‏گويند. اگر اينان اين حرفها را نمي‏زدند روشنفكر نبودند؛ يا لااقل در مرتبه ديگري از روشنفكري قرار داشتند. پس اگر تذكري به روشنفكران داده مي‏شود، غرض اين نيست كه ايشان با ماندن در عالم روشنفكري راه و روشي را كه مقتضاي روشنفكري نيست پيش بگيرند؛ بلكه در باب روشنفكري تأمل كنند و ببنند كه از كجا آمده‏اند و چه مي‏گويند. 

مسائل مورد نزاع روشنفكران مسائل ايدئولوژيك از قبيل ملت و طبقه و دولت و حكومت و امپرياليسم و .. است. در مورد طبقات هيچكس نمي‏تواند منكر نوعي مبارزه طبقاتي باشد و وجود زمينه‏هاي تعصب قومي هم جاي انكار ندارد. اما روشنفكر كنوني نه مظهر مبارزه طبقاتي است و نه حقيقت عصبيتهاي قومي را باز مي‏گويد، او حتي وقتي از آزاديهاي دموكراتيك سخن مي‏گويد، به آرزوهاي روشنفكري خود مشغول است و خلاصه روشنفكري با اين مسائل به صورتي كه در شرائط كنوني عنوان مي‏شود،تحقق مي‏يابد. تصور نشود كه چون روشنفكران داعيه مقام رهبري دارند، در مبارزات طبقاتي و قومي و ملي و آزاديخواهي هم وارد مي‏شوند و به آن مدد مي‏رسانند. روشنفكران در حقيقت اهل مبارزه نيستند؛ بلكه از فرصت و موقعيت و مجالي كه پيدا مي‏شود به مقتضاي مرام خود بهره‏برداري مي‏كنند. 

ولي مطلب به همين جا پايان نمي‏يابد. اگر روشنفكري محدود و به همين فرصت طلبي بود، مشكل چنداني نداشتيم. 

اما روشنفكري در ايران از ابتدا عبارت بوده است از تعلق به بعضي عادات و فروع كه از غرب آمده و جاي احكام شريعت را گرفته است. معمولا از اين تعلق ذكري نمي‏كنند؛ گويي روشنفكري صرف آشنايي با بعضي آراء و عقايد و قواعد و دستورالعملهاي سياسي يا صرفا براي رد و اثبات آنهاست؛ نه روشنفكري با اطلاع از ايدئولوژي ها حاصل نمي‏شود. آراء و عقايد روشنفكران هم چيزي نيست كه آنها بتوانند از آن دست بكشند. ممكن است روشنفكر يك ايدئولوژي را رها كند و دست در ايدئولوژي ديگر بزند؛ اما از آن حيث كه روشنفكر است، بايد وابسته به يك ايدئولوژي يا سرگردان ميان ايدئولوژيها باشد. اما اين سرگرداني به معني رهايي و خلاصي او از ايدئولوژي ها نيست؛ يعني او از حدود ايدئولوژي خارج نشده است؛ بلكه گرفتاريش اينست كه نمي‏داند كدام ايدئولوژي را برگزيند. روشنفكر ممكن است ابتدا سوسياليست باشد؛ بعد به ليبراليسم رو كند و در اين ليبراليسم في المثل به فراماسونري بپيوندد و بالاخره در اختيار فاسدترين قدرتهاي سياسي درآيد. 

مي‏دانيم كه صاحبان اين ايدئولوژيها با هم نزاع دارند و ظاهرا هيچ مناسبتي ميان اين طوايف نيست وبا هم ضديت آشتي ناپذير دارند. اما يك چيز در آراء و عقايد و بستگي اين طوايف مشترك است و آن اين كه منشاء احكام و قواعد و دستورالعملها بشر است؛ و احكام ديني و آسماني صرفا از جهت تاريخي و اجتماعي اهميت دارد و ديگر منشاء اثر نيست. پيداست كه تمام طوايف روشنفكران ضديت علني با دين نمي‏كنند؛ حتي در ايدئولوژيهايي كه با مذهب و ديانت مخالفت مي‏شود، جايي براي آن در وجدان مردمان منظور مي‏كنند و مي‏گويند كه دين امر وجداني است. مي‏دانيم كه بر طبق اعلاميه حقوق بشر اعتقادات ديني آزاد است. معني ظاهر اين حكم آن است كه نمي‏توان از جهت اينكه كسي اعتقادات ديني خاصي دارد، متعرض او شد. كساني كه از اعلاميه حقوق بشر دفاع مي‏كنند به معني ظاهري مواد آن توجه دارند و مخصوصا اگر كسي چون و چرايي در آن بكند، متهمش مي‏كنند كه مثلا طرفدار استبداد ديني است و به اعتقادات مردم حرمت نمي‏گذارد و مخالف آزادي است، و حال آنكه آزادي اعتقادات ديني در اعلاميه حقوق بشر به معني آزادي بشر از دين است و بر طبق آن، ديانت نبايد مبناي مناسبات و معمالات مردمان باشد؛ و گرنه آزادي در تعلق به اين يا آن دين امر تازه‏ اي نيست و اصلا معني نداردكه كسي را وادار به ايمان و اعتقاد خاصي بكنند. زيرا با قدرت نمي‏توان اعتقاد ايجاد كرد؛ بلكه اعتقادات ممكن است منشاء قدرت بوده باشد. آزادي اعتقادات ديني در اعلاميه حقوق بشر به معني قطع تعلق از ديانت است و به معني اينست كه دين را به اشخاص واگذارند و بگذارند در زندگي خصوصي خود با دين هرچه مي‏خواهند بكنند و هر ديني كه مي‏خواهند داشته باشند؛ ولي از خانه كه بيرون مي‏آيند به دين كاري نداشته باشند؛ بلكه بايد تابع قواعد و قوانين مدني دنيوي باشند و اگر آن نقض كنند مجرمند؛ ارتكاب حرام و گناه اگر منافاتي با قانون مدني نداشته باشد، مباح است و عمل حلال و مباح ديني اگر در قوانين وقواعد منعي نداشته باشد، مباح است و عمل حرام و گناه اگر منافاتي با قانون مدني نداشته باشد، مباح است و عمل حلال و مباح ديني اگر در قوانين و قواعد مدني منع شده باشد، خلاف يا جرم است. ولي معمولا در بحث ها و نزاع ها اين معني مسكوت عنه گذاشته مي‏شود. البته اين را هم نبايد به صورت سليقه خاصي تلقي كرد و ناشي از غلبه بي دينان و سست اعتقادها بر مردم متدين دانست و گمان كرد كه مي‏توان اين سست اعتقادها را به راه آورد يا به جاي ايشان اشخاص ديگري گماشت. مقتضاي عصر جديد و دنياي كنوني چنانست كه بشر با اثبات قدرت خود وحي را انكار مي‏كند و فهم خود را ملاك همه چيز قرار مي‏دهد. اين جدايي سياست از ديانت كه در غرب پيش آمد يك امر اتفاقي نبوده و از اوضاع اجتماعي مملكت غربي هم برنيامده است؛ بلكه اوضاع اجتماعي غرب و تمام عالم كنوني تحقق سياسي و اجتماعي مذهب اصالت بشر است. بي‏اعتنايي به ديانت كه به خصوص از قرن هيجدهم در همه جا شايع شده است نه بدان جهت است كه روشنفكران قرن هيجدهم به دين بي‏اعتنا بوده و اين بي‏اعتنايي را به ديگران منتقل كرده‏اند. آنها مظهر يك عهد هستند و اين عهدي است كه بشر با خود بسته است. بشر جديد صورت خود را در آئينه حق ديده و به جاي اين كه با حق عهد ببندد با خود عهد بسته است. پس قهري و طبيعي است كه چنين بشري به ديانت پشت كند و اين پشت كردن را به دواعي ناسيوناليسم و انترناسيوناليسم و سوسياليسم و ليبراليسم و كلكتيو يسم و انديويدواليسم بپوشاند. 

روشنفكري به معنايي كه گفتم با دينداري جمع نمي‏شود. امروز در زبان ما لفظ روشنفكر مانند الفاظ ايدئولوژي و جهان بيني با مسامحه بسيار به كار مي‏رود و اين قبيل مسامحه‏ها اسباب سوءتفاهم و حتي مانع طرح درست مسائل مي‏شود. درست است كه روشنفكر يك طرح سياسي دارد، اما هر كسي كه در قديم و جديد طرح سياسي داشته روشنفکر نبوده است و نيست. زيرا مقصود از طرح سياسي در تعريف ما طرحي است كه ساخته و پرداخته فهم و وهم بشر باشد. پس تكرار مي‏كنم كه اشخاصي مثل افلاطون و بردياي دروغين و فارابي و غزالي و نظام الملك روشنفكر نبوده‏اند. روشنفكري اختصاص به عصر جديد دارد؛ هر چند كه نطفه‏اش را در آثار افلاطون و ارسطو مي‏توان يافت. در قديم اگر حكام از قواعد و اصول معهود يا از احكام ديانت عدول مي‏كرده‏اند، اهواء فردي و شخصي يا تعصبات قومي در كارهايشان مؤثر بوده و سعي داشته‏اند كه اين اهواء و تعصبات را به نحوي توجيه كنند. درست است كه في المثل معاويه بن ابي سفيان قبل از اينكه ماكياولي طرح سياست مستقل از ديانت و اخلاق دراندازد، عملا اين معني را متحقق كرد؛ اما هرچه كرد به نام خليفه كرد و به توجيه اعمال خود بر طبق كتاب وسنت پرداخت. ابن خلدون هم كشف كرد كه قوام حكومتها بر عصبيت است؛ اما تا دوره جديد طرح سياسي وجود نداشت(طرح مدينه فاضله افلاطون طرح عقلي است و مظهر محسوس عالم معقول است). اشتباه نكنيم كه بگوئيم اكنون هم مثل هميشه اهواء شخصي و عصبيتهاي قومي، حكام و ثروتمندان را فاسد مي‏كند. بي‏ترديد هر قدرتي كه از حق نباشد فساد مي‏آورد؛ اما قدرتهاي كنوني مبتني بر مبادي و اصولي است كه با آن اين اهوا و عصبيتها صورت خاص پيدا مي‏كند و توجيه مي‏شود؛يا درست بگوئيم اين اصول و مبادي زمينه مناسب و رشد و غلبه صورتي از اين اهواء و عصبيتهاست. در دنياي كنوني ما صرفا با اهواء و عصبيتها و مبارزات طبقاتي و قومي و استيلاي اقتصادي و نظامي سر و كار نداريم؛ بلكه آنچه منشاييت اثر تام و تمام دارد و غالب است، ايدئولوژي هايي است كه اهوا و عصبيتها و اختلافات را توجيه مي‏كند و راه مي‏برد و البته كه ايدئولوژيها هم برآمده از فلسفه‏هاست؛ هرچند كه با فلسفه مخالف باشد. روشنفكري در اين وضع و صرفا در اين وضع ممكن است؛ اما اينكه در عصر حاضر يك ديندار و متشرع هم با ايدئولوژي ها آشنايي دارد مطلب ديگري است و چنين كسي را نمي‏توان روشنفكر دانست؛ اين روشنفكر كسي است كه وجودش عين يكي از اين ايدئولوژي ها شده باشد يا بر اثر تأثير دانسته و ندانسته ايدئولوژي ها از همه جا بريده و به هيچ جا نپيوسته باشد(و خطرناكترين روشنفكران از اين طائفه‏اند .و از ميان اين هاست كه خودفروختگان سياسي و تبهكاران و آدمكشان و نيست انگاران سياست زده ديوانه قدرت، بيرون مي‏آيند). 

با توجه به آنچه گفته شد نمي‏توان گفت كه اگر اولين روشنفكران يعني امثال ملكم و طالب اف رويي به جانب ديانت داشتند يا قادر بودند مسائل زمان خود را درست مطرح كنند،روشنفكران كنوني غير از اين مي‏شدند كه هستند. آنها نمي‏توانستند جز آنكه بودند باشند. اگر آنها ديندار بودند يا لااقل به جد طرح مسائل مي‏كردند روشنفكر نبودند؛ بلكه ديندار يا فيلسوف بودند. روشنفكري لوازمي دارد كه از آن منفك نمي‏شود؛ با وجود اين اگر مي‏خواهند به لفظ روشنفكر توجه كنند و هر صاحبنظري را به اين عنوان بخوانند نزاعي نيست؛ ولي در بحث جدي نبايد روشنفكر را با تحصيلكرده اشتباه كرد. روشنفكري اوصاف ذاتي دارد و به صرف نصيحت رويه‏اش را رها نمي‏كند و به رويه ديگر نمي‏گرود، مگر اينكه چيزي او را به درنگ و تفكر وادارد و از روشنفكري آزادش كند. در دوره بالا گرفتن انقلاب ما، بعضي روشنفكران غربي داشتند مستعد درنگ كردن و پرسش مي‏شدند؛ ولي روشنفكران خودمان بعدا تا آن حد هم پيش نرفتند. اكنون هم چيزي كه نشانه تحول باشد در ميان ايشان پيدا نيست؛ همان حرفهاي گذشته را مي‏زنند و در حرف طالب آزاديهاي دموكراتيك و ترقي و صلح و سوسياليسم و امثال آن هستند؛ و البته كه ساده لوح ترينشان بهشت زميني آزادي و صلح و دموكراسي و ترقي و سوسياليسم مي‏خواهند، اما آنها را فراموش كرده‏اندكه خود را اهل نظر مي‏دانند(و يكي از گرفتاريهاي روشنفكر اين است كه شأن و حد و حدود خود را نمي‏شناسد و نمي‏داند چكاره است) و بايد در اين معاني تحقيق كنند. لابد مي‏گويند دويست سال است كه در اين معاني تحقيق شده و بشر براي رسيدن به آن مبارزه كرده است؛ ما هم به جاي حرف زدن بايد اينها را بخواهيم و به دست آوريم؛ غافل از اينكه اين چيزها هميشه و در همه جا نه خواستني بوده است و نه به دست آمدني و حقيقت و ماهيت آنها همانست كه تاكنون در اروپاي غربي و شرقي و در شرق آسيا متحقق شده است و ربطي به سخنان رويايي ندارد و عجب نيست كه ليبرالهاي ما كه درس بردباري در قبال آراء مخالف مي‏دهند، حوصله شنيدن قول مخالف خود را ندارند و مناديان متفرق و پريشان صلح و سوسياليسم هم فقط فرقه خود را لايق تحقق بخشيدن بهشت زميني مي‏دانند. 

آل احمد كم و بيش اينها را حس كرده بود. او دريافته بود كه روشنفكران پايشان روي زمين نيست و ريشه در زمين خود و هيچ سرزميني ندارند و تمام نزاع ها بر سرقدرت است و چون نمي‏توانند مؤسس قدرت باشند، دنبال قدرتي مي‏گردند كه با روشنفكري سنخيتي داشته باشد تا خود را در پناه آن قرار دهند. تكرار مي‏كنم كه نزاعهاي امروز هم براي آزادي نيست، بلكه بر سر قدرت است. آل احمد به هرجا رفت، اين قدرت طلبي يا تسليم به قدرت را ديد و ملول شد؛ اما هرگز به آغاز و حقيقت اين اراده به قدرت نرسيد و در باب مآل و مسير آن تفكر نكرد. و به اين جهت در عين اظهار بيزاري از قدرت، از حدود عالم قدرت خارج نشد. تمام مطالب غرب زدگي و ترجمه عبور از خط ارنست يونگر گواه اين مدعاست. در غرب زدگي كه بيشتر استيلاي فرهنگي و اقتصادي امپرياليسم شرح شده، مخالف هست اما نجات تفكر اصلا مطرح نيست؛ بلكه نوشته پر است از رد و بيزاري از آن و ملامت كساني كه به آن تسليم شده‏اند. روشنفكر چاره‏اي جز آن ندارد كه يا تسليم به قدرت قدرتمندان شود يا به آنارشيسم رو كند؛ ولي آل احمد در وراي اين دو شق اميد ضعيفي به يك ملجاء ديگر يعني ديانت بسته بود ودر ميان خوف و رجاء دستش را لرزان به جانب آن دراز كرد. من در اين بحث نمي‏كنم كه او بعد از اين وجه چه مي‏بايست بكند؛ بلكه وجود او را نشانه مي‏دانم و اهميت او در همين نشانه بودن اوست. او در ميان روشنفكران نظاير زيادي نداشت. آل احمد در آثارش بدون اينكه قصد رد روشنفكري را داشته باشد و در ماهيت روشنفكري بحث كند، ناتواني روشنفكران را نشان داد. او در عداد روشنفكران معدودي بود كه تجربه سياسي به ايشان قدري عبرت آموخته بود؛ او طغيان نكرد؛ او كه خود يك روشنفكر ضد استعمار بود، استعمار و امپرياليسم را در ادبيات و ايدئولوژي ها و در فلسفه غرب نديد يا چيزي از دور حس كرد. اصلا آل احمد با روشنفكري درنيفتاد؛ بلكه از وضع روشنفكري خودماني ناراضي بود مع ذلك اين نارضايتي را نبايد ناچيز انگاشت. 

اشاره كرده‏ام كه گرفتاريهاي ما در اين بوده است كه از دويست سال پيش يا لااقل از صد سال پيش به اين طرف، در خانه خود نبوده‏ايم و نسبت ما با همه چيز و همه كس به هم خورده است. روشنفكر كه به علوم جديد و من جمله به علوم اجتماعي و انساني آشنا شده است، با خانه خود و در خانه خود بيگانه است. او كه همه را هپروتي مي‏خواند و از واقعيت و شناخت علمي دم مي‏زند از غير روشنفكر هپروتي تر است؛ او نه زبان مردم را مي‏فهمد و نه مردم زبان اختراعي او را درمي‏يابند. او با روشنفكر غربي هم همراه نيست؛ زيرا فقط بعضي از حرفهاي روشنفكر غربي را تكرار مي‏كند و معمولا وقتي كه كتابي تأليف مي‏كند نقل پراكنده سخنان روشنفكر غربي است و روح تأليفات غربي در آن نيست. روشنفكر ما بر خلاف ادعايش از وضع تاريخي خود خبر ندارد و پايش روي زمين نيست. روشنفكر، غربزده است و عجب نيست كه آل احمد غربزدگي و روشنفكري هر دو را عنوان كرد. 

اكنون با انقلاب اسلامي غربزدگي مورد سوال قرار گرفته است. اما مراقب باشيم كه اين پرسش به صورت ديگري از آن در جامه مبدل ظاهر نشود. ما از غربزدگي زياد حرف مي‏زنيم اما به ادراك حقيقت آن چندان نزديك نيستم. غربزدگي برخلاف آنچه مرحوم آل احمد مي‏پنداشت يك بيماري نيست و نسخه معين و داروي علاج فوري ندارد. سوءتفاهم در مورد غربزدگي از آنجا ناشي شده است كه چون ما در تماس با غرب، غربزده شديم و يكي از آثار عمده غربزدگي تقليد از خوبي ها بود، نتيجه گرفتند كه اگر غربزدگي تقليد از غرب است، نوعي بيماري و عادت مذمومي است كه عارض زندگي ما شده است و البته اگر عارضه باشد مي‏توان آن را رفع كرد. در اينجا اشتباهي ميان عرض و صورت واقع شده است؛ منتهي در بيان اين مطلب كه غربزدگي صورت تاريخ جديد شده است بايد احتياط كرد. غربزدگي در غرب با نسخ قرون وسطي صورت خاصي پيدا كرد؛ اما غربزدگي ما نوعي مسخ بوده و در مسخ تركيب صورت و ماده اتحادي نيست؛ بلكه انضمامي است. ممكن است بگوئيد كه اگر غربزدگي چيزي زائد و منظم به ماده تاريخ ماست، بايد آن را در حكم عرض دانست؛ چه اگر صورت حقيقي بود مي‏بايست با ماده متحد باشد. بحث در ماده و صورت ارسطويي نيست؛ حتي مسخ را هم نبايد به معاني اي كه در كتب فلسفه از اين لفظ مراد شده است، مراد كرد. منظور اين است كه وقتي صورت جديد تاريخ غربي آمد اجزاء متفرق و پراكنده و صور انتزاعي و پريشان بود؛ ولي به هر حال صورت و ماده تاريخ گذشته با هم يكسره ماده شد و آن صورتهاي پريشان را به خود گرفت؛ نه اينكه صورت و ماده قديم مانده باشد و چيزي از خارج عارض آن شده باشد كه بتوانيم آنرا برآريم و به دور بيندازيم. 

غربزدگي با تاريخ صد ساله اخير ما درآميخته است و هركس به اين معني توجه نكند، اي بسا كه خود در دام غربزدگي مي‏افتد. اين مسخ از نوع مسخ كافكا هم نيست؛ بشر غربزده به يك اعتبار مسخ شده ولي از بشريت خارج نشده است؛ او بشر ديگري شده است. آيا مقصود اين است كه اين بشر ديگر بشري است كه از حق دور شده است؟ بشر به صرف اينكه از حق اعراض كند و خود را حق انگارد به معني اصطلاحي لفظ غربزده نمي‏شود. چنين بشري همواره بوده است، و اگر نبود شركت معني نداشت و طاغوت پيدا نمي‏شد. هركس كه معرض از حق باشد و فرياد انالاحق بزند بالضروره غربزده نيست؛ بلكه وجود بشر غربزده عين اعراض از حق و نفس فرياد انا الحق است. غربزدگي علم و آئيني نيست كه از جايي آمده باشد و بشر آن را ياد گرفته يا به آن معتقد باشد و بتواند علم خود را رها كند و از معتقداتش روي گرداند و به چيز ديگري معتقد شود. بلكه بشر با نزول و سكني در غربزدگي به نوعي علم رسيده و عقايدي را قبول كرده و عقايد ديگر را منكر شده است. اين علم و عقايد هم تمام حقيقت غربزدگي نيست، بلكه از آثار ونتايج آن است. 

غربزدگي گرچه ريشه اش در فلسفه يوناني است و سابقه دو هزار و پانصدساله دارد، صورت مشخص و مستولي آن از آغاز رنسانس پيدا شده است. با ظهور غربزدگي، صورت قديم تاريخ نسخ مي‏شود و بشر تازه‏اي به دنيا مي‏آيد. اين بشر ديگر بنده حق نيست؛او حق را فراموش مي‏كند تا خود جاي حق را بگيرد و صاحب و مالك آسمان و زمين شود. اين معني را با اناالحق فرعوني اشتباه نكنيم؛ فرعون غرور داشت و غلبه هواي نفس او را به استكبار و دعوي كشاند. فرعون و تمام فراعنه و طاغوت ها موجودات بشري بودند كه نفس اماره بر ايشان غلبه كرده بود. بشر همواره نفس اماره داشته و مقهور آن مي‏شده است؛ اما در دوره جديد نفس اماره واجب الاطاعه مي‏شود. بشر تا دوره جديد متابعت از نفس اماره را اصل نمي‏دانست و اصول و قواعد زندگي او از نفس اماره نشأت نمي‏گرفت. بشر جديد موجودي است كه چون در خود نظر مي‏كند، حقيقت خود را نفس اماره مي‏يابد؛ اما باز تصور نكنيم كه در دوره جديد آدم هايي پيدا شدند كه عنان نفس را رها كردند و خودپرستي را بنياد نهادند. در دوره جديد بشر عين نفس اماره شد و نفس اماره جزء غالب وجود بشر و قانونگذار عالم شد و تمام تاريخ گذشته و وجود بشر به صورتي كه بود نسخ شد. پس نفس پرستي و خودبيني در دوره جديد يك عارضه نيست. غربزدگي را عين عدول از قواعد اخلاقي هم نبايد دانست، بلكه بشر غربزده خود را واضع ارزش هاي اخلاقي مي‏داند. بحث در اينكه آيا او منطقا چنين حقي دارد يا ندارد شوخي و نوعي مشغوليت و بازي مي‏نمايد و مايه غفلت مي‏شود يا غفلت را تشديد مي‏كند. در غربزدگي وجود بشر چنان تغيير كرده است كه او ديگر نمي‏تواند به قانوني غير از قانون نفس اماره گردن بگذارد.در غربزدگي كفر و غفلت از قاموس زبان حذف مي‏شود و اگر بماند معني ديگر پيدا ميكند؛ چنانكه غفلت از حق ديگر نه فقط عيب نيست، بلكه اگر كسي آن را غفلت بداند گويي بشر را تحقير كرده است! زيرا بشر جديد آنچه را كه قبلا غفلت مي‏ناميدند عين عظمت خود مي‏انگارد. او مدام از بازگشت به خود مي‏گويد و غفلت مذموم در نظر او غفلت از خود است؛ همواره بايد به خود مشغول بود زيرا اين خود محور همه چيز است. 

اومانيسم (Humanisme) يا مذهب اصالت بشر جديد، يك فلسفه يا يك نظريه در ميان نظريات ديگر نيست؛بلكه طرح انسان ديگري است و تمام فلسفه‏ها و تئوريها و علوم جديد و مخصوصا منطق زدگيها و منطق بازيها هم فرع بر آن و تابع آن است. اومانيسم در تمام فلسفه‏ها و تئوريها ساري است؛ چنانكه كانت و هگل اومانيست بودند. قبل از ايشان نويسندگان و فلاسفه دوره رنسانس هم اومانيست بودند. اگزيستانسياليسم و علوم اجتماعي هم اومانيست است؛ فراماسونري و ماركسيسم هم از سنخ مذهب اصالت بشر است. حتي ديانت را هم بر مبناي اومانيسم تفسير مي‏كننند. اومانيسم غربزدگي است؛ منتها غربزدگي درجات دارد. در مقابل هگل و كانت و روسو غربزدگان ضعيف هم وجود دارند و البته غربزدگي ما چيز ديگري است. 

اما اين كه گفتم غربزدگي ما نوعي مسخ است، شايد موجب سوءتفاهم شود. اولين سوءتفاهم احتمالي اين است كه معمولا غربزدگي را مختص به اقوام غيرغربي مي‏دانند و مسخ را به معني تقليد كوركورانه از غرب مي‏گيرند و حال آنكه مسخ غير از تقليد است؛ البته غربزدگي با تقليد ملازم است، ولي چنان كه گفتيم غربزدگي اختصاص به اين يا آن قوم ندارد؛ بلكه صورت عالم كنوني است. 

سوءتفاهم ديگري كه لفظ مسخ موجب آن مي‏شود، اين است كه گويي روح غرب در ما حلول كرده است. اين بيان هم روشن نيست؛ ولي آنچه محرز است، اينكه ما غربي نشده‏ايم و روح غربي هم در ما حلول نكرده است. اگر منظور از روح غربي تفكر و حتي فرهنگ غرب است، ما آشناي تفكر و فرهنگ غرب نشده‏ايم؛ ما فقط ارزشهاي غربي را از روي تقليد و معمولا از روي تفنن اخذ كرده‏ايم. ارزش هم چيزي است كه به تمدن تعلق دارد و تمدن ظاهر فرهنگ است. اين ظاهري كه ما گرفتيم عنوان باطن نبود و به باطن نمي‏رسيد؛ بلكه از باطن خود جدا شده بود؛ ولي به اينجا كه آمد وضع ديگري پيدا كرد. اين ظاهر در غرب هم صورت تاريخ نبود و نيست؛ بلكه به تمدن كه خود ظاهر فرهنگ است، تعلق داشت و دارد. در اينجا الفاظ تاريخ و فرهنگ و تمدن را با آن مسامحه‏اي كه معمولا در موردشان مي‏شود نياورده‏ام. مقصود از تاريخ، عهد تاريخي است و فرهنگ و ادب فرع بر اين عهد است. فرهنگ در عين اين كه عهد را تحكيم مي‏كند، آن را مي‏پوشاند و بالاخره فرهنگ به صورت تمدن ظاهر مي‏شود و تمدن عبارت است از نظام صنعت و حرفه و مناسبات و معاملات و ارزش ها. روشنفكران ما غافل از حقيقت عهد غربي و به صرف آشنايي اجمالي با فرهنگ غربي نسبت به مناسبات و معاملات و ارزشهاي غربي، نوعي تعلق شبه ديني پيدا كردند؛ ولي ما كه خود مناسبات ومعاملات و قواعد و احكام و قانون داشتيم با آن مناسبات و معمالات و قواعد چه كرديم؟ آيا آنها را نسخ كرديم و به جاي آن، قواعد و مناسبات نسخ بكنيم. اروپا هم با آنكه بناي نسخ قرون وسطي را گذاشته بود، تا قرن هيجدهم احيانا به مسخ صورت گذشته تاريخ مي‏پرداخت؛ ما از كجا مي‏توانستيم مدد بگيريم و صورت گذشته را نسخ كنيم؟ البته ايمان به غيب ضعيف شده بود؛ اما با اين ضعف، ديانت و شريعت باقي بود و چيزي كه آمد بيش از يك ظاهر نبود. به عبارت ديگر روشنفكر ما كاريكاتور روشنفكر قرن هيجدهم اروپا بود. او قدرت از بين بردن و پوشاندن گذشته و بناي جديد را نداشت. او در ابتدا مأمور بود كه به قواعد و معاملات غربي لعاب احكام شرعي و آداب قومي بدهد و كالاي آورده غرب را به خيال خود موجه و مقبول سازد؛ يا آن آداب را در مقابل آداب ديني و قومي ترويج كند. در اين پيشامد، تاريخ جديد ما و مظهر آن كه روشنفكر بود مسخ شد. اين روشنفكر در اين حالت مسخ شدگي تفكر نمي‏كرد. او كتاب و مقاله مي‏نوشت؛ اما در نوشته‏اش نشان عقل اروپايي و حتي خط و ربط نوشته‏هاي روشنفكران اروپايي نبود. اين روح ساري كه از صدسال پيش در روشنفكران ما دميده شده است، عين روح اروپايي نيست و با روح قديم خودمان هم نسبت ندارد؛ اين يك روح غربي و غربزده عقيم است. 

ما چگونه در عالم تجدد وارد شديم و از آن عالم چه نصيبي داشتيم؟ آنچه مي‏دانيم اين است كه در موقع و وضعي كه بعضي گروهها مستعد غربزدگي شده بودند، ايدئولوژي هايي وارد شد و به مقتضاي وضع امكانات بسط يافت. البته اگر آن زمينه نبود،آن ايدئولوژيها هم مورد اعتنا قرار نمي‏گرفت. يك قوم يا يك طايفه، وقتي پيوند خود را با معتقدات ديرين مي‏برد و از آن دور مي‏شود كه هواي ديگري او را مسخر كرده باشد. يكي از ايدئولوژي هايي كه جاي خالي اعتقادات را در آراء طوايفي از مردم پر كرد، ماركسيسم بود. ولي نكته‏اي كه مورد غفلت بوده اين است كه ماركسيسم در ايران از نظر سياسي هرگز منشأ اثر عمده نشد؛ و شايد از جهت فرهنگي صرفازمينه پيدايش اخلاق بورژوايي و فرنگي مآبي را تقويت كرده است. درست است كه غرب سياسي ماركسيسم را در كشورهايي مثل ايران خيلي بزرگ مي‏كند و از آن مي‏ترسد يا وانمود مي‏كند كه نگران آن است؛ اما ماركسيسم در سياست كشور ما هرگز هماورد جدي فراماسونري نبوده است. اگر فراماسونري ريشه تعلقات اين قوم را قطع مي‏كرد و به ظواهر و شاخ و برگ آن كاري نداشت، ماركسيستها ساده لوحانه به اين شاخ و برگ و ظاهر پرداختند و كار فراماسونري را تكميل كردند. ماركسيسم به صورتي كه به كشور ما آمد چيزي بود مناسب و متناسب با فراماسونري و بي جهت نيست كه بسياري از روشنفكران كه ابتدا به ماركسيسم تمايل پيدا كردند،خيلي زود سر از لژهاي فراماسونري به درآمدند. اينها روشنفكر بودند و تعلقي به وضع پرولتاريا نداشتند و مگر تمام ماركسيستهاي امروز براي استقرار جمهوري دمكراتيك خلق مبارزه مي‏كنند؟ بسياري ازآنها را بلهوسي هاي روشنفكرانه و درد بي‏اعتقادي و ... به سياست بازي يا ماجراجويي كشانده است. 

در اين مطالب، نكات قابل تأمل بسيار است و از همه مهمتر اينكه چگونه ماركسيسم از وضع و صورت به ظاهر انقلابي به مرتبه توجيه رژيم هاي حكومتي فاسد و تجاوز به كشورهاي ديگر سقوط كرده است. وقتي يك ايدئولوژي هركاره و همه كاره شد و اين قابليت را پيدا كرد كه هركس هرجا و به هرنحو كه خواست از آن استفاده كند، بدانيد كه زمان انحطاط آن فرا رسيده است و در اين وضع حتي اگر خطرناك باشد، منشأ اثر عمده و اساسي نمي‏شود. 

اگر روشنفكران چپ در حرف و سخن بر ضد امپرياليسم و سرمايه‏داري مبارزه كردند،عاملان و گردانندگان واقعي سياست استعماري راه ديگري در پيش گرفتند. آنها از اول تشخيص دادند كه: در اين مملكت بدون قدرت اسلام، يعني بدون رياست علماي اسلام، هيچ كار با معني هرگز پيش نخواهد رفت. (از روزنامه قانون شماره بيست و ششم) . آن ها نحوي التقاط منافقانه و مزورانه در سطح سياست و ايدئولوژي را آغاز كردند. التقاط در سياست معمولا با نفاق آغاز مي‏شود و عين نفاق است اما التقاط در فلسفه و ايدئولوژي معمولا به نفاق مي‏انجامد؛ ولي به هرحال روشنفكري ما منفك و مستقل از التقاط نيست. گفته شد كه روشنفكران ما به يك اعتبار دو طايفه بدند. طايفه‏اي كه بناي كار را بر نفاق گذاشتند و كلمه حق را بر زبان آوردند و از آن باطل مراد كردند و مقاصد خود را پي بردند؛ اينان بيشتر سياست زده بودند و گاهي چيزي از مطالب ايدئولوژيك مي‏گفتند و مي‏نوشتند. طايفه ديگر مشغول ايدئولوژي ها بودند. اين ايدئولوژيها، صورتهايي از ناسيونالسيم و ليبراليسم و سوسياليسم و نازيسم و امثال اينها بود. علاوه بر اين گاهي با وجهه نظر ايدئولوژيك به اجزايي از فلسفه‏ها هم اعتنا مي‏كردند و مثلابه ترجمه يك كتاب يا مقاله فلسفي و احيانا به التقاط مطالب فلسفي در مقالات و كتب خود مي‏پرداختند؛ ولي چون فلسفه را براي اثبات خود و مقاصد خود يا بر سبيل تفنن مي دواندند، از آن چيزي نمي‏فهميدند و از آن نصيبي نمي‏بردند. اخيرا مطلب عجيبي در افواه افتاده است و آن اينكه ايدئولوژي اختصاص به شرق (سياسي) دارد و غرب ايدئولوژي ندارد؛ چون دستورالعملهاي سياسي و حدود قواعد اجتماعي در غرب ظاهرا به نحو منجز، مقرر نشده است، گمان مي‏كنند كه در غرب ايدئولوژي وجود ندارد. يعني اگر ماركسيسم ايدئولوژي است و آثار عملي در زندگي و سياست بر آن مترتب مي‏شود، فلسفه بازي ها و سياست بافي هاي غرب ايدئولوژي نيست و اينها در عمل و زندگي مردمان اثري ندارد. البته اگر كسي در يك كشور ماركسيست زندگي مي‏كند در سياست و زندگي بايد از دستورالعملهاي معيني متابعت كند؛ اما آيا اگر كسي در ايدئولوژي به راسل يا سارتر يا ماركوزه و امثال ايشان يا به حوزه‏هاي تعليم و تربيت و علوم اجتماعي بستگي داشته باشد، اختيار عمل او به دست خود اوست؛ و اين ايدئولوژيها در عمل و آداب او اثري ندارد؟ آيا ليبراليسم يك ايدئولوژي نيست؟ اشكال اين است كه در ظاهر بيني اگر قواعد و دستورالعملها غير مدون و منتشر باشد، آن را نمي‏بيند و گمان مي‏كنند كه مردم در فعل و قول آزاد و مختارند. اين فريب بزرگ غرب و از آثار دروغ زني و رياكاري و نفاق اوست. درست است كه در غرب سياسي اجبار به متابعت از ايدئولوژي واحد نمي‏شود و باصطلاح آزادي عقيده وجود دارد؛ اما اين آزادي تا جايي است كه به اصول اساسي غرب لطمه وارد نشود. در واقع اگر در غرب بتوان از ميان چند ايدئولوژي يكي را انتخاب كرد يا با بي‏بندوباري عمر گذراند، به چيزي كه با اصول غرب مباين باشد نمي‏توان پيوست و ساده‏ لوحي است اگر گمان كنيم كه هر تفكري را در غرب مي‏توان اظهار و ترويج كرد. 

مطلب را خلاصه كنم، روشنفكر با مقاصد سياسي در فلسفه و ادبيات وارد مي‏شود ولي معمولا نه فيلسوف است و نه شاعر حقيقي؛ و اگر به فلسفه و شعر مي‏پردازد، اولا تلقي او ايدئولوژيك است و ثانيا چون به عمق فلسفه نمي‏رسد، التقاطي است. و پيداست كه آثار توجه ايدئولوژيك و التقاطي به فلسفه در عين حال كه نشانه پريشاني و پراكندگي عقل و خيال است، موجب پريشاني و پراكندگي بيشتر در قول و فعل مي‏شود؛ يا لااقل كسي كه از وجهه نظر ايدئولوژي به فلسفه نظر كند، فلسفه را نمي‏فهمد و آن را قلب و تحريف و مبتذل مي‏كند. ولي روشنفكر به اين معاني اهميت نمي‏دهد. او در باب عمل سياسي حرف مي‏زند و حقيقت وجود او اين است كه دور از نظر و عمل جدي به تبليغ و توجيه سياست زدگي بپردازد. اكنون وقت آن است كه روشنفكران ما از خود بپرسند كه حاصل كار صدساله روشنفكري در ايران چه بوده و اكنون چيست و از اين پس چه خواهد بود. بحران روشنفكري از سالها پيش آغاز شده بود؛ اما انقلاب اسلامي تزلزل جدي در اركان آن پديد آورد. روشنفكران در مقابل آن چه مي‏توانند بكنند؟ اگر با آن مقابله كنند، اعم از اينكه به تبهكاري و جنايت دست بزنند يا به بافتن اوهام و خيالات سرگم باشند، بازيچه قدرتهاي بزرگ و در خدمت ايشان قرار مي‏گيرند؛ و اگر به انقلاب بپيوندند، ناگزير بايد در كار و بار و وضع خود و در ماهيت روشنفكري تحقيق كنند؛ و اي بسا كه در آن تحقيق معلوم شود كه روشنفكري به معناي مذكور در اين مقاله با اسلام و انقلاب اسلامي جمع نمي‏شود و اسلام و نوع بشر در حقيقت خود به هيچ يك از ايدئولوژي هاي دوره جديد نياز ندارد. يك كلمه هم به روشنفكران مسلمان بگويم و آن اينكه جمع اسلام با هر ايدئولوژي، از هرجا كه باشد، و تفسير اسلام و انقلاب اسلامي با هر فلسفه و ايدئولوژي غيراسلامي به زيان اسلام و انقلاب اسلامي است و موجب پوشيده شدن حقيقت اسلام مي‏شود. زنهار كه ايدئولوژيها و افكار روشنفكران غربي را مدخل و باطن اسلام قرار ندهيم و مقصد و مقصود را احراز قدرت سياسي ندانيم كه در اين صورت عقل سياسي از ما دور مي‏شود،و در حالي كه از سياست و مسائل سياسي دور مي‏مانيم و ادراك مستقيم سياسي را از دست مي‏دهيم، به پرگويي در سياست و امور سياسي دچار مي‏شويم. اگر روشنفكران كه هر دم از سياست سخن مي‏گويند و همه چيز را در خدمت سياست مي‏دانند از اين اشتباه ميان رؤيا و عقل خارج نشوند و به خانه خرد خويش بازنگردند، سرانجام كارشان به مرحله جنون نيست انگاري كشيده مي‏شود. 

 

1. (- 1895) Ernest Junger نويسنده آلماني، متولد هايدلبرگ؛ براي اطلاع از آراء و احوال او ر.ك. به عبور از خط، ترجمه و تقرير هومن؛ تحرير آل احمد، انتشارات آبان. بهار .1355 

2. (1924-1883) Franz Kafka نويسنده آلماني زبان، متولد پراگ چكسلواكي. 

3. (1804-1724) Immanuel Kant فيلسوف آلماني. 

4. (1831-1770) Friedrich Wilhelm Hegel فيلسوف آلماني. 

5. (1778-1712) Jean Jecques Rousseau فيلسوف فرانسوي‏ 

6. (-1872) Bertrand Russell فيلسوف و رياضيدان انگليسي. 

7. (1979- 1905) Jean Paul Sartre فيلسوف فرانسوي. 

8. (- 1898) Herbert Marcuse نويسنده و فيلسوف آلماني مقيم آمريكا. 

 

    259 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   روشنفکری (179)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:27/02/1382

تاريخ شمسی نشر:27/02/1382
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب