| ريشه ها و مباني فكري _ فلسفي هابرماس بستر هاي معين دارد، در واقع هابرماس زاييده و پرورده سنت فلسفي كلاسيك آلماني و سنت ايده آليسم ديرپاي و ژرف و قوي آلمان است. اين سنت تفكر فلسفي و تفكر كلاسيك آلمان در رشد اشخاص كلاسيك آلمان در رشد اشخاص و چهره هاي متفاوت و در بازپروري و بازآفريني و يا در پروراندن شخصيت فكري و فلسفي هابرماس نقش داشته است. در حقيقت مي توانيم بگوييم به تعبير خود هابرماس، او براي اينكه به اين مرحله اي كه اكنون هست، برسد به اصطلاح يك دوره طولاني فراگيري سنت كلاسيك آلماني را پشت سر گذاشت. اين سنت كلاسيك آلماني دو وجه دارد، يك وجه ايده آليستي كه بسيار قوي است و مي توانيم بگوييم سيطره اش را بر فلسفه تحليلي و فلسفه قاره اي گسترانده، يعني همان سنتي كه با كانت شروع مي شود و نزد شلينگ و فيخته ادامه پيدا مي كند تا به هگل مي رسد و يكي هم سنت فلسفي ماترياليستي يعني يك وجه ايده آليسم آلماني و يك وجه ماترياليسم آلماني كه باز ريشه اش به نوعي از همين متفكران شروع مي شود.
اما وجه بارز و شاخص آن را در آراي هگل و ماركس بايد پيگيري كنيم. خود هابرماس تاكيدش اين است كه آشنايي او با اين سنت قوي و نيرومند از زماني شروع مي شود كه كتاب «تاريخ و آگاهي طبقاتي» لوكاچ را مي خواند، به نحوي كه بعدها در دهه هاي ۶۰ و ۷۰ نيز مجدداً به واسطه اهميت و عمقي كه اين كتاب دارد خودش را ملزم به اين مي داند كه آن را مطالعه كند.
بنابراين آشنايي با لوكاچ و اين كتاب تاثير بسيار زيادي بر شكل گيري و همين طور در جهت گيري هاي او دارد. خوشبختانه كتاب تاريخ و آگاهي طبقاتي توسط مرحوم پوينده ترجمه و منتشر شده است. به هر ترتيب، گرچه به قول هابرماس كتاب تاريخ و آگاهي طبقاتي به گذشته تعلق دارد ولي تاثير هايي در شكل گيري تفكرات اعضاي جرياني كه بعد ها به مكتب فرانكفورت موسوم شده و همين طور در شكل گيري كانون و محور اين جريان يعني نظريه انتقادي گذشته بود.
هابرماس هم خودش را ملزم به بازسازي اين جريان دانست. هابرماس مي گويد من از طريق ماركس، هگل، شلينگ، فيخته و كانت سعي داشتم در پي پاسخ به يك سري به اصطلاح پرسش ها و سئوال هاي آزار دهنده اي بربيابيم كه بسياري از روشنفكران را در سال هاي پس از جنگ جهاني دوم به خود مشغول داشته بود و دغدغه فكري و فلسفي و دغدغه روشنفكري و دغدغه بسياري از انديشمندان پس از جنگ آلمان شده بود. از جمله اين سئوالاتي كه براي پاسخ يافتن آنها مجبور شد به عرصه و فراخناي گسترده و ژرف فلسفه كلاسيك آ لماني باز گردد با دادگاه نورنبرگ برانگيخته شده بود. همزمان با دادگاه نورنبرگ، هابرماس حدود ۱۵ يا ۱۶ سالش بود كه از راديو برنامه هاي دادگاه را گوش مي داد، عده اي كه اين محاكمه را گوش مي دادند احساس غرور مي كردند كه به هر حال فضايي وجود دارد كه اين افراد محاكمه مي شوند و بعضي ها احساس هول و هراس مي كردند كه چرا چنين فضايي پيش آمده و عده اي نيز از اين شاد بودند كه جنايتكاران محاكمه مي شوند و به سزاي اعمال شان مي رسند. اما هابرماس به نكته اي اشاره مي كند كه تامل برانگيز است.
او اشاره مي كند كه در ميان همسن و سال ها و كساني كه از من بزرگسال تر بودند، مي ديدم كه مناقشاتي در خصوص عادلانه بودن دادگاه و مطابق بودن آنها با روح دموكراتيك وجود دارد و اين پرسش تكرار مي شد كه آيا رويه هاي قضايي و نحوه عمل دادگاه و اعمال و رفتار قضات مطابق با روح دموكراتيك هست؟ در شرايطي كه همگان از مصائب جنگ آسيب ديدند يك دادگاه جهاني برگزار مي شود تا به وضعيت مسببان آن رسيدگي كند. به نظر من اين خيلي مهم است كه شرايطي به وجود مي آيد كه در خصوص صلاحيت دادگاه و يا در خصوص عادلانه بودن و انساني بودن دادگاه تشكيك و ترديد كنيم. اين نتيجه و دستاورد كنكاش و غوري هست كه بايد ريشه هاي آن را در يك سنت فلسفي جست وجو كرد. بر همين مبنا، هابرماس اين سئوال را پيش پاي ما قرار مي دهد و مي گويد ما وقتي در اين سنت طولاني، يعني سنت ايده آليسم فلسفي و كلاسيك آلماني، غور مي كنيم به اين پرسش مي رسيم كه چه چيزي باعث مي شود كه از دل اين سنت عظيم انساني و دموكراتيك كه به لحاظ فكري و فلسفي غني بوده و تاثير زيادي هم از زمان كانت تا زمان ماركس بر فضاي روشنفكري آلماني گذاشت، جرياني ويرانگر و مخرب سربرآورد.
اين سنت سنتي بودكه در آن ما با مضامين بسيار عميق و رهايي بخشي سروكار داريم. مفاهيمي چون عقل رهايي بخش انتقادي و گستره تلاش براي تحقق عيني مفهوم آزادي و مفهوم رهايي و با مفهوم ديالتيك روشنگري و با مفهوم عقل خود فرهيزنده و بسياري مفاهيم ديگر كه همگي در راستاي تحقق مباني و اصول جامعه انساني هستند حال چطور مي شود اين سنت با اين دستمايه هايي كه برشمرديم زمينه هاي شروع و بروز هيتلريسم و نازيسم مي شود؟ هابرماس معتقد است كه سعي كرده از دل اين سنت پاسخ هايي براي اين پرسش ها پيدا كند. نكته ديگر آنكه، اين فاجعه عظيم انساني رخ داده، اما چرا آلماني ها در مقابل اين فاجعه مقاومت نكردند، علتش چه بود. آيا علت ضعف منابع الهام بخش و ضعف منابع تحريك كننده به مقاومت بود؟ كه چنين نبود. پس چه چيزي بوده؟ آيا فشار ها و موانعي كه از سوي حاكميت و اقتدار سياسي اعمال مي شد، آن قدر قوي بود كه هرگونه حركت و تكاپو را از منابع فكري و فلسفي سلب كرده باشد؟ اين يك سير كلي است. در دهه پنجاه مجدداً هابرماس روي مي آورد به مطالعه كتاب «تاريخ و آگاهي طبقاتي» و در ۱۹۵۴ رساله دكترايش را در بررسي تضاد بين مطلق و تاريخ در انديشه شلينگ در دانشگاه گوتنبرگ دفاع مي كند. سپس به مطالعه آثار آدورنو و هوركهايمر روي مي آورد كه بحث اساسي و محوري كتاب «ديالتيك روشنگري» است. پس از آن، او نزد كارل لويت مطالعه ماركس جوان و هگليان را پي گرفت.
بعد سلسله مطالعاتي كه روي آثار هوركهايمر و آدورنو و ساير فرانكفورتي ها دارد با هسته اصلي و محوري فرانكفورت و با نظريه انتقادي آشنا مي شود و تلاش مي كند كه مفهوم نظريه انتقادي را درك كند و بعدها در صدد بازسازي نظريه انتقادي برمي آيد. هابرماس مي گويد كه با مطالعه آثار هوركهايمر و آدورنو متوجه شدم كه اساساً نظريه پردازان انتقادي و مكتب فرانكفورت تلاششان اين بود كه يك نظريه انتقادي ديالكتيكي جامعه از درون سنت ماركسيستي بيرون بكشند و براساس اين نظريه انتقادي ديالكتيكي جامعه به طرح و ارائه پاسخ به آن پرسش ها بپردازند و در حقيقت اين همان چيزي است كه بعدها در حوزه مكتب فرانكفورت شاهدش هستيم. يعني وقتي كه هوركهايمر در نطق افتتاحيه خودش كه به عنوان مدير مؤسسه تحقيقات اجتماعي فرانكفورت در ۱۹۳۳ بود، تحت عنوان «وضعيت كنوني فلسفه اجتماعي و رسالت هاي يك مؤسسه تحقيقات اجتماعي» دارد. در آنجا هوركهايمر به اين موضوع اشاره مي كند كه شرايطي كه در حال حاضر جامعه آلماني در آن به سر مي برد چيست و چه توقعات و انتظاراتي از يك فلسفه انتقادي براي تغيير و تحول جامعه و نظام سياسي مي رود؟ تلاش هابرماس اين است كه از طريق رويكردي انتقادي به اين توقعات پاسخ بدهد.
بعد از اين مرحله هابرماس به فرانكفورت عزيمت مي كند و مطالعات خودش را در مؤسسه تحقيقات اجتماعي فرانكفورت پي مي گيرد. از ۱۹۵۶ تا ۱۹۵۹ دوران ساخته شدن مباني نظري مكتب فرانكفورت در ذهن هابرماس است و در آن زمان هابرماس دستيار آدورنو است و در بسياري كارها و تحقيقاتي كه آدورنو انجام مي دهد و حتي در تهيه منابع و مقالات و پيش نويس سخنراني ها به او كمك مي كند و اين باعث مي شود كه هابرماس از نزديك با ديدگاه ها و نقطه نظرات فكري آدورنو آشنا شود و به جزئيات ساختمان فكري آدورنو و هوركهايمر آگاهي و تسلط يابد.
با توجه به همين امر است كه سال هاي بعد هابرماس انتقادات و تعريضاتي بر آراي آدورنو و هوركهايمر وارد مي سازد. در سال ۱۹۶۲ ما شاهد چاپ نخستين اثر معتبر هابرماس يعني «تحول ساختاري در حوزه عمومي» هستيم. از ۱۹۶۴ تا ۱۹۷۱ در دانشگاه فرانكفورت كرسي فلسفه و جامعه شناسي را برعهده داشت. در دهه هفتاد شاهد تلاش هايي براي بسط و تدوين نظريه انتقادي جامعه يا به عبارتي ديگر بازسازي نظريه انتقادي هستيم. اينها كلياتي بود در خصوص شكل گيري تفكر هابرماس. هابرماس مي گويد كه لوكاچ مرا به ماركس جوان هدايت كرد و سبب شد تا به طور جدي با انديشه هاي ماركس آشنا شوم و از آن طرف تأثير انديشه سازي بر من گذاشت و به من فهماند كه در مطالعه و برخورد ماركس نبايد به يك رويكرد تاريخي و اقتصادي صرف اكتفا بكنيم. بلكه براي مطالعه ماركس بايد يك رويكرد جامع الاطراف و رويكرد چند رشته اي داشته باشيم.
جنبه هاي متنوع و متكثر در شناخت ماركس موجود است. همين سال ها بود كه ديدگاه هاي آدورنو و هوركهايمر باعث شد كه هابرماس به اهميت ماركس «دست نوشته هاي اقتصادي و فلسفي ۱۸۴۸» آشنا شود. در خلال مطالعه اين ماركس، يعني ماركس جوان و ماركس دست نوشته هاي اقتصادي و فلسفي است كه هابرماس به اهميت ماركسي پي مي برد كه نظريه پرداز شي شدگي، نظريه پرداز اليناسيون و نظريه پرداز كالايي شدن يا بت وارگي كالاها است. اين سه ماركس (ماركس نظريه پرداز شي شدگي، ماركس نظريه پرداز اليناسيون يا از خود بيگانگي و ماركس نظريه پرداز كالايي شدن) است كه حائز اهميت فزاينده اي است و با ماركس رايج تفاوت چشمگيري دارد. مطالعه كتاب نظريه تكامل سرمايه داري اثر پل سوئيزي و كتاب نظريه علم اقتصاد اثر ارنست مندل نيز در ارائه سيمايي ديگر از ماركس تأثير بسزايي داشتند.
يعني سيماي ماركس در مقام يك اقتصاددان و يك تحليل گر و نظريه پرداز اقتصاد سياسي. هابرماس معتقد است كه براي برخورد صحيح با ماركس بايد متون ماركس را به صورت دقيق و نظام مند قرائت كرد و برخورد انسان شناسانه و اومانيستي را تا حدي كنار گذاشت. از دل اينها هابرماس به نخستين تز مهم خودش دست يافت يعني او بر مبناي تلاش براي يافتن پاسخ هايي از دل سنت فكري و فلسفي كلاسيك آلمان به يك تز يا فرضيه مي رسد و آن اين است كه تنها سنت هايي دوام خواهند آورد كه بتوانند به منظور تطبيق با شرايط متحول جديد، خودشان را منطبق كنند در غير اين صورت به توجه يا تثبيت آن شرايط و نظام ها و وضعيت حاكم روي خواهند آورد يا از بين خواهند رفت كه در هر دو حال سرنوشت آنها مرگ است.
هابرماس در همين سال ها گرايشي هم به سمت سنت چپ در سال هاي دهه ۱۹۲۰ دارد يعني با آرا و نظريات كساني مانند رزا لوكزامبورگ و كارل كرش و لوكاچ و با ديدگاه ها و نقطه نظرات كارل لويت آشنا مي شود. اينها هابرماس را به اينجا مي رساند كه حال براي بازسازي نظريه انتقادي و با توجه به حركت هايي كه آدورنو و هوركهايمر و ديگران صورت داده اند، او چه رسالتي را در نظريه انتقادي برعهده خواهد داشت. هابرماس مي گويد به اين نتيجه رسيدم كه تنها امكان بازآفريني بخشي از نظريه انتقادي، مطالعه نظام مند آرا، نظريه ها و مباني انديشگي ايده آليسم آلماني از كانت به بعد است. چون اصل و محور نظريه انتقادي مكتب فرانكفورت روي اين پايه ها استوار است و بعد از اين براي بازسازي و بازآفريني در آن و حذف و اضافه و تعديل بايد به همان پايه ها برگرديم كه اين بنا روي آن پايه ها و شالوده ها استوار است و اين شالوده ها عبارت است از آراي فلسفي و فكري از كانت، هولدرلين تا هگل و شلينگ. پس بايد همه اينها را به صورت نظام مند مطالعه كنيم، تا سپس از طريق لوكاچ برسيم به ماركس، مطالعه ماركس مطالعه لوكاچ است.
آشنايي هابرماس با مكتب فكري فرانكفورت و با اين مباحث و مقولات مديون حضور او در مؤسسه تحقيقاتي فرانكفورت است. او از ۱۹۵۶ به عنوان دستيار آدورنو است و همين طور مي بينيم كه بعد از مرگ آدورنو و هوركهايمر، رهبري اكثريت نسل دوم فرانكفورت و نظريه پردازان انتقادي با هابرماس است.
هابرماس، ساخته شده و پرورده و تجسم مكتب فرانكفورت است و به تعبير شما ميراث دار مكتب فرانكفورت است. اما اين به آن معنا نيست كه تمام آنچه را كه مطرح مي كند دقيقاً مطابقت كامل و موبه مو با آرا و نظريات فرانكفورتي ها دارد. نه؛ خيلي جاها هست كه با آنها اختلاف نظر دارد. از جمله اين اختلاف نظرها در حوزه هاي فلسفه و جامعه شناسي و حوزه هاي روانشناسي و زبانشناسي است. يكي از ديگر اختلاف هاي اساسي نيز آن است كه هابرماس بناي نظريه هاي خودش را روي مفاهيم فلسفي استوار مي كند در حالي كه آدورنو و هوركهايمر بنا به دلايلي توجه چندان زيادي به فلسفه نداشتند. گو اين كه در مقاله «نظريه انتقادي و نظريه سنتي» و در مانيفست ۱۹۳۷ و در نطق افتتاحيه هوركهايمر تأكيدهايي روي فلسفه مي بينيم.
اما نگاه عمقي و حضور و كنكاش در دل سنت فلسفي كلاسيك آلماني را آن گونه كه در آثار هابرماس مي بينيم و آن گونه كه به صورت يك دغدغه هميشگي هابرماس مي بينيم در آثار هوركهايمر و آدورنو ديده نمي شود. حتي هابرماس يكي از انتقاداتي كه به آدورنو و فرانكفورتي ها مي كند همين است. براي مثال يكي از چهره هاي نوين پس از جنگ در آلمان يا يكي از چهره هاي شاخص متافيزيك آلمان هايدگر است، ولي آدورنو چندان عنايتي به هايدگر ندارد و آثار هايدگر را به طور دقيق و جامع مطالعه نكرده. يكي ديگر از موارد افتراق و تفاوت بين نگرش هاي هابرماس و فرانكفورتي ها آشنايي هابرماس با جامعه شناسي آمريكايي است. در حالي كه هوركهايمرو آدورنو و فرانكفورتي ها مدت هاي طولاني يعني از ۱۹۳۲ تا ۱۹۵۰ در آمريكا به سر بردند.
|