باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز يكشنبه 21 مهر 1387 كاربران برخط 144 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
ملاقا‌ت‌هايي با هيديگر
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

   ● نويسنده: جاروالعل - مهتا / چونگ - يو آن چانگ

مترجم: محمد رضا - جوزي

 
 

1ـ «ريشي» غرب

در فرهنگ هنديان صورتي مثال وجود دارد كه هم افسانه است و هم واقعي و همواره نفوذ عميقي در انديشه‌ي مردم هند داشته است و آن عبارت است از ريشي.(1)

ريشي حكيم صاحب‌ بصيرتي است كه در خلوت خويش، به دور از اشتغالات روزمره و قيل و قال مردم، گاه در هيئت عابدي معتكف در ارتفاعات هيماليا و گاه همچون زاهدي خلوت‌گزيده دراعماق جنگل، به كار تفكر و تأمل مشغول است و در پي يافتن كلماتي است براي آنچه كه تاكنون گفته نشده و درصدد شرح و تفسير سخناني است كه در قديم گفته و انديشيده شده است.

من قبلاً درباه‌ي هيديگر و زندگي او در كلبه‌اش [در Thodtnaubreg] به هنگامي كه چهل سال داشت، چيزهايي شنيده بودم و اطلاع از اين مطلب تأثير عميقي در من به جا گذاشت و خواندن كتاب مابعدالطبيعه چيست؟ او اين تأثير را دوچندان كرد. من اين كتاب را به كمك يكي از همكاران آلماني زبانم (پروفسور ا .بهاراتي) در گروه فلسفه‌ي دانشگاه هندوي بنارس خوانده بودم. استفاده از بورس تحصيلي «هومبلت» به من فرصت داد كه در سال 1957 پس از گذراندن يك ترم مقدماتي در دانشگاه كلن و كمك‌هاي دوستانه‌ي لودويگ لندگربه و والتر بيمل به دانشگاه فرايبورگ بروم كه البته در آن زمان هنوز هم از لحاظ زبان آلماني آمادگي كافي براي ملاقات با هيديگر را نداشتم. اولين مرتبه‌اي كه هيديگر را ديدم قبل از رفتن به فرايبورگ بود كه در دارمشتات به اتفاق فيلسوف ژاپني كوئيچي تسوجيمورا او را ملاقات كردم و در همان جا موفق شدم سخنراني او را تحت عنوان «تفكر و نگارش» بشنوم.

پس از آن خانم دوري ويتا ما را دعوت كرد تا با هيديگر در هتلش ملاقات كنيم.

هيديگر قبلاً از طريق معرفي‌نامه‌هايي كه لندگرب و بيمل براي او فرستاده بودند مختصراً چيزهايي راجع به من مي‌دانست و خبر داشت كه من به زودي به فرايبورگ خواهم رفت. او را در حالي ملاقات كردم كه پشت يك ميز گرد نشسته بود و با دو نفر از دوستان غيردانشگاهي خود سرگرم گفت‌وگو و صرف نوشابه بود. من به اتفاق تسوجيمورا به جمع كوچك و دوستانه‌ي آنان پيوستم.

استاد نابغه‌اي كه سرانجام موفق به ديدارش شده بودم حضوري نوراني، پرمحبت و موثر داشت. او يك ريشي غريب بود. اما ريشيي كه هنوز از نظرها پنهان بود و مي‌بايست كشف شود. در آنجا هيديگر با من قرار گذاشت كه او را در خانه‌اش در فرايبورگ ملاقات كنم و با صدايي گرم و رويي گشاده گفت: «از منزل شما تا خانه‌ي من فقط ده دقيقه راه است».

چند هفته پس از ورودم به فرايبورگ فهميدم هيديگر، كه حالا بازنشسته شده بود، خود از سر تواضع و بدون هيچ مضايقه‌اي اين ملاقات را ترتيب داده بود تا در مورد برنامه‌ي كارم در دانشگاه مرا ياري كند. البته هربرت بودر هم كه در متن رسالات هيديگر در باب پارمنيدس و هراكليتوس مطالعه كرده بود، آماده بود تا از او كمك بگيرم و از طرف ديگر يوهانس لومان هم از گروه زبان‌شناسي سميناري برايم ترتيب داد كه در آن بعضي از عبارات يوناني و سنسكريت را از لحاظ معناي انتولوژيك آن با توجه به كتاب بهاگودا گيتا مورد بحث قرار دهيم. البته هر وقت احتياج به كمك و مشورت داشتم اويگن فينك هم به من كمك مي‌كرد.

اولين ملاقات رسمي من با هيديگر با خوردن يك فنجان چاي در خانه‌ي او شروع شد. در اين ديدار كه يك ساعت طول كشيد درباره‌ي مذاهب فلسفي هند از او سوالاتي كردم و مشكل ترجمه‌ي بعضي از اصطلاحات افلاطون، كانت، شوپنهاور و پل دوسن (هنرشناس و مدرس ودانتا) را با او در ميان گذاشتم. دست آخر از او پرسيدم كه سرودهاي كُرآنتيگون اثر سوفكل را چگونه تفسير مي‌كند. اين سوال آخر من تلويحاً پرسشي از تمايلات «سياسي» او بود. چشمان استاد از اين سوال برقي زد و با متانت توضيح داد كه بازگرداندن تفاسير او از تفكر يوناني به نظريات خصوصي وي (كاري كه بسياري از خوانندگان آثار هيديگر در آن اصرار مي‌ورزند) روش نادرستي است. هيديگر سپس درباره‌ي اطلاعاتم از «پديدارشناسي» سوال كرد و من بي‌آنكه در قيد كلمات باشم جواب دادم كه در مورد پديدارشناسي چيز زيادي نخوانده‌ام و او سخنم را تصحيح كرد و گفت: درست نيست كه بگوييم «درباره» پديدار شناسي چيزي نمي‌دانيم، بلكه بايد گفت در پديدارشناسي مطالعه نكرده‌ام. من به انتقاداتي كه انگليسي‌ زبان‌ها، آن هم صرفاً به علت نفهميدن انديشه‌هايش از آثار او مي‌كنند، اشاره كردم و هيديگر گفت: «پس من خيلي كم مي‌توانم چيزي از آنها بياموزم، آيا اين طور نيست؟»

و اما خاطره‌ي فراموش‌ناشدني كه من از ملاقاتم با هيديگر دارم اين است كه او به من به عنوان يك دانشجوي هندي فلسفه، پيشنهاد كرد كه: «اگر مي‌خواهي آثار مرا مطالعه كن، اما تا زماني كه اينجا هستي فرصت آموختن زبان يوناني را از دست نده». اما افسوس كه مدت‌ چهار ماهي كه در فرايبورگ بودم زياد در فراگرفتن زبان يوناني موفق نشدم ولي اين تذكر هيديگر از زماني كه به وطنم بازگشتم همواره مانند آذرخشي كه كوه و دشت را روشن مي‌كند در فكر من باقي ماند. هيديگر ملاقاتمان را با اين درخواست پايان داد كه: «سوال‌هايي دقيق و خلاصه شده در باب تفكرش بنويسم و جلسه‌ي بعد كه او را مي‌بينم برايش ببرم». اويگن فينك شديداً اصرار داشت كه اين سوالات را با دقت هرچه بيشتر آماده كنم و من يك ماه تمام پس از ملاقات سرگرم انجام اين تكليف بودم. بعدها فهميدم چقدر كم مي‌توان از يك متفكر نابغه صرفاً از طريق «ملاقات كردن» چيزي ياد گرفت مگر اينكه انسان و مهتر خود در مدرسه روياروي بنشيند و درس و مشقي را كه او مقرر كرده با جد و جهد انجام دهد.

آخرين ملاقات ما وقتي اتفاق افتاد كه هيديگر برايم نوشت كه يك روز بعداز ظهر نزد او بروم و با هم قدم بزنيم. وقتي شروع به قدم زدن كرديم من اولين سوالم را كه روي يك تكه كاغذ نوشته بودم با صداي بلند براي استاد خواندم و وقتي از پهلو مثل يك شاگرد مدرسه خجول به او نگاه كردم، از اينكه مي‌ديدم در چهره‌اش برقي از تأييد و رضايت است، احساس اطمينان خاطر كردم. ضمن راه رفتن متوجه شدم كه به طرف رستوران كوچكي كه پاتوق شكارچيان است مي‌رويم. از قضا رستوران تعطيل بود و هيديگر با دلخوري گفت: «فكر كرده بودم كه يك نوشيدني با هم بخوريم اما حال مجبوريم كه با هرچه در خانه پيدا مي‌شود بسازيم». هنگام بازگشت باد و بوران شورع شد و ما كه چتر و باراني نداشتيم مجبور شديم كه به نزديك‌ترين سرپناه كه اندكي جلوتر قرار داشت برويم. در آنجا كاملاً به ياد دارم كه هيديگر با صدايي گرفته، در حالي كه نفسش به شماره افتاده بود به من گفت: «اگر نمي‌خواهي كه يادداشت‌هايت خيس شود و از بين برود زودتر آنها را در جيبت بگذار». به‌هرحال پس از مدتي به خانه رسيديم. در خانه، هيديگر چند لحظه در حالي كه ليوان‌هاي نوشابه را در دست داشت، به چشمان من خيره شد و من حضور او را از پس نگاه نافذ و عميقش احساس كردم و در آن لحظات ديرگذر كه حتي نمي‌توانستم چشمان خود را بر هم زنم احساس كردم كه زمان از حركت ايستاده است. اما وقتي ليوان‌ها را بر هم نزديك اين كشش و جذبه زايل شد و من شروع به خنديدن كردم. چه اتفاق افتاده بود؟ آيا اين جذبه زايل شد و مواجهه‌ي استاد و شاگرد بود و يا صرفاً كششي بود ميان دو انسان؟ چه نسبتي است ميان من كه هندويي هستم كه از فرادهش فرهنگي خودآگاه است و مي‌كوشد غرب را بشناسد و آن متفكر بزرگ غربي كه با استغراق در متن فرادهش تاريخي خويش مي‌كوشد كه از آن تعالي پيدا كند.

يك ساعت ديگر گفت‌وگوي ما ادامه پيدا كرد و بعد از من دعوت شد كه با خانم هيديگر ملاقات كنم. هنگام صرف نوشابه، من و خانم هيديگر به زبان انگليسي با هم صحبت كرديم. پس ازصرف شام به هيديگر گفتم كه قصد دارم در بازگشت به هند شرح جامعي بر فلسفه‌ي او بنويسم و او توصيه كرد كه اين كار را نكنم و در عوض پيشنهاد كرد كه يك موضوع خاص، بالأخص مسأله‌ي پرسش از حقيقت را انتخاب كنم و به مطالعه بپردازم. بعداً فهميدم كه آن كار بيش از استطاعت من بود و من عجله به خرج داده بودم.

هنگام رفتن فرا رسيد و هيديگر مرا تا بيرون منزل بدرقه كرد و گفت: «هوا دارد تاريك مي‌شود، بگذار همراه تو بيايم و راه ميان‌بري را نشان دهم كه زودتر تو را به پايين تپه برساند». در بالاي تپه چند لحظه ايستاديم و سكوت كرديم. هنگام وداع، هيديگر دست خود را به رسم خداحافظي بلند كرد و گفت: بهترين آرزوها را براي «شروع» كار شما دارم. وقتي از او جدا شدم فهميدم كه تازه اندكي از راه درازي را كه براي «شروع» در پيش است طي كرده‌ام. محرك اصلي كه در پس علاقه‌ي ظاهري من به تفكر هيديگر وجود داشت، انگيزه‌اي بود براي شناخت يك چيز عميق و ناشناخته، چيزي غريب و مبهم، چيزي مشكل و نابهنگام و نه صرف مشابهتي احتمالي ميان تفكر هيديگر و سنت اوپانيشادي. بعدها بود كه توانستم آواي شكارچياني را كه در ميان كوه‌ها انعكاس پيدا مي‌كند بشنوم و نداي خموشانه‌اي را كه از يك ژرفاي ديگر طنين مي‌اندازد، هر يك به مثابه‌ي پاسخي بامعنا به ديگري است، گوش كنم.

مطالعه در تفكرهيديگر به من آموخت كه «قديمي‌ترين قديمي‌ها»، خود همچون «موضوع تفكر» هرگز زوال نمي‌پذيرد و هميشه باقي است و هنوز هم بايد درباره‌ي آن انديشه كرد. او به من آموخت كه بايسته‌ترين چيزها براي تفكر، به دور از ضرورت‌هاي «زماني» معاصر، هنوز براي انديشيدن باقي است. به قول هانا آرنت طوفان‌هايي مانند آنچه كه در تفكر هيديگر است، در شرف وزيدن است. اين طوفان‌ها از آن عصر ما نيست بلكه از اعماق آنچه كه قديمي‌تر از هر چيز است مي‌وزد.

با مطالعه در آثار هيديگر بود كه آموختم براي مآثر ودايع تاريخي خود، كه همچون ديني بر گردن من است، احترام تازه‌اي قائل شوم و با «قدم به واپس‌ گذاشتن» عهد خود را با آنچه كه «سرآغاز» هر چيزي است تجديد كنم. هيديگر مرا آگاه كرد كه تفكر «بي‌فايده» (يعني تفكر محض كه در آن فايده‌ي عملي در نظر گرفته نشده است) تفكري صحيح و لازم است. با چنين تفكري است كه آدمي از موجودبيني گذشته و پرواي حقيقت وجود مي‌كند.

لطف حق هنگامي شامل حال ما مي‌شود كه از موجودبيني بميريم و به ديدار وجود زنده شويم. در ساحت چنين تفكري است كه حكيم صاحب بصيرت قدم در «راه» مي‌گذارد و به «خانه» بازمي‌گردد و خود را از قيد مبادلات نفس خلاصي مي‌بخشد.

 

2ـ تأملات

هنگامي كه درتابستان سال 1954 پروفسور سوزوكي پس از ملاقاتي كه در فرايبورگ با مارتين هيديگر داشت به نيويورك بازگشت، به من گفت كه براي هيديگر «احساس استحساني» و «تجربه‌ي وجودشناسي» هر دو يكي هستند. سوزوكي اظهار داشت كه اين تفكر كمك فراواني به معرفي فلسفه‌ي شرق در دنياي غرب مي‌كند و مي تواند پلي باشد كه اين دو عالم فكري جداگانه را به هم پيوند دهد.

وقتي در پاييز سال 1960 سرگرم كار روي كتاب خود به نام ابداع و تائوئيسم بودم، ضمن بحث درباره‌ي عالي‌ترين معاني ناديدني بودن، نامحسوس بودن و ناشناختي بودن احساس شاعرانه، گفتم كه: هر وقت كه شاعر چيني به اين ژرفناي آرام‌بخش نائل مي‌شود، صفا و سادگي ذاتي خود را نشان مي‌دهد و شادماني اصيل و بي‌پايانش را آشكار مي‌كند. سلامت و بهجت دو جنبه از يك تجربه‌ي وجودشناسي هستند.

بسيار خوشحال شدم وقتي هيديگر در كتاب خود به نام تذكر نسبت به شاعر گفته است:

سرودن شعر علت سرور و بهجت شاعر نيست بلكه شعر خود عين بهجت و صحو است، زيرا در سرودن است كه بازگشت اصيل به خانه واقع مي‌شود…

سرودن شعر خود زيستني بهجت‌آميز و شادمانه است كه در قالب كلمات، رازِ معيت با آنچه را كه بهجت‌آورتر از هر چيز است حفظ مي‌كند.

اعتقاد من بر اين است كه همين «صحو محض» موجب نيل به مقصد اَسناي شعر كه در آن تجربه‌ي شاعرانه و تجربه‌ي وجودشناسي يكي مي‌شوند، مي‌گردد. هر وقت كه شاعر به مرتبه‌ي «صحو محض» و آزمايش «راز معيت با بهجت‌آورترين چيزها»، نائل شود خواننده‌ي شعرش مي‌تواند مستقيماً از طريق سيلان موزون كلمات به اعماق ضمير شاعر نفوذ كند و در صحو و بهجت او شريك شود. در سنت چيني اين خود روشي تازه براي ورود به تائو است.

در ژوئيه‌ي سال 1970 دانشگاه هاوايي با برگزاري سميناري تحت عنوان: «هيديگر و تفكر شرقي» بزرگداشتي از هشتادمين سالروز تولد او ترتيب داد. يكي از دوستداران سرشناس هيديگر به نام پروفسور جي. گلن گري مقاله‌اي به نام «فرّ سادگي» ارائه داد و من مأمور شدم كه شرحي بر آن بنويسم. وقتي ديدم كه نوشته است كه: «هيديگر معتقد است كه تكليف ما پرداختن به اين تفكر حضوري پاك و ساده است كه در عين حال هم جدي است و هم شاعرانه» بسيار خوشحال شدم. او در جاي ديگر آورده بود: اين شيوه‌ي جديد تفكر بيش از پيش و به نحو اصيل، آفتاب و خاكي مي‌انديشيد كه درخت متافيزيك از آن سربر زده است. انديشيدن به وراي نقطه‌ي آغاز كوششي است براي تذكر نسبت به تفكر غيرمفهومي و غيرحصولي بنيان‌گذاران تفكر غرب.

پروفسور گلن گري سپس اشاراتي كرده بود به جهت جديدي كه تفكر هيديگر متوجه آن است. من در شرح و تفسير خود متذكر اين مسأله شدم كه وضع فلسفي سابق هيديگر پرسش از ماهيات براي رسيدن به پرسش وجود بوده است و چنان كه پروفسور گلن گري گفته است ماهيت منتزع از حد وجود است … اما هيديگر در وضع فلسفي لاحق خود مستقيماً و بي‌واسطه متوجه‌ي اصل و مبدأ ممكنات است كه به گفته‌ او همان عدم است. دراين عدم است كه او وجود را مي‌يابد. از نظر تائوئيسم وجود از لاوجود پديد آمده است. در واقع مترجم انگليسي مابعدالطبيعه چيست؟ هيديگر هم به اين گفته‌ي دائو د. جينگ از حيث ارتباط آن با عبارت هيديگر اشاره كرده بود كه: تنها در مرتبه‌ي انكشاف عدم است كه دازاين [قيام ظهوري] انساني ما تعين پيدا مي‌كند.

من درهمان شرح خود كوشيدم نشان دهم كه چگونه هيديگر خود را از قيد تفكر مقولي و مفهومي و حصولي آزاد كرده و به تفكر حضوري نايل شده است. اين كوشش از يك سير كامل از تكلف به سادگي، از وضع تحليلي به وضع بي‌واسطه‌ي شهودي و از بيان كامل تكنيكي به زبان ساده و اصيل است. تمام اينها مرا به ياد اين نكته انداخت كه چگونه فلسفه‌ي بودايي كه در قرون هفتم و هشتم در چين بسط و توسعه پيدا كرد، با مشكل باز كردن اذهان روبه‌رو بوده است و سرانجام  منجر به پيدايش نسبت بي‌واسطه در ذن بوديسم شده است.

ويليام بارت در مقدمه‌ي كتاب ذن بوديسم سوزوكي اشاره مي‌كند كه: يكي از دوستان آلماني هيديگر به من گفت كه روزي به ملاقات هيديگر رفت و مشاهده كرد كه او سرگرم مطالعه‌ي يكي از كتاب‌هاي سوزوكي است و سپس به دوست خود اظهار داشته بود كه اگر من اين شخص را درست درك كرده باشم، مي‌خواهد همان چيزي را بگويد كه من در تمام نوشته‌هايم خواسته‌ام بگويم. بارت صراحتاً مي‌گويد كه لحن‌القول و منشأ فلسفه‌ي هيديگر اساساً غربي است و بسياري چيزها در آثار او هست كه در ذن نيست و همچنين بسياري چيزها در ذن هست كه در تفكر او نيست اما در عين حال ميان اين دو، همداستاني و محادثه‌اي وجود دارد. پروفسور گري خود به من گفت كه وقتي در فرايبورگ بود يك نسخه از كتاب ذن بوديسم سوزوكي را به عنوان هديه از هيديگر دريافت كرده بود.

وقتي در سال 1970 پروفسور مهدوان از مركز مطالعات عالي فلسفه‌ي دانشگاه مدرس، يك سمينار بين‌المللي در باب فلسفه‌ جهاني ترتيب داد، من مقاله‌اي تحت عنوان همنوايي فراعقلي ميان تفكر اساسي هيديگر و تفكر ذن ارائه دادم. اين مقاله همراه مقاله ديگري از من به نام «منشأ اساسي هويت در فلسفه وانگ ـ لونگ ـ چيس» به زبان آلماني ترجمه شد. مقاله‌ي دوم را من در كنفرانس فلاسفه‌ي شرق و غرب در سال 1972 در دانشگاه‌ هاوايي عرضه كردم. هر دوي اين مقالات سه ماه قبل از ملاقات رسمي من با هيديگر براي او فرستاده شد. در هيجدهم اوت 1972 اين فرصت نصيب من شد كه با هيديگر درباره‌ي آخرين مواضع فلسفي او گفت‌وگو كنم و از او بپرسم كه آيا برداشت من از «طريق جديد تفكر» او درست بوده است يا خير.

از هيديگر پرسيدم: شما در كتاب پايان فلسفه و تكليف تفكر اين طور نتيجه گرفته‌ايد كه تحقيق در باب روشنگاه تكليف اصلي تفكر در آينده است. آيا درست است كه بگوييم طريق جديد تفكر شما بيشتر متوجه بسط معاني روشنگاه است؟ هيديگر پاسخ داد: درست است. سپس پرسيدم كه روشنگاه عبارت از جاي باز و روشني است كه نور در آن مي‌تابد. اين روشنگاه در فلسفه‌ي تائوئيسم به Ming تعبير شده است. بنابراين از جهت تفكر شرقي مي‌توانيم بگوييم كه وضع فلسفي جديد شما همان وصول به Ming است. هيديگر پاسخ داد كه درست است. سپس گفتم كوشش اخير شما براي وصول به روشنگاه همراه با تفكر حضوري است و براي نيل به مرتبه‌ي تفكر حضوري انسان مي‌بايد «قدم به واپس» گذارد. «قدم به واپس گذاردن» ما را به مرحله‌ي «معيت انسان و وجود» راهبر مي‌شود. براي تجربه‌ي اين معيت ما بايد قبلاً مهيا و آماده شويم، آيا صحيح است؟ هيديگر باز پاسخ داد: درست مي‌گوييد، سپس اضافه كرد كه منشأ اصلي عينيت (identity) در تفكر او نقش اساسي دارد. اما كتاب هيديگر به نام عينيت و غيريت كه با اين مسأله سروكار دارد، پانزده سال پيش نوشته شده بود و او خود اظهار داشت كه از بحث درباره‌ي عينيت در اين كتاب راضي نيست ومايل است هرچه زودتر مجدداً رساله‌اي در اين باب بنويسد. در اين مورد او به كتاب خود راجع به پارمنيدس اشاره كرد.

هيديگر در آن هنگام بسيار به مسأله‌ي عينيت زبان با وجود كه در اغلب زبان‌هاي كهن مشهود است، علاقه‌مند بود. لذا از من پرسيد كه در زبان چيني باستان عبارت «اين درخت است» را چگونه بيان مي‌كنيد؟ گفتم Mue يعني كه «درخت آري». هيديگر سپس پرسيد چگونه مي‌گوييد «اين يك درخت كهنسال است»؟ گفتم Mu Lao Yee يعني «كهنسال درخت» و وقتي چنين قولي ادا مي‌شود وجود قائل و قول او عين هم هستند و يا «به هم تعلق دارند». هيديگر از دانستن چنين مثال ساده‌اي در باب عينيت وجود و تفكر در زبان چيني باستان خوشحال شد. او سپس مرا به كتابخانه راهنمايي كرد و در آنجا مجموعه‌ي كاملي از اشعار هولدرلين را به من نشان داد. اين عمل او شايد حاكي از اين بود كه  وضع «پيش ـ هستي‌شناسي» او در احساس شاعرانه ريشه دارد. دراين مسأله ما غالباً لفظ Ontological را به كار مي‌برديم و هيديگر از من پرسيد آيا مي‌توانيم اين عينيت را Ontological بگوييم، من گفتم خير، بلكه بايد آن را Pre – Ontologic بگوييم و او از شنيدن اين سخن بسيار خوشحال شد. شنيده بودم هيديگر بسيار به دائو د . جينگ علاقه‌مند است و شاگرد چيني داشت كه به او كمك كرد تا اين متن كهن را به آلماني ترجمه كند. من درتابستان سال 1973 شروع به ترجمه‌ دائو د. جينگ كردم و در شرح آن به «طريق جديد تفكر هيديگر» اشاره كردم. از جمله در فصل 25 كتاب گفتيم كه معني WA  يا «شيء» اصلاً به معناي شيء عادي روزمره نيست، بلكه به آن معني است كه هيديگر از شيء مراد مي‌كند، يعني شيء به معني الاخص كه با معناي «جمع آوردن» است.

حضور نسبت به يك شيء نفس جمع آوردن «يك چيز ساده‌ي چهارگانه است، يعني زمين، آسمان، ايزديان و ميرندگان (انسان ميرنده)». علاوه بر اين در فصل 48 كتاب به عبارت لائوتسه اشاره كردم كه مي‌گويد «دانش آموختن افزودن و انباشتن است اما دانستن تائو در كاستن و رسوخ پيدا كردن است». اين به مثابه‌ي همان قول هيديگر در باب «قدم به واپس گذاردن حقيقي در طريق تفكر» است.

هيديگر معتقد است كه اين قدم به واپس گذاشتن درواقع همان تقرب حقيقي به طريق جديد تفكر است و من صميمانه معتقدم كه با اين قدم به واپس گذاشتن است كه شرق و غرب با هم ديدار خواهند كرد. شايد كتاب دائو د. جينگ را كه هيديگر به شاگردش اهدا كرد مقدمه‌اي بوده است براي ايجاد پلي جهت وحدت بخشيدن به فلسفه‌هاي شرق و غرب. اين نكته را نيز ناگفته نگذارم كه هيديگر در كتاب مبدأ اثر هنري توجه فراواني به نقاشي ون‌گوگ از يك جفت كفش روستايي كرده و همچنين تابلوي سزان به نام تصوير والري تأثير عميقي در او به جاي گذاشته و از همين جاست كه مي‌توانيم بفهميم كه فكر هيديگر تا چه حد به عمق هنر نفوذ كرده و كوشيده است كه احساس استحساني را به تجربه Pre – Ontologic كه طريق جديد او در تفكر است تشبيه كند. در ملاقاتي كه با هيديگر داشتم چند نمونه‌ي برجسته از نقاشي‌هاي ذن نزد او بردم كه به وسيله‌ي Liangkai و Muchi كه هر دو متعلق به قرن دوازدهم ميلادي هستند. او كاملاً مجذوب حالت سلامت‌آميز و اصالت اين آثار شده بود.

 

پي‌نوشت:

1ـ ريشي‌ها حكماي عارف و حقيقت‌شناسان هند باستان‌اند. ـ م.

 

 

 

    171 بازديد     0 امتياز     0 نظر


افراد مرتبط
●  هايدگر   مارتين(45)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:29/11/1382

تاريخ شمسی نشر:29/11/1382
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب