دخالت آمريکا در جنگ جهاني دوم، اقتصاد بيمار آمريکا را از بحران نجات داد. در واقع ايالات متحده از جنگ لطمه چنداني نديد اما بهره بسياري از آن برد. بهانه آمريکاييها براي ورود به جنگ، حادثه حمله نظامي ژاپن به « پرل هاربر» بود. آمريکايي ها در واقع، دنبال بهانهاي براي دخالت در جنگ به نفع متفقين ميگشتند. « روزولت» کمکهاي نظامي بسياري به انگليس کرد و کنسولگري آلمان در آمريکا را تعطيل کرد. ايسلند و مهمات زيردرياييهاي آلمان را متصرف شد و جنگ تبليغاتي عليه آلمان يا ژاپن را وادار به حمله عليه مواضع آمريکا نمايند تا به بهانه آن وارد جنگ، شوند. روزولت مي دانست که پيروزي در جنگ، آمريکا را به قطب اصلي نظام قدرت تبديل خواهد کرد. اسناد و مدارک افشا شده نشان ميدهد که روزولت از حمله ژاپني ها به « پرل هاربر» مطلع بوده است اما با وجود اين، فرماندهان ارتش آمريکا در جزيره هاوايي را در جريان امر قرار نداد. روزولت دستور داد که تمامي وسايل و تجهيزات دفاع هوايي از جزيره جمع گردد. روزولت در اين فکر بود که از طريق حمله ژاپنيها به « پرل هاربر» دست به تبليغات مظلوم نمايانه و بشردوستانه بزند. و سوار بر موج خشم آمريکايي ها، به نفع متفقين وارد جنگ شود و عمليات ارتش ژاپن عليه مواضع ارتش آمريکا در « پرل هاربر» اين امکان را در اختيار او قرار داد.
نکته اصلي اين بود که « شوراي روابط خارجي» آمريکا که روزولت از دست نشاندگان آن بود، معتقد بود جهت تحکيم سيطره جهاني ايالات متحده، جنگ جهاني فرصت مناسبي پديد آورده است، به ويژه آن که جنگ ميتوانست باعث نجات اقتصاد بحرانزده آمريکا شود. «کلود ژولين» در کتاب « آمريکا در دو قرن » ميگويد: « جنگ جهاني خيلي بيش از روزولت و مقررات پيشبيني شده در «نيوديل» او به داد سرمايه داري آمريکا مي رسد و به نجات آن کمک ميکند. کشوري که در زمان انتخاب روزولت به رياست جمهوري 1932 سيزده ميليون، در سال 1938 ده ميليون، در سال 1939 نه ميليون و در سال 1940 هشت ميليون بيکار دارد، موفق مي شود که در پرتو جنگ از شر بيکاري مزمن نجات يابد. ... زماني برابر يک قرن و نيم (در شرايط عادي) لازم بود تا قدرت صنعتي ايالات متحده به 40 ميليارد دلار برسد ولي فقط پنج سال جنگ کافي است که 20 ميليون دلار به آن اضافه کند و اين ميزان را به 60 ميليارد دلار برساند. در هنگام تسليم ژاپن، دولت آمريکا 90% سرمايه مربوط به صنعت کشتي سازي، هواپيماسازي، کائوچو و منيزيم، 70% سرمايه مربوط به آلومينيوم و 50% سرمايه مربوط به تهيه ماشين آلات مختلف را در دست خود متمرکز کرده است، بديهي است که صد در صد سرمايه مربوط به تهيه انرژي اتمي را نيز در اختيار دارد. دولت، براي پيروزي هر چه کامل تر سرمايه داري بزرگ، بلافاصله بعد از جنگ، تمام اين سرمايه ها را که در اثر کوشش و تلاش ماليات دهندگان آمريکايي به وجود آمده است، با سخاوتمندي و گذشت هر چه تمامتر در اختيار (کلان سرمايه داران) بخش خصوصي مي گذارد.»
ايالات متحده به روشي جنايتکارانه و با بهره گيري از بمب هاي اتمي و نابودي مردم شهرهاي ژاپن، اين کشور را وادار به تسليم مي کند. با پايان گرفتن جنگ جهاني دوم، سه اتفاق بزرگ داخلي و جهاني شکل مي گيرد و سيماي سياسي جهان را دگرگون مي کند:
1- سرمايه داري آمريکا به دليل بهره برداري از شرايط ناشي از جنگ و اشتغال کامل، از بحران رکود و بيکاري مزمن نجات مي يابد و سرمايه داري انحصاري امپرياليستي نيرومندتر و فربه تر از پيش مي گردد.
2- ايالات متحده به قدرت فائق جهاني بدل مي گردد و با پايان گرفتن جنگ و آغاز جنگ سرد، جهان به لحاظ سياسي- اقتصادي مابين دوقطب امپرياليزم ليبرال آمريکا و سوسيال امپرياليزم شوروي تقسيم مي گردد و کشورهاي اروپاي غربي و نظام هاي سرمايه سالار آن ها، خود به خود هژموني آمريکا مي گردند.
3- با تشکيل « سازمان ملل متحد» که محصول ايده هاي بين المللي شوراي روابط خارجي آمريکا بود، زمينه براي سيطره سازمان يافته دولت واحد جهاني به رهبري سرمايه داران آمريکايي تحت پوشش هاي مشروع حقوقي با شعارهايي در زمينه « حفظ صلح » فراهم مي گردد. اساساً پيش نويس اوليه تشکيل سازمان ملل متحد توسط يک کميته 7 نفره که شش نفر آن عضو « شوراي روابط خارجي» بودند تهيه گرديد و نام آن توسط « بوومن » عضو موسس شوراي روابط خارجي پيشنهاد شد. زميني که ساختمانهاي مرکزي سازمان ملل در آن جا تاسيس گرديد با استفاده از هديه 5/8 ميليون دلاري « جان دي راکفلر » خريداري شده است.
البته در اين جا غرض، انکار پارهاي خدمات و فعاليتهاي مفيد سازمان ملل متحد نيست بلکه هدف اصلي، ارائهي گزارشي فشرده و تحليلي از فلسفه واقعي تشکيل سازمان ملل و نقش نهادهاي متنفذ سرمايه داري آمريکا نظير «شوراي روابط خارجي» و اغراض جهانخوارانه آنها در اين امر است. از ديگر نهادهايي که پس از جنگ جهاني دوم و زير نظر و با هدايت «شوراي روابط خارجي» و با مساعدت کلان سرمايه داران آمريکايي به منظور بسط سلطه جهاني کاپيتاليسم آمريکايي شکل گرفت، « بانک جهاني » و « صندوق بين المللي پول » است. « فرانکلين روزولت » به سال 1923 به رياست جمهوري ايالات متحده برگزيده شد. او دست پرورده بانکداران وال استريتي بود. خانوادهاش از قرن هجدهم در نيويورک با فعاليتهاي بانکي و مالي درگير بوده و عمويش « فردريک دلانو روزولت » عضو اولين هيات مديره « فدرال رزرو» بود. فرانکلين، تکنوکراتي بود که طبق سنن اليگارشي مالي هيات حاکمه آمريکا پرورش يافته بود. او در مدرسه « گراتن» و دانشگاه هاروارد تحصيل کرده بود و در « وال استريت » به عنوان کارگزار اوراق قرضه و مشوق سرمايه گذاري و سازمان دهنده موسسات بورس باز، مشغول به کار شده بود. فرانکلين روزولت به دليل موقعيت ويژه خانوادگي و تحصيل و اعتماد اليگارشي حاکم، به عضويت هيات مديره يازده شرکت مختلف درآمد.
در سال 1928، « جان راسکوب » ميليونر معروف که معاون رييس « شرکت دوپونت » و نيز معاون مدير « شرکت جنرال موتورز» و نيز رئيس هيات مديره « کميته ملي دمکراسي » بود، متوجه « روزولت» گرديد و او را نامزد فرمانداري نيويورک کرد. اين اولين گام جهت ترقي رزولت در سلسله مراتب نظام قدرت در ايالات متحده و کسب پست رياست جمهوري بود.
فرانکلين روزولت چونان مهره اي بي اختيار در خدمت « شوراي روابط خارجي» ايالات متحده و اليگارشي حاکم قرار داشت. « کورتيس دال » داماد فرانکلين روزولت، در کتاب « روزولت پدرزن استثمار شده من» مي نويسد: « مدت ها بر اين باور بودم که فرانکلين روزولت انديشه ها و طرح هاي بسياري براي خدمت به کشورش در سر مي پروراند؛ اما وقعيت چنين نبود. بيشتر آراي او و تمام مهمات سياسيش، هر چه بود، به وسيله گروه ثروتمندان طرفدار جهان واحد در شوراي روابط خارجي، پيشاپيش و به دقت برايش ساخته مي شد. او هوشيارانه و با اشتياق فراوان، همچون ماشه توپ بزرگي، به انفجار مهمات از قبل آماده شده اش در ميان هدف بي خبر و ناخودآگاه خود يعني مردم آمريکا ميپرداخت.»
مطبوعات آمريکايي و اروپايي و نيز نويسندگان و بيوگرافينگاران و تحليلگران غربي و غربزده هاي مقلد آنها در سراسر جهان، بسيار سعي کرده اند تا « فرانکلين روزولت » را به عنوان سياستمداري « صادق و برجسته و مبتکر» معرفي نمايند. اما سيماي پنهان روزولت، حکايتگر آن است که او فراماسونري بود که توسط « شوراي روابط خارجي» و محافل مالي و بانکداران بين المللي هدايت مي شد و آنچه که به نام « نيوديل» يا برنامه جديد ارائه کرد، در واقع همان طرح محافلي از سرايه داران مالي آمريکا براي نجات نظام سرمايه داري اين کشور از بحران گسترده اي بود که طمع و سودجويي و خودبيني سرمايه داران آمريکايي آن را پديد آورده بود و توده هاي مردم گرسنه و بيکار تاوان آن را مي دادند.
« روزولت» خواهان دخالت گسترده تر امپرياليستي ايالات متحده در امور جهاني و ايجاد نوعي نظام هماهنگ بين المللي تحت مديريت سرمايه داري آمريکا بود. روزولت از طريق وزير خزانه داري دولتش « هنري مورگنتا» يکباره قيمت طلا را از اونسي 20 دلار به 35 دلار افزايش داد و سود هنگفتي نصيب حاميانش يعني محفل بانکداران جهاني نمود. از فجايع سياست هاي اقتصادي « روزولت» اين بود که به تعبير « جيمز پرلاف»، « در حالي که هزاران آمريکايي در گرسنگي به سر مي بردند، شوراي رياست جمهوري براي تنظيم کشاورزي به کشاورزان کمک مالي مي کرد تا محصولات خود را به منظور بالا بردن قيمت ها از بين ببرند. » طبق سياست « نيوديل» روزولت از طريق سازمان هايي نظير « شوراي بازسازي ملي» و « بانک صادرات- واردات » دخالت مستقيمي را در سازمان دهي اقتصاد کشور اعمال مي کرد تا بدينسان جلوي هرج و مرج ناشي از بي خردي هاي سياست هاي ليبراليستي را بگيرد و سرمايه داري آمريکا را از نابودي نجات دهد. اساس طرح « شوراي بازسازي ملي » را « برنارد باروخ » سرمايه دار منتفذ آمريکايي ارائه داد و روزولت، عامل سرسپرده باروخ يعني « هاف جانسون » را به رياست « شوراي بازسازي ملي » منصوب کرد. دستياران « جانسون » در اين شورا، سرمايه داران و برخي اعضاي اليگارشي مالي ايالات متحده نظير « جراد سوپ» رييس « جنرال الکتريک» و عضو شوراي روابط خارجي، « والتر تيگل» رييس هيات مديره « استاندارد اويل آف نيوجرسي» و مدير « آي. جي. فاربن آمريکا » و « لوئيز کريستين » نايب رييس « فيلينز بوستون» يعني مردان اصلي هدايت کننده سرمايه داري صنعتي و مالي آمريکا بودند. سياست هاي « نيوديل» روزولت که ملهم از آراي « جان مينارد کينز» اقتصاددان انگليسي مدافع « دولت ارشادي» بود، اگر چه تا حدودي از عمق فاجعه بار بيکاري کاست اما در عين حال، به شدت سرمايه داران کوچک و متوسط آمريکايي را زير فشار سياست هاي انحصارگرايانه شرکت هاي بزرگ فرامليتي قرار داد و خرد کرد.
« روزولت» در واقع با اعمال « برنامه جديد» به دليل دخالت نسبي دولت در امر اقتصاد و صنعت، تا حدودي معضل بيکاري را از حالت بحراني آن خارج کرد اما از سوي ديگر، به شکل گيري نوعي سرمايه داري انحصاري دولتي زير نظر محافل متنفذ مالي و « شوراي روابط خارجي » کمک کرد. وزير امور خارجه روزولت يعني « ادوارد استيتنوس» ( رييس هيات مديره يو.اس استيل و پسر شريک مورگان سرمايه دار معروف ) از اعضاي شوراي روابط خارجي بود. معاون وزير خارجه « سامنر والس» و وزير جنگ « هنري استيمسن » همگي از اعضاي آن شورا بودند.» « نورمن.اچ.ديويس » از بانکداران « وال استريت » که مدتي نيز رييس شوراي روابط خارجي بود، از دوستان نزديک رييس جمهور بود، اين شواهد همگي حکايتگر اين امر است که « فرانکلين روزولت» که رسانه هاي غربي او را « مظهر دمکراسي آمريکايي » و « قهرمان صلح دوستي» مي نامند، در واقع عروسک خيمه شب بازي تابع سياست هاي سرمايه داري انحصاري آمريکا و نهادهايي نظير « شوراي روابط خارجي» بود.
« فرانکلين روزولت » توسط محافل مالي ايالات متحده به صحنه آورده شد تا سياست هاي « نيوديل» را جهت رفع بن بست و بحران سرمايه داري آمريکا اجرا نمايد و تا حدي نيز در اين امر موفق بود اما آنچه که بيش از هر چيز در نجات سرمايه سالاري آمريکا از مخمصه و بحران موثر افتاد، وقوع جنگ جهاني دوم و دخالت ايالات متحده در آن بود. در واقع جنگ جهاني دوم با همه ويراني ها و فجايع و کشتارهاي بي سابقه آن، به شدت به نفع محافل مالي آمريکايي تمام شد و اسناد موجود نشان مي دهد که روي کار آمدن نازي ها در آلمان و به ويژه تجديد قدرت توان صنعتي آلمان هيتلري، بدون اجراي « « طرح داوز» توسط سرمايه داران آمريکايي و حمايت هاي آنان ممکن نبود. در واقع محافل سرمايه داري آمريکا و حتي دولت ايالات متحده با فاشيسم هيتلري در ارتباط بوده اند و کارتل بزرگ « آي.جي.فاربن» آلماني و دو کارتل صنعتي ديگر که از حمايت هاي سرمايه داران آمريکايي بهره مند بودند، محور صنعتي و مالي ظهور و گسترش توان سياسي- نظامي آلمان هيتلري را تشکيل مي دادند. شرکت « آي.جي.فاربن» با استفاده از کمک هاي سرمايه داران آمريکايي نظير « نشنال سيتي بانک راکفلر» به يک کارتل بزرگ صنعتي تبديل شد. وزارت جنگ ايالات متحده، در گزارشي که پس از جنگ جهاني دوم تهيه کرده، اظهار مي دارد: « بدون تجهيزات و امکانات توليدي فشرده آي.جي.فاربن، تحقيقات گسترده اش و شرکت هاي ببين المللي وابسته اش، تعقيب جنگ توسط آلمان ها غيرقابل تصور و غيرممکن بوده است». البته منافع وجه غالب محافل مالي آمريکا به ويژه در سال 1940 و پس از آن، در تضاد با دولت نازي ها قرار گرفت و آنها تلاش کردند تا به نحوي در جنگ مداخله کرده و آلمان را از پاي درآورند. البته امپرياليزم آمريکا از دخالت در جنگ جهاني دوم سودهاي کلاني به جيب زد.