يك فيلسوف چگونه يك مسئله فلسفه را حل ميكند؟ اير (كه از اعضاي حلقه وين بوده است) در كتابش با عنوان «مسئله معرفت» (۱۹۵۶) اين سئوال را مطرح مي كند كه معرفت چيست و براي نشان دادن اينكه چگونه يك فيلسوف حول و حوش يك مفهوم پژوهش مي كند، ديدگاه خودش را بيان مي كند.
فلسفه بيشتر به وسيله روش از ديگر هنرها يا علوم متمايز مي شود تا به وسيله موضوع آن. فلاسفه جملاتي را مي سازند كه تمايل دارند درست باشد و به طور معمول بر استدلال تكيه مي كنند تا نظريه خودشان را حمايت كند و نظريه ديگران را رد كند، اما استدلال هايي كه آنها استفاده مي كنند خصوصيت ويژه اي دارند. اثبات يك گزاره فلسفي اصلاً يا در اكثر موارد، مثل اثبات يك گزاره رياضي نيست، يعني به طور طبيعي عبارت از يك نمايش فرماليستي نيست و مثل اثبات گزاره در هيچ يك از علوم توصيفي هم نيست. نظريه هاي فلسفي به وسيله مشاهده آزموده نمي شوند. آنها نسبت به وقايع جزيي و خاص خنثي هستند.
اين بدان معني نيست كه فيلسوفان با وقايع درگير نيستند، بلكه آنها در موقعيتي عجيب هستند كه تمام شواهدي كه به مسائل آنها مربوط است براي آنها قابل دسترسي است. اغلب اين اطلاعات علمي نيستند كه براي تصميم گيري در مورد سئوال هاي فلسفي مورد نيازند، سئوال هايي مثل اينكه جهان مادي واقعي است، يا اشيا حتي اگر ادراك نشوند به وجود خود ادامه مي دهند يا ديگر انسان ها داراي شعورند به همان معني كه خود شخص باشعور است. اينها سئوال هايي نيستند كه بشود با آزمايش به آنها پاسخ داد، زيرا روشي كه به وسيله آن سئوال ها جواب داده مي شوند خودش تعيين مي كند كه چگونه نتيجه هرگونه آزمايش بايد تعبير شود. چيزي كه در اين حالت ها مورد بحث است، در هر مجموعه اي از شرايط، اين نيست كه اين يا آن پديده اتفاق خواهد افتاد، بلكه بيشتر اينكه اصلاً چگونه چيزها اتفاق مي افتند توضيح داده مي شود.
اين اشغال ذهن به وسيله راه هاي توضيح اشيا و وقايع، هميشه مثل يك پژوهش درباره طبيعت ذاتي آنها نمايش داده مي شود. پس فلاسفه سئوال هايي از اين دست مي پرسند كه ذهن چيست؟ چه نوع رابطه اي عليت است؟ ماهيت باور چيست؟ صدق چيست؟ پس مسئله اينجاست كه ببينيم بعضي سئوالات چگونه پرسيده مي شوند. براي مثال نبايد فرض شود كه اگر يك فيلسوف مي پرسد «ذهن چيست؟» دنبال اطلاعاتي ميگردد كه يك روانشناس مي تواند در اختيار او بگذارد. مشكل او عدم آگاهي از راه هاي تفكر و احساس مردم نيست، يا حتي اين نيست كه نمي تواند آنها را توضيح دهد. نبايد ساده انگارانه فرض شود كه او دنبال يك تعريف مي گردد. در واقع اين به معني آن نيست كه فلاسفه نمي فهمند كلمه هايي مثل ذهن، صدق يا عليت واقعاً چگونه به كار مي روند. پس چرا آنها اين گونه سئوالات را مي پرسند؟ چه چيزي است كه آنها سعي در يافتنش دارند؟
پاسخ به اين سئوال با اينكه كامل نيست، اين است كه با دانستن كاربرد اصطلاحات معين، آنها دنبال تحليل معناي آنها مي گردند. اين تفاوت بين كاربرد يك اصطلاح و تحليل معناي آن به آساني قابل درك نيست. بگذاريد سعي كنيم آن را با ذكر مثال روشن كنيم. مورد «معرفت» را در نظر بگيريد. نگاهي به يك فرهنگ لغت نشان خواهد داد كه فعل «دانستن» به روش هاي مختلفي به كار مي رود. ما ميتوانيم از دانستن صحبت كنيم، به اين معني كه با شخص يا مكاني آشنايي داريم، يا از دانستن چيزي به معني داشتن تجربه اي از آن صحبت كنيم، مثل وقتي كه كسي مي گويد مي داند ترس يا گرسنگي چيست، يا از دانستن به معني توانايي يادآوري يا تشخيص سخن بگوييم، مثل وقتي كه ادعا مي كنيم مردي را مي شناسيم وقتي مي بينيمش يا كره را از مارگارين تشخيص مي دهيم.
تمام اينها موضوع فرهنگ نويس هستند. فيلسوفي كه تمام اين اطلاعات را دارد همچنان ممكن است بپرسد كه معرفت چيست؟ و به دنبال جواب مي گردد. آيا معرفت نسبت به اينكه چه چيزي دانسته مي شود تفاوت دارد؟ آيا حدي براي معرفت وجود دارد؟ آيا لازم است كه بين چيزهايي كه غيرمستقيم به آنها معرفت داريم و آنهايي كه مستقيم معرفت داريم، تفاوت قائل شويم؟ و اگر اين طور است رابطه بين اين دو دسته چيست؟ شايد اصلاً اين يك اشتباه فلسفي باشد كه از دانستن چيزها صحبت مي كنيم، چگونه مي توانيم دانش خود را نسبت به چيزها توجيه كنيم؟ من نمي گويم تمام اين سئوالات واضح هستند، يا حتي تمام آنها سازگار هستند. اما نمونه اي از سئوال هايي هستند كه فلاسفه مي پرسند.