باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 54 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
هنر زندگى
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


ماكس مولر (۱۹۰۰ ـ ۱۸۲۳) مورخ اديان وازپيشگامان مطالعات تطبيقى ومقايسه اى اديان، يكى از علماى بزرگ زمان خود محسوب مى شد. علاقه اصلى اش دين هاى هند بود وبعضى ازكتابهاى مهم اديان هند ازجمله او پانيشادها را از زبان اصلى ترجمه كرد. مولر پس از ترجمه چند متن دينى هند، به دانشگاه آكسفورد رفت وبه تدريس دررشته اديان وزبان شناسى تطبيقى مشغول شد و تا پايان عمر درآنجا ماند. او محقق ونويسنده اى پركار بودكه علاقه اش موضوعات مختلفى را دربرمى گرفت . چنانكه اشاره شد يكى از كارهاى مهم او ترجمه متون مذهبى بود كه ازجمله آنها مى توان به ترجمه مجموعه « كتابهاى مقدس شرق» مابين سالهاى ۹۴ ـ ۱۸۷۹ ومجموعه« كتابهاى مقدس بوداييان» درسال ۱۸۹۵ اشاره كرد. مولر به طور كلى براين عقيده بود كه دين، توانايى انسانى براى درك وفهم وجود نامتناهى (the infinite) است و اينكه همه اديان به درجاتى، دربردارنده حقايق ازلى وسرمدى مربوط به اعتقاد به خدا، جاودانگى نفس و كيفر و پاداش اخروى اند. آنچه دراينجا بيان مى شود ترجمه پاره اى ازسخنان ماكس مولر برگرفته ازمجموعه آثار اوست كه درسال ۱۹۰۵ دركتابى به نام زندگى و دين توسط همسرش تدوين ومنتشر شد ودرسال ۱۹۹۵ چاپ دوم آن انتشار يافت. ماكس مولر را محققى دقيق و تحليلى دانسته اند اما درسخنانى ازاو كه دراين كتاب گرد آمده است شور و گرمى و اشتياق شايانى جريان دارد كه شايد درنوشته هاى تحليلى ومحققانه كمتر مجال بروز مى يابند.

 
   ● نويسنده: ماكس - مولر

ارسال كننده: مدير سايت

منبع: روزنامه - ایران

 
 

هنرزندگى:

هنر بزرگ زندگى اين است كه ياد بگيريم يكديگر را بفهميم و بشناسيم، و« پذيرفتن متفاوت بودن» بهترين درس علم الاديان تطبيقى است. بزرگترين همه هنرها، هنرزندگى است و بهترين موسيقى، آواى روح هاست . اگر مى خواهى با خودت درصلح و صفا باشى با دنيا درجنگ نشو.

 

مرگ:

به خداوند اعتماد كن . عمل اوخيراست. حيات و هستى مان ازاو ودر اوست. غم ها وشادى هايمان ، بهروزيها ورنج هايمان تحت مشيت اوست. مرگ بربعد الهى درونمان دستى ندارد. مرگ ما را تغيير مى دهد ومصفا مى سازد وكمال مى بخشد وبه خدا نزديك ترمان مى كند. خداوند به ما آموخته است كه مرگ آنچنان كه براى بسيارى ازانسانها به نظر مى رسد، دهشتناك نيست. مرگ چيزى نيست مگر روزهاى كوتاه جدايى و آنگاه ابديتى كه درانتظارمان است. ما دراينجا درخانه اى كوچك اقامت داريم كه ديوارهايش ازهرسو ما را درخود مى فشرند. با اين حال مى پنداريم اين كل عالم است. اما چون درخانه گشوده شود ومحبوبى به بيرون گام نهد وهرگز بازنگردد درآستانه در مى ايستيم و به دوردستها خيره مى شويم به افقى بى انتها كه از وراى درگشوده پيش روى ماست. اينجاست كه درمى يابيم تنگى اين خانه را و عظمت بيكرانه عالمى زيبا را كه دربيرون خانه اين دنيا درانتظارمان است.

 

الوهيت:

دلايل تاريخى ( اثبات) وجود خدا كه اديان جهان در طول تاريخ دراختيارمان نهاده اند هرگز رد نشده ونمى تواند رد شود. اين دلايل وبراهين، بنيان همه دلايل وبراهين ديگر را تشكيل مى دهند. هستند كسانى كه مى گويند براى وجود خدا به هيچ دليل وبرهانى نياز ندارند واگر هم داشته باشند آن را دروحى (revelation) مى يابند نه جاى ديگر. اما دراينجا توسل جستن به وحى ثمرى ندارد مگر آنكه مقصود از وحى روشن شود. تاريخ اديان به مامى آموزد كه همين توسل جستن به يك وحى خاص ، نه فقط از سوى مسيحيان بلكه توسط پيروان آئين بودا، زرتشت و اسلام هم صورت گرفته است. پيروان هريك ازاين اديان قائل به خصلت وحيانى منحصر به فرد دين خودشان هستند. ترديدى نيست كه وحى وجود دارد كه ما درعمق وجودمان بدان متوسل مى شويم اما پيش از توسل جستن به آن، نيازمند دلايل وحجت هاى متفاوتى براى ايمان به آن هستيم. درزبان انسانى هيچ تعبير وعبارتى وجود ندارد كه شايسته خدا باشد. همه آنچه درباره او مى توانيم بگوييم همان است كه اوپانيشادها ( ازكتابهاى مقدس آئين ها واديان هند) راجع به او گفته اند: نه، نه. به اين معنى كه اگر خدا قادر مطلق خوانده شود ما بايد بگوييم نه زيرا هر درك وتصورى از قدرت وقدرتمندى داشته باشيم درقياس با قدرت خدا هيچ است. اگر خدا عالم مطلق ناميده شود باز بايد بگوييم نه چون آنچه ما از علم وحكمت مى فهميم نسبتى با علم و حكمت خدا ندارد. اگر خدا مقدس نام بگيرد مجدداً بايد بگوييم نه زيرا تصورى كه از قداست داريم درسنجش با وجود قدسى خدا به حساب نمى آيد. اين آن چيزى است كه متفكران او پانيشادها مقصودشان بود وقتى مى گفتند همه آنچه درباره خدا مى توانيم گفت واژه نفى است: نه،نه. هرنامى راست است اگر ما راست باشيم. هر نامى ناراست است اگر ما ازراستى به دور باشيم. اگر راست باشيم و پيرو حقيقت، دينمان برحق است . اگر به حقيقت پشت كنيم دينمان راستين نيست. يك بت پرست صادق ازيك پاپ است هزاگر هم بهتر است.

 

ترديد:

چه بسيار انسانها درهمه كشورها وهمه اعصار كه ملحد وخدانشناس (atheist) خوانده شدند نه به اين دليل كه وجود هر چيزى فراتر از دنياى محسوس ومتناهى را رد مى كردند يا به اين دليل كه معتقد بودند وجود اين جهان را مى توان بدون توسل جستن به علت وهدف و خدا تبيين وتوصيف كرد بل اغلب به اين دليل كه ديدگاههاى آنان با ديدگاههاى رايج زمانشان راجع به الوهيت وخدا فرق داشت و مى كوشيدند راجع به خدا به نگرشى بهتر ازآنچه دركودكى شان آموخته بودند برسند.

هرگز نبايد انسانى را ملحد بناميم وبگوييم كه به خداوند اعتقاد ندارد تا وقتى كه نفهميده ايم او با چه تصورى ازخدا بارآمده و چه نوع خدايى را رد مى كند. چه بسا بهترين انگيزه ها درپس اين رد وانكارها بوده است. نبايد فراموش كنيم كه سقراط را ملحد مى خواندند يا مسيحيان اوليه جملگى ملحد وخدانشناس شمرده مى شدند ونيز برخى ازبهترين وبزرگترين مردمان اين جهان چنين انگى برنامشان نهاده شده بود. لحظاتى درزندگى وجود دارد كه وقتى آنان كه با شور و اشتياق درجستجوى پروردگار هستند گمان مى كنند كه خداوند آنان را رها كرده وازآنان روى برگردانده است. وقتى به سختى از خود مى پرسند « پس آيا به خدا اعتقاد دارم يا نه؟» نگذاريد نااميد شوند. درباره آنان با تندى قضاوت نكنيد. نااميدى آنها ممكن است بهتر ازبسيارى اعتقادات باشد. ترديد صادقانه عميق ترين سرچشمه ايمان صادقانه است. فقط آن كه ازدست داده است مى يابد. بايد يقيناً بدانيم كه سركوب كردن ترديد به معناى سركوب كردن و واپس راندن روح ايمان است .

ترديدى كه آزادانه وازروى صداقت است عموماً ترديدى است كه حل مى شود. اما اين كار نيازمند سخت كوشى وجديت فكرى است كه بيش از هر چيز ديگرى درزندگى اهميت دارد. آنگاه قادر خواهيم بود ازميان آن به افق هاى عالى تر گام نهيم. خداوند ما را دركوشش هايمان يارى مى كند.

ايمان:

پس از ايمان به خداوند هيچ چيزى به اندازه ايمان خلل ناپذير به بشريت براى رشد وشكوفايى كل وجودمان ضرورى نيست. به خداوند ايمان واميد داشته باشيم. تنها اوست كه به حيات و هستى ما بركت ومعنا مى بخشد. اگر ازاو روى برنگردانيم از ما روى برنمى گرداند. نمى توانيم به كنه عشق و محبت او پى ببريم اما مى توانيم به آن اميد و ايمان داشته باشيم.

 

بعد الهى انسان:

عشق و محبت حقيقى نه در دل بستن به امور فانى و زودگذر، بل در كشف و دوست داشتن آن چيزى است كه در آدمى جاودان و فنا ناپذير است. در زبان سانسكريت آن جزء يا بعد جاودانى و ابدى با نامهاى بسيار خوانده مى شود، اما به نظر مى رسد بهترين آنها آتمان (Atman) است. ما آن را به Soul (نفس، روح) ترجمه مى كنيم، اما آتمان حتى از نفس يا روح عالى تر و خالص تر است. مى توان آن را به خوبى به Self (خود، خويشتن) برگرداند. خودى يا خويشتن حقيقى ما هيچ گاه ضعيف نمى شود و نمى ميرد. آتمان همان بعد نامتناهى وجود ماست كه فيلسوفان پيوسته در تاريكى در جست و جويش بوده اند، هرچند «او از هيچ يك از ما دور نيست» و بعد الهى يا خداگونه آدمى است. من به استمرار و جاودانگى روح قائل ام. اگر خود آگاهى فردى مان از بين مى رفت يا يكسره دگرگون مى شد، شايد شخص ديگرى مى شديم، اما ديگر خودمان نبوديم. من شخصاً هيچ ترديدى در مورد بقاى روح پس از مرگ ندارم. نمى توانم بپندارم كه گل سرسبد خلقت به دست آفريدگارش نابود شود. نمى گويم اين امر غير ممكن است. بر ما نيست كه در اين باره حكم كنيم و با آرى يا نه به آن پاسخ دهيم. تنها بايد ايمان داشته باشيم و اميد بورزيم، اما آن اميد و ايمانى كه در نهاد ما سرشته شده است و با هر چيزى در پيرامونمان قوت مى گيرد.

 

وجود نامتناهى

غريزه يا انگيزه دينى واقعى، همانا ادراك وجود نامتناهى (The Infinite) است. وجود نامتناهى فقط در پشت حجاب طبيعت كشف نشد، گرچه تجلى آن در پديده هاى فيزيكى بدون ترديد پرثمرترين و اصلى ترين سرچشمه انديشه هاى اساطيرى و دينى بوده است. جلوه و مظهر ديگرى از وجود نامتناهى و ناشناخته وجود دارد كه نبايد ناديده گرفته شود: وجود نامتناهى خودش را نه تنها در طبيعت، بلكه در انسان نيز ظاهر مى سازد. انسان به عنوان موجودى زنده، چيزى بيش از بخشى از طبيعت است. در او چيزى هست كه نفس يا روح يا روان يا فكر و ذهن خوانده مى شود، چيزى كه ادراك مى شود و با اين حال ناشناخته مى ماند، در پشت حجاب بدن قرار دارد و از نخستين روزگاران عقيده بر اين بود كه تباه نمى شود و از بين نمى رود، حتى وقتى كه بيمارى و مرگ بدن را به نابودى بكشاند. چيزى نبود كه حتى ساده ترين آدمها را به اين گمان سوق دهد كه چون مى ديدند مثلاً پدرشان مى مرد و بدنش متلاشى مى شد، پس آنچه هم كه نفس يا روح و روان او خوانده مى شد، كاملاً از بين رفته است. يك فيلسوف ممكن است به چنين تصورى برسد، اما آدمى با فهم معمولى متمايل به اين عقيده است كه موجودى كه مى شناخته و دوست مى داشته و پدر يا مادرش مى ناميده، بايد جايى باشد، هرچند نه ديگر در بدن. شايد نتوان گفت كه چنين عقيده اى جهانشمول و فراگير بوده، اما قطعاً رواج بسيار داشته و هنوز هم دارد. در واقع اين عقيده بخش بزرگى از دين و پرستش دينى را تشكيل مى دهد.

 

مشيت پروردگار:

اگر كاملاً به اين ايمان داشتيم كه هيچ چيزى جز به اراده و مشيت خداوند رخ نمى دهد، مى آموختيم كه آرامش و اطمينان داشته باشيم و بتوانيم همه چيز را تحمل كنيم. انسان هرچقدر كه بر سنش افزوده مى شود، بيشتر احساس مى كند كه زندگى اين جهان يك حبس طولانى بيش نيست و اميد و اشتياق آزادى و رهايى و گام نهادن به افقهاى بالاتر را در دل خود مى پرورد. چون به بالا بنگريم، در خواهيم يافت كه امور اين جهانى تا چه اندازه كوچك و حقيراند. چون رو به سوى پروردگار جهان كنيم، همه سختى ها و مرارتها آسان مى شود. وقتى درباره او مى انديشيم، به زبانهاى مختلف سخن مى گوييم، اما همه وجود واحد و يگانه اى را مراد مى كنيم.

بايد ياد بگيريم كه دو زندگى داشته باشيم: زندگى كوتاه اين جهانى با غمها و شادى هايش و زندگى حقيقى اخروى كه زندگى زمينى ما قطعه اى از آن است. وقتى به آن زندگى راستين قدم نهيم، خواهيم يافت آنچه را كه نمى توانستيم در اينجا بيابيم و خواهيم يافت آنچه را كه در اينجا از دست داده بوديم.

 

عشق و محبت:

اگر كارى را به اين دليل انجام دهيم كه فكر مى كنيم وظيفه ماست، عموماً شكست مى خوريم. اين همان قانون ديرينه است كه از ما بردگانى مى سازد. سرچشمه واقعى زندگى مان بايد عشق باشد، عشق عميق حقيقى، نه عشق به اين يا آن شخص يا عشقى به اين يا آن دليل، بلكه عشق عميق انسانى، دلبستگى روح به روح و محبت الهى. هر چيز ديگرى ناتوان است از بين مى رود. تنها عشق و محبت است كه از ما حمايت مى كند، زندگى را قابل تحمل مى سازد و حال را به گذشته و آينده پيوند مى زند و زوال نمى پذيرد.

 

طبيعت:

در نخستين ايام جهان، عالم پر از حيرت و شگفتى بود، آنچنان كه هيچ نيازى به معجزات نبود. كل عالم يك معجزه و تجلى بود و حاجت به هيچ گونه وحى و انكشاف ويژه نبود. در آن زمانها، آسمانها و آبها، خورشيد و ماه، ستارگان آسمان، بادها و توفانها، آتش و گرما، زمستان و تابستان، يخ و برف، كوهها و تپه ها، جنگلها و سبزه زارها، درياها و چشمه ساران، همه تسبيح و ثناى خداوند مى گفتند و عظمت و جلال او را ستايش مى كردند. آيا مى توان وحى و انكشافى نيرومندتر از اين تصور كرد. آيا بايد بگوييم كه ستايش و تسبيح او كه خود را با عظمت و جلال و حكمت و نظم در طبيعت متجلى ساخته است، چيزى نيست مگر شرك و چند خداپرستى و همه خدا انگارى و بت پرستى؟ من كفرگويى هاى بسيارى شنيده ام، اما كفرگويى اى بدين بزرگى نشنيده ام.

 

دين و اديان:

ما در دو عالم زندگى مى كنيم: در پشت عالم شهادت (يعنى عالمى كه به ديده مى آيد) عالم غيب (Unseen)، و در پيرامون عالم متناهى، عالم نامتناهى و در فراسوى عالم شناخت پذير، عالم نامتناهى قرار دارد. بوده اند انسانهايى كه فقط در اين عالم زندگى كرده اند و به نظر مى رسد هرگز حضور واقعى عالم غيب را احساس نكردند. با اين همه، به نوعى عظمت و بزرگى دست يافتند، از جمله برخى شاعران و هنرمندان و فيلسوفان و كاشفان، اما جليل القدرترين و بزرگترين مردمان، عظيم ترين كارهايشان را در لحظات جذبه و از خود به درشدگى انجام داده اند، در وحدت و وصال با عالمى عالى تر و والاتر. وقتى آن كارها به انجام مى رسيد و آنان به سير كار خود نظر مى كردند، نمى توانستند باور كنند كه آن كارها را خودشان انجام داده اند و عظمت و اعتبار آن را با نامها و تعابير مختلف به خدا نسبت مى دادند. آنان ايمان داشتند كه فقط به اين عالم تعلق ندارند و بهترين كارهايشان را جز اندكى، به تلاش خودشان نسبت نمى دادند. ما از آنها به عنوان بنيانگذاران اديان ياد مى كنيم كه در عين حال فيلسوفان و شاعران و پيشروان بشر هم بوده اند و معتقد بودند فقط آنچه را كه پدرانشان به آنان آموخته بودند يا آنچه را آوايى از دوردستها در گوششان خوانده بود، به ديگران تعليم مى دادند.

اديان باستان مانند معابد و قصرها بنا نشدند، بلكه همچون مقبره هاى مقدس بودند كه از خاك بشريت ساخته شدند و انوار آسمانى بر آنان مى تابيد. در هند، يونان، ايتاليا و آلمان حتى نامهاى نخستين پيامبران محفوظ نمانده است و اگر در ساير كشورها نام و سيماى مراجع پرستش و ايمان دينى شان هنوز در ميان ابرهاى شعر و افسانه تا حدودى حفظ مانده است، همه آنان از جمله موسى، زرتشت، كنفوسيوس، بودا و محمد به نظر مى رسد با صدايى واحد اعلام مى داشتند كه ايمانشان ايمان جديد و بى سابقه اى نيست و حكمت و فرزانگى شان بى ريشه نيست، بلكه مانند هر موهبت نيك و كامل ديگرى از عالم بالا ارزانى شده است. از اين همه مى آموزيم كه اگرچه اديان به شكلها و صور مختلف بنيان نهاده شدند، گوهر دين يگانه و سرمدى است. اساس و بنيان همه

 

اديان اين است:

احساس وجود نامتناهى، خشوع در برابر ناشناختنى و تلاش براى وصول به غيب. بزرگترين پيامبران جهان آنان بوده اند كه همواره در ساده ترين عبارات از ايمان به غيب، خشوع و احترام در برابر ناشناختنى و دلسپردگى به وجود نامتناهى يا باز به تعبير ساده تر از عشق و محبت خداوند سخن مى گفتند.

دوچيز اساس و بنيان همه دين ها را تشكيل مى دهد: نخست اين ( عقيده) كه عالم معقول يا عقلانى (rational) است يعنى وجود آن نتيجه عقل و انديشه است و اينكه فقط در اين معنى جهان آفريده وجودى صاحب عقل يا آفريده خود عقل (the Logos) است. دوم اينكه فكر يا روح و انديشه نمى تواند محصول ماده باشد بلكه به عكس، بنيان همه چيز است.

اگر يك چيز باشد كه مطالعه تطبيقى اديان به روشنى آن را نشان دهد اين است كه هر دينى به ناگزير دچار زوال مى شود. اين امر تقريباً بديهى مى نمايد كه هيچ دينى نمى تواند همانگونه كه در زمان بنيانگذاران و نخستين پيروانش بوده به حيات خود ادامه دهد. باوجود اين، به ندرت بدين نكته توجه مى شود كه بدون اصلاح مدام يعنى بازگشت دائمى به سرچشمه هاى اصلى اش هر دينى حتى كامل ترين آنها از پيوند با دنيا غبار آلود مى شود و آسيب مى بيند همانگونه كه پاك ترين و تازه ترين هوا در اثر استنشاق، از تازگى و طراوت مى افتد.

مقصد و آمال دين امر قدسى (holy) است. دين روح انسان را در حضور پروردگار جاى مى دهد كه عاليترين آمال و آرمان و هدف اوست. دين، آدمى را از سطح امور متعارف ارتقا مى بخشد و دست كم شوق و رغبتى براى رسيدن به زندگى و الاتر و بهتر بر مى انگيزد زندگى اى در پرتو خداوند.

دين عبارت است از درك و دريافت وجود نامتناهى تحت آن مظاهر وجلوه هايى كه بتوانند بر منش اخلاقى انسان اثر بگذارند.

در زمان حاضر هيچ درسى مهمتر از اين نيست كه بدانيم در هر دينى عناصر ارزشمندى وجود دارد. بايد در هر دينى تمايز گسترده اى قائل شويم بين آنچه ذاتى (essential) است و آنچه ذاتى نيست، بين امور ازلى و ابدى و امور فانى و گذرا و بين الهى و انسانى.

آنان كه معتقدند خدايى وجود دارد، خدايى كه او آسمان و زمين را آفريد و خواست و مشيت او بر همه چيز حاكم است نمى توانند باور كنند كه ميليونها انسان كه همچون ما بر صورت خدا آفريده شده اند جملگى در جهل و بى خبرى به سر مى برند و آنچنان وانهاده شده اند كه كل دين شان باطل و بيهوده است، همه عبادتهايشان نمايشى دروغين است و سراسر زندگى شان مضحكه. پژوهش صادقانه و مستقل درباب اديان جهان به ما مى آموزد كه چنين نيست. هيچ دينى وجود ندارد كه پرتوهايى از حقيقت در برنداشته باشد.

 

غم و شادى:

اگر بدانيم كه هيچ چيزى بدون (خواست و مشيت) خدا اتفاق نمى افتد احساس تنهايى و بيچارگى كامل نمى كنيم حتى در بزرگترين سختى ها و مصائب اين زندگى، چرا اين همه رنج و مصيبت در اين جهان وجود دارد؟ نمى توانم فكر كنم كه اين همه رنج به بهبود ما كمك مى كند مع الوصف بايد حكمتى در آن باشد. همه اينها پرسش هايى است بسيار فراتر از توانايى ما. وقتى به انديشيدن درباره آنها مى پردازيم مثل كودكان و حتى ناتوان تر از كودكانيم. همه آنچه مى دانيم اين است كه وقتى به صنع و آفرينش خداوند چه در عالم طبيعت و چه در عالم اخلاق به نيكى نظر مى كنيم آن را به طرز حيرت انگيزى كامل و فراتر از مقياس هاى خودمان مى يابيم. احساس مى كنيم كه در يك كشتى خوب و محكم در امن و امان هستيم هر چند هم كه دريا آشفته و متلاطم باشد.

غم هاى اين جهان ناگزيرند اما تحملشان دشوار است. و دشوارتر هم مى شود اگر قصد و هدف آنها را در نيابيم. آنها به يادمان مى آورند كه زندگى حقيقى ما در اينجا نيست، بلكه ما در اين دنيا در سفرى هستيم كه مى تواند آرام يا طوفانى باشد. به ما مى آموزد آن چيزهايى را كه همه دريانوردان بايد بياموزند؛ شجاعت، استقامت، مهربانى و در پايان اميدو ايمان كامل به يك قدرت متعالى و برتر.

 

حقيقت:

ساليان سال در تلاش و تقلا بوده ايم و گرفتار پرسش هاى بسيار اما نتيجه همه اينها چه بوده است؟ بايد بياموزيم كه باز ساده باشيم مثل كودكان. ما از نيروهاى فكرى و عقلى مان با عشق به حقيقت و آزادى استفاده مى كنيم اما هرگز نبايد فراموش كنيم كه همچون كودكانى هستيم كه در ساحل بازى مى كنند در حالى كه درياى عظيم حقيقت، نامكشوف در برابر ماست.

هيچ چيزى را بيشتر از اين دوست ندارم كه آدمى را ملاقات كنم كه با من فرق داشته باشد. چنين شخصى هميشه چيزى به من مى آموزد و من به اين خاطر سپاسگزارم. به علاوه، خودم را اصلاً به آن اندازه كه خيلى از آدمها احساس عجز مى كنند وقتى مى پندارند دو آدم متفاوت هرگز نمى توانند به فهم و شناخت متقابلى برسند عاجز و ناتوان نمى دانم. چرا مردم با هم متفاوت اند و اختلاف رأى و عقيده دارند؟ با اينكه همه با عشق به حقيقت شروع مى كنند و تحت تأثير شرايط يكسانى قرار دارند. خب غالباً به اين دليل كه اين آدم از واقعيت هايى كه آن ديگرى مى داند و به طور خاص درباره شان مطالعه كرده است خبر ندارد.اما در بيشتر موارد اختلاف و تفاوت آدمها به اين سبب است كه آنان از كلمات و عبارات (و به طور كلى زبان) كاملاً به درستى استفاده نمى كنند و نيز بدين سبب كه موضوعات مختلف را با هم مى آميزند به جاى آنكه يك به يك در باره اش بينديشند و تحقيق كنند و سخن بگويند.

 

عنايت الهى:

در سراسر زندگى ام اين درس را آموخته ام كه هيچ چيزى در مورد ما اتفاق نمى افتد مگر به خواست و مشيت پروردگار. هيچ يأس و نوميدى در زندگى به وجود نخواهد آمد اگر ياد بگيريم كه تسليم خواست و مشيت خداوند باشيم. مطمئناً همه چيز نظم و سامان يافته است و براى علائق واقعى ما نظم و سامان يافته است. هولناك خواهد بود كه فكر كنيم چيزى هرچند به ظاهر خرد و ناچيز ممكن است بدون خواست و مشيت خدا در مورد ما روى دهد. اگر مفهوم صدفه و اتفاق يا حوادث بى معنا را تصديق كنى كل نظام و نظام زندگى در خصوص خداوند پاره پاره و پراكنده مى شود. ما بايد به او اميد و اعتماد داشته باشيم چه برما غم نازل كند و چه شادى. اگر شادى نازل كرد بايد احتياط كنيم و دقيق باشيم: خوشى و شادى غالباً براى امتحان ماست و به هيچ وجه ثابت نمى كند كه سزاوارش بوده ايم. غم نيز همواره علامت خشم و عتاب خدا نيست بلكه غالباً و بلكه هميشه نشانه لطف و محبت اوست. ما بايد زندگى مان را به بهترين نحو ممكن تفسير و توصيف كنيم اما بايد اطمينان داشته باشيم كه مهمترين هدف آن بازگشت به خداوند است. مگر يكى از شرايط زندگى ما برزمين است كه مخلوق را به خلق باز مى گرداند. مخلوقات با مشاهده مرگ ناله و فغان سر مى دهند و شكوه مى كنند اما خدا فراموشمان نمى كند. او هرگز ما را از نخستين روز حياتمان بر زمين فراموش نكرده است. ما در سايه مرگ زندگى مى كنيم ولى اين سايه روشنايى زندگى مان را در ظلمت و تاريكى فرو نمى برد. مرگ سايه دست خداست و علامت و ضمانتى براى يك زندگى والاتر و روشن تر در آخرت. خداوند ما را بيش از آنچه هر پدر و مادرى فرزندشان را دوست دارند دوست دارد. دستان او هرگز به ما آسيب نمى زند، پس هميشه اميد بورزيم و ايمان داشته باشيم.مرگ براى مخلوقات دردناك است اما در حضور خدا هيچ مرگى وجود ندارد. مرگ به زندگى تعلق دارد و فقط معبرى است براى رسيدن به عالم كامل ترى كه همه به سوى آن ره مى سپاريم. وقتى خوشى و شادمانى انسانى كامل مى شود فكر مرگ غالباً موجب ترس و هراس او مى شود اما حتى اين احساس هم با ايمان به مشيت الهى برطرف مى شود. چون زمان جدايى فرا رسد در خواهيم يافت كه عشق هرگز نمى ميرد. خدايى كه ما را در اين جهان به هم نزديك ساخت و ميانمان انس و الفت برقرار كرد باز در جايى كه هيچ جدايى وجود ندارد گردهم مى آورد.

 

كار:

كار بهترين مرهم و شفا دهنده غم است. در مواجهه با اندوه و نااميدى باجديت كار كن، شكست نخواهى خورد.

 

    360 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   انسان (138)
●   خدا (101)
●   دين (286)
●   مرگ (75)

افراد مرتبط
●  مولر   ماكس(1)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:25/07/1383

تاريخ شمسی نشر:25/07/1383
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب