بحث دربارهي تساوي، معناي آن و اين كه چگونه به دست ميآيد و يا آيا به دست خواهد آمد و ارتباط آن با آزادي زنان ـ بحثي كه اغلب در نوشتههاي فمينيستي تحت عنوان بحث تساوي ـ تفاوت به آن اشاره ميشود ـ در تحليل و بحث فمينيستي مكان ويژه دارد. احاطه يافتن بر اين بحث تساوي ـ تفاوت به اين دليل به مراتب سختتر ميشود كه حدودش به يقين تعيين نشده است. ساده بگوييم، اين بحث مربوط به اين مسأله ميشود كه آيا زنان بايد براي كسب تساوي با مردان مبارزه كنند يا بايد بر تفاوتهاي خود با مردان ارج نهند. اما خود واژهي تساوي و تفاوت نيز واژههايي بحثبرانگيز با معني متعدد و از اين رو بحث تساوي ـ تفاوت از نوعي بسيار پيچيده است. اگر زنان مدعي تساوي با مردان باشند، در اين صورت آنها با چه مرداني بايد ادعاي تساوي كنند؟ و بر سر چه مسائلي؟ آيا آنها بايد مدعي تساوي در فرصتها شوند يا تساوي در نتايج؟ و اگر زنان بخواهند به تفاوتهايشان بها بدهند، در اين صورت آيا اين تفاوتها طبيعي و زيستشناختي، هستند، يا تفاوتها ناشي از شرايط خاص اجتماعي و اقتصادي؟
اينها صرفاً مشتي از خروارها سؤالي است كه بحث تساوي ـ تفاوت برانگيخته و نشان ميدهد كه چرا اين بحث براي فمينيستها اين قدر مشكل است و چرا در مواقعي به يك بن بست آشكار بين فمينيستها در دو طرف اين تقسيمبندي انجاميده است. برخي تلاش كردهاند كه با استفاده از نقدهاي پسامدرنيست يا پساساختارگرايي و با اين استدلال كه خود تقسيم دوگانه تساوي و تفاوت بايد ساختشكني شود، بر اين اختلاف غلبه كنند. اين فكر يا فكر يك «راه سوم» بين تساوي و تفاوت، چه بسا از اين لحاظ كه وعدهي رهانيدن فمينيسم از يكي از تعارضهاي هميشگياش را در بردارد جذاب به نظر برسد. معهذا، ساير فمينيستها معتقدند كه تقسيم بين تساوي و تفاوت، تقسيمي حاضر و به قوت خود باقي است و در هيچ بحث عملي دربارهي وضع زنان در جامعه از اين تقسيم گريزي نيست. براي نمونه، در بحثهاي مربوط به چگونگي برخورد با مطالبات زنان در خصوص حقوق مربوط به زايمان، بين فمينيستها دو دستگي ايجاد شده و گروهي معتقدند كه كمك هزينهي دوران زايمان بايد حقوق ويژهاي باشد متعلق به زنان بر مبناي ظرفيت خاص زيستشناختي آنها براي بچه زاييدن و نقش اجتماعي خاص مادري كه در جوامع غربي به آنها محول شده است، حال آنكه ديگران بر اين نظرند كه كمك هزينهي ياد شده بايد در ردهي عام كمك هزينههاي بيماري قرار گيرد تا با زنان باردار مثل مرداني رفتار شوند كه مبتلا به نوعي بيمارياند كه آنها را تا مدتي از كار كردن معاف ميدارد.
اين نوع سؤال است كه فمينيستها را مجدداً به بحث دربارهي وجود تفاوتهاي زيستشناختي و اجتماعي زنان و مردان و بحث دربارهي بهترين تدابير براي پايان دادن به موقعيت فرودست زنان در جامعه، از طريق تساوي خواهي و خواه با تأكيد بر تفاوتهايشان ميكشاند. بيگمان اين بحث در اثر تفاوتهاي ميان خود زنان، تفاوتهاي طبقاتي، نژادي، سني، جهتگيري جنسي و غيره، پيچيده نيز شده است. يك عامل پيچيدگي اضافي در بحث فوق اين واقعيت است كه تفاوتهاي فرضي بين زنان و مردان قرنها براي توجيه تبعيض عليه زنان و محروم كردن آنها از شهروندي كامل اجتماعي و سياسي به كار رفته است. در نتيجه، آن فمينيستهايي كه مدافع تفاوتاند با اين خطر مواجهاند كه مدافع ابزارهاي نظري حذف مردسالارانه به نظر برسند. چنان كه سيگال ميگويد: «همواره اين احتمال وجود داشته كه در ارزيابي مجدد تصوراتمان از جنس مؤنث و توسل جستن به تجربيات زنان، ايدههاي قطبيت جنسي را كه هدف فمينيسم در آغاز اعتراض به آنها بود تقويت كنيم.»
بنابراين، منظور از تفاوت جنسي چيست؟ فمينيستها به شيوهي تاريخي مسلم گرفتن يك تفاوت طبيعي بين زن و مرد اشاره كردهاند و شيوههاي دادن معاني متفاوت اجتماعي، سياسي و اقتصادي به اين تفاوت را در جوامع و تمدنهاي مختلف تحميل كردهاند. به هر حال، آنها چنين استدلال ميكنند كه يكي از عناصر پايدار تفاوتگذاري ياد شده اين بوده كه در جوامع مختلف به دليل اين تفاوت جنسي طبيعي به زنان مقامي نازلتر يا داراي اهميت ثانوي داده شده است. چنان كه شري ارتز استدلال ميكند: «مقام ثانوي زن در جامعه يك قاعدهي عام جهاني و واقعيتي مربوط به فرهنگهاست.» همان طور كه او در ادامه شرح ميدهد، اين مقام ثانوي زن را ميتوان با اين واقعيت توضيح داد كه در چارچوب گوناگوني تصورات و نمادپردازيهاي فرهنگي كه اينك از زنان موجود است و در جوامع مختلف وجود داشته است يك چيز ثابت اين است كه زنان به لحاظ فيزيولوژيكيشان، نقش اجتماعيشان و روحشان «به طبيعت نزديكتر» تصور شدهاند. در حالي كه زنان «به طبيعت نزديكتر» تصور شدهاند، مردان «نزديكتر به فرهنگ»، مناسبتر براي نقشهاي عمومي و مشاركت سياسي، ارزيابي شدهاند. به اين دليل، زنان در جامعه به مقامي از حيث اهميت ثانوي تنزل داده شدهاند، بيشتر زنداني نقشهايي كه در خانه به عهده دارند تا قادر به كسب جايگاههاي عمومي قدرتمند. به اين ترتيب، قابل درك است كه، فمينيستها به محض آغاز مبارزه عليه مقام اجتماعي ثانوي زنان، تفاوتهاي طبيعي مفروض بين مردان و زنان و آثار اين تفاوتهاي فرضي بر نظام اجتماعي را زير سؤال بردند. آن گاه مسألهي چگونگي به چالش طلبيدن اين فرض تفاوت مطرح شد. آيا زنان بايد منكر تفاوت جنسي شوند و بر اين اساس كه مانند مردان هستند حقوق مساوي بخواهند؟ يا، از سوي ديگر، بايد بگويند كه مساوي اما متفاوتاند، و خصايص ويژهي «زنان» آنها به قدر صفات «مردانه» باارزش و مهماند. اين بحث تساوي ـ تفاوت از آن بحثهايي است كه اهميتش را براي فمينيسم حفظ كرده و با پيشرفتهاي علمي و اجتماعي مدرن حتي پيچيدهتر و متنوعتر شده است. براي نمونه، شكلگيري وسايل مؤثر جلوگيري از بارداري و تكنولوژيهاي مربوط به توليد مثل جديد، دال بر اين دانسته شده كه زنان ديگر به همان شيوهي گذشته اسير كاركرد زيستشناختي توليد مثل نيستند و براي بعضيها اين امر چه بسا دال بر پديد آمدن امكانات جديد براي كسب «تساوي» باشد.
با وجود اين، به رغم تغييرات عظيم اجتماعي كه در قرن گذشته صورت گرفته است، تصور تفاوت بين مرد و زن هم چنان در جامعه رواج دارد. مشكل عمدهاي كه فمينيستها در اين درك ثابت از تفاوت تشخيص ميدهند آن است كه گريز از شكلگيري سلسله مراتب اجتماعي بر مبناي اين گونه برداشتها و بازنماييها از تفاوت تقريباً غيرممكن است. در واقع، فمينيستها استدلال ميكنند كه ايدهي تفاوت هرگز در تأثيرات خود بر ساختارهاي اجتماعي خنثي نبوده است. خطمشي اجتماعي معاصر و ساختبندي بيمههاي اجتماعي، براي نمونه، بحثهايي از اين قبيل را به دنبال دارد كه آيا با زن و مرد در خصوص كمك هزينهها بايد يكسان رفتار شود يا تفاوتهاي مربوط بايد به حساب آورده شود. هر چند بعضي از مردم چنين استدلال ميكنند كه زن و مرد مساوي اما متفاوتاند، مطرح كردن تفاوت بدون ايجاد نوعي سلسله مراتب گويا غيرممكن است. فمينيستها مجبور بودهاند تدابير متفاوتي براي كنار آمدن با مسأله تفاوت در پيش گيرند: آيا آن را انكار كنند و يا بر آن تأكيد ورزند و ارزشي مثبت به آن بدهند. همان گونه كه هستر ايزنستاين و اليس ژاردن در مقدمه كتابشان، آيندهي تفاوت خاطرنشان ميكنند:
فرهنگ غرب ثابت كرده است كه از فكر دربارهي يكساننبودن بدون آنكه ارزشي مثبت به يكي از طرفين بدهند و ارزشي منفي به آن ديگري ناتوان است. پاسخ زنان به تفاوت بر تنوع است؛ هستند كساني كه با رفتن زير بار كمي زيستشناسي ـ و كمي غريزه جنسي ـ آن را ستايش ميكنند. ديگراني هم هستند كه متفاوت را انكار ميكنند يا، بهتر بگوييم، تلاش دارند قدرت تفاوت را با كوچك جلوه دادن زيستشناسي و تأكيد بر معيارهاي فرهنگي به حداقل برسانند.
به تعبيري اين پاسخها ميگويند، «زنان با… مساوي ميبودند صرفاً اگر». گروه سوم، مانند گروه اول، بر اين نظر است كه زن به راستي با مرد تفاوت دارد، اما به دلايل فمينيستي ميافزايد: زنان در ضمن از مردان بهترند. دلايل اين گروه زيستشناختي نيست و اجتماعي ـ فرهنگي است: زن، در مقام بيگانه و تغذيهكننده، هر كاري را متفاوت و بهتر از مرد، انجام ميدهد.
بحث تساوي و تفاوت در طول تاريخ فعاليت فمينيستي به شكلهاي مختلفي بيان شده است. آن اسنيتو مسأله ياد شده را تنش ميان «نياز به عمل كردن مثل يك زن و نياز به هويتي كه جنسيت تعيين كنندهي اصلي آن نباشد» ميداند. سپس او در ادامه ميپردازد به شرح نحوهي نظريهپردازيشدن اين تنش به صورت وجه تمايزي بين «حداقليها» و «حداكثريها» (حداقليها آنهايياند كه مايل به تحليل بردن گروه زنان با كوچك جلوه دادن تفاوت بين زن و مرداند و حداكثريها آنهايياند كه مايل به بازسازي گروه زنان و تعيين مجدد ارزش آن به منظور قدرت دادن به زناناند)؛ بين فمينيستهاي راديكال و فمينيستهاي فرهنگي؛ بين ذاتگرايان و پيروان اصالت ساخت اجتماعي؛ بين فمينيستها. نكتهي روشن در همهي اين موارد آن است كه اگرچه برچسبهايي كه براي تعريف دو طرف مقايسه به كار رفته ممكن است با گذشت زمان و در جوامع مختلف تغيير كرده باشد، اما تنش اصلي به قوت خود باقي است. همان طور كه اسنيتو استدلال ميكند، اين تقسيم در سطوح مختلف تحليل ـ مادي، روانشناختي، زبانشناختي، ضروري است:
براي نمونه، نظريهپردازان فمينيست در ايالات متحده بر سر اين كه آيا گرايش پساساختارگرايي عمدتاً معطوف به روايت خودش از ذاتگرايي است (و بحثهاي حداكثريها را با تشخيص يك موقعيت ثابت براي «ديگران» مؤنث تقويت ميكند) يا برعكس پساساختارگرايي بهترين ابزاري است كه حداقليها در اختيار دارند (و هر گونه مفهوم تعميم يافته و ثابت مانند زن را تضعيف ميكند) هم عقيده نيستند. مسلماً پساساختارگرايان بين خودشان اختلافاتي دارند و اين بحث در پيرامون و درون پساساختارگرايي نبايد حيرت برانگيزد. در گفتمان فمينيستي تنش بين يافتن ابزار مفيدي در هويت زن براي اعمال فشار و آن هويت را به طرزي مأيوس كننده مورد مصالحه ديدن همچنان در حال شكل گرفتن است.
در اينجا به عمق مشكل فمينيستها پي ميبريم: فمينيستها، در تلاش مبارزه براي رهانيدن زنان و براي «تساوي» زنان (اين تساوي هر گونه تعريف شده باشد)، زنان را به منزلهي يك گروه معين اجتماعي ميشناسند و داراي هويتي گروهي كه مبنايي براي مبارزه ميسازد. با اين همه، در اشاره به هويت گروهي زنان ـ هويتي كه با هويت مردان متفاوت است ـ فمينيستها به خطر بازتوليد آن تعريفهايي از تفاوت، هر چند به شكلهاي مختلف، كه زنان را براي مدتي چنين طولاني فرودست نگه داشتهاند تن در ميدهند.
بحث زيستشناختي: جنس و جنسيت
يك عامل مهم در بحث تساوي ـ تفاوت مسألهي ربط تفاوتهاي زيستشناختي بين مردان و زنان است. تفاوت زيستشناختي قرنها، نقطهي شروع و توجيه خلق نقشهاي مختلف اجتماعي براي زنان و مردان بوده است. نه تنها ظرفيت زيستشناختي زنان براي زايمان و شير دادن و قدرت جسماني معمولاً كمتر آنها تعيين كنندهي نقش اجتماعيشان در خانه، مشغول كردن خودشان با كارهاي خانه و تربيت فرزند، تصور شد، بلكه علاوه بر آن چنين ادعا شد كه اين تفاوتهاي زيستشناختي زنان را از مشاركت در حوزهي عمومي ناتوان ميكنند. داوري دربارهي زنان اين بود كه كمتر از مردان منطقياند، بيشتر تحت تأثير عواطف قرار دارند، در نتيجه، به عنوان مثال، قادر به تصميمگيري سياسي نيستند. اين قبيل احكام و اظهارات فيلسوفان و نظريهپردازان سياسي مورد حمايت كالبدشناسان و زيست شناساني قرار گرفت كه با افزايش شناخت علمي از بدن انسان در دو قرن نوزدهم و بيستم، براي اثبات تفاوت عقلي بين زن و مرد استفاده از دادههايي مثل اندازه گرفتن حجم مغز را آغاز كردند. هر چند اين نوع تفاوتگذاري كم مايه بين زنان و مردان اينك تقريباً در همه جا بيارزش شمرده ميشود، تلاش مداوم در جهت گردآوري علمي تجربي براي به كرسي نشاندن ايدهي تفاوتهاي زيستشناختي ذاتي بين زن و مرد ادامه دارد. چنان كه لين سيگال يادآور ميشود، اواخر دههي 1980 و سراسردههي 1990 مصادف بود با رواج دوبارهي داروينيسم اجتماعي، شامل نظريههاي علمياي كه در پي توضيحي براي رفتار زن و مرد در چارچوب نيازهاي مربوط به تكامل و بقاي انسان بودند، بنابراين اين انديشه را كه مردانگي و زنانگي ساختههاي اجتماعي هستند به نفع تبييناتي صرفاً زيستشناختي كنار گذاشتند. براي نمونه، سيگال از رابرت رايت دانشمند نقل قول ميكند كه طبق گفتهي او:
در سراسر دههي 90 همواره در پي تساوي با مردان بودن فمينيستها را تحت اين عنوان كه به دليل جهل حساب شده يا انكار ابلهانهي «حقايق مسلم دارويني» دربارهي طبيعت انسان محكوم به شكست است، به باد تمسخر گرفته است… از آنجا كه رايت ميخواهد به خود و خوانندگان فراوان كتاب پرفروشش حيوان اخلاقي: چرا ما اين طوريم كه هستيم قوت قلب بدهد، فمينيستها موفق شدهاند قوانيني عليه آزار جنسي، حتي مواردي از اقدامات به نفع زنان را، دست پا كنند، اما هرگز در قدرت مردان سهيم نخواهند شد چون فاقد ژنهاي مردان براي رقابت و رفتار مخاطرهجو هستند.
فمينيستها، وقتي با اين توجيه به ظاهر علمي براي طرد زنان از عرصههاي وسيع مشاركت اجتماعي روبهرو شدند، ترديد در مورد ارتباط ميان ويژگيهاي فيزيولوژيك متفاوت و تفاوت گذاري «طبيعي» در نقشهاي اجتماعي مرد و زن و برنامهريزي راههايي به منظور غلبه بر آن را شروع كردند. در نظر بسياري از فمينيستها اين كار مستلزم نفي اهميت تفاوتهاي زيستشناختي بين زن و مرد براي سازماندهي جامعه بود. اين امر در اغلب نظريههاي فمينيستي به تفاوتگذاري بين «جنس» روانشناختي و «جنسيت» اجتماعي منجر شده است. اين تفاوتگذاري همچنين ميتواند با واژههاي «مؤنث» و «زنانه» بيان شود، به اين معني كه «مؤنث» يك گروه زيستشناختي است كه زنان به آن تعلق دارند و رفتار نقشهاي «زنانه» ساختهايي اجتماعياند كه بر مبناي گروه زيستشناحتي ياد شده قرار ميگيرند. در نتيجه، بسياري از فمينيستها چنين استدلال كردهاند كه در حالي كه جنس زيستشناختي تفاوتي است كه «به طور طبيعي» پيش ميآيد، همهي نقشها و اشكال رفتاري ملازم با زنبودن را جوامع مختلف و به طور تاريخي توليد كردهاند.
اين تفاوتگذاري ميان جنس زيستشناختي و جنسيت اجتماعي در كتابي كه تأثيري جدي برتفكر فمينيستي داشته، يعني جنس دوم سيمون دوبوار، هر چند به صراحت با اين واژهها بيان نشده، آشكارا موجود است. اين تأكيد مشهور سيمون دوبوار كه «آدمي زن زاده نميشود: آدمي زن ميشود» حاوي استدلالي بر اين مبنا است كه موقعيت فرودست زن يك امر «طبيعي» يا زيستشناختي نيست بلكه جامعه آن را به وجود آورده است. ممكن است آدمي يك «مؤنث» از نژاد انسان زاده شود اما اين تعيين ميكند كه زنان چطور بايد رفتار كنند و چطور رفتار ميكنند.
و نكتهي مهم اين كه معني اين ساخت اجتماعي «زن» سركوب دائمي زنان بوده است. نقش اجتماعي و شيوه رفتاري كه تمدنها به زنان محول كردهاند آنها را نسبت به مردان در موقعيت فرودستتري نگه داشته است. معني اين حرف آن است كه زنان مانند طبقات كارگر در ايدئولوژي ماركسيسم نيستند: آنها به دلايل شرايط تاريخي خاص و به صورت گروهي تحت ستم شكل نگرفتهاند، بلكه همواره در همهي اشكال سازماندهي اجتماعي تحت ستم بودهاند. مع هذا، دوبوار نميگويد كه نميتوان هيچ گونه تمايز زيستشناختي بين مردان و زنان قائل شد. اگرچه او معتقد است كه جنبههاي روانشناختي و رفتاري «جنس» محصول فرهنگهاي مردسالار است و نه محصول اجتنابناپذير تفاوتهاي زيستشناختي ، استدلالش اين است كه تفاوت زيستشناختي تبديلناپذيري بين مرد و زن وجود دارد. زن يك گروه زيستشناختي است و نه اجتماعي ـ تاريخي، حتي با وجود اين كه همهي رفتارهاي ملازم با زنانگي مسلماً ساختههايي اجتماعياند. در نتيجه آزادي زنان وابسته به رهانيدن آنها از اين ساخت اجتماعي «مؤنث ابدي» است كه باعث نزول آنها به مرتبهي اجتماعي و اقتصادي حقارت باري شده است، اما بر انكار اين امر كه «زن» و «مرد» به لحاظ زيستشناختي دو گروه متمايزند متكي نيست. چنانكه او استدلال ميكند:
رد كردن اين تصورات درباره مؤنث ابدي، هويت سياه، خصلت يهودي، عدم پذيرش اين امر نيست كه زنان، سياهان و يهوديان امروز وجود دارند: چنين عدم پذيرشي براي گروههاي ذينفع به معني آزادي نيست، بلكه برعكس فراري ناموجه است بديهي است كه هيچ زني نميتواند، بدون سوءنيت مدعي شود كه فراتر از جنس خود است.
تمايزي كه دوبوار ميان جنس زيستشناختي و توليد اجتماعي «مؤنث ابدي» قائل ميشود سرآغاز تمايزي ميان جنس و جنسيت است كه در اكثر نظريههاي فمينيستي معمول است. همان طوركه ان اكلي شرح ميدهد، اصطلاح جنسيت ريشه در كاربرد پزشكي و روانپزشكي داشت حال آن كه روانشناسان، از دههي 1930 از آن براي توصيف خصلتهاي رواني افراد بدون ربط دادن آنها به مرد يا زن استفاده كردهاند.
در سال 1968 روانپزشكي به نام رابرت استلر، جنس و جنسيت را منتشر كرد ـ كتابي دربارهي اين كه چگونه كودكاني كه از لحاظ زيستشناختي (مطابق با كروموزمها) از يك جنس بودند به نظر متعلق به جنس ديگر ميرسيدند. بنابراين، استلر جنسيت را براي اشاره به رفتار، احساسات، انديشهها و رؤياهايي كه به هر دو جنس مربوط ميشدند اما معناي ضمني زيستشناختي مهمي نداشتند به كاربرد. فمينيستها اين استفاده از جنسيت را در اشاره به صفاتي كه به تقسيم بين دو جنس مربوط ميشوند، اما در اصل به طور زيستشناختي تعيين نشدهاند، براي ايجاد تفكيك بين تفاوتهاي زيستشناختي ذاتي زن و مرد با تفاوتهاي به طور اجتماعي ساخته شدهي آنها پذيرفتند. براي نمونه، اُكلي در كتاب خود، جنس، جنسيت و جامعه، كه نخستين بار در 1972 منتشر شد، با تمايز قائل شدن ميان جنس و جنسيت دليل آورد كه:
«جنس» واژهاي است كه به تفاوتهايي زيستشناختي ميان زن و مرد اشاره دارد: تفاوت مشهود در اندامهاي جنسي، تفاوت مربوط به آن در عمل توليد مثل. اما «جنسيت» مسألهاي است فرهنگي: به طبقهبندي اجتماعي «مذكر» و «مؤنث» مربوط ميشود.
استفاده از جنسيت، به ويژه تمايز قائل شدن بين جنس و جنسيت، به مثابه ابزار تحليل مسلماً براي پيش كشيدن مسأله تفاوت، با جدا كردن نوع زيستشناختي آن از نوع اجتماعياش و نشان دادن اين كه اين مقولههايي متمايزند، به نظريهي فمينيستي ياري رسانده است. اين امر فمينيستها را به بحث عليه جبر زيستشناختي از هر نوع و تأكيد را از روي تفاوتهاي جسماني بين مرد و زن برداشتن و متمركز كردن آن بر روي فراگردهاي اجتماعي كه به مردانگي و زنانگي شكل ميدهند قادر ساخته است. اين فراگرد مربوط به ساخت اجتماعي در بسياري از متون ماندگار فمينيستي دهههاي 70 و 80 نكتهاي عمده بود، چنان كه اُكلي توضيح ميدهد:
بسياري از آثار ماندگار فمينيستي در طول اين دوره شرح و تفسيرهايي صريح دربارهي موضوع بنيادي ساخت اجتماعياند؛ جامعه، روانشناسي، جامعهشناسي، ادبيات، پزشكي، علم، جملگي زنان را جور ديگري «ميسازند» و حرف و حديث فرهنگي را بيسروصدا زير سر فصل واقعيت زيستشناختي جاي ميدهند. تجويز فرهنگي است - جنسيت، نه جنس ـ كه توضيح ميدهد چرا زنان به درد جراح مغزشدن نميخورند، از بيماري افسردگي رنج ميبرند، نميتوانند به مرتبهي ادبي شكسپير دست يابند و همين طور الي آخر... در طول اين دوره، حتي / به ويژه كار نظريههاي قدرتمندي مانند نظريهي فرويد دربارهي خاستگاه تفاوت «جنسي» به اينجا كشيد كه به زبان «شكلگيري جنسيتي» بازگو شدند.
بنابراين به نظر ميرسيد كه مفهوم جنسيت كل راههاي كاملاً نوين تفكر و تحليل را به روي فمينيستها بگشايد و اميد پيشرفتهاي عظيم نظري را در تحليل دلايل سركوب زنان به همراه آورد. همان گونه كه كريستين ولف ميگويد، از راه رسيدن مفهوم جنسيت سه پيشرفت مرتبط با هم را ممكن ساخت: تمامي تفاوتهاي ميان دو جنس كه به نظر اجتماعي و مندرآوردي ميرسيدند، خواه عملاً از اين جامعه با آن جامعه فرق داشتند و خواه صرفاً در معرض تغيير ارزيابي ميشدند، در يك مفهوم گرد آمده بودند؛ استفاده از واژهي مفرد (جنسيت) به جاي واژهي جمع (دو جنس) به اين معنا بود كه تكيه از روي دو قسمت جدا از هم برداشته و روي خود اصل تقسيم گذاشته ميشد و فمينيستها ميتوانستند توجهشان را به نحوهي ساخته و تقويت شدن اين تقسيم متمركز كنند؛ و سرانجام، مفهوم جنسيت فضايي براي شكل گرفتن تصوري از سلسله مراتب و روابط قدرت ايجاد كرد، كه نشان ميداد به اين تقسيمبندي ميشود از زاويهي ديگري نگريست.
با وجود اين به زعم امتيازات بسياري كه استفاده از مفهوم جنسيت و تفكيك نظري جنسيت و جنس زيستشناختي براي فمينيستها دربرداشته، جنسيت هم چنان واژهاي مسألهساز است كه از قرار به تدريج كه مصرف عام يافته، قدري از آن توان «انقلابي» را كه زماني دارا بود از دست داده است:
«امروزه جنسيت به طرزي بيثبات بين صرفاً يك واژهي ديگر براي جنس و يك اصطلاح سياسي بحثانگيز بودن در نوسان است.»
يكي از مشكلات اين بوده است كه، همان طور كه ولف ميگويد، هر چند، مفهوم جنسيت امكان تحليلي از سلسله مراتب را فراهم ميآورد، تحليل جنسيت چه بسا به غافل ماندن از نابرابريهاي قدرت موجود بين مرد و زن ميانجامد. از مرد و زن به مثابهي مفاهيم، «جنسيتي شده» صحبت كردن با اين معني ضمني كه مردانگي و زنانگي هر دو ساختههاي اجتماعياند، در واقع ممكن است بيشتر تفاوت را برساند تا نابرابريها در قدرت را. افزون بر آن، جنسيت گاه با اشتياق تمام اين واژه را اختيار كردند تا موقعيت فرودست زنان را در جامعه توضيح دهند، چه بسا اين واژه مانند اصطلاحي تصور شود كه تنها در مورد زنان و ساخت اجتماعي زنانگي به كار ميرود (گرچه از قرار معلوم اخيراً در مطالعات مربوط به مردانگي در دانشگاهها تحولي پيش آمده است). اُكلي خاطرنشان ميسازد كه جنسيت اصطلاحي است كه فمينيستهاي دانشگاهي براي حركت دادن به كارشان از آن استفاده كردهاند ـ صحبت دربارهي «جنسيت» به جاي «زنان» ـ از آن رو كه مطالعهي زنان واقعاً محترمانه نيست. رأي او بر اين است كه: «چنين تدبيري فقط به اين عملي است كه ابداع جنسيت به منظور ياري رساندن به توضيح موقعيت زنان صورت گرفته است: مردان نه دربارهي موقعيت به فكر ميافتند و نه نيازي به ارائهي توضيح دربارهي آن دارند». واقعيت اين كه انگار فقط زنان جنسيت دارند به روشني گوياي عملكرد آنها صرفاً از طريق تحليلي از چگونگي ساخت جنسيت به طور كامل توضيح داده نميشود.
شايد حتي به طور اساسيتر، خود تفاوتگذاري ميان جنس و جنسيت و رابطهي ميان دو واژه، زير سؤال رفته باشد. بحث منتقدان اين است كه تفاوتگذاري ميان جنس و جنسيت اغلب به ناتواني از تفحص در سرنوشت خود جنس ميانجامد. جنسيت چون مظروفي تصور ميشود، كه جنس ظرف آن است، هر چند جنسيت متغير شمرده ميشود، تعبير از «ظرف» جنس اين است كه عام است و تغييرناپذير زيرا «طبيعي است. به عبارت ديگر، تفاوتگذاري بين جنس و جنسيت نشان ناتواني از مورد سؤال قرار دادن شيوههاي جامعه براي ساختن «جنس» ـ يعني، خود تن «طبيعي» ـ است. جنس به مثابهي تقسيمي اوليه در نظر گرفته ميشود كه جنسيت بر آن استوار است. در پاسخ، برخي فمينيستها عليه اين به ظاهر تقدم طبيعي جنس بر جنسيت اعتراض و استدلال كردهاند كه خود جنس زيستشناختي ساختهاي اجتماعي است ـ كه زيست شناسي «طبيعي» و عام نيست، بلكه آن هم، مانند جنسيت، به ميانجيگري اجتماع پديد ميآيد. تامس لاكوئه اور، در تحقيق تاريخي خود از ساخت و بازنمايي جنس، به اين قضيه اشاره ميكند كه چطور تا پايان قرن 17 تن زن و مرد بر حسب تفاوتشان به تصور درنميآمده است. تازه در قرن هجدهم تفاوت جنسي كشف شد. به همين مقياس، به اين نكته اشاره شد كه، در نظر زيست شناسان، جنس مركب از تعدادي از نشانههاي متفاوت كه همهي آنها رابطههاي دروني متغيري با يكديگر دارند و تبديل اين عناصر مختلف به يك نشانهي تقسيمبندي به يك نشانهي اجتماعي است. اين نوع تحليل آشكارا ثبات تقسيمبندي ميان جنس و جنسيت را بر هم ميزند و بعضي فمينيستها مانند ولف را به اين بحث ميكشاند كه در واقع جنسيت مقدم بر جنس است. از زاويهاي ديگر، جوديت باتلر سعي كرده است تقسيم جنس / جنسيت را همراه با ساير تقسيمات دوگانه از جمله بين طبيعت و فرهنگ و امثال آن، ساختشكني كند.
براي برخي فمينيستها، نياز به تأكيد بر ساخت اجتماعي جنس منجر به گونهاي نفي جنسيت به منزله اصطلاحي شده است كه نه فقط غيرضروري است بلكه به سردرگمي نيز ميانجامد. از آن رو كه استفاده از جنسيت براي توصيف چيزي كه به طور اجتماعي ساخته شده تلويحاً به اين معني است كه خود جنس زيستشناختي طبيعي است. براي نمونه، مونيك ويتيگ معتقد است كه جنس چيزي بيش از ساختههاي اجتماعي نيست و تقسيمبندي بين مردان و زنان صرفاً محصولي است از روابط قدرت اجتماعي بدون هيچ مبنايي در طبيعت يا زيست شناسي انسان:
جنس وجود ندارد. اما جنسي وجود دارد كه سركوب ميكند و جنسي كه سركوب ميشود. سركوب است كه جنس را به وجود ميآورد و نه برعكس. عكس آن اين خواهد بود كه بگوييم جنس است كه سركوب را به وجود ميآورد، يا اين كه بگوييم علت (منشأ) سركوب را بايد در خود جنس يافت، در تقسيمبندي طبيعي دو جنس كه پيش از تشكيل (يا بيرون از) جامعه وجود داشته است.
بنابراين، طبق نظر ويتيگ، زنان چيزي بيش از يك طبقه اجتماعي سركوب شده نيستند. محو سركوب سلطهگر و تحت سلطه («ردهي جنسي» مردان و «ردهي جنسي» زنان) با از بين رفتن زنان و مردان به عنوان دو گروه انسان همراه خواهد بود. در اين جهاني كه ديگر ردههاي جنسي وجود نخواهد داشت آزادي براي همهي موجودات بشري «فراسوي ردهبندي جنسي» مهيا خواهد بود و هم مفهوم و هم وجود واقعي زن و مرد راه را بر «پديد آمدن سوژههاي فردي» خواهد گشود.
اين نقدها از جنسيت و از تقسيم دوگانه جنسيت و جنس از قرار معلوم بنيادي هم دارد. استفاده از جنسيت ميتواند به اين معني باشد كه قدرت از تحليل روابط ميان مردان و زنان رخت برميبندد و عامليت هم از زنان دريغ ميشود و هم از مردان (اگر مردانگي، زنانگي، سلطه و سركوب ساختههاي اجتماعي باشند، ديگر چه جايي براي فرد عامل باقي ميماند؟). وانگهي، همان گونه كه نويسندگان فمينيست مختلف تأكيد كردهاند، بايد از هر تقسيمبندي دو شقي كه جنس را طبيعي قلمداد ميكند، جنسيت را ساختهاي اجتماعي خودداري ورزيد. مع هذا، در مقابل اين حرف ممكن است اعتراض شود كه جنسيت به مثابهي يك اصطلاح تحليلي هنوز نيروي كارايي خود را كاملاً از دست نداده است و يكي از وظايف فمينيسم معاصر بايد سعي در روشن ساختن روابط پيچيدهي جنسيت، جنس و قدرت باشد كه بر جامعهي ما سايه افكنده است.
بازگشت به تفاوت: اصول اخلاقي، مادري كردن و نظام اخلاقي مسووليت و مراقبت
فمينيستها در آغاز از تمايز ميان جنس و جنسيت براي برگرفتن توجه از تفاوتهاي به اصطلاح «طبيعي» و عام ميان زن و مرد و تأكيد بر شيوهي جامعه در توليد اين تفاوتها استفاده ميكردند. مع هذا، خواه بر حسب جنس صحبت شود و خواه بر حسب جنسيت، تفاوتها هنوز آشكارا وجود دارند، براي برخورد با آنها انواع پاسخهاي فمينيستي مطرح شده است: چه با به حداقل رساندن ربط تفاوت و مدعي آن شدن كه رفتار با مردان و زنان بايد يكسان باشد، چه با پاي فشردن بر اين امر كه تفاوتها جداً اهميت دارند و حتي بها دادن به آنها.
يك جنبه از تفاوت جنسي كه فمينيستها در آن كند و كاو كردهاند موضع اخلاقي متفاوت زنان است. بخش اعظم اين كار در پاسخ به ادعاي فرويد در مورد وجود تفاوتي جنسي در پايبندي اخلاقي است كه منشأ زيستشناختي دارد. ادعاي فرويد دربارهي رشد اخلاقي ضعيفتر در زنان باعث شده كه فمينيستهاي روانشناس و روانكاو اين حوزهي تفاوت را بررسي و اين سؤال را مطرح كنند كه آيا رشد اخلاقي زنان و مردان با هم فرق دارد و اگر اين طور است چه باعث اين فرق ميشود و پيامدهاي آن چيست؟ نمونهاي مشهور از اين نوع تحليل با صدايي متفاوت تحقيق كرل گيليگان است، كه او طي آن جنسگرايي پنهان در بسياري از تحقيقات روانشناختي دربارهي رشد اخلاقي را ـ يك جنسگرايي كه رشد اخلاقي مرد را معيار رشد اخلاقي بشر ميداند و در نتيجه برداشتهاي زنان از اخلاقيات را به همان ميزان معتبر نميشمرد ـ زيرا سؤال ميبرد. به طور مشخصتر، گيليگان عليه اين تصور كه زنان درك رشد نيافتهتري از اخلاق دارند دليل ميآورد و در مقابل مدعي ميشود كه درك زنان از اين مسأله با مردان فرق دارد. به عبارت ديگر، در حالي كه تفكر اخلاقي در مردان بيشتر به تصورات از عدالت بستگي دارد، اخلاقيات در زنان بيشتر ارتباطي است و بيشتر حول نظام اخلاقي مسووليت و مراقبت متمركز است. تحقيق گيليگان عمدتاً بر ديدگاههاي اخلاقي زناني پايهگذاري شد كه تصميم ميگرفتند آيا دست به يك سقط جنين بزنند يا خير و او فهميد تصوري كه اين زنان از خود دارند با تصور مردان از خودشان متفاوت است. زنان بيشتر خود را در پيوند با ديگران و در هويتيابي وابسته به ديگران ميپنداشتند تا مستقل و جدا، چنان كه مردان مايل به تصور خود هستند. اين تلقي متفاوت از خود، به گفتهي گيليگان، تفاوتهايي را در شيوههاي تصميمگيري اخلاقي زنان و مردان باعث ميشود. او مدعي است، زنان مايل به تأكيد بر روابط با ديگراناند و به اين روابط نسبت به حقوق انتزاعي اولويت ميدهند، آنها بيشتر به فكر پيامدهاي يك عملاند تا صرف اصولي كه عمل فوق بر پايهي آنها ممكن است درست يا غلط ارزيابي شود؛ زنان بيشتر مايل به تفسير گزينشهاي اخلاقي با توجه به زمينهي خاصي هستند كه اين گزينشها در آن صورت گرفته تا داوري انفرادي يا انتزاعي «نداي» وجدان زنان به مدتي چنين طولاني براي اين به گوش نرسيده كه شيوهي انجام داوريهاي اخلاقيشان پستتر از شيوهي داوري مردان، كه «رأي» آنها معيار شمرده ميشود، انگاشته شده است.
گيليگان در اين كاوش به ذلتگرايي متهم شده است ـ به عبارت ديگر، متهم به مسلم گرفتن تفاوتي طبيعي، عام و ذاتي بين مردان و زنان. مع هذا، او تأكيد ميكند كه در نظرش تفاوت موضع اخلاقي در مردان و زنان محصولي از ذات زيستشناختي مادرزادي نيست، بلكه بر زمينهاي اجتماعي پديد ميآيد كه در آن عوامل موقعيت و قدرت اجتماعي با زيست شناسي تناسلي تلفيق ميشوند تا به تجربههاي مردان و زنان و روابط بين دو جنس شكل دهند. اين نقد ذاتگرايي را اغلب كساني انجام دادهاند كه ميترسند مبادا هر اثري كه مدعي كشف تفاوتي اخلاقي بين زن و مرد است دستاويزي باشد براي آنهايي كه خوش دارند مدعي شوند معني تفاوتهاي طبيعي و ذاتي اين است كه مرد و زن هرگز نميتوانند «مساوي» باشند. منتقدان در ضمن ميگويند اين «نظام اخلاقي مسووليت و مراقبت» در زنان كه گيليگان عنوان ميكند چيزي است كه به منزلهي تدبيري براي تاب آوردن و تأمين بقاي خود جوامع را تحت سلطهي مذكر به وجود آمده است؛ چرا بايد از اين «سياست بقا» به مثابهي گونهاي تحقق شخصيت و ارزشهاي زنانه تجليل كرد؟ از سوي ديگر، فمينيستهاي زيادي هستند كه كار گيليگان را از اين لحاظ الهامبخش ميدانند كه نه تنها ريشهي فرضيات روانشناسي سنتي و نظريهي روانكاوي، كه همچنين فلسفهي سياسي و اخلاقي كلاسيك را سست ميكند. براي مثال، سيلابن حبيب در دفاع از گيليگان با ارائه دلايلي ميگويد كه كار او بخشي از يك عرض اندام حياتي فمينيستي در برابر پيشفرضهاي فلسفهي اخلاقي سنتي است، كه بر مبناي آنچه بن حبيب «ديگري تعميم يافته» مينامد ـ شهروند يا فردي بااخلاق و تفكر سياسي سنتي، كه بنا به فرض فردي است بدون هيچ ويژگي خاص مشخص كننده ـ مدعي جامعيت است. اين «ديگري تعميم يافته» قرار است از حيث جنسيتي خنثي باشد، اما نظر به اينكه مردان تدوينگر فلسفهها و شيوههاي تفكر بر مبناي اين ديگري تعميم يافتهي كلي بودهاند، اغلب اين فلسفهها و شيوههاي تفكر با زنان بيگانهاند. در نظر بن حبيب، كارگيليگان شيوههاي حذف و بيگانهسازي زنان را كه ناشي از شيوههاي مردانهي طرح محظورات اخلاقي است برجسته و بر ضرورت به حساب آوردن ديگر «متعين» (ديگري كه خصايص و روابط مشخصي دارد)، به دقت داوريهاي اخلاقي، تأكيد كرده است.
چيزي كه كرل گيليگان شنيده غرولندها، اعتراضات و مخالفتهاي زنان در مقابل شيوههاي طرح محظورات اخلاقي است كه به نظر آنها بيگانه ميرسد. تنها در صورتي كه بتوانيم بفهميم چرا صدهاي آنها را خفه كردهاند و ايدهآلهاي استقلال اخلاقي رايج در فرهنگ ما، همچنين تعريف اختصاصي حوزه اخلاق، چگونه به خاموش كردن صداي زنان ادامه ميدهند، آن وقت اميدي هست كه به سمت تصوري انسجام يافتهتر از خود و از همنوعانمان به مثابهي ديگراني تعميم يافته و در عين حال «متعين» حركت كنيم.
بنابراين، روانشناسان فمينيستي چون گيليگان اين بحث را مطرح كردهاند كه زنان ديدگاههاي اخلاقي متفاوتي دارند و به رسميت شناختن اين تفاوتها و گنجاندن رويكرد متفاوت زنان در چارچوبهاي كلي اصول اخلاقي و سياسيمان مهم است. برخي فمينيستها اين دليل آوردن به نفع تفاوتها را از آن رو خطرناك شمردهاند كه تصور يك جدايي بين دو جنس را تقويت ميكند و در نتيجه سدي در مقابل خواست زنان براي تساوي، ميشود. ديگران معتقدند كه بيان كردن اين قبيل تفاوتها و بهاي مجدد دادن به ارزشهاي «زنانه»اي كه به واسطهي تعريف مردانه از معيارهاي اخلاقي جايگاه اصليشان از آنها دريغ شده، مهم است. به هر حال، براي آنها كه ميپذيرند زنان ديدگاه اخلاقي متفاوتي دارند، سؤالي كه مطرح ميشود اين است كه اين تفاوت چگونه شكل ميگيرد؟ هر چند برخي فمينيستها اظهار داشتهاند كه تفاوتهاي زيستشناختي بين مردان و زنان منجر به تفاوتي در ديدگاههاي اخلاقي آنها ميشود، ديگران به عوامل اجتماعي اشاره ميكنند كه به شيوههاي گوناگون در شكلگيري مردان و زنان تأثير ميگذارند. يكي از مسائل كليدي كه اين رابطه مورد بحث بوده نقش زنان در مقام مادر است. اكثر فمينيستها به شيوههاي تأثير نهادن ظرفيت جسماني زنان براي بچه زاييدن بر موقعيت اجتماعي آنها اشاره كردهاند. هر چند براي برخي، از جمله شولامبث فايرستون همين ظرفيت زيستشناختي براي توليد مثل كليد سركوب زنان است، براي ديگران اين ظرفيت و نقشها و مهارتهاي اجتماعي كه موجب ميشود، با خود عناصري ارزشمند به همراه دارند كه هستهي تفاوت زن و مرد را ميسازند. مادري كردن فقط به توليد مثل زيستشناختي محدود نيست بلكه به مجموعهاي نگرشها، مهارتها و ارزشهاي ملازم با توليد مثل مربوط ميشود و برخي فمينيستها بر اين نظرند كه همين نگرشها مهارتها و ارزشها باعث تمايز زنانگي ميشوند و بايد در همهي جوامع جايگاه مهمتري را به آنها اختصاص داد.
براي خيليها، مادري كردن كليد تفاوت زن و مرد است. اگر مادري كردن تا اين حد در ايجاد تفاوت بين زن و مرد مهم تلقي شده باشد، در اين صورت توضيح اين امر كه چرا زنان مادري ميكنند بسيار ضروري است. اين موضوعي است كه نانسي چودورا در كتاب خود، بازتوليد مادري كردن آن ميپردازد. چودورا عزم جزم ميكند تا دريابد چرا مادران مادري كردن را انتخاب ميكنند. او اين تصور را كه مادري كردن يك غريزهي ذاتي و طبيعي است منتفي ميداند، همچنين اين تصور را كه مادري كردن صرفاً حاصل شرطي كردن اجتماعي است، زيرا، چنان كه او استدلال ميكند، معني چنين حرفي تلويحاً اين خواهد بود كه زنان در خصوص مادري كردن حق انتخابي نداشتند. در عوض، بيش از آن كه آدمها ديگر آن قدر بزرگ شده باشند كه بتوانند هر گونه انتخاب معقولي به عمل آورند، يك تفاوت جنسيتي واضح و گونهاي تقسيم نقشها بين زنان كه مادري ميكنند و مردان كه نميكنند وجود دارد. چودورا چنين استدلال ميكند كه ميل به مادري كردن بخشي از ميل به زن بودن است، كه دختران در سنين طفوليت پيدا ميكنند. در واقع، اين امر در سني چنان پايين رخ ميدهد كه نميتواند بخشي از انتخابي آگاهانه شمرده شود بلكه بيشتر بايد يك گزينش غيرعمدي باشد. تقسيم جنسي و خانوادگي كار كه طبق آن زنان مادري ميكنند و بيش از مردان درگير روابط بين افراد و عاطفياند، منجر به يك تقسيم ظرفيتهاي رواني در دختران و پسران ميشود. سپس، به دليل اين تقسيم ظرفيتهاي رواني، اين دختران و پسران به بازتوليد تقسيم كار جنسي و خانوادگي والدين خود ادامه ميدهند. بازتوليد مادري كردن از نخستين رابطهي مادر / كودك در مرحله پيشاديپي رشد شروع ميشود. درك دختر از خودش و از جنسيت با مادرش همانندسازي ميشود، حال آنكه پسر لزوم قطع وابستگي به مادرش را احساس ميكند. يعني اين تفاوت در رشد رواني ـ جنسي اين است كه پسر با قاطعيت ارتباط عميق برقرار كردن با ديگران اما با ارزشهاي قاطعتر و رقابت جويانهتري كه براي موفقيت در زندگي اجتماعي لازماند بزرگ ميشود، حال آنكه دختران بزرگ ميشوند تا ظرفيت مادرشان را براي ارتباط با ديگران، تغذيه كننده بودن، مادري كردن بازتوليد كنند. اين خصايص مادري كردن در حوزهي عمومي دست كم گرفته شده، اما چودورا معتقد است كه اگر زنان و مردان به طور مساوي مادري ميكردند، آن وقت دختران و پسران با اين خصايص متفاوت، بار نميآمدند؛ مردان احساس محبت و پيوستگي بيشتري به ديگران داشتند، زنان نيز مستقلتر و رقابت جوتر ميشدند.
ساير فمينيستها اين راه حل «تربيت دوگانه» و سهيم كردن مرد و زن در نقشها و ارزشهاي مادري كردن را، ماننند گيليگان در حمايت از يك نظام اخلاقي مسووليت و مراقبت، مورد انتقاد قرار دادهاند. آنهايي كه با چودورا مخالفاند استدلال ميكنند كه سواي تمركز روي خانوادهي سفيد طبقه متوسط و بنابراين افتادن در دام قوم محوري، نظريهي او بيش از حد بر عملكرد رواني ـ جنسي خانواده متمركز است و نيروهاي اجتماعي گستردهتر را ناديده يا دست كم ميگيرد. اما طبقه استدلال رزماري تانگ، با وجود غيب و ايرادهاي آشكار در تحليلهاي چودورا و گيليگان، آنها، مانند بسياري فمينيستهاي ديگر كه به دنبال ريشههاي تفاوت بين رشد رواني زنان و مردان ميگردند، مسائلي را انتخاب كردهاند كه «با بسياري از حدسهاي عادي ما دربارهي رفتار جنسي، مادري كردن و رفتار اخلاقي جور درميآيند.»
فراتر از بحث تساوي ـ تفاوت؟
در اين بخش بعضي از شيوههاي بسيار متعدد اظهارنظر فمينيستها دربارهي تفاوت و ابزاري كه آنها به منظور كمك به رهايي زنان به ياري آنها سعي كردهاند بر ديدگاههاي سنتي تفاوت جنسي فائق آيند، برجسته شده است. در نظر برخي، كل بحث تساوي ـ تفاوت اينك بحثي است كه براي آرمان فمينيستي شر آن بيشتر از خيرش است. از جمله، جوئن اسكات بر اين نظر است كه دو قطب متضاد تساوي و تفاوت در يك تضاد دوگانه تثبيت شدهاند و اين تضاد در رديف آنهايي است كه فمينيستها بايد ساختشكني كنند.
ما به جاي اينكه به تحليلها و تدابير خودمان چنان شكل دهيم كه گويي اين جفتهاي دوگانه ابدي و حقيقياند، بايد بپرسيم كه اين جفت دو پاره ساختن از تساوي و تفاوت خود واجد چه عملكردي است. به جاي ماندن در حصار اصطلاحات گفتمان سياسي فعلي، بايد اصطلاحات فوق را در معرض بررسي انتقادي قرار دهيم. تا وقتي كه چگونگي كار مفاهيم در ساختن يا محدود كردن معاني مشخص سر درنياوريم، نميتوانيم از آنها به ميل خود كار بكشيم.
بحث اسكات دربارهي ساختشكني تضاد دوگانهي تساوي و تفاوت، در صورتي كه اين تقسيمبندي را به مثابهي تقسيم بين اين استدلال كه زن و مرد عين هماند و اين استدلال كه آنها با هم متفاوتاند بفهميم، متقاعد كننده است. تأثير اين نوع صورتبندي ناقص تضاد جلوگيري از تشخيص تفاوتها در درون دو گروه زن و مرد و سرپوش گذاشتن بر شيوههاي درك و بازنمايي تفاوتها ميان مردان و زنان طي قرون و در جوامع مختلف است.
اگرچه، انگار، به رغم تلاش سرسختانهي فمينيستها براي فراتر رفتن از مسأله تفاوت و تساوي، سؤال مطرح شده با اين بحث هر چند وقت يك بار، البته در صورتبنديهاي متفاوت، سربر ميآورد. براي نمونه، من قبلاً به بحث مربوط به كمك هزينهي زايمان و اين امر كه آيا بايد كمك هزينهاي متفاوت و خاص زنان تلقي شود يا درست عين هر كمك هزينهي بيماري ديگري كه شامل زن و مرد هر دو است اشاره كردم. اين شايد آن چيزي باشد كه بحث تساوي ـ تفاوت را ـ با تغيير مداوم صورت بندي آن ـ ـ اين همه مقاوم ميكند. افزون بر آن، ظاهراً با گذشت زمان، آنهايي كه در يك طرف بحث بودهاند به طرف ديگر كوچ ميكنند و برعكس. حتي ممكن است فمينيستها وقتي بر سر مسائل مختلف بحث ميكنند دريابند كه بين مواضع گوناگون دچار تشتت شدهاند. هر چند اسكات و ديگران بحث جاري را، به دليل دور كردن توجه از مسائل واقعي، به نوعي براي آرمان فمينيستي زيان بار ميدانند، شايد اينك وقت آن رسيده باشد كه بحث ياد شده را به اين چشم نگاه كنيم كه به راستي با ارزش است و فمينيستها را واميدارد كه از خود بپرسند در رابطه با مسائلي معين چه موضعي اتخاذ ميكنند. تساوي ـ تفاوت را نبايد به صورت بحثي تلقي كنيم كه در شرايط آن در سنگ حك و تثبيت گشته، بحثي كه آدمي همواره موظف است در آن طرف واحدي را بگيرد؛ حرف من اين است كه فمينيستها همواره، به اين يا آن طريق، دربارهي مسائلي در چارچوب تساوي صحبت خواهند كرد، بنابراين اين بحث در واقع ميتواند در موارد بسياري مثبت از كار درآيد. همان طور كه اسنيتو خاطرنشان ميسازد:
اگر اين تقسيمبندي براي تاريخ فمينيسم مهم است، فمينيستها بايد با انعطاف بيشتري آن را بپذيرند، اما اين دورنماي گسترش يافته آدمي را از اجبار به انتخاب موضعي در اين تقسيم معاف نميدارد. من، برعكس، با پيش كشيدن اين بحث كه هيچ راه حل قريب الوقوعي در كار نيست، اميدوارم خواننده را به شناخت ضرورت آگاهي به اين امر كه نتيجه كار خودش در كجا قرار ميگيرد و ارزيابي اين مسأله وادارم كه اين تصميم سياسي به مثابهي ابزاري براي تيشه زدن به ريشهي بسيار عميق سركوب شديد زنان از چه قدرتي برخوردار است. فمينيستها در اثر نوشتن دربارهي واژهنامهها و ساختهاي گوناگون به توصيف اين وجه تمايز عادت كردهاند، نميخواهم تلويحاً بگويم كه آنها همه يكي هستند، بلكه ميخواهم بر تفاوت بين آنها تأكيد كنم. هر مسألهاي شكلبندي تازهاي، اولويت جديدي از طيف عقايد فمينيستي را باعث ميشود و اكثر آنها مستلزم مبارزهاي دروني و همچنين بيروني دربارهي اهداف و روشها هستند. گرچه قابل درك است كه ما رؤياي صلح ميان فمينيستها را در سر ميپرورانيم، كه ما در خواهريمان در مقابل آن چند دستگي كه بارها و بارها ما را در برادري مأيوس كرده است، ايستادگي ميكنيم. با وجود اين بايد بين خودمان اين بحث را ادامه دهيم. بهتر از آن، ما بايد با جديت از آن استقبال كنيم. نقشي كه در تفاوت وجود دارد، نه تنها دشمن ما نيست، بلكه نيرويي پويا است كه زنان بسيار متفاوتي را به هم ميپيوندد. فمينيسم تنگناهاي عمدهي تجربهي مدرن را، اسرار هويت را كه در مباحث آن به طور كامل نمودار ميشوند، دربرميگيرد. هيجان عدم توافقها در درون فمينيسم بخشي است از قدرت پابرجاي آن براي منقلب و درگير كردن شمار بسياري از مردمان در مكالمهاي عمومي بسي گستردهتر از خود جنبش. اين اختلاف فمينيستي پويا دربارهي تفاوت است؛ به تفاوتهاي زنان با يكديگر تجسم ميبخشد ـ و به اين ضرورت كه ما هر از چند گاهي به آرماني مشترك حيات بخشيم.