باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز سه شنبه 12 آذر 1387 كاربران برخط 49 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
تحرير يك‌ ديدگاه‌ سنتي‌ به‌ سنت‌
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: مرتضي - شيرودي

ارسال كننده: مدير سايت

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

سنت‌ از دو ديدگاه‌ قابل‌ بررسي‌ است‌:

1 ـ ديدگاهي‌ كه‌ در آن‌ سنت‌ به‌ تمام‌ ميراث‌ فرهنگي‌ گذاشته‌ اعم‌ از دين‌ و آداب‌ ورسوم‌ و... اطلاق مي‌شود.

2ـ ديدگاهي‌ كه‌ در آن‌ بيشتر به‌ آداب‌ و رسوم‌ و فرهنگ‌ قديمي‌ سنت‌ گفته‌ مي‌شود.

 

سه‌ رويكرد در معناي‌ سنت‌ به‌ مفهوم‌ اول‌ در بين‌ متفكران‌ ديده‌ مي‌شود:

الف‌ - كساني‌كه‌ طرفدار سنت‌ و بازگشت‌ به‌ آن‌ هستند.

ب‌ - كساني‌كه‌ خواهان‌ مدرنيته‌ و زدودن‌ تمامي‌ جوانب‌ سنت‌ از زندگي‌ انسان‌معاصرند، و آن‌ را به‌ كلي‌ مردود مي‌شمارند.

ج‌ ـ كساني‌كه‌ با مدرنيته‌ موافقند،ولي‌ پاره‌اي‌ از مسائل‌ دين‌ و حقايق‌ زندگي‌ بشري‌ رامقدس‌ شمرده‌ و به‌ آن‌ پايبندند.مثلاً برخي‌ از فلاسفه‌ شرقي‌ سوال‌ خداوند از انسان‌را: اَلَسْت‌ُ بَربكُّم‌ْ؟عهد و نسبت‌ جاودان‌ الهي‌ مي‌شمرند،كه‌ خالي‌ از ظرف‌ زمان‌ ومكان‌ است‌ و بر پايه‌ آن‌ نيز،دين‌ چه‌ اسم‌ سنت‌ بر آن‌ بهنيم‌ چه‌ نه‌، مسئله‌اي‌ است‌ كه‌در تقابل‌ با مدزتيبه‌ خالي‌ از خدا قرار مي‌گيرد.

برخي‌ از مورخان‌ انديشه‌ اروپايي‌،ايجاد مدرنيسم‌ و شكل‌گيري‌ اوليه‌ آن‌ را در قرن‌17 و 18 و با انقلاب‌ فرانسه‌ مقارن‌ مي‌دانند،البته‌ اين‌ سخن‌،چيزي‌ جز،نوعي‌ آسان‌كردن‌،بحث‌ نيست‌،و گرنه‌ تاريخ‌ انديشه‌ هم‌ مانند تاريخ‌ عمومي‌،روندي‌ است‌پيوسته‌،و لذا آغاز هيچ‌ دوره‌اي‌ را در واقعيت‌ تاريخ‌ به‌ آساني‌ نمي‌توان‌ نشان‌ داد.

در اوايل‌ قرن‌ 17، هنگامي‌ كه‌ زمينه‌ انقلاب‌ علمي‌ اروپا فراهم‌ مي‌شد، دو مرجع‌مقتدر بر فضاي‌ فرهنگي‌ اروپايي‌ غربي‌ حكومت‌ مي‌كردند:

اول‌ احكام‌ و متون‌ مسيحي‌ كه‌ كليساي‌ كاتوكيك‌ خود را نگهبان‌ و مفسر آن‌هامي‌دانست‌،به‌ هيچ‌ شخصي‌ يا مقام‌ ديگري‌ اجازه‌ نمي‌داد در اين‌ زمينه‌ اظهار نظركند.

دوم‌،ادبيات‌ كلاسيك‌ ديني‌ آثار نويسندگان‌ يونان‌ و روم‌ باستان‌ كه‌ در جنبش‌رنسانس‌ (نوزايي‌ و فرهنگي‌) از نو كشف‌ شده‌بود و گروه‌ انسان‌ پرستان‌(اومانيست‌ها) خوانندگان‌ و نمايندگان‌ آن‌ بودند.

اين‌ دو مرجع‌ ،از بسياري‌ جهات‌،معارض‌ يكديگر بودند و ميان‌ پيروان‌شان‌ نبردسختي‌ در جريان‌ بود، ولي‌ هردو در يك‌ موضوع‌ با هم‌ مشابهت‌ داشتند،و آن‌ نوعي‌برداشت‌ تاريخي‌ بدبينانه‌ بود، به‌ اين‌ معني‌ كه‌ هر دو تاريخ‌ تمدن‌ بشري‌ را درسراشيب‌ نزولي‌ و انحطاطي‌ تصور مي‌كردند،سيري‌ كه‌ از يك‌ عصر طلايي‌ درگذشته‌ دور،آغاز مي‌شد و به‌ وضع‌ ناهنجار كنوني‌ مي‌رسيد،اين‌ برداشت‌ بدبينانه‌ درسراسر قرون‌ وسطي‌ جاري‌ بود. در پايان‌ اين‌ دوره‌ جنبش‌ دنيوي‌ رنساتس‌ و رفرم‌(Reform) (اصلاح‌ كليسا و دين‌ مسيحي‌) شورشي‌ وسيعي‌ بود كه‌ در برابر آئين‌ها وارزشهاي‌ قرون‌ وسطايي‌ صورت‌ گرفت‌،اما اين‌ جنبش‌ نه‌ تنها برداشت‌ تاريخي‌ را ازميان‌ نبرد، بلكه‌ به‌ نحو خاص‌ خود،آن‌ را تقويت‌ كرد.

انسان‌ پرستي‌(اومانسيم‌) رنساني‌ بر پايه‌ ادبيات‌ و فرهنگ‌ باستاني‌ يونان‌ و رم‌ استواربود و به‌ اتكاي‌ فَّر و شكوه‌ يك‌ دوران‌ طي‌ شده‌ از ياد رفته‌،به‌ كليساي‌ كاتوليك‌ حمله‌مي‌كرد. در مقابل‌ كليسا هم‌ از فلسفه‌ ارسطو، كه‌ چيزي‌ جز ميراث‌ يونان‌ باستان‌ نبودكمك‌ مي‌گرفت‌. بنابراين‌،در دعواي‌ جنبش‌ دنيوي‌ رنسانسي‌ و سنت‌ ديني‌ كليسا هردو طرف‌ به‌ گذشته‌ باز مي‌گشتند. در قرن‌ بعد (قرن‌ شانزدهم‌) جنبش‌ رفرم‌ مدعي‌شد كه‌ كليساي‌ كاتوليك‌ دين‌ مسيحي‌ را از حقيقت‌ آن‌،به‌ نحوي‌ كه‌ در كتاب‌ مقدس‌ثبت‌ است‌،دور كرده‌ و به‌ راه‌ خطا انداخته‌ است‌،پس‌ صورت‌ حقيقي‌ مسيحيت‌ رادر كتابي‌ مي‌توان‌ يافت‌ كه‌ از گذشته‌ بر جا مانده‌است‌. كليساي‌ كاتوليك‌ هم‌ در دفاع‌از خود چاره‌اي‌ جز اين‌ نمي‌ديد كه‌ اولاً بر مرجعيت‌ آن‌ ميراث‌ گذشته‌ تاكيد كند وثانياًبر برداشت‌ خود از اين‌ مرجع‌ به‌ آثار و آراء متفكران‌ صدر مسيحيت‌ و آباء كليسااستناد كند. به‌ اين‌ ترتيب‌ در دو سه‌ قرن‌ پس‌ از پايان‌ قرون‌ وسطي‌،جنبش‌هاي‌دنيوي‌ و ديني‌ هر چند با يكديگر در كش‌ مكش‌ بودند، در توجه‌ به‌ گذشته‌ اشتراك‌نظر داشتند و در برداشت‌ تاريخ‌ قرون‌ وسطي‌ از اين‌ موضوع‌ تصرف‌ اساسي‌نكردند.

گذشته‌ از برداشت‌ تاريخي‌، در توضيح‌ پديده‌هاي‌ جاري‌ هم‌ ميان‌ انسان‌پرستان‌رنسانس‌ و متفكران‌ مسيحي‌ باز نوعي‌ مشابهت‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد، زيرا كه‌ هر دوگروه‌ بنا را بر مركزيت‌ انسان‌ مي‌گذارند:در توضيح‌ هر پديده‌اي‌ هدف‌ اينست‌ كه‌نهايت‌ آن‌ پديده‌ از لحاظ‌ مصلحت‌ انسان‌ چيست‌؟يا براي‌ «چه‌ خوب‌» است‌ در اين‌شيوه‌ توضيح‌ كه‌ از فلسفه‌ افلاطون‌ سر چشمه‌ مي‌گيرد، «خوبي‌ها» سلسله‌ مراتبي‌تشكيل‌ مي‌دهند،و تمام‌ جهان‌ در جهت‌ برترين‌ خوبي‌ (يا خيراعلي‌) سير مي‌كند.

به‌ اين‌ ترتيب‌ حل‌ مسائل‌ فلسفي‌ يا تفكر فلسفي‌ به‌ طور كلي‌ عبارتست‌ از پيدا كردن‌يا تصور كردن‌ نهايت‌ اموري‌ كه‌ فايده‌ي‌ آن‌ها مشكوك‌ يا موهوم‌ به‌ نظر مي‌رسد.اين‌نهايت‌ هم‌ البته‌ هميشه‌ به‌ انسان‌ مربوط‌ مي‌شود: تمام‌ جهان‌ بر مدار انسان‌ مي‌گردد،به‌ نظر مي‌رسد كه‌ مشغله‌ اصلي‌ ذات‌ الهي‌ چيزي‌ جز امور انساني‌ نيست‌، و حتي‌خود او هم‌ به‌ صورت‌ يك‌ انسان‌ قادر و قهار تصور مي‌شود.

وقتي‌ كه‌ انسان‌ به‌ اين‌ ترتيب‌ در كانون‌ جهان‌ هستي‌ قرار گرفت‌، طبعاً مسكن‌ او هم‌ درمركز جهان‌ خواهد بود. نظريه‌ زمين‌،مركزي‌ در ستاره‌شناسي‌ كه‌ تا اوايل‌ قرن‌ 17 پايه‌جهان‌ بيني‌ غربي‌ را تشكيل‌ مي‌داد،و به‌ صورت‌ بزرگترين‌ مانع‌ پيشرفت‌ علم‌ستاره‌شناسي‌ در آمده‌بود، نه‌ بر پاية‌ مشاهده‌ و تجربه‌ بلكه‌ بر پاية‌ خودبيني‌ انسان‌استوار بود.

نخستين‌ شكاف‌ در بناي‌ اين‌ خودبيني‌ هم‌ با طرح‌ نظريه‌ جديد خورشيد مركزي‌پديدار شد.يعني‌:در قرن‌ 16،زمين‌ مركز جهان‌،شناخته‌ مي‌شد،ولي‌ درباره‌ خود اين‌مركز معلومات‌ زيادي‌ در دست‌ نبود،البته‌ حدود قاره‌ها كمابيش‌ معلوم‌ شده‌ بود،ومرزهاي‌ بيروني‌ نقشه‌ جغرافيا به‌ طور كلي‌ با واقعيت‌ مطابقت‌ مي‌كرد،ولي‌ مردم‌اروپا از آن‌چه‌ در درون‌ اين‌ مرزها مي‌گذشت‌ خبر درستي‌ نداشتنند،آن‌چه‌ دربارة‌زندگي‌ اقوام‌ دوردست‌ گفته‌ و شنيده‌ مي‌شد،غالباً خيال‌ و افسانه‌ بود.از تمدن‌ كهن‌مصر و بين‌النهرين‌ و ايران‌ و هندوستان‌ و چين‌ اطلاعي‌ در دست‌ نبود و هر گاه‌ به‌دست‌ هم‌ مي‌آيد،به‌ اين‌ صورت‌ تفسير مي‌شد كه‌ اين‌ است‌ نمونه‌ وضع‌ و حالي‌ كه‌محروم‌ ماندگان‌ از فيض‌ و رحمت‌ خداي‌ مسيحيت‌ دچارش‌ مي‌شوند.

سرزمين‌هاي‌ دور در شمار منابع‌ طبيعي‌ محسوب‌ مي‌شدند و ساكنان‌ آن‌ها هم‌وحشيان‌ گمراهي‌ هستند كه‌ بايد به‌ دست‌ فرستادگان‌ و مبلغان‌ كليسا به‌ صورت‌«مسيحيان‌ درجه‌ دوم‌» درآيند، يا از ميان‌ بروند. آن‌ عده‌ از مردم‌ اروپا كه‌ ايمان‌مسيحي‌ را از دست‌ نهاده‌اند،تمدن‌هاي‌ يونان‌ و روم‌ باستان‌ را تنها سرمشق‌ زندگي‌مي‌شناسند و بيرون‌ از اين‌ دايره‌،معياري‌ براي‌ سنجش‌ تمدن‌ و فرهنگ‌ در دست‌ندارند،اما از لحاظ‌ اهل‌ ايمان‌، كتاب‌ مقدس‌ مرجع‌ نهايي‌ است‌،عهد عقيق‌ هم‌ تاريخ‌نوع‌ بشر را در بر دارد و هم‌ توضيح‌ مشيت‌ الهي‌ را.

كتاب‌ آفرينش‌ مي‌گويد انسان‌ موجود است‌ عاصي‌ و ساقط‌، كه‌ از بهشت‌ برين‌ به‌ اين‌دنياي‌ دون‌ تبعيد شده‌است‌،تا در اين‌ وادي‌ محنت‌ به‌ سزاي‌ گناه‌ فطري‌ خود برسد.پس‌ مسلم‌ است‌ كه‌ جامعه‌ بشري‌ در اين‌ جهان‌ روز خوشي‌ نخواهد ديد،مگر بابازگشت‌ به‌ سلطنت‌ يهوه‌،كه‌ در مسيحيت‌ به‌ صورت‌ خدا در مي‌آيد.

تفسر و تاويل‌ كتاب‌ مقدس‌ ممكن‌ است‌ دشوار باشد،يا نظر افراد در اين‌ باره‌ تفاوت‌كند يا حتي‌ در تعارض‌ باشد،ولي‌ تنها راه‌ دست‌يافتن‌ به‌ دانش‌ حقيقي‌ يا تعيين‌معناي‌ حقيقي‌ يا باطني‌ كلام‌ الهي‌ است‌.

به‌ اين‌ ترتيب‌ بايد گفت‌ كه‌ تحقيق‌ در علم‌ كلام‌ مسيحي‌ (تئولوژي‌) بيش‌ از كاوشي‌طبيعي‌ يا پژوهشي‌ علمي‌،ثمربخش‌ خواهد بود. در زمينه‌ سياست‌ و اقتصاد هم‌طبعاً پاسخ‌ مسائل‌ و مشكلات‌ را نه‌ در تجربه‌ اجتماعي‌ بلكه‌ در اوراِ كتاب‌ مقدس‌بايد جست‌، زيرا كه‌ اين‌ كتاب‌ جوهر مسيحيت‌ را در بر دارد و مسيحيت‌ يعني‌ آئين‌زندگي‌ در اين‌ جهان‌ و رستگاري‌ در آخرت‌.

ساختار اجتماعي‌ هم‌،بازمانده‌ سنت‌هاي‌ كهن‌ قرون‌ وسطايي‌ است‌، جامعه‌ به‌estate)) تقسيم‌ مي‌شود،سروران‌ ديني‌ يا روحانيون‌، سروران‌ دنيايي‌ يا اشراف‌ وعوام‌ يا بورژوازي‌. مرزهاي‌ اين‌ مراتب‌ ديوارهاي‌ بلندي‌ هستند كه‌ عبور از آن‌هامعمولاً مقدور نيست‌. در راس‌ اين‌ سلسله‌ مراتب‌،مقام‌ سلطنت‌ قرار گرفته‌ كه‌ اين‌ساختار اجتماعي‌ را بر پا نگه‌ مي‌دارد.اراده‌ پادشاه‌ نماينده‌ مقولات‌ اساسي‌ حق‌حاكميت‌ و عقل‌ و عدالت‌ است‌،و لذا مقيد به‌ هيچ‌ شرطي‌ نيست‌. حق‌ حاكميت‌ نه‌از جانب‌ جامعه‌ بلكه‌ از جانب‌ اراده‌ الهي‌ در شخص‌ پادشاه‌ تجسم‌ يافته‌. عقل‌ وعدالت‌ هم‌ در عمل‌ به‌ ضرورت‌ مصلحت‌ جاري‌ دربار و منافع‌ مراتب‌ بالاي‌ جامعه‌ظاهر مي‌شوند، و غالباً با آن‌چه‌ در ميان‌ عوام‌ به‌ عنوان‌ عقل‌ و عدالت‌ تصورمي‌شود،در تعارض‌ آشكار قرار مي‌گيرد.در عرصه‌ امور قضايي‌ و حقوقي‌ هم‌ تااواخر قرن‌ 17 كمابيش‌ همان‌ راه‌ و رسم‌ قرون‌ وسطي‌ برقرار است‌.غرض‌ از تعقيب‌ ومحاكمه‌ مجرم‌،مجازات‌ است‌، نه‌ دفاع‌ از بقا و نظم‌ جامعه‌، به‌ همين‌ دليل‌ شدت‌محازات‌ بيش‌ از صحت‌ آن‌ منظور است‌. محيط‌ زندان‌ها هم‌ هولناك‌ و شكنجه‌ دادن‌متهم‌ در گرفتن‌ اعتراف‌ امري‌ عادي‌ است‌.حرف‌ اعتراف‌ هم‌ دليل‌ قاطع‌ جرم‌شناخته‌ مي‌شود، اعدام‌ متهم‌ اجباري‌ نيست‌ و اختيارات‌ قضات‌ نامحدود است‌.

 

    178 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   تجدد (40)
●   سنت گرايي (119)
●   مدرنيسم (319)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:25/07/1383

تاريخ شمسی نشر:25/07/1383
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب