بسمالله الرحمن الرحيم. بر اساس اطلاعات بسيار محدود بنده، در ميان هيچ يك از اديان معروف، هيچ ديني پيدا نميشود كه ادعا كند من موقت هستم. اكثر اديان ادعاي دوام دارند؛ يهود، اسلام، مسيحيت و غيره. در ميان اين اديان، دينهايي كه شريعت يا مجموعه قوانيني دارند، با مشكل مهمي روبهرو هستند. آن مشكل اين است كه قانون در ذاتش مقتضي توقت است و زماندار و تاريخي است. از طرفي، شريعت يك دين مدعي دوام است و ميگويد حلال و حرامش ابدي و غيرقابل تغيير است. لذا تعارضي بدين نحو پيش ميآيد كه چگونه اين دو را با هم سازش دهند: از سويي يك دين قانون داشته باشد و از سويي دوام داشته باشد؟ خلاصه آنكه قانون تشريعي دائم يعني چه؟
اين يك سؤال است. مجدداً تأكيد ميكنم كه من ادعا نميكنم اطلاعاتم در اين زمينه زياد است. صرفاً تا جايي كه مطالعه كردهام، اين سؤال خيلي قديمي است. براي پاسخ به اين مشكل، نهادي در همهي اينگونه اديان مطرح شده است تحت عنوان نهاد اجتماعي. نهاد اجتماعي اين وظيفه را به عهده دارد كه اين مشكل را حل كند: بين انديشهي دوام قانون تشريعي و بين تغيير اوضاع و احوال زماني، بين رخدادهاي جديد يا حوادث واقعه با قوانين ثابت. نهاد اجتماعي وظيفهاش آن است كه رخدادهاي جديد را از درون كدهاي قانوني متون مقدس اديان درآورده و پاسخگوي رخدادهاي روز باشد.
جالب اين است كه در درون خود اين نهاد در بيشتر اديان و هر جامعه قانوني كه ريشهاش از اديان است باز خودش گرفتار نوعي تعارض شده است؛ يعني تعارض بين سنت و تجدد. در نهاد اجتهاد يك دو فكر پيدا شده است. يك فكر اين است كه شخصي كه ميخواهد اجتهاد كند وظيفهاش اين است كه آن مفهوم اوليهي متون مقدس را كه مخاطبهاي اوليه ميفهميدند پيدا كند (دقت بفرماييد، توضيح ميدهم). بنابراين نظريه، متون مقدس در يك مقطع زماني و تاريخ معيني در اختيار انسانها قرار گرفتهاند و مخاطبشان هم همان انسانهاي آن روز بودهاند. انسانهاي امروز به هيچ وجه مخاطب مستقيم زبان آن روز قرار نداشتهاند؛ فقط به ادلهي اشتراك در تكليف تكليفشان مشترك با آنها است. يعني، مطابق اين نظريه، ما كه الان در سال 1380 هستيم، مخاطب قرآن نيستيم. يهودي الان مخاطب تورات نيست. مخاطب تورات انسانهاي آن روز هستند. فقط فرقش اين است كه انسان امروزي با انسان آن روزي، اشتراك در وظيفه و تكليف دارد. لذا شخص مجتهد بايد سعي كند پيدا كند كه اين لفظ آن وقت چه معنا ميداده است؛ هر چه آن وقت معنا ميداده و آن وقت ميفهميدهاند همان حكم خدا است و امروز مردم در وظيفهي شرعي، مشترك با انسانهاي آن روز هستند. اين يك فكر است.
در مقابل اين فكر، فكري ديگر هست كه ميگويد كلام خدا مثل كلام مردم عادي نيست. خدا كلامش زمان ندارد؛ فرازماني است، به اصطلاح سنتي اصلاً حادث نيست؛ ابدي است و ازلي. در يك مقطع تاريخي نيست. اين صداي خدا است در اين جهان؛ از بالا نازل شده و مخاطب آن همهي انسانهاي روزگارند. هر كه شنيد، مخاطبش هم اوست. صداي خدا، امروز مخاطبش انسان امروز است؛ انسان هزار سال قبل هم مخاطب آن روز بود، يعني هر چه او فهميده بود حكمش همان بود و هر چه انسان امروز ميفهمد حكمش همين است. اينكه ما بگرديم ظهور حين صدور را پيدا كنيم، يا بگرديم ببينيم آن روز كه قرآن يا تورات نازل شده مردم چه ميفهميدهاند، اين درست نيست. انسان امروز خودش مخاطب قرآن است. انسان روز اول هم مخاطب قرآن بود. او وظيفهاش را فهميده، انسان امروز هم وظيفهي خودش را ميفهمد. بنابراين، با اين تئوري به دين دوام ميدهند. پيروان تئوري اول با اشكال تغيير زمان مواجه بودند، چون متعهد بودند كه ما بايد همان را بفهميم كه روز اول ميفهميدند و همان را حفظ كنيم. اما تئوري دوم، دين را با مشكل زمان مواجه نميكرد، چون در بستر زمان تفسير جديدي براي آن پيدا ميشود. جالب اين است كه همهي تفسيرها ميشود دين و در مجموعهي دين قرار ميگيرد. آنچه آن روز ميفهميدند دين بود، آنچه ديروز ميفهميدند دين بود، آنچه را امروز ميفهمند دين است، آنچه را كه هزار سال آينده هم ميفهمند دين است، تمام اينها معناي كلام خداست. هيچ فرقي ندارد. آن حكم خدا است و اين هم حكم خداست. چون كلام خدا زمان ندارد كه يك بار نازل شده باشد و مخاطب خاصي داشته باشد. مخاطب آن همهي انسانهاي روي زميناند.
اين اختلاف در درون خود نهاد اجتهاد وجود دارد. لذا خود اجتهاد كه قرار بود حلكننده آن مشكل باشد، خودش دچار تعارض دروني ميشود.
جالب است بدانيد كه اين مسأله اختصاص به اسلام ندارد. اين مسأله در فقه و شريعت يهود سابقه دارد. شما ميدانيد كه از كتب مهمي كه در دسترس ما قرار دارد، تلمود است، هر چند كه چندان فراوان نيست. تلمود 50 سال قبل در ايتاليا چاپ شده، به انگليسي ترجمه شده و نسخهاش در بعضي مراكز ايران وجود دارد كه من استفاده ميكنم.
بعد از چندين سال، فقهاي يهودي بعد از مرگ موسي نشستهاند و يك دوره تلمود نوشتهاند. احتمالاً چون لغت عبري نزديك به عربي است اين كلمه از همان لغت عربي «تلمذ» و «تلميذ» است، يعني شاگردان مكتب موسي. اين كتاب يك دوره فقه كامل يهود است. من معتقدم هر حقوقدان مسلماني لازم است كه يك دوره آن را بخواند تا ببيند چقدر حقوق اسلامي به حقوق يهودي نزديك است.
تلمود در 18 جلد ترجمه شده و مترجم آن شخصي به نام ايشتاين. براي اينكه اين كتاب همان طور بماند و صورت قديمي و سنتي خود را حفظ كند و در چاپها تغيير نكند، آن را به صورت پشت و رو چاپ كردهاند. طرف عبري را در يك طرف حفظ كردهاند و ترجمه انگليسي آن را پشت هر ورق آوردهاند. ارجاع به تلمود هم اين طور است كه گفته ميشود ورق شماره فلان طرف A و يا B. تلمود 6 كتاب اصلي دارد و هر كتاب داراي رسالههايي است كه مجموعاً 60 رساله است. در تلمود بابلي، در BABA Metazia كه به معناي باب متوسط است، ورق شماره B 59 گفتوگويي بين دو روحاني يهودي صورت گرفته است. يكي نامش ايليازر يا ايليا آذر است و ديگري جشوعا يا يوشع است كه هر دو از فقهاي بزرگاند. بحث بر سر تصرف مال يتيمي است. اختلاف بين اين دو پيش ميآيد كه ما در مال اين يتيم چقدر حق تصرف داريم. يك بحث فقهي كاملاً مهمي است كه در فقه ما هم نظير آن هست. ايلياز ريك سنتگراي محض است و عقيده دارد كه سنت بايد به تمامه حفظ شود و بايد ديد عبارت تورات در اين مسأله چه ميگويد، همان را بايد عمل كرد. او بلافاصله گفت عبارت كتاب مقدس در اين موضوع چنين ميگويد و همه قبلاً همين طور عمل كردهاند كه ما حق تصرف در اين مال را نداريم.
يوشع گفت: برادر من، ما خودمان «رابي» هستيم؛ يعني فقيه هستيم(1)، اين كتاب خطابش به ما است. من اين گونه ميفهمم و فهم من حكم خداست. من ميفهمم كه مصالح و غبطه يتيم اين است و بايد اين طوري تصرف بكنيم؛ امروز مصلحت اين است و تشخيص مصلحت به عهدهي ماست و حكم خدا تشخيصي است كه من ميدهم. ايليازر اخمهايش در هم رفت و گفت، اي واي! حكم خدا دارد از بين ميرود!
يوشع هم سر حرفش بود، ميگفت تفسير حكم خدا به عهده ماست. من امروز حكم خدا را ميفهمم؛ من با مصلحت زمان تفسير ميكنم؛ من ميگويم شرايط زمان اين است، مصلحت براي يتيم اين است. (اين بحث در معبدي از معابد يهود درميگيرد).
ناگهان ايليازر بلند ميشود و به طرف محراب ميرود و دعا ميكند و ميگويد: خدايا، ببين دين تو را چطور دارند به باد ميدهند! من براي دين تو دارم فرياد ميكشم؛ من قصدي جز حفظ دين تو ندارم؛ من غصه دين دارم و غم دين ميخورم. خدايا، ببين يوشع بر مبناي روشنفكري ميخواهد دين تو را از بين ببرد. سپس ادامه ميدهد و ميگويد، خدايا، خودت معجزهاي نشان بده كه اين شخص دلش رام شود! خدايا، از تو ميخواهم كه اين ديوار حركت كند تا يوشع قبول كند!.
يك باره ديدند ديوار و ستون معبد حركت كرد و جلو آمد! ايليازر گفت، ببين يوشع، ديگر حرف نزن. اين جريان حقانيت مرا ميرساند. ايليازر ميخواست از طريق يك مباهله حقانيت خود را به اثبات برساند.
يوشع گفت، حرف همان است كه من ميزنم. ديوار حركت كردن يك دليل شرعي نيست. منابع فقه محدود است. مثلاً خواب ديدن جزو منابع فقه نيست، اگر خوب ديدي كه نماز صبح 8 ركعت است نميتوان قبول كرد. يوشع گفت، از نظر فقهي من محكوم به اين نيستم كه اگر ديوار حركت كند من قبول كنم. نخير! من حرفم همين است كه مصلحت را من بايد تفسير كنم. بر اساس مصالح روز هر گونه كه تشخيص دادم حكم خدا همان است. اين حرفها عيناً رد و بدل ميشود.
ايليارز بيچاره، باز به گريه ميافتد. او دغدغهي دين خدا را دارد. به سجده ميافتد و گريه ميكند و داد و فرياد ميكند و اين بار رو به محراب ميكند و ميگويد خدايا، حال كه معجزه كارگر نيفتاد، به زبان خودت با اين مرد صحبت كن. به زبان بياور حقانيت مرا؛ به او بگو كه حق با من است. يك بار صدا در معبد بلند ميشود كه ايليارز، دفاع از دين ما ميكند! براي ما فرياد ميزند. براي ما خون دل ميخورد. ايليارز خوشحال ميشود و ميگويد: حالا ديگر قانع شدي؟
يوشع ميآيد جلو، همان جايي كه صدا بلند شده، ميايستد و جمله عجيبي ميگويد كه معناي مهمي دارد. ميگويد، خدايا من صداي تو را شنيدم، ولي اگر اين صداي تو است، كه من ميدانم كه هست، چرا كتاب را يك جا براي ما نازل كردي؟ (خوب توجه كنيد.) ميخواستي كتاب را روز به روز نازل كني. اين كه يك جا نازل كردي معنايش اين است كه تفسيرش با خودتان. به نظر من منظور يوشع اين است كه اگر احكام خدا همه روزه مستقيماً از سوي خدا نازل ميشد انسانها موظف بودند هر چه خدا ميگويد عمل كنند؛ اما وقتي به صورت يك جا نازل شده رابطه خدا با مردم قطع شده است و مردم همه روزه با تفسيرهاي روزمره بايد حكم خدا را به دست بياورند. جالب است كه ديدم دنبال اين گفتوگو يكي از قديسين يا ربانيون ميگويد من الياس يا حضرت خضر را ديدم و به او گفتم تو خدا را بعد از اين جريان ملاقات كردي؟ گفت بله. پرسيدم، خدا در اين قضيه چه گفت؟ گفت كه او خنديد و گفت: my children have defeated me. يعني فرزندان من، مرا شكست دادند. او خنديد و اين جمله را گفت.
يهوديان و مفسران امروز ميگويند از خنده خدا معلوم است كه روشنفكر را تأييد كرده است؛ چون خنديد و گفت بچههاي من مرا شكست دادند. پس معلوم است كه روشنفكري را تأييد كرده است. الان اين جوري ميگويند. اين فكر الان فكر روز يهود و فقه آنها است.
در اين جا لازم ميدانم خاطرهاي را براي حضار محترم نقل كنم. چند سال قبل بنده دعوت شده بودم در گرانادا(2) براي شركت در سميناري كه از طرف يونسكو برپا شده بود. يك عالم يهودي جز مدعوين بود كه من از او بسيار استفاده كردم. سؤالات بسيار زيادي براي من مطرح بود كه در اين چند روزه ميپرسيدم و او بسيار عالمانه جواب ميداد. البته دانشگاهي بود و اينجانب را در فضاي اختلاف افكاري كه در ميان عالمان يهودي وجود دارد قرار ميداد. به او گفتم در قرآن آمده كه قصاص و ديات از كتاب تورات آمده است، آيا خودتان الان قصاص ميكنيد؟ آيا شما اگر كسي چشم كسي را كور كند او را كور ميكنيد؟
گفت، آقا ببين. ما معتقديم كه حكم خدا آن نيست كه در آن كتاب نوشته است، حكم خدا آن فهمي است كه به ذهن «رابي» ميآيد. رابي هر چه فهميد حكم خدا است. رابيان امروز ميگويند كدام چشم در برابر چشم ديگري است؟ هيچ چشمي با چشمي برابر نيست. هيچ انگشتي با انگشت ديگر برابر نيست. درباره رجم سؤال كردم. گفت: رجم هم همين طور. آن روز رجم را به معناي stoning و سنگباران معنا ميكردند. امروز ما رابيها اينگونه معنا نميكنيم و حكم خدا امروز اين است. حكم خدا در آن روز هم همان بود و درست بود. حكم خدا در امروز اين است.
خوب، اين طرز تفكر آقايان، اين دو فكر در اسلام خيلي عجيب است. در مكتب فقه اهل تسنن، بعضي همين فكر را دارند، چون آنها قائل به «تصويب» هستند. توضيح اينكه دو مكتب در فقاهت اسلامي وجود دارد. مكتب تصويب، يعني خدا هيچ حكم اثبات ازلي ندارد، بلكه جملهاي را خدا گفته است، مجتهد در هر زمان هر چه فهميد، حكم خدا همان است. به تعبير ديگر، خداوند حكم ثابتي ندارد كه مجتهد آن را كشف كند. مجتهد موظف به تلاش و تفكر است، هر چه مجتهد فهميد خدا ميگويد حكم من همان است و به آن عمل كنيد. يك حكم ثابتي وجود ندارد، بلكه در هر دوره و زماني هر چه مجتهد به آن رسيد ميشود حكم خدا. البته تصويب هم دو جور است: اشعري و معتزلي. معتزليها قدري مسأله را نرم كردند و گفتند خدا حكم دارد، ولي وقتي مجتهد به آن رسيد حكم خدا عوض ميشود. اشعريها ميگويند چرا از اول شعري بگوييم كه در قافيهاش گير كنيم! خدا هيچ حكم ثابتي ندارد. هر چه مجتهدين هر روز با عقل خودشان فهميدند، ميشود حكم خدا. دقيقاً عين حقوق common law در انگليس كه هر چه قضات فهميدند ميشود قانون همان روز. يعني هر چه فقهاي انگليسي در هر مسألهاي صلاح ديدند ميشود قانون. يعني حقوق مدون و ثابتي نيست. در مكتب تصويب اين طور است.
اما اماميه، اين را قبول ندارند. آنان معتقدند، خدا يك حكم ثابت دارد. مجتهد بايد جان بكند تا به آن حكم برسد و آن را كشف كند. البته ممكن است برسد و ممكن است نرسد. اگر نرسيد معذور است. ولي اينجا هم مجتهدين اماميه از اول با يك مشكل مواجهاند، آن اينكه خوب، اگر كسي خطا كرد و به چيزي خلاف حكم واقعي خدا رسيد، تكليف خودش و مردم چه ميشود. آيا آن حكم جهت عمل واجب است يا خير؟ اگر واجب است كه دو حكم ميشود. اين همان بحث معروفي است كه در اصول فقه تحت عنوان جمع بين حكم واقعي و حكم ظاهري، از سوي صاحبنظران بزرگ مطرح است.
حال، اين دو مكتب كه در اجتهاد فقهي ما هست و حرف كهنهاي است، عيناً در دنياي امروز هم مطرح است. اخيراً ديدم حقوقدانان آمريكايي در تفسير قانون اساسي با هم اختلاف دارند و دقيقاً دو مكتب وجود دارد. يك مكتب original است و ديگري non orginal. يعني عدهاي از آنها ميگويند بايد ديد مراد از فلان جمله در قانون اساسي در روز تصويبش چه بوده است. مخاطب قانون اساسي مردم آن روزند. ما مشترك در تكليف هستيم با آنها، لذا بايد سعي كرد و پيدا كرد كه آن روز چه ميفهميدهاند. اينها orginalاند. اما عدهاي ميگويند قانون اساسي را هر روز حقوقدان بايد تفسير كند و تفسير روز ارائه كند چون هيچ معناي واحدي وجود ندارد. اينها non orginal هستند.
خلاصه اين كه من اين دو تفكر را به اختصار طرح كردم تا ببيند چالش ميان سنت و تجدد در اجتهاد هم هست. اما اينكه كدام درست است بحث ديگري است.
پينوشتها:
* مصطفي محقق داماد: دكتراي حقوق، عضو هيأت علمي گروه حقوق دانشگاه شهيد بهشتي.
1ـ روحانيون يهود را «رابي» ميگويند كه كلمهاي است عبري. در قرآن «ربي» آمده است.
2ـ گرانادا، يكي از شهرهاي اسپانياي فعلي است كه در استان اندلس قرار دارد و در ادبيات اسلامي «قرناطه» خوانده ميشود.