باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 60 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
هنر و ساحت نوراني شناخت
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: عليرضا - باونديان

ارسال كننده: مدير سايت

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

انسان، وابسته به کل هستي و جزييات مربوط به آن است؛ جزيياتي که بر يکديگر تأثير متقابل مي‌گذارند و در ارتباطي عميق با يکديگرند.

جسم انسان در ابتدا تنها قادر به انجام کارهاي ساده و براساس واکنش‌هاي کاملاً غريزي بود. معمولاً واکنش‌هاي غريزي ثابت و تغييرناپذيرند؛ هرچند که دانشمندان عقيده دارندکه آنها هم در طي زمان‌هاي طولاني و طي نسل ها، حسب شرايط محيطي و اجتماعي با تغيير و دگرگوني روبرو مي‌شوند.  

انسان در مواجهه با محي خود را تغيير مي‌دهد و هم محيط را. به عبارت ديگرآدمي بسته به شرايط محيطي و نيازهاي خود، چاره‌اي جز تغييرندارد و به ناچار وقتي تغييرکرد مي‌کوشد تا محيط دلخواه خود را بيافريند؛ پس بر محيط قوياً تأثير مي‌گذارد. در نتيجه اين تسلسل شناخت نسبي پديد مي آيد و روز به روز کامل و کامل‌تر مي‌شود. روشن است که شرايط وجودي بيروني در برخورد با حواس انساني باعث به وجود آمدن شناخت حسي و عاطفي مي‌گردد. در مرحله شناخت منطقي، انسان بي‌آنکه بخواهد، با يادآوري دو پديده در ذهن دست به مقايسه مي‌زند. اين يادآوري و مقايسه ذهني، خود نشان‌دهنده واقعيت‌هاي بيروني مي‌باشد. مثل يادآوري دو شربت شيرين و ترش. بدين ترتيب ذهنيات آدمي به مرور زمان به ياري مقايسه پديده‌هاي گوناگون با يکديگر، گسترده و عميق مي‌شود و باعنوان نام يا کلمه‌اي، جوهرکيفي خود را به نمايش مي‌گذارند. مثل گفتن کلمه ترش يا شيرين که جوهر و ماهيت خود را در ذهن انساني به نمايش مي‌گذارند.

آغاز هر شناخت عمل و پايان هر شناخت نيز عمل است. کسي که به راهي مي‌رود که از آن شناختي ندارد، در عمل آغازين شروع به شناخت مي‌کند و در پايان با شناختي که از راه رفته دارد، به شناخت و شعوري دست مي‌يابد که در آغاز راه بعدي آن را به کار مي‌گيرد و اين تداوم پيوسته هست – باتوجه به اين موضوع که انسان‌ها تجربه‌هاي خود را به نسل‌هاي بعد منتقل مي‌کنند و اين تجربه‌ها به کار گرفته مي شود و کامل‌تر و بي‌نقص‌تر مي‌گردد – عمل، آغاز و پايان شناخت است.

دانش، تصور، آگاهي يا شعور ذهني و يا شناخت آدمي بين اين آغاز و پايان قرار دارد. حواس انساني در برخورد با هر پديده، واکنش نشان مي‌دهد و به حس يا عاطفه‌اي ديگر دست پيدا مي‌کند. اين احساس، برقراري يک رابطة جديد بين حواس و محيط بيروني است که خود از منطق و تعقل جدا نيست. اين دو، لازم و ملزوم يکديگرند. احساس و عاطفه مطلق و بي‌منطق ممکن نيست و منطق ِمطلق و بدون احساس و عاطفه هم امکان ندارد. البته شناخت احساسي بيشتر از شناخت منطقي وابسته به عواطف و احساسات است. ما پيوسته مي‌خواهيم دريابيم که آيا شناخت ما صحيح است يا خير؟ براي شناخت اين موضوع، معيار واقعيت عقلي است. از آنجا که شناخت، حاصل برخورد حواس انساني با محيط بيروني است، چنانچه نظر و اعمال ما منطبق بر واقعيت باشد، شناخت صحيحي رخ داده است.

هرکسي بر حسب شرايط و تجربه‌هايي که در زندگي دارد با پديده‌هاي محيطي خود برخورد مي‌کند و به شناخت مي‌رسد. شناخت، هرگز فردي نيست و هر شناختي از سوي هرکسي بخشي از تجربه تاريخي انسان‌هاي گذشته و جامعه و محيط اطراف او را- که خود بخشي از آن است- در بردارد. با اين توضيح شناخت فردي به نتيجه درست مي‌رسد و شناخت فرد ديگر يا به نتيجه نمي‌رسد و يا به نتيجه نادرست مي‌رسد. ممکن است شناخت از شناختي ديگر درست‌تر باشد. روشن است هنگامي که ازکلمات درست، نادرست و درست‌تر استفاده مي‌کنيم با همين کلمات مي‌توان شناخت افراد را سنجيد.

چنانچه شناخت از ک پديده، منطبق با واقعيت ذاتي خود آن پديده باشد، چنين شناختي واقعي و صحيح است.  شناختي که منطبق با واقعيت بنيادين طبيعت و جوهري جامعه باشد شناختي واقعي و درست است. مسلم است که تمام پديده‌هاي موجود در نظام شگفت‌انگيز هستي دائماً در تغيير و حرکتند و انسان هم که واقعيت را مورد شناسايي قرار مي‌دهد در برخورد با محيط در حال تغيير و تحول است. بدين ترتيب آنچه که مورد شناسايي قرار مي‌دهد و نيز خود او (متعَلق و متعلِق شناسايي) دائماً در حال تغيير و دگرگوني مي‌باشد. به عبارت ديگر هرگز نه انسان همان انسان گذشته است و نه محيط اجتماعي و پيراموني او همان است که بود. آنچه مسلم است، شناخت انسان در زمان و در جهت خلاقيت و تکامل به پيش مي‌رود.

در تفکر حضوري و حصولي که حاصل آن شناخت حضوري و حصولي است، انسان همجواري با کل مطلق و آن حقيقتي که مظهر آن است پيدا مي‌کند. قرب و تعلق با واسطه و بي‌واسطه در حقيقت، در شناخت متحقق مي‌شود. حقيقتي، حقيقت حضوري است و آن ديگر حقيقت حصولي.

اين دو وجه ِحقيقت در تاريخ هر عصر در نسبت با اسم متجلي و ظاهر، معنايي ديگر پيدا مي‌کند. در آغاز هر تاريخ حقيقت و اسمي و کلي و صورتي براي بشر ظهور مي‌کند. با ظهورحقيقت که عبارت است از اصل وجود، پرسش‌هايي از عالم – به ازاي حضور در عالمي که برايش تجلي کرده است – طرح  مي‌شود؛ يکي در ساحت حصولي (که دو ساحت فلسفي و علمي پيدا مي‌کند) و ديگري در ساحت حضوري (که يکي در ساحت سياسي و يکي در ساحت هنري در تاريخ متحقق شده) و وراي هر چهار پرسش ياد شده، پرسش خاص ديني انبياست که در تاريخ اديان بر همة ابعاد تفکر حضوري و حصولي چيرگي دارد و اين همه را فرع خود ساخته است.

با توجه به چهار پرسش بنيادين شناخت ديني و غير ديني، بايد گفت آنچه «هنر» ناميده مي‌شود، گونه‌اي از تحقق حقيقت حضوري و شکلي از تجلي حقيقي وجود و به عبارتي ديگر پرده‌برداري از رخساره اسمي است که تاريخ با آن آغاز مي‌شود و به پايان مي‌رسد. اين همان حقيقتي است که در روايت حضرت علي (ع) در نهايت به معني «کشف سبحات جلال» بدون اشاره عقلي و حسي آمده است. در اين مقام (هنر) هم‌ چون علم و شناخت از ميان انسان و خدا برمي‌خيزد و در آتش تجلي تام و تمام مي‌سوزد. تحقق حقيقت حضوري در صورت نوعي از شناسايي و تفکر حضوري است. در اين وادي خجسته و سرورانگيز «عرض» به سويي مي‌رود و تفکر، عين عمل مي‌شود. اين همان مقام و مرتبت هنرمندي به معني شريف و اصيل لفظ است.

 

    181 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   هنر (170)
●   هنر دینی (43)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:28/07/1383

تاريخ شمسی نشر:28/07/1383
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب