باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 50 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
نگاهي به دو حلقة ادبيات بحران و انحطاط: كافكا و ماركز
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: شهريار - زرشناس

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

آن‌هنگام كه تاريخ اقوام به تماميت مي‌رسد يا تمدني دقايق احتضار خود را تجربه مي‌كند، ادبيات مردمان از يك سو به ابتذال و سطحيت و بي‌مايگي و غريزه‌گرايي مي‌گرايد و از سوي ديگر اسير اضطراب و عبث‌گرايي و يأس و پوچ‌انديشي و مرگ‌گرايي بيمارگونه مي‌شود. اين قاعده در خصوص تمامي تمدن‌هاي محتضر صدق مي‌كند. زيرا به تعبير “لئون تروتسكي”، “ادبيات هر قوم آئينة زندگي آن قوم است”.

البته در خصوص نسبت ما بين ادبيات و به ويژه ادبيات داستاني و روح كلي يك تمدن و زندگي روزانة مردمان، مي‌توانه از جهات گوناگون سخت گفت، و فعلاً مجال چنين بحثي نيست. اما آنچه مسلم است اين نكته است كه وضع تاريخي يك تمدن و اقوام ذيل آن تمدن، خواه ناخواه در ادبيات داستاني آن مردمان خود را نشان مي‌دهد، و به ويژه هر چه مردمان يك عهد تاريخي از تفكر جدي قلبي و حتي تفكر عميق فلسفي فاصله بگيرند، بيش از پيش اسير تفكر قالبي و غيرحقيقي ادبيات مي‌گردند، و رمان‌نويسان به جاي متفكران مي‌نشينند؛ و هر قدر كه آن قوم و تمدن رو به انحطاط و احتضار بگذارند، ادبياتشان بيشتر رنگ و بوي ابتذال و سطحي‌گرايي يا يأس و پوچ‌انگاري و مرگ‌زدگي دنيامدارانه، و با هر دو با هم را مي‌گيرد. و در اين هنگام است كه مي‌توان از “ادبيات بحران‌ و انحطاط” نام برد. و اين، وضعيت ادبيات داستاني غرب از اواخر قرن نوزدهم و به‌ويژه در سراسر قرن بيستم است، كه هنوز ادامه دارد.

در قلمرو ادبيات داستاني هر قوم يا تمدن، داستان‌نويساني هستند كه بيش از ديگران حالت آيينگي نسبت به برخي خصايص و يا روح كلي و صفات اصلي يك قوم يا تمدن در يك عهد و دورة تاريخي را دارند، و از همين‌ روست كه آثار نويسندگان و به‌ويژه كاراكترهايي كه مي‌آفرينند، در تاريخ آن قوم يا تمدن، تاحدود زيادي ماندگار مي‌شود، و يا صورت “تيپ‌هاي مثالين” را پيدا مي‌كند. اگر بخواهيم از ادبيات مدرن غربي مثال بياوريم شايد بتوان “فاوست” و “هملت” يا “استاوروگين” و “رودين” و “بازاروف” و يا “پدر اوژني گرانده” و “گرگوار سامسا” و خيلي‌هاي ديگر را هر يك به طريقي آيينه‌اي بازتابانندة خصايص تيپيك (Tipic) تاريخي – تمدني در عهد و دوره‌هاي خاص دانست.

معمولاً چنين است كه رمان‌نويساني كه صفت يا صفاتي كلي و كليدي از تاريخ يك قوم يا كليت يك تمدن را بيان مي‌كنند، به نحوي آن ويژگي را در خود و با جان خويش آزموده و با آن زيسته‌اند، و در قالب اثر داستاني به محاكات آن تجربه‌ها مي‌پردازند؛ و البته همين به جان آزمودن روح يك دوره يا صفت يك تاريخ و تمدن است كه موجب مي‌شود نويسنده‌اي از جايگاه ويژه‌اي برخوردار شود و نقد حال يك دوره و روزگار گردد.

 

“ادبيات مدرن” همان ادبيات “پست‌مدرن” است

آنچه كه در اصطلاح ويژة ادبي، “ادبيات مدرن” مي‌نامند و تقريباً مي‌توان آغاز آن را از اوايل قرن بيستم و يا با دقت بيشتر، از اواخر قرن نوزدهم دانست، در واقع ادبيات دورة پسامدرن تمدن غربي است، و اگرچه ذيل تاريخ مدرنيته و مرحله‌اي از بسط و تداوم آن است، اما اگر بخواهيم با تعبير دقيق به توصيف آن بپزدازيم “ادبيات پست‌مدرن” است. يعني ادبياتي كه بازگوكننده و آئينة دقايق عواطف و تجربيات و محاكات نفساني و تفصيلي بشر مدرن غربي در واپسين دورة تاريخ غرب مدرن، يعني دورة پست مدرنيته است.

ادبيات پسامدرن، آيينة انحطاط و بحران است. اصولاً در قرن بيستم در قلمرو رمان و داستان كوتاه مدرن سه گرايش كلي حضور داشته است كه هر يك به طريقي آيينة بحران تمدن مدرن بوده‌اند:

1.گرايش ادبيات عامه‌پسند اروتيك؛ نظير آثار “ماتيس” و “دانيل استيل” و “دافنه دوموريه” و …

2.گرايش ادبيات نئورئاليست، كه بعضاً با مايه‌هاي اروتيك همراه بوده است. نظير برخي از آثار “هاينريش بل”، “ويلهلم رايش”، “ميلان كوندرا”.

3.ادبيات پست‌مدرن سوررئاليستي، كه صور ابتدايي تكوين آن در “مارسل پروپست” و “ولفت” و “كافكا” ظاهر گرديده، و در ادبيات پسامدرن خاص “ماركز” و “بورخس”، تداوم يافته است.

هر سة اين گرايش‌ها، و هر يك به طريقي، بيان حال انحطاط و بحران و ابتذال سكس‌آلود نفساني مدرنيته بوده و هستند و هر يك به طور جداگانه بايد مورد مطالعة جدي قرار گيرند. اما آن گرايشي كه بحرانِ انحطاط و انقراضِ را بيش از ديگر گرايش‌ها در خود ظاهر كرده است، ادبيات پست‌مدرن سوررئاليستي است؛ كه هم فرم و هم محتوا و اساساً ساختار ادبيات رئاليستي مدرن را به هم ريخته، و مظاهر نيرومندي از انحطاط و بحران پست‌مدرنيستي را با خود به قلمرو ادبيات داستاني آورده است. همين گرايش ادبي‌ست كه توسط منتقدين ادبي، بيشتر به نام “ادبيات مدرن” مورد بررسي قرار مي‌گيرد.

ادبيات پست‌مدرن سوررئاليستي، اگرچه در آثار “آلن‌ پو” و حتي برخي داستان‌هاي “موپاسان” و تا حدودي اثر معروف “مارسل پروست” (درجستجوي زمان از دست‌رفته) ريشه دارد، اما نقطة اوج و عطف خود به لحاظ فرم و محتوا را، بي‌ترديد در آثار “فرانتس كافكا” (متوفي 1924) و در دهه‌هاي آغازين قرن بيستم پيدا مي‌كند؛ و از آن پس، مسير پرماجرايي را طي مي‌كند كه بر ادبيات سوررئاليستي سراسر قرن بيستم سايه افكنده است و شايد بتوان آخرين و در عين حال معروف‌ترين و تأثيرگذارترين نمايندة آن در قرن بيستم را در ادبيات پست‌مدرنيستي خاص “گابريل گارسيا ماركز” جستجو كرد.

ماركز از سرزميني غرب‌زده برخاست و مايه‌هاي حضور اسطوره‌اي و شرقي بازمانده در خاطره‌ها و حافظة در حالِ فراموشيِ نسلِ رو به مرگِ پيرزنان و پيرمردان امريكاي جنوبي را ماده‌اي براي صورت نيست‌انگاري پسامدرن غرب مدرن قرار داد؛ و همين‌ امر،‌ به زبان و خصايص كلي داستان‌ها و كاراكترهاي آثار او صفاتي ويژه بخشيده است كه با حفظ ماهيت نيهيليستي پسامدرن خود، رنگ و بويي متفاوت از نيست‌انگاري كافكايي يافته است.

در واقع ظهور توأم با موفقيت “بورخس” و “فوئتس” و “ماركز” را بايد نشانة بسط تجربة نيهيليسم پسامدرن، حداقل در صفات و ويژگي‌هاي رواني و عاطفي و اخلاقي آن، و ابعاد فراگير جهاني‌‌يافتن آن دانست. و اين، اگرچه حكايت از تعميق انحطاط و بحران غرب مدرن دارد، حكايت از گسترش سطحي آن و اسارت تعداد بسيار بيشتري از مردمان در جهنم سوزان نيست‌انگاري مدرن و اضطراب و فروپاشي پسامدرن نيز دارد. (كه اضطراب و فروپاشي پسامدرن، در واقع آن روي سكة نيست‌انگاري مدرن است و فراموش نكنيم كه پست‌مدرنيزم اصلاً مرتبة واپسين و نهايي بسط مدرنيته، و آغاز انحطاط و انقراض تاريخي آن، و خودآگاهي به اين انحطاط است.)

در اين نوشتار، دو چهرة تأثيرگذار و پرآوازة ادبيات انحطاط و بحرانِ پست‌مدرن غرب را برگزيده‌ايم، تا به اجمال دربارة زندگي و آثارشان سخن بگوييم. از اين دو چهره، يكي در آغاز قرن بيستم به شكوفائي ادبي رسيده و مدتي معروفيت جهاني يافته است، و ديگري در دو – سه دهة پاياني قرن بيستم به اوج پختگي ادبي خود رسيده و آوازه‌اي عجيب يافته است. اين هر دو، بعضاً از مضامين مشترك نيست‌انگارانه‌اي چون پوچ‌گرايي، بحران هويت و تنهايي و اضطراب سخن گفته‌اند و در برخي آثار خود به ترسيم فضاهاي وهم‌آلود و روابط گنگ و غريبگي‌هاي عميق دست زده، و از قابليت‌هاي سبك سوررئاليسم براي بيان وهم اضطراب‌آلود تجربه‌هاي نيهيليستي بهره گرفته‌اند. اين هر دو را مي‌توان نمايندگان ادبيات بحران و انحطاط پسامدرن و سوررئاليستي در قرن بيستم دانست، كه يكي در آغاز قرن ظهور كرده و ديگري در دهه‌هاي پاياني سدة بيستم به ظهور و فعليت تام و تمام رسيده است.

اينها كه گفتيم، صفات تشابه اين دو است. اما آنان با هم تفاوت‌هايي نيز دارند، كه ضمن بحث از هر يك از اين‌ دو، بدان‌ها خواهيم پرداخت. اين دو نويسنده، “فرانتس كافكا” و “گابريل گارسيا ماركز” هستند. يكي اهل چكسلواكي و برخاسته از متن فرهنگ آلماني و يهوديت پراگ و متعلق به سرزميني غربي، و ديگري يعني ماركز، اهل سرزمين غرب‌زدة كلمبيا، كه تحت سيطرة استعمار اسپانيا و امپرياليزم آمريكا، از هويت اسطوره‌اي خود كاملاً دور شده و به كشوري مدرن اما غرب‌زده تبديل گرديده است؛ و آثار ماركز، كانوني‌ست كه اندك ميراث قصص و حكايات اسطوره‌اي آمريكاي جنوبي؛ ماده‌اي مي‌شود تا نيست‌انگاري بحران‌زده و منحط پسامدرن، در حكم صورت آن درآيد؛ و در اين جمع ميان “ماده” و “صورت”، به ويژه قابليت‌هاي سبك سوررئاليسم است كه فعليت مي‌يابد و اين پيوند را محقق مي‌سازد. زيرا اگرچه سوررئاليسم همان صورت انديشه‌هاي اسطوره‌اي و از جنس و ماهيت آن نيست، اما به لحاظ ظاهر و برخي وجوهِ فرميكال (Formical) با آن شباهت‌هايي دارد. و همين امر، امكان نحوي جمع‌ِ ميان اين دو به نفع صورت پسامدرن را ممكن مي‌سازد.

باور نگارنده بر اين است كه “رئاليسم جادويي” ماركز، حلقة تكميل كنندة نهايي سير سوررئاليسم پسامدرن به عنوان اصلي‌ترين نمايندة ادبيات انحطاط و بحران غربي است؛ و لذا، اگرچه ممكن است باز هم داستان‌نويسان سوررئاليست به اشكال و صور مختلف ظهور كنند، اما سوررئاليسم پسامدرن از آن مرحله‌اي كه كافكا در يك طرف طيف و بورخس و فوئنتس و ماركز در سوي ديگر طيف ارائه كرده‌اند فراتر نخواهد رفت؛ و در واقع بايد سوررئاليسم را به تماميت رسيده دانست؛ و بي‌ترديد تداوم بحرانِ انحطاط تمدن مدرن، انقراض كامل ادبيات داستاني – اعم از رمانتيك، رئاليستي يا سوررئاليستي – را به دنبال خواهد داشت. و اين، حقيقتي‌ست كه با ظهور ساختارشكني و تبعات آن در افق ادبيات غرب ظاهر گريده است.

 

فرانتس كافكا، يهودي بيمار اسير وهم خويش

“اضطراب! زيرا زندگي من تاكنون حركت در يك نقطه بوده است. اين زندگي در بهترين شرايط فقط به يك معنا رشد كرده است؛ مثل دنداني كه خالي شده و مي‌پوسد”. (فرانتس كافكا)

“دنيايي عجيب و غريب در سر دارم. اما چگونه مي‌توانم او و خود را، بي‌آنكه چيزي از هم بگسلد، رها كنم؟” (فرانتس كافكا)

فرانتس كافكا در سوم ژوئيه 1883م. در خانوادة يك تاجر مرفه يهودي آلماني‌زبان، در شهر “پراگ” به دنيا آمد. كافكا با نحوي احساس غربت و رنج‌بردن از تنهايي و فقدان فضاي صميمي عاطفي در خانواده بزرگ شد. او خود را “يهودي‌ترين يهوديان غرب” مي‌نامد؛ و اين‌گونه به توصيف خويش مي‌پردازد. “من تنهايم مثل فرانتس كافكا”.

نگاه سوداگرانه و بورژوايي پدر، كه وجه تعاليم يهودي موجب تشديد آن مي‌شد، فضاي خانواده را به محيطي عاري از عواطف و گرما بدل كرده بود. به گونه‌اي كه فرانتس كافكا مي‌گفت كه حتي در محفل خانوادگي نيز در “فضاي سرد اين جهان” محصور است.

فرانتس كافكا فردي عميقاً افسرده و گرفتار ماليخوليا و اوهام بيمارگونه و بسيار رنج‌آور بود. او در غالب ايام جواني و ميانسالي، تا هنگام مرگ به سال 1944 ميلادي، گرفتار انواع بيماري‌يهاي جسمي و رواني مزمن و حاد بود. شايد بتوان او را بيمارترين داستان‌نويس ادبيات معاصر غرب دانست. او خود به درستي معتقد بود كه “اين بيماري جسمي‌(اش) صرفاً تجلي يك بيماري رواني geistigen  است”. مجموعه‌اي از باورهاي مدرنيستي و تعاليم تحريف‌شده يهوديت – آن هم متأثر از تفسير صهيونيستي – در پيوند با رواني بسيار افسرده و سلسله اعصابي ضعيف، و پرورش در فضاي سرد و غم‌بار يك خانوادة بيمار، فرانتس كافكا را فردي آماده براي بيان تجربه‌هاي بيمارگونة تمدني نيست‌انگار و بحران‌زده ساخته بود.

در واقع يأس‌انگاري نيهيليستي كافكا، دو وجه دارد: 1. وجه شخصي و 2. وجه آيينگي نسبت به روح زمانه. در وجه شخصي، فرانتس كافكا يك بورژوازادة يهوديِ آلماني زبانِ افسرده و اسير افكار ماليخوليايي است. در خانواده‌اي بيمار و فاقد روابط عاطفي فعال و گرم، و نيز در جامعه‌اي كه آلماني‌هاي آن را كافكا به دليل خصايص منفي يهودي متنفر بودند، و اهالي “چكٍ” آن بر رفاهِ‌ سرمايه‌دارانة كافكا رشك مي‌بردند. فرانتس، خود نيز فردي ناسازگار و كج خلق و گوشه‌گير و اسير اوهام و هذيان‌هاي فكري بود. و همين امر، پيلة تنهايي و انزواي او را ضخيم‌تر مي‌كرد. اين وضعيت نابسامان رواني، موجب بروز بيماري‌هاي جسمي جورواجور، به ويژه سردردهاي مزمن و ضعف عمومي در او گرديده بود. سرانجام نيز فرانتس كافكا در سوم ژوئن 1924 از بيماري‌ سل، و در گمنامي، از جهان رفت. در حالي كه فقط يكي دو كتاب از او منتشر شده بود و داستان‌نويسي ناشناخته بود.

در سال‌هاي دهة سي و چهل ميلادي و مدت‌ها پس از مرگ او و با شدت گرفتن بحرانِ نيست‌انگاري در جوامع غرب و تعميق فضاي وهم‌آلود كافكايي در زندگي مردمان اروپاي غربي و به‌ويژه به واسطة تأثيري كه نويسندگاني چون “آلبر كامو” و “هارولد پينتر” و نويسندگان آمريكايي‌اي چون “سال بلو”، “نورمن ميلر” و “جي.د. سالينجر” از او و جهان مضطربِ وهم‌آلودش پذيرفتند، مورد توجه و اقبال عمومي قرار گرفت؛ و بخصوص برگزاري “گردهمايي بين‌المللي دربارة زندگي و آثار فرانتس كافكا” در حوالي شهر “پراگ” به سال 1963 و سخنراني‌هاي نويسندگان پرآوازه‌اي چون “سارتر” در آن كنگره، موجب شهرت گسترده و روزافزون “فرانتس كافكا” گرديد.

جداي از وجه شخصي يأس‌انگاري كافكا، شرايط خاص بيماري و ميل به نويسندگي، وي را در موقعيتي قرار داده بود كه اين امكان را يافت كه در زمرة نخستين تصويرگران پوچ‌انگاري، يأس و مرگ‌آلود و انحطاط و بحرانِ تمدن مدرن سال‌هاي آغازين دورة پسامدرن غرب معاصر باشد؛ و همين نكته است كه به او جايگاهي قابل بررسي در قلمرو ادبيات داستاني معاصر غرب بخشيده است. به عبارت ديگر، وضعيت رواني خاص فرانتس كافكا به عنوان يك بيمار رواني و جسمي، و فردي تنها و اسير سوداهاي نفساني و اوهام ماليخوليايي و گرفتار در پيلة انزوا و ناتواني‌هاي شخصي و به عنوان يك روشنفكر مدرنيستٍ آشنابا برخي از آراي فلسفي غرب مدرن، او را در موقعيتي آيينه‌وار قرار داد و آثار او را آيينه محاكات و تمثل رنج‌آورترين و تلخ‌ترين مرابت عميق نيست‌انگاريِ مدرن و بحرانِ انحطاط غرب قرار دارد.

نيهيليستي كه در آثار ادبي كافكا ظاهر مي‌گردد، برخاسته از تجربة تلخ بحرانِ انحطاط مدرنيته است، كه از اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم وارد دورانِ پسامدرن خود گرديده از شدت و صراحت بي‌نظيري برخوردار گرديده بود. كاراكترهاي قهرمان آثار كافكا، يعني كساني چون “گرگوار سامسا” كه “مسخ” مي‌شود و يا “ژوزف ك.” كه در فضايي وهم‌آلود “محاكمه” مي‌گردد و محكوم مي‌شود و يا “گئورگ بندمان” سرگشته و مأيوس كه نهايتاً خودكشي مي‌كند و يا پزشك قهرمان داستان “پزشك دهكده” كه “برهنه در معرض يخبندانِ اين غمناك‌ترين روزگاران” قرار گرفته و “فريب خورده” است و تقريباً همة‌ كاراكترهاي اصلي ديگر آثار او، بيانگر مجموعه‌اي از صفات و ويژگي‌ها هستند كه آنها را مي‌توان اين‌گونه فهرست كرد:

1.يأس‌انگاري مفرط مرگ‌آلود.

2.احساس پوچي در زندگي دنيا و بي‌اعتنايي به ماوراءالطبيعت و سرگرداني.

3.مسخ‌شدگي در زندگي روزانه و اسارت در روابطي از خود بيگانه با خود و ديگران.

4.احساس دايمي اضطراب، و هراس‌ِ بي‌پايان؛ كه آن را نشاني از پايان نيست.

5.احساس عجز و خردشدگي در برابر بوروكراسي و قدرت‌هاي پنهاني نيرومندي كه نابودكنندة آزادي و شادي آدمي هستند.

6.بي‌اعتنايي مطلق به اصول متعالي و ثابت اخلاق انساني با ارزش‌ها و آرمان‌هايي كه به زندگي معنا، جهت، غايت و ارزش زيستن مي‌دهد.

“رومن كارِست” يكي از سخنراناني كه در كنگرة 1963 دربارة كافكا سخن گفته بود، در ترسيم كافكا و آثار او مي‌گويد:

“تمثيل‌هاي كافكا بر توهمات قهرمانان او و اعتقاد بي‌پايه‌شان مبني بر اينكه در دنيايي آزاد و منطقي زندگي مي‌كنند كه اصولي اخلاقي بر آن حاكم است، خط بطلان مي‌كشد. به خاطر زندگي در اين عصر دروغ‌ها و واقعيات ساختگي، مدام از همه سو ناله‌هاي جگرخراش و نوحه‌سرايي بر شكست تاريخ، و پند و اندرز در باب چگونگي يافتن راه بهتري براي زندگي به گوش مي‌رسد… كافكا نويسنده‌اي است كه همه چيز را نفي مي‌كند، بي‌آنكه راه‌حلي ارائه دهد”.

 

فرانتس كافكا را مي‌توان اصلي‌ترين نمايندة ادبيات يأس‌ و پوچ‌انگاري و انحطاط و وحشت‌ نيست‌انگارانة‌ پست‌مدرن، كه داراي مايه‌هاي نيرومند سوررئاليستي است،‌ در آغاز قرن بيستم دانست. آثار مهم و اصلي او يعني “مسخ” (1915)، “محاكمه”، كه به سال 1914 نوشته شده و يازده سال بعد منتشر گرديد و “قصر” كه در سال‌هاي 1921 – 1922 نوشته شده و در سال 1930 منتشر گرديده است، تماماً اثاري سوررئاليستي هستند. داستان كوتاه “داوري”، كه به سال 1912 نوشته شده، اگرچه فرمي رئاليستي دارد اما به هيچ روي خالي ز اشارات تمثيلي و زواياي پنهان روان‌شناسانه – كه به آن صيغه‌اي سوررئاليستي مي‌دهد – نيست. داستان “پزشك دهكده” نيز مايه‌هاي قوي سوررئاليستي و نيست‌انگارانه دارد.

به تعبير يكي از منتقدين، بعضي از قطعات مجموعه داستان “پزشك دهكده” بازتاب “فروريختن ستون‌هاي وجود بشر و بر باد رفتن ارزش‌ها و نظام‌هاي زمان نويسنده است”. اين، خصيصة ذاتي كه نيهيليسم است كه تمامي ارزش‌ها را نابود مي‌كند و آدمي را در فضاي خلأگونه و معلق ميان مجموعه‌اي از آرا و ارزش‌هاي متناقض و متضاد و متزاحم رها مي‌كند. نيست‌انگاري در مراحل پاياني خود،‌“نفيِ بدون اثبات” است. و اين نيروي عظيم نفي كه به فعليت درمي‌آيد، جهاني هراس‌آلود و ترسناك و در عين حال تنگ پديد مي‌آورد و فضايي وهم‌آلود و گنگ و بيمار ايجاد مي‌كند (درست مثل فضاهايي كه كافكا در داستان‌هايش ترسيم مي‌كند)؛ فضاهايي كه ويل دورانت در توصيف حضور آنها به عنوان دورنماية اصلي در آثار كافكا، از آن به “اتاق وحشت” ياد مي‌كند.

كافكا در ظرف  دو هفته، در ماه اكتبر 1914، يعني همان زماني كه مشغول نوشتن رمان سوررئاليستي و نيست‌انگارانة “محاكمه” بود، داستانِ “گروه محكومين” را نوشت؛ كه پرده از گرايش‌هاي ساديستيك و نفسانيت بيمار او برداشت. اوهام او،‌ اين بار فضايي ترسناك و مشمئزكننده از يك ماشين خالكوبي، را تصوير مي‌كند كه براي شكنجة محكوم بي‌نوا به كار مي‌افتد. اگرچه برخي منتقدان در داستان “گروه محكومين” اشاراتي در توصيف رفتار استعمار با ملل آسيايي و آفريقايي ديده‌اند، اما در نهايت، در اين اثر نيز آنچه نصيب “محكوم” و به تعبير منتقدان “مردم استعمارشده” مي‌گردد، شكست و سرخوردگي است. به علاوه، اينكه كافكا در اين داستان در توصيف شخصي “سياح”  كه گويا يك ناظر بي‌طرف از يك كشور غربي است، از او چهره‌اي مثبت ارائه مي‌دهد كه مي‌تواند به نحوي به تطهير واقعيتٍ خشن و پنهان كردن رفتار نژادپرستانة آنها بينجامد و در قياس با اتفاقات تاريخي، نحوي تحريف به نفع دولي غربي است.

اصولاً ادبيات نيست‌انگار سوررئاليستي پست‌مدرن، به هيچ روي نمي‌توانسته و نمي‌تواند قابليت‌هاي انقلابي و اعتراضي از خود نشان دهد؛ و بيشتر به كار تحميق و به انفعال كشاندن مخاطب مي‌آيد و نه چيز ديگر. و نظام سلطة جهاني نيز، در ترويج اين نوع ادبيات در جهانِ تحت سلطه و جوامع غرب‌زده، به ويژه به اين نكته، توجه خاص داشته است.

 

آيا كافكا بخوانيم؟

وقتي يك خوانندة غربي، كه تماميت مدرنيته و نيست‌انگاري ابسورد را با لايه‌هاي دروني وجودش و در حوادث روزانة زندگي تجربه كرده است، كافكا مي‌خواند،‌ افق او با افق جهاني كه كافكا تصوير مي‌كند تقريباً همزبان و همزمان است. كافكا از چيزي روايت مي‌كند كه شهروند جوامع مدرن غربي در اروپا و آمريكا، كمابيش آن را تجربه كرده است و هر دو، تا حدود زيادي به يك عهد تعلق دارند: عهد بحران و انحطاط مدرنيته، در هيأت پسامدرنيسم.

خوانندة معاصر غربي، در داستان‌هاي كافكا، تا حدود زيادي حضور عاطفي و حسي و تجربي مأنوس و آشنايي را در مي‌يابد، و با آنها هم‌سخن مي‌گردد. اين امر، ريشه در افق تاريخي مشترك هر دو دارد: نيهيليسم پسامدرن.

اما وضع براي خوانندة ايراني يا پاكستاني، كه علي‌الاصول – جز با استثنا كردن قشر معدودي كه عالمشان مدرنيتة ابسورد و يا اصلاً خارج از عالم مدرنيته است – در عالم شبه‌مدرن به سر مي‌برد، برقراري ارتباط با كافكا،‌ به دليل تفاوت عالم‌ها و افق‌هاي تاريخي، بناگريز جز در سطوحي ظاهري و يا به صورتي پراكنده في‌المثل موج رجوع به كافكا را، بيشتر مي‌توان و بايد، نيتجة مدزدگي دانست، و نه هم‌سخني عيمق با عالم حاكم بر اين آثار.

با اين حساب، به راستي چرا بايد، كافكا خواند و يا به او توجه كرد؟ بشر مدرن غربي، در برخي مقاطع زندگي خود، در ابسورديتة كافكا، فضا و تجربه‌هاي مأنوس زندگي هر روزة خود را مي‌بيند – هرچند ممكن است سبك و لحن و نحوة بيان كافكا، ديگر براي بسياري از رمان‌خوانان جدي غربي، كسل كننده و ملال‌آور باشد – اما به راستي “منِ” ايراني گرفتار در برزخ شبه‌مدرنيته،‌در كافكا و نظاير او، چه چيزي را جستجو مي‌كنم؟

عالم نيست‌انگار كافكا، به هر حال شباهت‌هايي با برزخ جهنميِ شبه‌مدرن ما و نيست‌انگاري خاص آن دارد؛ و شايد از اين روست كه بعضاً در مراتبي و به صورت پراكنده، حس‌هاي مشتركي با عالم كافكا،‌ براي خوانندگان اسير در نيست‌انگاريِ برزخيِ تجددِ سطحيِ ايران پديد مي‌آيد. و اين، شايد دليلي باشد براي اينكه به هر حال جمعي كافكا مي‌خوانند.

اما دليل ديگري نيز هست، كه توجيه‌گر خواندن كافكا، و به نظر من دليل اصلي آن است: اينكه كافكا ناخواسته و شايد نادانسته، روايتگر سقوط فاجعه‌بار غرب مدرن است. با اين نگاه، سعي مي‌شود در لابه‌لاي سطرهاي آثار و زواياي عالَم كافكا، بحران و انحطاط غرب و نيست‌انگاري خودويرانگر آن را ديد، و از اين راه، شايد عبرتي پديد آيد، كه از برگزيدن راهِ شكست‌خوردة مدرنيستي و تداوم حركت در آن مسير، خودداري شود.

به نظر من، براي خوانندة موسوم به “جهان‌سومي”، كه علي‌الاغلب، اسير برزخ ظاهرگراي شبه‌تجدد ويرانگر است، خواندن كافكا، اگر بدون پشتوانة نگاهِ انتقادي و عبرت‌آموزي كه گفتيم صورت گيرد، احتمالاً موجب تشديد وادادگي و انفعال رواني و ذهني، و تحميق عقلي و عاطفي خوانندة سردرگم در جهان مبتني بر بحران هويت مي‌گردد؛ و چه به لحاظ فردي و چه از حيث جمعي، موجب تعميق خصيصة‌ ستروني فاجعه‌بار شهروند جامعة شبه‌مدرنيست مي‌گردد. و لذا، آثار تخريبي و تحميق‌گرانة عقلاني – عاطفي، اساساً با خواست‌هاي نظام جهاني و سلطه و رژيم‌هاي دست‌نشاندة آنها در حكومت‌هاي استبداديِ متكي بر تجددزدگي سطحي،‌ سازگاري كامل دارد.  به همين سبب از آن استقبال و حمايت تام و تمام مي‌كنند؛ و شايد يك دليل مهم خبرگزاري‌هاي تبليغاتي صهيونيستي در بزرگ‌نمايي كافكا و جايگاه اسطوره‌اي بخشيدن به او، همين بهرة عظيمي‌ست كه از آثار تخديري و تحميق‌گرانة آن در جهان غرب مدرن و نيز به شبه‌مدرنيست‌هاي غرب‌زده مي‌برند؛ و به ويژه در خصوص جوامع اخير، تلاش مي‌كنند تا به زور تبليغات و بزرگ‌نمايي و اسطوره‌سازي، به هر حال،‌ نحوي ارتباط بينِ مخاطبِ اسير بي‌هويتي برزخي و تجددزدگي سطحي، با عالم  سرد و بي‌روح و گنگ و بيمار و تكنيك‌زده و وهم‌آلود و توتاليتر صفت و ابسورد كافكا برقرار سازند، تا زهر آن مايه‌هاي تحميق و تخدير، در جان و دل مخاطب فرو رود، و شور آرمان‌گرايانه و فعال زندگي و تلاش متعهدانة سازنده را از او بزدايد.

اما به هر حال، كافكا در نخستين دهه‌هاي قرن بيستم، در بستر تاريخي غرب مدرن،‌ يكي از چهره‌هاي اصلي ادبيات بحران و انحطاط، به ويژه در قالب آثار سوررئاليستي و ادبيات پست‌مدرن است. اما اگر كافكا را برجسته‌ترين،‌ يا يكي از حلقه‌هاي مهم آغازين ادبيات بحران و انحطاط سوررئاليستي در غرب مدرن بدانيم،‌ در دهه‌هاي پاياني قرن بيستم‌، از جامعه‌اي غرب‌زده و مدرن در دل آمريكاي لاتين تا اعماق وجود آن مستعمره، حلقة نهايي يا يكي از حلقه‌هاي مهم پاياني ادبيات سوررئال پست‌مدرن ظهور مي‌كند كه “صورتِ” نيست‌انگاري مدرنيتة به تماميت رسيده را بر “مادة” ميراث ممسوخ خاطرات قومي و اسطوره‌اي رو به زوال حمل مي‌كند، و تحت عنوان آنچه كه “رئاليسم جادويي” ناميده شده است،‌تاريخ زوال غرب است،‌ رقم مي‌زند: گابريل گارسيا ماركز.

 

گابريل گارسيا ماركز:

نگاهي كوتاه به زندگي،‌ آثار و سوانح احوال

گابريل گارسيا ماركز، اهل كلمبياست؛ و كلمبيا كشوري‌ست در امريكاي لاتين. آنچه “امريكاي لاتين” ناميده مي‌شود، در واقع مجموعه‌اي از كشورها هستند كه به لحاظ قومي، ميراثي از دست‌رفته و فراموش‌شده از آيين‌هاي سرخ‌پوستي و اسطوره‌اي دارند، كه غالباً لگدكوب حضور پررنگ مهاجرين اروپايي (اسپانيايي، فرانسوي‌، پرتغالي) گرديده است و حضور غريبهاي مدرن كاملاً قامت تاريخي – فرهنگي آنها را به نفع نحوي مدرنيتة غرب‌زده – البته با اقتصادهايي غالباً ضعيف و مردماني تا حدودي رمانتيك و سابقه‌اي ديرين از خشونت‌هاي سياسي ديرين از خشونت‌هاي سياسي و و رژيم‌هاي ديكتاتوري – دگرگون كرده است. حضور گنگ ميراث اسطوره‌اي گذشته، بعضاً در برخي يادواره‌ها و در لايه‌هاي دروني ناخودآگاه قومي اين مردمان،‌ هنوز تا حدودي حس مي‌شود؛ اما صفات و آثار وجودي ايشان،‌ كاملاً مدرنيستي و غرب‌زده است. كلمبيا در اين ميانه وضعيتي ويژه دارد: مردمان كشور، تماماً كاتوليك هستند؛ و گونه‌شناسي جمعيتي آن، حكايتگر غلبة آفريقايي‌تبارهاي دورگة سرخ‌پوست – اسپانيايي‌ست. عليرغم اختلاط  نژادها به لحاظ اجتماعي، سفيدپوست‌ها برتري آشكاري دارند و حضور استعماري اسپانيا، تأثيرات ديرپايي بر فرهنگ اين مردمان نهاده است. هرچند كه رمانتيسم ذاتي نهفته در ادبيات و زندگي اسپانيايي‌ها، اندك مجالي براي زنده‌ماندن بخشي از حس و حال‌هاي شاعرانة بينش سرخ‌پوستيِ‌ اسطوره‌اي در گوشه‌ها و برخي زواياي زندگي مردم امروز اين كشور گرديده است. همين مايه‌هاست كه براي ماركز حكم ماده‌اي را در پذيرش سوررئاليسم پسامدرن غربي ايفا مي‌كند.

در كلمبيا تصوير كلاسيك فضاي سياسي امريكاي لاتين،‌ يعني حكومت ژنرال‌هاي خشن با عينك‌هاي دودي، تا حدي تغيير كرده است،‌و ديكتاتوري رژيم مدرنيست،‌ در زرق و برق برخي حزب‌بازي‌هاي سياسي و جنجال‌هاي مطبوعاتي، خود را تا حدي آرايش و پنهان كرده است. هرچند خشونت‌هاي مداوم سياسي و جنگ‌هاي خونين داخلي، با سرنوشت 150 سال اخير آن، قرين و همراه بوده است.

گابريل در سال 1928 م. در “آراكاتاكا” واقع در استان “ماگدالنا” كلمبيا به دنيا آمد. آركاتاكا منطقه‌اي‌ست با هوايي گرم و شرجي، در نزديكي درياي كارائيب، و در معرض بارندگي‌هاي سيلابي. گابريل سال‌هاي اولية كودكي را نزد پدربزرگ و مادربزرگ خود و دور از خانواده گذراند. خود بعدها دربارة خانة پدربزرگ مي‌گويد: “در آن خانه اتاق خالي‌اي بود كه عمه پترا در آن مرده بود. يك اتاق خالي ديگر هم بود كه در آن عمو لازاروس ديده از جهان فروبسته بود. و به اين ترتيب، شبها نمي‌شد در خانه راه رفت، زيرا تعداد مرده‌ها بيش از زنده‌ها بود… هميشه گوشه‌اي نشسته بودم. در نخستين رمانم، “طوفان برگ” يكي از شخصيت‌ها كه پسربچة 7 ساله‌اي است،‌ در سراسر داستان روي يك صندلي كوچك نشسته است. حالا متوجه مي‌شوم كه چيزي از من در آن بچه هست: نشستن روي صندلي كوچك در خانه‌اي مالامال از بيم و نگراني. سرهنگ بدون اسم “طوفان برگ” ماركز، به پدربزرگ او شباهت دارد. همان‌گونه، در داستان “كسي به سرهنگ نامه نمي‌نويسد” تا حدودي اين شباهت حس مي‌شود؛ و نيز در وجوهي از شخصيت و زندگي “آئورليانو بوئنديا” در رمان معروف “صد سال تنهايي”.

مادربزرگ گابريل، ظاهراً پل ارتباطي او با بازماندة ممسوخ حكايت‌هاي اسطوره‌اي  و حس و حال جادويي آنها بوده است.

گابريل در سال 1946 م. دبيرستان را به پايان برد و در فورية 1947 در دانشگاه به تحصيل حقوق مشغول شد. اندكي بعد، خشونت و ترور سياسي در كشور بالا گرفت و دانشگاه تعطيل شد و گابريل به منطقة‌ ساحلي‌اي در كارائيب رفت. به سال 1948، اولين مقالة گابريل در روزنامة ليبرال “اِل يونيورسال” منتشر گرديد. گرايش‌هاي سوسياليستي پيدا كرد و تقريباً هميشه به نحوي سوسياليسم دموكراتيكي معتقد ماند اما يك رگة ليبراليستي پررنگ نيز هميشه در او وجود داشته كه تا امروز نيز به حيات خود ادامه داده، و در قالب طناب سحرآميز پيوند ماركز با جهانِ سلطه‌گر ليبرال – بورژوا بوده است؛ جهاني كه با نهادهاي ادبي و مطبوعاتي آن، گابريل گارسيا ماركز را مشهورترين داستان‌نويس دهه‌هاي پاياني قرن بيستم كردند.

به سال 1954م. نخستين رمان خود، “طوفان برگ” را منتشر كرد. پيش از آن، داستاني سوررئاليستي به نام “تسليم سوم” نوشته بود كه مايه‌هاي ترسناك و وهم‌آلود داشت و حكايت مردي است كه از مرگ جان به در مي‌‌برد و در برزخ گونه‌اي وهم‌آلود، به حيات خود ادامه مي‌دهد. در اين داستان،‌ ردپاي تأثير كافكا به خوبي حس مي‌شود.

دو كتاب معروف “كسي به سرهنگ نامه نمي‌نويسد” و “ساعت نحس” را به سال 1961 منتشر كرد. قهرمان داستان “كسي به سرهنگ نامه نمي‌نويسد” كه مايه‌هايي از يك طنز تلخ را نيز با خود دارد، سرهنگ بازنشسته‌اي است كه به اميد رسيدن به حقوقش، اسير در نوعي ساده‌لوحي و خوش‌بيني بلاهت‌بار، در درون پيلة تنهايي وهميات خود مي‌پوسد و نابود مي‌شود. سرهنگ اسير وهمي غريب است و به همراه زنِ بيمار خود، در دهكده‌اي گرم و پرباران و فضايي پيوند‌خورده با مرگ، و حضور پسر مرده‌شان زندگي مي‌كند. اين داستان،‌ روايت يك زندگي بي‌حاصل و شبح‌آلود در فضايي دردناك و موهوم است، كه رفتار و اعمال شخصيت‌هاي آن – به ويژه سرهنگ – رنگ و بوي طنزي سياه به خود مي‌گيرد.

در “ساعت نحس” نيز فضايي وهم‌آلود و پر از كشمكش و پر از شايعه حضور دارد، و برخي وجوه يك قدرت پوسيده و فاسد به تصوير كشيده مي‌شود. مدتي بعد، در داستان كوتاهِ “چرت بعد از ناهار سه‌شنبه” حضور محسوس مرگ و بيهودگي و نيز فاصله و شكاف طبقاتي و فقر ترسيم مي‌گردد. در داستان كوتاه “تدفين خانم‌بزرگ” نيز نحوي فضاسازي سوررئال، با طنزر سياهِ ماركز همراه مي‌گردد، و به توصيف شخصيت مضحك و در عين حال نفرت‌انگيز پيردختر مستبد و خسيسي مي‌پردازد كه وقايع عجيب و غريب حول و حوش مرگ و تدفين او، موضوع اصلي داستان را تشكيل مي‌دهد.

اما معروف‌ترين اثر ماركز كه براي او شهرت و ثروت بسيار به همراه آورد، رمان سوررئاليستي “صد سال تنهايي” است؛ كه “ناتاليا جينزبورگ” درباره‌اش گفته بود: “برخيزيم و به اين آخرين رمان قرن بيستم سلام كنيم”.

 

“صد سال تنهايي”، “پائيز پدرسالار”، “عشق سال‌هاي وبا”

گمان مي‌كنم مي‌توان “صد سال تنهايي” و “پائيز پدرسالار” و “عشق سال‌هاي وبا” را سه اثر اصلي ماركز دانست كه مي‌توان حضور پخته تمام عناصر بينش، حس و حال، تجربه‌هاي نفساني، عناصر مربوط به سبك داستاني و خلاصه شاخص‌هاي ساختاري فعاليت ادبي ماركز را در آنها شاهد بود. فكر مي‌كنم اين سه رمان و تا حدودي “كسي به سرهنگ نامه نمي‌نويسد”، بيانگر روح كلي بينش و پخش غالب اثرگذاري ادبي ماركز است، و با خواندن آنها مي‌توان به جوهر غالب كار و نگرش ماركز دست يافت.

بايد اقرار كنم كه رمان “صد سال تنهايي”، علي‌رغم همة تبليغات پرآوازه‌اي كه دربارة آن وجود داشت، به هيچ روي نظر مرا جلب نكرد،‌ و فضاي وهم‌آلود و شبح‌آلود رمان موجب شده بود كه با زحمت و مشقت‌، سعي در به پايان رساندن آن كنم. اعتقاد دارم اگر نقش مسائل سياسي را در برگزيدن اين اثر به عنوان يك اثر ممتاز و جايزه نوبل دادن به ماركز به واسطة اين اثر را كنار بگذاريم،‌ انتخاب “صد سال تنهايي” به عنوان يك اثر بزرگ و رمان برگزيده را نشانة انحطاط سلايق و موازين ادبي نزد منتقدان مي‌دانم؛ كه خود، حكايت از بحران فراگير تفكر در ساحت تمدن مدرن دارد. به گونه‌اي كه ادبيات داستاني تا آ به سطح علاقمندي به اوهام و ياوه‌هاي نفساني تنزل كرده است كه مجموعه‌هاي تماماً فانتزي از خيالبافي‌هاي نفسي پركشمكش و گرفتار دلتنگي‌هاي رمانتيك – نوستالژيك و در عين حال سردرگم و گم‌شده در از خود بيگانگي را به عنوان رمان برگزيده، يا به تعبير عده‌اي “بهترين رمان قرن” انتخاب مي‌كند.

البته مي‌دانم كه اين سخنان براي خيلي‌ها كه خود نحوي تعلق‌خاطر به ساحت اوهام سوررئال نيست‌انگار دارند،‌ بسيار گران و غيرقابل پذيرش خواهد بود. اما طرفداران جامعة مدني مدرن قاعدتاً بايد ياد بگيرند كه گوش دادن به آواهاي مخالف را نيز تمرين كنند و فقط در حرف و شعار از “جامعه چندصدايي” دم نزنند، مگر نه اين است كه مي‌گويند: “آزداي، به معناي مخالف است!”

صد سال تنهايي داستان بينان‌گذاري دهكده‌اي به نام “ماكاندو” توسط “خوزه آركاديو بوئنديا” و همسرش “اورسولا” و نيز گزارشي از برخي وقايع و اتفاقات در “ماكاندو” تا زمان ويراني آن است. “ماكاندو” سرزميني تمثيلي است و روايت مرگ آن در پايان كتاب شايد حكايت‌گر حس ناخودآگاه ماركز از مرگ محتوم تمدن جادويي و سوررئال پيدا مي‌كند،‌ و در آن، وهم‌ و واقعيت و خيال و حقيقت، در هم مي‌آميزند. چاشني داستان، يك اروتيسم آگرانديسمان شده است، كه هر از چندي در رفتار يكي از شخصيت‌هاي رمان ظاهر مي‌گردد. جهانِ تخيلي “ماكاندو”، جهاني  غيرواقعي، وهم‌آلود، افسارگسيخته، كميك – تراژيك و در نهايت تلخ و اندوهبار است. بسياري از وقايع در اين رمان، عجيب و غريب هستند. مثل طوفان گرمسيري‌اي كه چهار سال و يازده ماه و دو روز طول مي‌كشد، و يا شناور شدن كشيش “نيكانورينا” در هوا، و يا جريان يافتن خونِ‌ “خوزه آركاديو” در خطوط مستقيم و زواياي شخص در خيابان‌هاي ماكاندو تا آشپزخانة مادر وي و يا ظهور “فرناندودِل كاريپو”، در حالي كه “به آرامي در آب پركفي مي‌پخت و حباب‌هاي آب چون مرواريد زنده مي‌نمودند”، و يا بازگشت “ملكيادس” كولي پير از دنياي مردگان؛ و نظاير متعدد و بسيار ديگر.

صد سال تنهايي نمونة بارز ادبيات سوررئاليستي پسامدرن در پايان قرن بيستم است كه اگر ريشه‌هاي فلسفي و تئوريك ظهور آن را جستجو كنيم، به بحران و بلكه زوال تفكر عقل‌گرايي دكارتي مي‌رسيم. رمان، صورت ادبي تفكر مدرن و ساختاري مبتني بر راسيوناليسم آميخته به تجربه‌گرايي حس عالم مدرن بوده است. با رمان در واقع سوژة دكارتي به حديث نفس پرداخته است.

در قرن بيستم، سوژة دكارتي در پروسة يك نيهيليسم خودويرانگر به انكار خود رسيده است،‌ و با اين انكار، تمامي ساختار راسيوناليسم مدرن و يقين دكارتي، به نفع نحوي خردگريزيِ بيمار و شكاك و وهم‌آلود غريزه‌گرا و نفساني و سوفسطايي‌ماب، فروپاشيده است. و اين، به معناي اضمحلال ادبيات رئاليستي مدرن و ظهور ادبيات انحطاط و سوررئاليستي و پسامدرن است. صد سال تنهايي، نمود برجستة اين فروپاشي پسامدرن،‌ در قالب ادبيات سوررئاليستي است.

قلمرو ادبيات داستاني، عالم تفصيل است و پناه بردن رمان به ساختارهاي شبه‌اسطوره‌اي نشانة انكار ساختار رمان‌، و عقلگرايي مدرن زيربنايي آن است. و اين، اتفاقي‌ست كه در اوايل قرن بيستم در كافكا ظهور كرد و پس از او بسط يافت تا در ادبيات غرب‌زدة امريكاي جنوبي آثار “بورخس” و “ماركز” و “فوئنتس” به تماميت رسيد. از اين پس و تا چند دهة ديگر، عصر رمان‌هاي سوررئال نيز به سر خواهد آمد، و سرنوشت قصه‌نويسي، بسته به چرخش‌ نهايي تاريخ غرب در روزگار پاياني، و افقي‌ست كه ظهور خواهد كرد.

ماركز به سال 1975 داستان “پائيز پدرسالار” را منتشر مي‌كند، كه شايد بتوان آن را پيچيده‌ترين و سياسي‌ترين رمان او دانست. پاييز پدرسالار داستاني دربارة يك مستبد پير و فرتوت و تنهاست. در اين داستان نيز همچون اغلب آثار ماركز، ساية‌ مرگ حس مي‌شود. سبك داستان پيچيده است، و زاويه ديدها دايماً عوض مي‌شود. آغاز و پايان داستان،‌ شرح مرگ پدرسالار پير است. پدرسالار، مستبدٍ بي‌سوادي‌ست كه تحت سيطرة مادر عامي و زن فاسد خود قرار دارد. در اين رمان نيز طنز سياه و صحنه‌هاي مضحك تراژيك – كميك وي ديده مي‌شود. درونمايه‌هاي اصلي رمان را شايد بتوان در مثلث تنهايي،‌ استبداد و نيز ريشخند اصول و مظاهر اخلاقي و مذهبي خلاصه كرد.

درك ماركز از استبداد، در اين اثر، دركي كاملاً ليبراليستي است. او استبداد را فقط در منظر استبداد كلاسيك فردي‌اي كه ليبراليسم آن را محكوم مي‌كند مي‌شناسد. اما ظاهراً درك روشني از استبداد سيستماتيك بوروكراسي‌ها در نظام‌هاي ليبرال دموكراسي ندارد. به نظر مي‌آيد او توتاليتاريسم سيستماتيك مدرن را نمي‌شناسد، و اسير اين پندار ليبراليستي‌ست كه با حذف “مستبد پدرسالار”، همة مسائل حل شده و مصايب برطرف مي‌گردد.

آن‌گونه كه خود ماركز گفته است، يكي از تصاوير الهام‌بخش پدرسالار هنگام مرگ، ديدار او از جسد استالين بوده است؛ كه گوئي “غرق در خوابي بدون پشيماني”‌ست، و “دستان نرم و دوشيزه‌وار” پدرسالار را، ظاهراً از ظرافت دستان جسد استالين الهام گرفته است.

ماركز از جواني سوسياليست بود؛ و حتي در اوايل 1950، با حزب كمونيست كلمبيا و رهبر آن، مرتبط بوده است. اما هميشه يك گرايش نيرومند ليبرالي در او بوده است كه وي را بيشتر به سمت سوسيال دموكراسي ليبرال متمايل مي‌كرده است. ماركز امروز هم يك ليبرالِ متمايل به سوسيال دموكراسي است. در واقع او هيچ‌گاه حتي در معنايي كه چه‌گوارا و كاسترو انقلابي بوده‌اند، انقلابي نبوده است. افق‌هايي كه ماركز براي امريكاي لاتين پيش‌بيني مي‌كند، در چارچوب رژيم‌هاي ليبرال – سوسياليستٍ جهان سومي‌اي تعريف مي‌شود كه امروزه بر بسياري از جوامع امريكايي لاتين حكومت مي‌كنند و سوپاپ اطمينان امپرياليزم امريكا براي جلوگيري از طغيان‌هاي مردمي،‌ بسط و تعميق مدرنيتة غرب‌زده، و نهايتاً بسترسازي براي جهاني‌سازي مطلوب امريكايي‌ها محسوب مي‌شوند.

نگاه مخالف ماركز به ادبيات متعهد، و تلاش وي براي رهاكردن ادبيات از آرمان و تعهد، بستر مناسبي براي اين امر فراهم مي‌سازد كه رئاليسم جادويي او، با آن محتواي تاريخي – فرهنگي نيست‌انگارانه، كاملاً در خدمت استراتژي “تعميق – تخدير” مخاطب، به ويژه در دنياي فقرآلود و نكبت‌زدة موسوم به “جهان سوم” درآيد.

“عشق سال‌هاي وبا” به سال 1985 منتشر شد. داستان ساختاري سوررئاليستي و نيز اروتيك دارد؛ و شايد به دليل موضوع عشق، تا حدودي مايه‌هاي رمانتيك پيدا كرده است. در اين داستان نيز حضور مرگ و تهديد آن، حس مي‌شود. مكان وقوع داستان، چندان معلوم نيست. اما همچون ديگر آثار ماركز، با خود، مايه‌هايي از خاطرات شهرهاي كودكي او را دارد. در اين رمان نيز با نحوي فروريختن مفهوم كلاسيك زمان در ادبيات رئاليستي روبه‌رو هستيم. شايد “عشق‌ سال‌هاي وبا” را بتوان حداقل از جهاتي صورت پخته‌تر صد سال تنهايي دانست. هرچند به نظر مي‌رسد كه افق و سمت و سوي كلي حاكم بر آثار ماركز عوض نشده،‌ و درونمايه‌هاي اصلي آثار، با تغييراتي، در اين رمان نيز حضور دارند.

 

ويژگي‌هاي سوررئاليسم ماركز

در پيش گفتم كه سوررئاليسم، صورتي از ادبيات بحران و انحطاط است. در اين ساحت، گابريل گارسيا ماركز را مي‌توان تجسم جمع ميان نيست‌انگاري خودويرانگر مدرن – پست‌مدرن – با مادة رسوم و عادات و آداب و باورهاي رو به زوال به جاي مانده از ميراث امريكاي جنوبي دانست. اين مادة موجود در عادات و آداب بومي مردم اين منطقه، ذاتاً قابليت بسياري براي پذيرش صورت سوررئاليستي پسامدرن دارد.

اگر ويژگي‌‌هاي كلي آثار ماركز و نگاه و روح حاكم و سبك غالب بر آثار او را فهرست كنيم، چنين جمع‌بندي‌اي به دست خواهد آمد:

ادبيات ماركز، نحوي ادبيات نيست‌انگارانه در هيأت سوررئاليستي است.

سوررئاليسم ماركز، مبتني بر “ماده‌”اي غير غربي است.

نيست‌انگاري پسامدرن، در آثار ماركز، بر بستري نيمه‌خشكيدده از شور زندگي و حال و هواي جادويي ميراث بوميان امريكاي جنوبي جاري شده است.

اروتيسم در آثار ماركز بسيار عريان است. و اين، از خصايص ادبيات دهه‌هاي واپسين قرن بيستم و تفصيل تعريف مدرنيستي انسان به عنوان حيوان است.

ادبيات ماركز، ادبيات بحران است. در واقع تجربة بحران مدرنيته اينك در ميان غرب‌زده‌ها بسط يافته است.

در بيشتر آثار ماركز مي‌توان حضور غبارآلود و گاه نوستالژيك گذشته‌هاي اسطوره‌اي و ماقبل مدرن و نيز تصاوير رمانتيك كودكي‌هايي نويسنده را ديد كه موجب مي‌شود آثار او از رنگ و بو و حال و هوايي متفاوت از فضاي كسالت‌بار و ابسورد آثار كافكا بهره‌مند شود.

در آثار ماركز، به هر حال مايه‌هايي از فضاي اجتماعي – سياسي رژيم‌هاي غرب‌گراي جهان سومي و فساد ساختاري و خشونت حاكم بر آنها ديده مي‌‌شود كه گاه و بيگاه براي مخاطب يادآور اين نكته است كه ماركز، نيست‌انگاري برآمده از يك سرزمين غرب‌زده و تحت سلطه است.

صفت برجستة آثار ماركز، وجود يك تخيل نيرومند و پررنگ و عجيب است، كه البته افق آن تماماً نفساني و گاه صراحتاً غريزي است.

تصوير ليبرالي از قدرت و استبداد، كه موجب عدم درك اين حقيقت مي‌گردد كه پايان استبدادهاي فردي پدرسالار در جوامع غرب‌زده و غربي تازه و آغاز استبداد سيستماتيك و بوروكراتيك مبتني بر توتاليتاريسم اجتماعي است.

حضور مداوم مضمون “تنهايي” در آثار ماركز، و نيز تنهايي قدرتمندان و تنهايي برخاسته از مفهوم قدرت، كه البته ريشه در درك بورژوايي ماركز از مفهوم قدرت و پذيرش اصل ليبرالي “قدرت مطلق هميشه فساد مي‌آورد” دارد.

ماركز تمركز پنهاني و ساختاري قدرت در جوامع ليبرال – دموكراسي و از خودبيگانگي فراگير برخاسته از متن آنها را نمي‌بينيد، و تنهايي را تنها در نسبت با تصوير كلاسيك استبداد فردي مشاهده مي‌كند.

در اغلب آثار ماركز – نه در همة آنها – ساختارهاي رمان رئاليستي به طور كامل فروريخته‌اند. و اين، همان غلبة تام و تمام سوررئاليسم است.

در اكثر آثار ماركز، نحوي طنز تلخ و سياه آميخته به يأس نيهيليستي حضور دارد كه بيشتر خود را در بيان باژگونه و اغراق‌آميز وقايع رفتارها نشان مي‌دهد.

زبان ماركز در ترسيم صحنه‌هاي اروتيك و بيان هرزگي‌هاي جنسي، از نحوي صراحت و ركاكت برخوردار است؛ كه به ويژه متعلق به نسل داستان‌نويسان غربي پس از دهة هفتاد است.

آنچه كه رئاليسم جادويي مي‌نامندش، همانا آخرين حلقة تمام‌كنندة سوررئاليسم ادبي، در فرار از واقعيت شكست و انحطاط غرب مدرن است. اگر تمدن غرب در يك قرن آينده تداوم حيات داشته باشد، به نظر مي‌رسد ساختار جديدي جانشين رمان و ادبيات سوررئاليستي خواهد شد.

 

كافكا و ماركز؛ يك مقايسه

فرانتس كافكا، اين يهودي متمايل به صهيونيسم، معروف‌ترين چهره در حلقه‌هاي آغازين ادبيات سوررئاليستي در قرن بيستم است. ادبيات سوررئاليستي، وجه غالب و اصلي ادبيات بحران و انحطاط است؛ كه در سراسر سدة بيستم بر غرب حاكم بوده است. كافكا مضامين نيست‌انگارانه را با استفاده از سبك سوررئاليستي بيان مي‌كرد. او حكايتگر اوهام شخصيت بيمار خود و نيز روايتگر صورت ادبي نيهيليسم پسامدرن – مدرنيته آگاه به بحران – بود. او نيهيليستي مدرن و سترون را از منظر داستان‌نويس پايان تاريخ مدرن، و از منظر يك غربي مي‌ديد.

“گابريل گارسيا ماركز” نيست‌انگاري تماميت مدرنيته – پسامدرنيته – را در سرزميني غرب‌زده و در بستري از مواد تاريخي و ماثر قومي متفاوت تجربه مي‌كرد. وجه غالب آثار او نيز سوررئاليستي است. ماركز نيز توصيف‌گر حس مرگ‌زدگي و تنهايي‌اي است كه بر كل ادبيات مدرن معاصر حاكم است. بنابراين،‌ ميان كافكا و ماركز، چند وجه تشابه وجود دارد:

1.هردو، نمايندگان ادبيات بحران و انحطاط هستند (هر چند در دو مقطع مختلف از آغاز و پايان سدة بيستم).

2.هر دو، روايتگر يأس‌انگاري نيهيليستي هستند.

3.هر دو،‌ وجه غالب و اصلي آثارشان، سوررئاليستي است.

4.هر دو نويسنده را مي‌توان از حلقه‌هاي ادبيات پسامدرن دانست.

اما در عين حال، ميان كافكا و ماركز، چند وجه تفاوت برجسته نيز وجود دارد:

1.كافكا، نيست‌انگاري را به صورت يك غربي محاكات مي‌كند. لذا در آثار او، سردي از خودبيگانة عالم تكنيك‌زده و تحت سيطرة بوروكراسي، كاملاً حس مي‌شود.

2.چون كافكا داستان‌نويس غربيِ غربِ نيست‌انگارانه است،‌ در فضاي داستاني او، خشكي ملال‌ و يخ‌زدگي حضور عقل مدرن و مسخ حيات انساني به روايت و صورتي وجود دارد كه تا حدودي و از جهاتي، با مسخ‌شدگي ويرانگري كه ماركز توصيف مي‌كند، متفاوت است.

3.ماركز روايتگر نيست‌انگاري پسامدرن از منظر يك غرب‌زدة مدرن است؛ و در اين روايت،‌ گاه به عناصري اشاره مي‌كند كه متفاوت از فضاي جوامع غربي، و مختص برخي غرب‌زده‌هاست. برخي از اين عناصر، دست‌مايه‌هاي آن “رئاليسم جادويي” معروف را تا حدي تأمين مي‌كنند، و برخي ديگر، به ساختارهاي سياسي و اجتماعي جوامع منحط غرب‌زده مربوط مي‌شوند.

4.روايت ماركز از انحطاط و مرگ مدرنيته، به دليل بهره‌مندي نسبي از “مادة” تاريخي اسطوره‌اي و ماقبل مدرنِ هنوز حاضر در جوامع غرب‌زده، زباني پيدا مي‌كند كه براي غربي‌ها جديد و شكفت‌انگيز، و براي غرب‌زده‌هايي چون روشنفكران ما، آشناتر و مأنوس‌تر است؛ و همين مادة ممسوخ ماقبل مدرن، گاه به آثار ماركز و روايت او از انحطاط مدرنيته، آن‌چنان رنگ و بو و شور و قدرت توصيف برخي زواياي پنهان را مي‌دهد كه در مقام مقايسه با يخ‌زدگي تكنيك‌زده و بوروكراتيك عالم مرگ‌آلود كافكا، بعضاً جذاب‌تر مي‌نمايد؛ و حتي چونان خميري آماده در خدمت وهم‌انديشي سوررئاليستي قرار مي‌گيرد و قابليت‌هاي تازه براي روايت سوررئاليستي پديد مي‌آورد.چ

5.در آثار ماركز، گاه به ردپاي حضور نحوي گزارشگري ژورناليستي نيز بر مي‌خوريم؛ كه قابليت برقراري ارتباط آن آثار با مخاطب عام را تا حدي افزايش مي‌دهد. هر چند اين امر، صرفاً به عنوان يك امر حاشيه‌اي و در برخي آثار او حضور دارد.

 

به نظر مي‌رسد كه در ادبيات بحران و انحطاط مدرنيتة قرن بيستم و در قلمرو سوررئاليسم، مي‌توان كافكا را حلقه‌اي معروف در آغاز قرن و آغاز سوررئاليسم پسامدرن، و ماركز را حلقه‌اي پرآوازه در پايان قرن و انتهاي سوررئاليسم ادبي دانست.

به نظر نمي‌رسد كه چرخة سوررئاليستي ادبيات پسامدرن،‌ بيش از اينها قابليت و قوة دروني براي بروز و فعليت يافتن داشته باشد. از اين رو مي‌توان گفت كه به احتمال قريب به يقين، تاريخ بسط سوررئاليسم ادبي و از اجمال به تفصيل درآمدن آن، به تماميت رسيده است. در پيش گفتيم: اين سخن به معناي آن نيست كه ديگر داستان‌نويس سوررئاليستي ظهور نخواهد كرد؛ بلكه به معناي آن است كه افق و قابليت ابداع در سوررئاليسم، به نهايت خود – كه روايت وهم‌آلود و خيالبافي‌ مبتني بر اسافل اعضاء و متكي بر فانتازياي ذهني بيمار و تب‌دار است. – رسيده است؛ و هر آنچه رخ دهد و پديد آيد، به نحوي، تكرار آنچه بوده – حال در قد وقواره‌هايي كوتاه و بلند – است، كه نهايتاً شدت اين روند پرش، در فضايي با سقف بسته، زمينه‌هاي نابودي سوررئاليسم را فراهم مي‌آورد. چنان كه تا حدود زيادي، چنين كرده است.

به نظر مي‌رسد سيكل بستة ادبيات بحران و انحطاط، افقي جز اين را، فراروي سوررئاليسم ادبي پسامدرن، نگشوده است.