باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 51 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
انسان در ميان حادثه
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: اسماعيل - شفيعي سروستاني

ارسال كننده: مدير سايت

منبع: روزنامه - کیهان

 
 

«تقدير» خود را در ميانه حوادث رفته بر قهرمانان شاهنامه، مي نماياند و طراحي كه رقم زننده همه تقدير آدمي است و زندگي، شاهدي كه مهياست تا فرزند آدمي اين مسافر كوي ابتلا و بلا را به فلاكت اندازد يا از چاه نياز رهايش كند و در كوي روشنايي سكنايش دهد.

بي گمان «هستي شناسي» ويژه حاكم بر شاهنامه، جايگاه آدمي و هر يك از عوامل و عناصر مرتبط با او را معلوم مي سازد و از همان منظر به شناسايي قواي دروني و بيروني حيات آدمي مي پردازد و نحوه تسخير اين قوا و قدر آنها را نيز مي نماياند. در واقع، اگر در همه شاهنامه و ماجراهايش «جنگ» و «رزم» چهره آشكار خود را نشان مي دهد و شاهنامه را تبديل به «داستان جنگها» مي كند، اما، داستان جنگ شاهنامه، جنگ همه نيروها و درهم شكسته شدن اندازه ها و قدرهاست آن هم توسط نيروهايي كه برتري مي يابند؛ حتي اگر اين نيرو، تقدير مقدري باشد كه انسان را در ميانه ماجرا و درگيري با سنتهاي لايتغير بشكند.

در وجهي ديگر، آنجا كه آدمي بر نيروهايي فائق مي آيد، ساحتهاي پست و قواي ضعيف و زيردست محكوم قوايي برتر مي شوند و اين همه انعكاس همان هستي شناسي ويژه فردوسي است، كه براساس آن جايگاه انسان و رابطه او باعالم معني روشن مي شود.

شايد از همين روست كه «حادثه» يكي ازاركان ثابت تمامي داستانها وحوادث شاهنامه است؛ حوادث وجنگهايي كه پي درپي رخ مي دهند؛ حتي اگر ميداني فراخ براي رو در رو شدن سرداران فراهم نباشد.

«انسان»، «حادثه»، «مرگ» و بازيگريهاي تقدير، موجبات طي مراتب داني و عروج به مراتب عالي را فراهم مي سازند؛ به همان سان كه با روشن شدن قدرها موجودي استحقاق فرود در ساحتي پست يا والا را پيدا مي كند. در اين ميانه، «جهان»، به مثابه صحنه وسيعي است كه انسان بر پهنه اش هنر و توان خود را در وقت رويارويي با همه قواي دروني خود و عوامل منتشر در عرصه زمين مي نماياند. حوادث، پرده و نقاب از چهره انسان به كنار مي زنند و قدر او را آشكار مي سازند. گوئيا در اين دفتر، زندگي جز ورود به اين صحنه بزرگ و قرار گرفتن در ميانه حادثه و دست و پنجه نرم كردن با قوا و بالاخره مشاهده مرگها و تولدها و بازيگري تقدير نيست. مرگها و تولدهاي پي درپي كه موجب بروز تواناييها و فرود در ساحتهاي مختلف مي شوند.

«حادثه» تنها جايي است كه پرده از چهره آدمي و ساحت او برمي دارد؛ چه، در هنگامي كه حادثه اي نيست، آدمي بي دغدغه با آگاهي و تدبير با امور مختلف نسبت برقرار مي كند و چهره اصلي اش آشكار نمي شود. ليكن، وقتي كه حادثه اي به وقوع مي پيوندد، انسان بي آن كه بخواهد و يا بداند در وضعيتي قرار مي گيرد كه ناگزير به واكنش است. واكنشي كه پس از آن تمنا و دريافت او آشكار مي شود؛ چه، در ميانه صحراي امن و آرام، همگان شيران يل اند و شجاع، چنان كه در ميدان سخنوري، همه سخاوتمندند و عفيف. اما آنگاه كه حادثه رخ مي نمايد وپاي بودن و نبودن به ميان مي آيد، ديگر چهره ها نمي تواند پوشيده بماند.

همه ظرفيت آدمي و عكس العملهاي او در حادثه آشكار مي شود و در نتيجه قدرش و ساحتي كه در آن سكني گزيده معلوم مي گردد و دراين ميانه شخص درمي يابد كه؛ چه كسي استحقاق ماندن دارد و چه كسي شايسته رفتن است.

فردوسي، جنگ را برمي گزيند و ميدان بزرگ حادثه را، تا در آن جايگاه هريك از سرداران و قهرمانان نيك انديش و بدنهاد را بنماياند. مردان و زناني كه هريك نماينده اي برگزيده از جمع آدميان اند و تمثالي و نمادي از قواي آشكار و نهان انسان ها و حادثه، چيزي كه تكليف ناظر را با دعوي قهرمانان روشن مي سازد.

انديشه حكيمانه فردوسي، اجازه بر خاك افتادن صاحبان قواي بزرگ و ساحت هاي عالي را به دست مردان پست و ساكنان ساحتهاي دون نمي دهد مگر آن كه امكان ماندگاريش را براي هميشه در وضعي ديگر فراهم آورده باشد. با اين همه برخاك افتادن قهرماني نيك سرشت نشانه فرود و سقوط ساحت والاي اخلاقي او نيست؛ چه ساحتهاي پست همواره در پستي مي مانند.

اگر وجهي از اين درگيري ها، محصول رويارويي مرداني با كلاه خود و گرز و سنان باشد، وجه ديگر و البته مهم تر، رويارويي با قواي نفساني است. جنگي به مراتب سهمگين تر از جنگ رودررو در ميدان و دشمن، خواه جامه جنگي افراسياب و گرسيوز پليد را پوشيده باشد و خواه لباس حرص و طمع و حسد و آزمندي را، همگي نيروهاي معارضي هستند كه آدمي را به مبارزه مي خوانند و آن كه بر زمين مي خورد، موجود ضعيفي است كه مهياي رويارو شدن با خصم نيست.

در ساحتي فراتر از اين دوميدان، نبردي برتر، مشرف بر همه قواي ظاهري و پنهاني آدمي را دربرگرفته است كه ناظر بر همه جنگهاست و مددرسان آنكس كه با گذر از خود روبه او مي آورد و از او استمداد مي طلبد؛ قهرماني كه با ترك همه جامه هاي اعتباري و ابزار عالم ملكي، حيث تفكر خود را متوجه آن مبدأ و آن قوه عظيم مي كند، همواره از جايي برمي خيزد و در جايگاهي برتر از همه قهرمانان و جنگجويان قرار مي گيرد، حتي اگر در ظاهر جامه به خون خويش بيالايد. به عبارت ديگر اگر وجهي از جنگ در مقابله دو مرد آشكار مي شود، وجهي ديگر رويارويي مردي را با قواي دروني خود دارد و بالاتر از هر دوي اينها انساني خود را فراروي حق مي نگرد. بي سبب نيست كه قهرمانان نيك سرانجام فردوسي، همواره در هنگامه نبرد با خصم، خود را در پناه ايزديكتا مي كشند و از اهورا مزدا ياري مي طلبند. رستم در همه نبردهاي خود پيش از آغاز جنگ و حتي در وقت رجزخواني به يزدان پاك پناه مي برد:

اگر صد سوارند اگر صد هزار

فزوني لشكر نيايد به كار

چو ما را بود يار يزدان پاك

سر دشمنان اندر آرم به خاك

در ماجراي بزرگ حمله سهراب به ايران، آنگاه كه كاوس رستم را فرا مي خواند تا با سهراب بجنگد؛ تعلل رستم در وقت عزيمت از زابل او را به خشم مي آورد و بر رستم مي آشوبد اما، پاسخ و عكس العمل رستم كه همواره بر تمامي حريفان فايق آمده، شنيدني است. در اين گفتار همه رجوع تفكر رستم به خداست:

مرا زور و فيروزي از داور است

نه از پادشاه و نه از لشكر است

زمين بنده و رخش گاه من است

نگين تيغ و مغفر كلاه من است

سر نيزه و گرز يار منند

دو بازو و دل شهريار منند

كه آزاد زادم نه من بنده ام

يكي بنده آفريننده ام

اين گفتگوي زيبا نشان مي دهد كه قهرمانان شاهنامه آن هنگام كه در ميانه حوادث قرار مي گيرند، جايگاه خويش را مي نمايانند. خواه در ميدان رزم آوري باشد و خواه در ميدان فصاحت و خردمندي. اما از اين فراتر، متوسل شدن به قدرت لايزال است كه با اتكاء به او بر همه قوا فايق مي آيند. مي توان گفت كه چون آدمي با گذر از حوادث خود را شناخت؛ شناساي ديگر نيروهاي پنهان در ميانه هستي مي شود؛ برتري خردمندي را درمي يابد و بالاخره با سلب حيثيت از زور و بازو و خرد انساني، آن عامل قوي و برتر را كه همه نيروها از سوي او صادر مي شود، مي شناسد. بدو عشق مي ورزد و كار خود را بدو واگذار مي كند. اما تا رسيدن به اين ساحت پي درپي از دروازه هاي مرگ و زندگي مي گذرد و حوادث را پشت سر مي گذارد.

از اينجاست كه ميان انساني كه آرام در گوشه اي خود را داير مدار هستي مي پندارد تا انسان «مرگ آگاهي» كه چشم بر قادر قديم دوخته، فاصله اي است ژرف؛ زيرا «علم» و «آگاهي» به تنهايي ياري رسان او نيست. زمين خوردن ها و به پاي خاستن هاست كه او را به درجه اي از خودآگاهي و مرگ آگاهي مي رساند كه به تمامي ترك خود مي كند.

از اين رو عجيب نيست كه گفته شود، رمز ماندگاري آثار و اقوال مردان بزرگ در درجه آگاهي آنهاست؛ چه، آثار برجاي مانده، عظمت و ماندگاري خود را مرهون ميزان نسبتي هستند كه صاحبان آنها با مبدأ و مصدر همه قوا و نيروهاي نهفته در هستي پيدا كرده اند و همين آگاهي متضمن ماندگاري آثار آنهاست.

نكته جالب توجه اينجاست كه فردوسي، چنان ماهرانه همه عناصر و عوامل را در خدمت راز بزرگ هستي و نيروهاي پنهان در عرصه خاك مي آورد كه هر خواننده اي به راحتي مي تواند خود را در شاهنامه و در هيأت قهرمانان و حوادثش ببيند.

او، بر اندام هر يك از قهرمانان جامه اي مي پوشاند و او را در ميان ماجرا و حوادثي قرار مي دهد كه هيچ گاه رنگ زمان و مكان به خود نمي گيرند و براي هميشه مي مانند تا خواننده اي ديگر، در عصري ديگر، در آينه شاهنامه و احوال بازيگرانش خود را آشكار ببيند و حتي سرانجام خود را شاهد شود.

هر يك از عناصر و بازيگران صحنه بزرگ شاهنامه، نماد انسان، شهر و دياري مي شوند كه در تمام اعصار و در طول تاريخ سر بر مي آورند، مي ميرند و جاي خود را به ديگراني چون خود مي سپارند و اين، همه عبرت و همه دانشي است كه حكيمانه دراختيار انسان نهاده شده است و چون نظر حكيمان نه بر عالم اعتبارات روزمره، بلكه بر ساحت هاي متفاوت فراروي انسان است، رنگ كهنگي به خود نمي گيرد.

تنها كافي است تا خواننده شاهنامه، خود را در بستر رود زلال حوادث رها سازد و يا لباس هاي پوشانده شده بر اندام مردان و زنان شاهنامه را براندازد و لباس خود را بر تن آنان كند، تا شاهد خود شود. زيرا چهره اصلي آثار حكيمانه زماني آشكار مي شود كه پرده هاي امور اعتباري به كنار رود.

حكيمان از فراز و بلندايي برآدمي مي نگرند كه مي توانند ناظر بر جايگاه او در پهنه هستي شوند. دريافت آنان شهودي و ثابت است و گرد و غبار زمان و مكان قادر به پوشاندن اين دريافتها نيست. شاهنامه چرامي ماند؟ چون قهرمانان اوهمچنان مي آيند و مي روند.

روزي جامه رستم بر اندام پسر زال راست مي شود و لباس كيخسرو بر اندام فرزند سياوش و فرنگيس و گاهي ديگر مردي از ميان مردان و زني از ميان زنان ساكن در ميان ايران در قرن 14قمري جامه رستم و گردآفريد و افراسياب برتن مي كند و چون آنها و در ساحت آنها هنر خود را مي نماياند. يكي در هيئت افراسياب بر پهنه خاك هويدامي شود و ديگري در خوي و خصال بيژن و سياوش رخ مي نمايد. يكي منش گرسيوز را از آن خود مي سازد و ديگري با طبيعت كتايون رخنه در كار سياوش مي كند. هيچ فرقي نيست. روزي آن سلحشور سيستاني رستم دستان بود و ديگر روز جواني سر برآورده از كناره هاي سبلان. اما، هرچه باشد رستم و سياوش فراروي افراسياب و كاووس و اكوان ديو مي ايستند و سخا و جوانمردي و اخلاق هم فراروي حرص و نامردي و... سياوشان به دنيا مي آيند تا از ميانه تشت خون خويش بمانند و هربهار با گلهاي وحشي صحرا و «پرهاي سياوشان»، ياد و خوي سياوش را زنده كنند. همچنان كه افراسياب صفتان و گرسيوزخويان نيز مي آيند تا شاهد نيستي و گم شدن نام خويش از ميان مردم پاك نهاد شوند.

فردوسي اين همه را فراروي خواننده قرار مي دهد تا بداند براي ماندن چه بايد كرد. ماجراها نشان مي دهند كه بروز چه فضايل و كسب چه صفاتي موجبات ماندگاري رافراهم مي آورد و ظهور چه رذايلي موجب محو شدن نام از صفحه حيات مي شود.

جالب توجه اين است كه بيشتر حوادث زماني آشكار مي شوند كه آدمي به گونه اي خود را در امان مي پندارد؛ گويي بزرگ ترين هنر حوادث، زدودن غبار غفلت از چهره آدمي است. آن هنگام كه فرزند آدم خود را در امنيت مي بيند، ضربه فرود مي آيد. صاعقه اي كه امانش را مي برد. چنانچه به خود آيد و رجوع تفكر خودبينانه را به سوي منبع غيبي معطوف سازد؛ زهي سعادت اما، هيهات كه او ديگربار و ديگربار غافل مي شود و هربار استخوانش سخت تر مي شكند.

 

    183 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   شاهنامه فردوسي (32)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:28/07/1383

تاريخ شمسی نشر:28/07/1383
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب