باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز سه شنبه 12 آذر 1387 كاربران برخط 56 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
وقتي خدا به انرژي تبديل مي‌شود(2)
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: حمید رضا - مظاهری سیف

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 
انسان حقيقي و شناخت تائو:
انسان حقيقي با ادراکات حسي و صورتهاي عقلي نمي شناسد. بلکه او تائو را از درون مي يابد و با آن يکي مي شود. «تنها انسان است که طريقت را از درون مي شناسد و تنها اوست که مي تواند خود را به عنوان جلوه اي از طريقت بشناسد. » اين راه کشف و شهود وحدت حقيقي است. ابتدا بايد از درون خود را با آن يگانه يافت و بعد ساير مظاهر هستي را. ايزتسو درباره انسان حقيقي مي نويسد: «او نمي تواند طبيعت را در اشياء بيروني شهود کند چرا که وي قادر نيست به باطن اشياء راه يافته و تجلي تائو به صورت آنها را آن گونه که در حالت دروني خود مي يابد، شهود نمايد. دست کم اولين برخورد شخصي وي با طريقت بايد در درون خود او صورت پذيرد. » تائو حقيقتي مطلق است که در قيد ذهن و زبان نمي گنجد و ذات آن برتر از همه حدود بوده، همه چيز جلوه‌هاي آشكار آن راز بزرگ و حقيقت اصيل است. لائوتزو با توجه به اينكه مخاطب او در دستگاه حسي ـ ذهني ادراك و معرفت را تفسير مي‌كند، از تمثيل تاريكي استفاده كرده، مي‌نويسد: «اسرار نهان و جلوه‌هاي عيان هر دو از يك منبع‌اند. اين منبع را تاريكي ناميده‌اند، تاريكي در تاريكي؛ دروازة ورود به دنياي شناخت.»
لائوتزو مي‌كوشد تا با فرابردن درك از محدوديت‌هاي عادي و حسي، حس برتري را در خوانندگانش زنده كند. حسي كه از درون و بازگشت به خويش مي‌تواند به درك تائو نائل شود، بدون اينكه او را در شيء يا شكلي خاص محدود سازد حضور تائو را همه جا به عنوان اصل و منشأ پيدايش همه چيز معرفي كند. «نگاه كنيد و نمي‌توانيد آن را بيابيد. گوش كنيد و نمي‌‌توانيد آن را بشنويد. سعي كنيد و نمي‌توانيد به آن دست‌يابيد. بالا: آن واضح نيست. پايين: آن تاريك نيست. يك‌پارچه بي‌نام، به مأواي هيچ بازمي‌گردد. شكل بي شكل، ظريف ماوراي درك، به آن نزديك شويد و آن آغازي ندارد. آن را دنبال كنيد و آن پاياني ندارد. نمي‌توانيد آن را بشناسيد....» با اين وصف معلوم مي‌شود كه كوشش در هر چه حسي‌تر كردن زندگي و درگير شدن با دنيا موجب ناآرامي شده، براي شناخت حقيقت تائو بايد اين روند عادي شناخت را رها كرد و از راهي عميق‌تر به تائو نزديك شد. «فكرت را متوقف كن و مشكلاتت پايان مي‌يابد.» «فرزانه هميشه ذهنش را با تائو هماهنگ و يگانه مي‌سازد؛ اين چيزي است كه به او نور مي‌بخشد. تائو غير قابل درك است. او چگونه مي‌تواند ذهنش را با آن هماهنگ و يگانه سازد؟ با نچسبيدن به هيچ ايده‌اي. تائو تاريك و بي‌پايان است. چگونه مي‌توان از آن نور گرفت؟ با اجازه دادن به آن تا وارد شود. از آنجايي كه تائو قبل از زمان و فضا وجود داشت. ماوراي هستي و نيستي است. چگونه اين نكته را درك مي‌كنم؟ به درون خود مي‌نگرم و آن را مي‌بينم.» مطلق، فراحسي و فراذهني بودن تائو به اين معناست كه او شيئي در كنار ساير اشياء نيست بلكه در برگيرندة همه آنهاست و شكل و جاي خاصي ندارد. بنابراين بايد او را از درون خود يافت با رها كردن همه چيز تا خودش باشد. در اين صورت حقيقت يا نيروي دروني كه در جريان است، ادراك مي‌شود. «فرزانه در جستجوي رضايت خاطر نيست. نه در جست‌جوست، نه انتظار مي‌كشد. او حاضر است؛ آماده براي خوش‌آمدگويي به هر چيز.» زيرا هر چيز بهره‌اي از نيروي تائو دارد و با پذيرش آن مي‌توان از نيرويش برخوردار شد و هر چيز بيشتر با تائو هماهنگ گرديد و اتحاد يافت.
 
بي كنشي
اگر کسي وابستگي ها و شناخت عقل را کنار بگذارد، به ادراك برتر رسيده، «ته» را در خود مي يابد و به کمک آن نيرو مي تواند در تائو محو شود و از نيروي جهاني بهره برد، مي تواند به فراسوي تضادها سير کند و اصل بازگشت را در همه جا مشاهده نمايد. در حالي که شاهد وحدت جوهري جهان است. اما مهم اين است که انعطاف، نرمي، بي کنشي، و به عبارت ديگر ناتواني و هيچ بودن را که مايه اصلي زندگي است در يابد. و خود را رها سازد. وينبرگ و چوجاي دربارة لائوتزو مي نويسند: «او نه تنها هنر بي کنشي بلکه نبودن را مي آموزد. »
در تائوته‌چينگ آمده است «گياهان هنگامي كه سر از خاك بيرون مي‌آورند نرم و انعطاف پذيرند و به هنگام مرگ خشك و شكننده. پس هر كه سخت و خشك است. مرگش نزديك شده و هر كه نرم و انعطاف پذير، سرشار از زندگي است.»   «... هيچ چيز در جهان چون آب نرم و انعطاف پذير نيست با اين حال براي حل كردن آنچه سخت است چيز ديگري ياراي مقابله با آب را ندارد. نرمي بر سختي غلبه مي‌كند و لطافت بر خشونت.» در جاي ديگر از آن کتاب آمده «ناتواني راه تائوست. » «بي‌عملي را بيازماييد و هر چيز در جاي خود قرار خواهد گرفت.»
وقتي انسان خود را در معرض ادراکات حسي و تصورات متکثر عقلي و تعلقات بي پايان قلبي قرار مي دهد، در واقع دريچه هاي وجودي خود را به روي امور گذراي اشيايي ناپايدار گشوده و در نتيجه همه نيروي خود را از دست خواهد داد. وقتي انسان با كثرت درگير مي‌شود، ارزش‌گذاري كرده، به چيزهايي وابسته شده و از برخي چيزها آزرده و متنفر مي‌شود. بدين‌سان از حقيقت يكتا و كلي تائو فاصله مي‌گيرد. در نتيجه هيچ نيرويي به دست نخواهد آورد. هم از اين رو لائوتزو توصيه مي کند که: «نواقذ را مسدود کن، درها را ببند (يعني اعضاي حسي و حرکتي معمولي گريز از مرکز ضمير را متوقف کن.) در طول زندگي فرسوده نخواهي شد. اگر برعکس تو دريچه ها را کاملا باز و رها کردي و فعاليت آنها را تا نهايت زندگي خود افزودي نجات نخواهي يافت. »
تسوچئي وضعيتي است که فرد ضمير خود را در حرکتي مدام زير تاثير موثرات بي شمار مي يابد. انسان عادي خود را درمرکز وجود خود مي پندارد. در ميان ده‌هزار چيز ديگر كه در تضاد اند، بنابراين در سدد حفظ خود و منافعش برآمده، پر از تصورات ذهني و جزئي متمايز همرابا وابستگي و واكنش‌هاي عاطفي و هيجاني و رفتار حساب شدة عقلاني و غير خنثا مي‌شود. تداوم اين وضعيت او را سخت و نفوذ ناپذير كرده، هنگامي که به نهايت سرسختي برسد ميان امور و اشياء مختلف تمايز مي گذارد. سرسختي وقتي ا ست که انسان در خواسته ها و ادراکات خود محدود شده و از تائو دور مي شود. و در اين محدوديت خود را مرکز وجود خود مي داند.
اما در وضعيت تسوونگ در شرح حال يکي از اساتيد تائو آمده که مي گويد: « من اينک خودم را از دست دادم » در اين حال با از دست دادن خود تائو در مرکز وجود شخص قرار مي گيرد و او منبع قدرت در جهان شده، همه چيز را از درون مي بيند و مي يابد.
«لين آي» در شرح اين عبارت گويد: «تا آنجا که نفس باشد اشياء هم هستند. ولي هنگامي که من نفس خود را فاقد شدم، ديگر من نمي ماند و چون من وجود ندارد مخاطباتي (= اشياء) هم براي من نمي مانند. »
چانگ تزو وضعيتي شبيه به مديتيشن‌هاي رايج را توصيف كرده،‌ آن را نشستن در عزلت (تسوونگ) مي‌نامد. به اين شكل كه فعاليت بدن كاهش يافته، ادراكات حسي به حدلقل برسد و آرامش ذهن و جسم را در برگيرد. در تائوته چينگ انسان فرزانه كسي است كه همة دغدغه‌هاي ذهني را رهاكرده،‌ احساسات و هيجاناتش را به حالت تعليق درآورده، رفتارش را به نيروي كنش‌ساز طبيعت درونش سپرده است. لاتوتزو مي‌نويسد: «غرزانه تسليم آن چيزي است كه لحظة حال براي او به ارمغان مي‌آورد. او مي‌داند كه بالاخره خواهد مرد. و به هيچ چيز وابستگي ندارد. توهمي در ذهنش وجود ندارد و مقاومتي در بدنش نيست او دربارة عملش فكر نمي‌كند. اعمال او از مركز وجودش جاري مي‌شوند. به گذشته‌اش نچسبيده، پس هر لحظه براي مرگ آماده است. همانطور كه ديگران پس از يك روزكاري سخت براي خواب آماده‌اند.»
براي رسيدن به حالت تسوونگ بايد به شو (تهي بودن) رسيد. اين حالتي است که انسان حقيقي هم ذهن و هم روح خود را از همه چيز خالي کند و آماده ي درک حضور تائو شود. اين توفيق با چاي حاصل مي شود. براي اصطلاح «چاي» مي توان معادل روزه داري يا مراقبت را برابر نهاد. چانگ تزو «چاي» را چنين تعريف مي کند: «تمام فعاليت ضمير را به نقطه وحدت برسان با گوشهايت نشنو، بلکه با روح (چئي) بشنو گوش محصور به شنيدن است. (يعني هر حسي تنها اشياء مرتبط به خود را به گونه اي فيزيکي ادراک مي کند. ضمير مقيد است (به شکل مفاهيم) که همتاي موضوعات خارجي هستند. با اين حال روح تهي است و بي حد و حصر به تبديل يافتن ادامه مي دهد و اين مطابق با تبديل ( : هوآ) اشياء آن گونه که مي آيند و مقصود من از روزه داري ضمير، ضمير را تهي کردن است. »
«چئينگ شو آن يينگ» آنچه را که تزو مي کوشد آموزش دهد، در عباراتي خلاصه کرده و اظهار مي دارد: «کلمه انسجام (هو) اشاره به اين مطلب است که چون ما متعلقات معرفت خود را وحدت مي‌بخشيم و همه اشياء را در هم مي ريزيم، ضميرهاي ما در آن هنگام متمتع از آرامش کامل شده و ديگر با آنچه چشمان و گوش‌هاي‌مان مي‌پذيرد مشوش نمي‌گردد.»
 
نقد و بررسي:
 
ويژگي‌هاي عمومي
تائوئيسم همانند ساير مرام‌هاي عرفاني سه ويژگي اساسي دارد: سير انفسي، شهود وحدت و فنا در حقيقت غايي. دربارة سير انفسي در مفهوم كليدي «ته» به معناي بهرة وجودي هر موجود از تائوي جهاني به مفهوم فطرت توحيدي نزديک مي‌شود زيرا «ته» سهم هر موجود از نيروي واحد طبيعت است که در آفرينش او به کار آمده، پيوند او را با تائو تأمين مي‌كند. و از طريق ته است كه مي‌توان به درك تائو و وحدت با نيرو و حيات آن برسد.
لائوتز و چانگ تزو با بيان اين که براي درک تائو بايد دانايي را ترک کرد اين مطلب را آشکار مي‌سازند که اين درک و آگاهي معنوي در بعدي فراتر از عقل و ذهن روي مي‌دهد. و آن افق وجودي است که از طريق «ته» در تائو دريافت مي گردد. يعني انسان با تمام وجودش و نه با ذهن، حضور و حركت تائو را درك مي‌كند.
فناي «ته» در تائو و قرار گرفتن در جايگاهي که شخص نظاره‌گر ثابت تبدل‌ها شود در حقيقت فناي سالك در حقيقت غايي هستي و حيات و به عبارت ديگر حضور تائو در او و حضور او در تائو است. دقيقا فناست که شهود وحدت تائو را از افقي فراذهني و در منظر آگاهي وجودي مي‌گشايد.
 
فروكاهيدن حقيقت غايي
اما نقاط ضعف تائوئيسم را بايد در اعتقاد به اصالت طبيعت و حيات مادي جستجو كرد كه موجب محدوديت ديد ماورائي اين مکتب است هر چند که ژرف‌نگري در لايه‌هاي پيدا و پنهان طبيعت را به ارمغان مي آورد. اما غايت سير و سلوك را به شدت ساقط كرده، به نيروي طبيعت فرومي‌كاهد. خدايي كه متحرك است يعني خدايي كه حضورش محدود است. در جايي كه با حركت به آنجا مي‌رسد، نيست. خدايي كه از اجزاي متضاد تركيب شده، به اجزايش نيازمند و وابسته است. خدايي كه همة جلوه و قلمرو حكومتش جهان بوده، فراتر از آن چيز قابل ذكري نيست. در حالي كه اين جهان مادي با همة عظمش در برابر تمام هستي مانند حلقه‌اي در دشتي پهناور است.
همچنين با توجه به طبيعت و نمودهاي متکثر آن موضوع پيوستن به خدايان متکثر در تائوئيسم طرح مي‌شود که در واقع بهره‌اي است که هر نمود طبيعي تائو دارد. مثلا خداي يخ يا باد يا آتش و غير اينها که در جريان سلوک هر کس مي تواند مظهر يک از اين نيروها شود و از آن استفاده کند. چنانكه نمونه‌هاي آن در افسانه‌هاي چيني وجود دارد و در هنر مدرن چين هم تأثير بسزايي داشته است. خدايان متعدد يعني خدايان ناقصي كه هر كدام كمال و نيروي ديگري را ندارد. و البته آنها همة اين خدايان راتحت تدبير نيروي واحد تائو مي‌دانند كه اين هم مشكلي را حل نمي‌كند زيرا همة ادياني كه خدايان متعدد و الاهه‌هاي گوناگون را مي‌پرستند، خدايان را در تدبير خداي برتر و يكتايي معرفي مي‌كنند. و اين نقص كه نيروي كامل و مطلق در نهايت سير نيست اشكال اساسي به اين مرام معنوي وارد مي‌سازد.
 
تحقير انسان
اين مکتب با قرار دادن طبيعت و نيروي آن در کانون توجه، تجربة عرفاني را بر آن اساس صورت‌بندي مي‌کند. و همانند مکتب سرخ پوستي عرفان طبيعت‌گرا انسان را با ساير مظاهر طبيعت برابر مي انگارد و با اينکه به برتري انسان اذغان داشته و معتقد است «تنها انسان است که طريقت را از درون مي شناسد. تنها اوست که مي‌تواند خود را به عنوان جلوه‌اي از طريقت (تائو) بشناسد.» با اين حال انسان را در وضعيت طبيعي در نظر داشته و با ساير حيوانات مقايسه مي‌کند، چنان که در تائوته چينگ آمده: «اگر انسان در مکان مرطوب بخوابد به درد پشت مبتلا و سرانجام نيمه فلج مي‌شود. ليکن آيا اين در مورد ماهيان لجن‌زار هم صدق مي‌کند؟ اگر انسان بر روي درختان زندگي کند بايد هميشه از خوف بر خود بلرزد و هراسناک باشد. ولي آيا در مورد يک ميون هم صادق است؟ اينک کدام يک از اين سه (انسان، ماهي لجن‌زار و ميمون) مکان درست زندگي خود را مي‌شناسد.
«ميمون جفت خود را از ميان ميمون‌ها مي گيند، گوزن ها با گوزن جفت مي شود و ماهيان لجن زار از زندگي با ماهيان ديگر لذت مي برند. «مائوچئيانگ» و «لي چن» زناني هستند که در نزد همه مردان زيبايي دلخواه را دارا هستند. با اين حال اگر ماهي، زيبا روياني مثل اين دو را ببيند خود را به اعماق آب مي برد. و اگر پرندگان ايشان را ببينند پرکشان مي‌گريزند وگوزنها در هر جا که باشند فرار خواهند کرد. از ميان اين چهار کداميک زيبايي دلخواه را مي شناسد؟ » بنابراين وجود و حيات آدمي فضيلتي و بر ديگران ندارد. فقط انسان مي تواند به شناخت دروني تائو برسد و بايد اين کار را انجام دهد تا گرفتار رنج نشود.
 
هدف عالي تر كدام است؟
چون توجه اين مکتب به تعالي حيات مادي و رسيدن به آرامش در زندگي است و در اين راه به نيروي مرموز طبيعت بايد پيوست. صد البته ارتباط با نيروي طبيعت اتفاق جالبي است. و دست‌يابي به آرامش ارزشمند است اما آيا تمام ظرفيت و نياز معنوي انسان همين دست‌يابي به آرامش است؟ عرفان‌هاي ديني معمولاً به حقيقت برتري توجه دارند كه يكي از آثار نزديك شدن و يا رسيدن به آن آرامش است و هزار نكتة باريك‌تر ز مو ده‌ها هزار گنجينة گرانبهاتر از آرامش عميق و لذت پايدار در آن نهفته است. كه با پيوستن به نيروي طبيعت و دست‌يابي به آرامش دنبال نمي‌شود. و اساساً مورد توجه نبوده، شناخته نمي‌شود.
 
از عرفان تا جادوي سياه
براي دست‌يابي به اين نيروي تائو روش‌هاي بدني و تمرينات جسمي و ذهني لازم است. اما اصول اخلاقي شرط به كار گيري درست اين نيروهاست و نه لازمة دست‌يابي به آنها. البته نکته‌اي که در حوزه عملي اين مکتب مي‌توان مثبت ارزيابي کرد روي آوردن به نرمش و ورزش‌هاي رزمي و غير رزمي است. حرکاتي که در اتحاد با نيروي جهاني موثر بوده، استفاده از نيروي كيهاني را ميسر مي‌سازد. اما مشكل اينجاست كه ارواح خبيث هم مي‌تواند اين اسرار را دزديده، از نيروهاي تائو سوء استفاده كنند. بنابراين کاربرد شر اين نيرو توسط ارواح ناپاک و پرداختن به سحر و جادو براي رسيدن به قدرت، يا ثروت و يا زيان رساندن به ديگران كاملاً امكان پذير است و اين همان جادوي سياه است كه در عرفان شامانيسم هم وجود دارد. زيرا وقتي هدف نيروي طبيعت باشد براي دست‌يابي به آن راه‌هاي طبيعي وجود دارد كه تربيت اخلاقي انسان و برخورداري از اخلاق الاهي نقشي در آن ندارد.
 

    560 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   تائوئیسم (5)
●   عرفان طبيعت‌گرا (2)

عناوين مرتبط
●  وقتي خدا به انرژي تبديل مي‌شود(1) 

دسته
●  

رسته :3

تاريخ ارسال:12/04/1386

تاريخ شمسی نشر:12/04/1386
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب