| موضوع: ژان پل سارتر فيلسوف اگزيستانسياليست فرانسوي
شايد بتوان ژان پل سارتر فرانسوي را يكي از اديبان افسانهاي فرانسه تلقي كرد. او در سال 1905 در پاريس متولد شد. در دو سالگي پدر خود را از دست داد. پدر سارتر كه افسر نيروي دريايي بود به هندوچين رفته بود و در آنجا دچار بيماري شد و سرانجام درگذشت. سارتر در طفوليت و جواني همانند همه فيلسوفان اگزيستانسياليست، از مشكل ناتواني جسمي و روحي رنج ميبرده است. سارتر نيز همانند كيركگو و ياسپرس و نيچه در دوران طفوليت، توانايي جسمي مناسبي نداشت. زماني كه سارتر يازده ساله بود، مادر او با يك مهندس كاتوليك ازدواج كرد.
سارتر بعد چنين عنوان كرد كه من در يازده سالگي، بيخدا شدم و خدا را از زندگي خود بركنار كردم. البته تقارن بيخدايي سارتر و ازدواج مادر وي را ميتوان دستمايه كساني دانست كه ميل زيادي دارند فيلسوفان را ساختارشكن معرفي نمايند يا به ساختارشكني درباره فيلسوفان قائل شوند.
همان طوري كه ميدانيد يكي از تئوريهاي مهمي كه امروزه پستمدرنيسم را درنورديده است، تئوري ساختار شكني است.
به زبان بسيار ساده ميتوان گفت در تئوري ساختارشكني بدين مفهوم قائلند كه در پس تمامي نظم و ترتيبها، بينظمي و درهمريختگي و اعوجاج وجود دارد. بحث تفصيلي اين مفهوم بايد در موضوع پستمدرنيسم مطرح شود.
در سال 1928 به اكول دوسو پريور، يكي از دانشگاههاي پاريس رفت و در آزمون فلسفه شركت كرد كه البته در آزمون همان سال مردود شد. مردود شدن سارتر، به دليل اينكه سارتر انساني باهوش بود و از دانشجويان زبده و نخبه به شمار ميرفت، سبب شگفتي و تعجب تمامي دوستان و آشنايان وي شد.
يك سال ديگر مطالعات خود را ادامه داد و همت و تلاش خود را چندين برابر كرد و در سال 1929 در اين آزمون رتبهي اول شد را احراز و تحصيل در رشتهي فلسفه را آغاز كرد.
سيمون دوبوار، فمينيست مشهور فرانسوي بدون اينكه پيوند ازدواجي با سارتر داشته باشد، با او زندگي ميكرد و معشوقه او بود و تعهد خود را نسبت به او تا پايان زندگي حفظ نمود.
دوبوار در همان امتحان موفق به كسب رتبهي دوم شد و اين مسأله نقطهي آغاز دوستي و آشنايي و زندگي اين دو نفر با يكديگر شد. سارتر در سال 1936 كتاب خود را با عنوان «تخيل» به رشته تحرير درآورد و بعد از آن نوشتن مقالات مختلف را آغاز نمود.
شايد بتوان گفت كه او مقاله «تعالي» خود را به تأثير از ياسپرس به رشته تحرير درآورد. بعد از گذشت مدت زماني او به خدمت سربازي رفت و به دليل ضعف بينايي در قسمت نيروي هوايي به كار اداري سادهاي مشغول شد.
در سال 1940 يعني در دوران جنگ به اسارت درآمد و به زندان رفت. سارتر آنقدر زيرك و و باتدبير بود كه نقشهاي جالبي را بازي ميكرد و خود را از لحاظ جسمي ناتوان جلوه ميداد و همين امر موجب آزادي ويا ز زندان شد.
دقيقاً همان چيزي كه او در فلسفه از آن گريزان بود و عنوان ميكرد، نقش بازي كردن و مخالف صرافت طبع زندگي كردن، شيوه اصيل وجودي نيست.
او بلافاصله پس از فارغالتحصيل شدن از دانشگاه به دبيرستانها رفت و به تدريس فلسفه پرداخت. در جايي چنين ميگويد:
«وقتي كه به تدريس فلسفه ميپرداختم، احساس ميكردم خرچنگها در حال تعقيب من هستند» در حقيقت ميتوان گفت كه به نوعي هذيان و خيال دچار بود و يا مسائلي از اين قبيل كه نشان دهنده مشكل رواني در زندگي او است.
گويا سارتر در دورهاي دچار توهم بوده است. نكته جالب در اين است كه در كتاب «گوشهنشينان آلتونا» كه بعدها آن را به رشته تحرير درآورد، او به عنوان افسر نازي به دادگاه خرچنگها احضار و توسط خرچنگها محاكمه ميشود.
سارتر دايهاي داشت كه به زبان آلماني مسلط بود. پدربزرگ او نيز با زبان آلماني آشنايي داشت. در نتيجه سارتر علاقه بسياري به مطالعه زبان آلماني داشت و توانست بورسيهاي دريافت كند و در آلمان به مطالعه و بررسي آرا و نظرات هوسرل و فلسفه آلمان بپردازد. ميتوان گفت مطالعهي فلسفه آلمان بر زندگي فلسفي او تأثيري جدي گذاشت.
سارتر همانند فرانسويها ادبياتورزي و همانند آلمانيها، فلسفهورزي ميكرد، به اين معني كه ادبيات وي همانند فرانسويها و فلسفهاش همانند آلمانيها بود.
در سال 1946، خطابه «اگزيستانسياليسم، اصالت بشر است» را تقرير كرد كه بعدها با عنوان «اگزيستانسياليسم و اصالت بشر» به صورت كتاب چاپ شد. اين كتاب به فارسي نيز ترجمه شده است. اين خطابه يك مانيفست است از اگزيستانسياليست كه سارتر آن را شرح ميدهد.
با توجه به مسائل و مشكلاتي كه آن روزها ميان عراق و اسرائيل ايجاد شده بود، سارتر كتابي را تحت عنوان «تفكراتي درباره يهود» به رشته تحرير درآورد. پس از آن نيز نوشتن نمايشنامههاي مختلفي را آغاز كرد.
همان طوري كه ميدانيد سارتر، به عنوان يك اديب افسانهاي مطرح بود. گويا سنت بلند ادبيات فرانسه كه بر دوش ويكتور هوگو و افرادي همانند او بود، به سارتر منتقل گشته است. شايد به جرأت بتوان گفت كه سارتر برجستهترين و در عين حال مقبولترين و مطرحترين اديب فرانسوي در قرن بيستم، به شمار ميرود.
سارتر نمايشنامههاي مختلفي نوشت و در اين نمايشنامهها بسياري از سخنان فلسفي اگزيستانسياليستي خود را به رشته تحرير درآورد. بعدها سيمون دوبوار، چنين نوشت: « او علاقه بسياري داشت پيش از آنكه از زبان فلسفي براي گفتن ادعاهاي خود استفاده نمايد، از زبان داستان كوتاه استفاده نمايد». از جمله نمايشنامهها و رمانهاي مختلف او ميتوان به، «مردگان فاقد گور»، «روسپي بزرگوار»، «دستهاي آلوده»، «مگسها» و «تهوع» اشاره كرد. «گودلر و وضعيت اول» و كتاب «ادبيات چيست؟» از جمله نوشتههاي بااهميت او به شمار ميروند.
او در كتاب «ادبيات چيست؟» مينويسد: ادبيات بايد بيان كننده وجود بشر و احساسات آدمي باشد و نه هيچ چيز ديگر.»
شايد بتوان گفت كه نقشهاي جدي اگزيستانسياليسم در ادبيات آغاز شده است.
هيديگر عقيده داشت كه:
«اگر براي وجود بخواهيم خانهاي پيدا كنيم، اين خانه چيزي جز زبان نيست. زبان خانه وجود است و شعر، بهترين تجلي زبان است.»
به اين معني كه وجه برين وجود را ميتوان در شعر جستوجو كرد. درباره سارتر ميتوان گفت، اين كه ادبيات ميتواند بهترين تجلي اگزيستانسياليست باشد، به تدريج شكل ميگيرد.
اولين رمان بسيار بااهميت سارتر، «تهوع» است. در اين رمان، شخصي به عنوان «آنتوان روكانتين» نقش اول را بر عهده دارد. روكانتين انساني بسيار اهل مطالعه و نوشتن بود ولي به زعم سارتر، از لحاظ وجودي اصيل نبود. او بيشتر از اين جهات لذت ميبرده است كه به نحوي توريستي در انديشه چرخش داشته باشد و كتابهاي مختلفي را مطالعه نمايد و به نوشتن در اين باره ادامه دهد و به نوعي داراي زندگي خوشي بوده است. تا اينكه زماني، در حين انجام چنين تفرجي به ريشههاي سياه يك درخت بلوط خيره ميشود. ناگهان اين جمله به ذهن او خطور ميكند، «هستي ضرورت نيست بلكه هستي يك امكان است».
هستي يك نقشه از پيش تعيينشده نيست كه هر انساني جايگاه مشخصي در آن داشته باشد و بر حسب يك طرح پيشيني حركت نمايد. بلكه ممكن است كه هر اتفاقي، در هر لحظه از زمان در هستي رخ دهد. خود روكانيتين ميگويد:
«همچنان كه اكنون ميتواند، زبان من تبديل به يك هزار پا شود»؛ يك مسأله كاملاً عجيب و ناملموس. همان طوري كه ميدانيد، تاريخ فلسفه درباره قضيه امكان و ضرورت، دورههاي كاملاً متفاوت را طي كرده است.
ابتدا رئاليستها يا انسانهايي كه به كلي به ماهيت و ذات ارسطويي قائل بودند، چنين عنوان كردند كه «توان خداوند در حدي است كه فقط بتواند نقشههاي ماهيتي اشيا و چيزها را به وجود تبديل نمايد.»
خداوند همانند معماري است كه آرشيتكت، نقشهي خانه را در اختيار او قرار داده و خداوند از روي اين نقشه، خانه را ميسازد. بوعلي سينا ميگويد: «خداوند زردآلو را زردآلو نكرده بلكه خداوند زردآلو را به وجود آورده است».
به اين معني كه نقشه زردآلو وجود داشته است و خداوند از روي اين نقشه، زردآلو را خلق كرده است.
خداوند منطقاً از ديدگاه رئاليستها، البته رئاليستها به معني ماهيتمدار و نه به معني واقعيتگرا، نميتواند زردآلو را خلق نمايد كه ماهيت آن با ماهيت باقي زردآلوها متفاوت باشد.
در مقابل اين تلقي كه گويا دست و پاي خداوند را بسته و او را محدود ميكرد، يك انگيزش كلامي ايجاد شد، به اين ترتيب كه: چه معني ميدهد كه خداوند نميتواند زردآلويي را خلق كند كه ماهيت آن با ماهيت باقي زردآلوها متفاوت باشد؟ چه معني ميدهد كه خداوند در محدودهي نقشهاي از پيش تعيين شده يا ماهيات ميتواند مانور بدهد و قدرت خلقت دارد؟
تمامي اين مسائل بيمعني هستند و خداوند قصد انجام هر كاري را كه داشته باشد، ميتواند آن را انجام بدهد.
مسائل مطرح شده تا به آن حد پيش رفت كه دكارت گفت:
«خداوند منطقاً ميتواند، مثلثي را خلق نمايد كه مجموع زواياي آن از صد و هشتاد درجه بيشتر باشد. خداوند ميتواند دايرهاي خلق نمايد كه شعاعهاي آن دايره با يكديگر برابر نباشد.»
حتي جريان تا به اين حد پيش رفت كه افرادي عنوان كردند كه «چرا ما بايد بگوييم انسانها داراي روح و ماده هستند.» در حقيقت از آن جايي كه ماهيتي وجود ندارد، بنابراين ماده نيز ميتواند تفكر نمايد.» قبل از اين مسأله و در نظام ارسطويي به اين مسأله اعتقاد داشتند كه ماده، ماهيت خاصي دارد، به نوعي، فكر كردن به روح و نفس و ذهن تعلق دارد ولي افرادي چون اسكاتر چنين عنوان كردند كه: «حالا كه قرار است ماهيتها مثله شود و در ازاي باز كردن دست خداوند، ماهيتي موجود نباشد و هر كاري كه خداوند بخواهد، انجام دهد، از اين رو هر چيزي، هر كاري را ميتواند انجام دهد و امكان اين مسأله وجود دارد. در نتيجه ماده نيز ميتواند فكر كند.»
در حقيقت طرح اينگونه مسائل شروع مادهگرايي و ماترياليسم به شمار ميرود.
گروهي كه ماهيت را براي باز كردن دست خداوند از بين بردند، تحت عنوان نوميناليستها شهرت يافتند.
دليل نامگذاري اين گروه به نوميناليست اين است كه «نومنت» به معني «اسم» است. البته در فارسي به اصالت اسم نيز ترجمه شده است.
اگر شما ماهيت را از بين ببريد و دست خداوند را در اين مسير باز نماييد، به صورتي كه عنوان نماييد درختها فاقد ماهيت هستند، اين پرسش از شما مطرح ميشود كه چرا درختها را تحت اين اسم ميشناسيد؟ پاسخ شما اين است كه بر اساس اعتبار و قرارداد، چنين نامگذارياي صورت گرفته است.
آن زمان كه دكارت ادعا كرد، خداوند ميتواند دايرهاي را خلق كند كه شعاعهاي آن با يكديگر برابر نباشند ، گويا خداوند به آن ميزان ابرقدرت شده بود كه اين ابرقدرت شدن خداوند، هرگز مجالي را براي بشر باقي نگذاشته است.
چنين مسألهاي يك واكنش سايكولوژيك و گذر روانشناختي پديد آورد كه سبب شد آدمي يك ابزار وجودي در برابر خداوند داشته باشد و اين مسأله شروع سكولاريسم بود.
اينكه خداوند هر كاري را كه بخواهد ميتواند انجام دهد، ريشه در سنت فلسفي ما نيز دارد.
اشاعره ميگفتند «هر كاري كه خداوند انجام ميدهد، خوب است»، برخلاف ادعاي معتزله كه معتقد بودند: «هر كاري كه ما ميپنداريم خوب است، خداوند انجام ميدهد».
سكولاريسم به اين معني است كه، «يا خداوندي در اين عالم نيست و يا اگر خداوندي در اين عالم وجود داشته باشد كاري به كار ما ندارد.»
آنتوان روكانتين در كتاب «تهوع» با نگاه كردن به ريشههاي سياه يك درخت بلوط به ناگاه چنين اظهار كرد كه، هستي در ضرورت نيست بلكه هستي، امكان است. كما اينكه ممكن است زبان من به هزارپا تبديل شود و يا امكان رخ دادن هر اتفاق ديگري نيز وجود دارد. گفته شد كه اين موضوع مطرح شد كه خداوند قادر به انجام هر كاري در عالم است و در واقع خداوند به عنوان ابرقدرت شناخته ميشود ولي در اينجا همانند سارتر بر اين مسأله اعتقاد دارند كه براي هستي، امكان رخداد هر اتفاقي وجود دارد. «هر اتفاق» يك تصادف و امكان حداكثري را براي عالم ايجاد مينمايد. امكان رخداد هر مسألهاي، در هر زمان و بدون هيچ گونه حساب و كتابي وجود دارد.
سرانجام آنتوان روكانتين به هنگام گوش دادن به يك موسيقي جاز ناگهان به اين نكته ميرسد كه هيچ موجودي نميتواند دليلي موجه براي اثبات موجودي ديگر باشد.
سارتر نمايشنامهي مهمي مينويسد با نام «مگسها»، در اين نمايشنامه، اولستر نماينده اخلاق در مقابل «ژوپيتر» كه يكي از خدايان اوست، قرار ميگيرد و اولستر در يك واكنش نسبت به خدا، او را مخاطب قرار ميدهد و ميگويد: «اما مرا آزاد آفريدي و به همين دليل من از آن خدايان نيستم، بلكه خود من، آزادي خودم هستم.
ژوپيتر در پاسخ به اولستر ميگويد: «ميداني كه اين آزادي براي تو، اضطراب به بار خواهد آورد؟»
ـ «تو خدايي، من هم آزادم، هر دو تنهاييم و هر دو مضطر، چون اضطراب فقط از آزادي برنميخيزد بلكه از تنهايي نيز برميخيزد.»
بنابراين با اين جواب رندانه، تكليف آن خدا را مشخص ميكند.
سارتر كه از يازده سالگي خدا را كنار گذاشت معتقد بود كه خداي ابرقدرت شده مجالي براي انسان و تنفس او باقي نميگذارد. نيچه چنين ميگفت كه، «خدا، مرده است» و سارتر در تكميل اين سخنان نيچه ميگويد: «خداوند مرده است، حتي براي كساني كه به خداوند اعتقاد دارند و ديگر اين دنيا اقتضاي ايمان به خداوند را ندارد و توان ايماني در بين انسانها از بين رفته است.»
مهمترين و رايجترين اعتقادي كه از سارتر به يادگار مانده است، اين مسأله است كه «وجود بر ماهيت مقدم است.» دربارة اين بحث در جلسات گذشته به تفصيل سخن گفته شده است.
سارتر يك پيشفرض معرفتي نيز دارد به اين ترتيب كه هيچ ويژگي مشخصي را بين انسانها نميتوان قائل شد. برخلاف تفكر ارسطويي كه ماهيتي را براي انسان در نظر ميگرفتند، سارتر عنوان كرد كه انسان ماهيت ندارد و نميتوان هيچ گونه نقشه و طرحي را براي او در نظر گرفت.
مهمترين كتاب فلسفي سارتر كه در آن از زبان رمان و داستان استفاده نشده و مدعيات فلسفي بسياري در آن ارائه شده است و به همين دليل نيز معتبرترين كتاب سارتر به شمار ميرود، كتاب «هستي و نيستي» است. سارتر نيز همانند ديگر فيلسوفان فرانسوي در اين كتاب از نظرات دكارت و نقادي در اين باره آغاز ميكند. دكارت معتقد بود: « ميانديشيم، پس هستم.»
سارتر به تبعيت از هوسرل، پدرمكتب پديدارشناسي، با اين نظريه دكارت مخالفت شديدي داشت.
آگاهي در خود نيست بلكه آگاهي همواره معطوف و التقاط به چيزي دارد. سارتر همين سخن هوسرل را برگرفت و در نقد دكارت از آن استفاده كرد.
در حقيقت آگاهي حتي احساسات و عواطف ما را در برميگيرد و هر احساس و عاطفهاي، احساس و عاطفه نسبت به مسأله خاصي است.
سارتر چنين عنوان كرد كه در مرحله آغاز، بين اين آگاهي و همان متعلق آگاهي كه آگاهي به آن معطوف ميشود، شكافي ايجاد شده است.
در كتاب «هستي و نيستي»، «نيستي» فاصلهاي است كه بين آگاهي و متعلق آگاهي وجود دارد و آدميان با يك رويكرد وجودي چنين شكافي را پر ميكنند.
در فصل اول اين كتاب چنين مطرح شده است كه موجودات به دو دسته تقسيم ميشوند: موجودات جامد و موجودات فاقد آگاهي.
دسته ديگر، موجودات واجد آگاهي يا موجودات براي خود هستند.
موجودات فاقد آگاهي نيستي را به جهان ميآورند. دليل اين امر نيز در تعريف نيستي مستتر است. به اين ترتيب كه فاصلهاي كه بين آگاهي و متعلق آگاهي است از تعاريف نيستي به شمار ميرود و كسي كه انديشه ميكند، ميداند نيستي به چه معني است. مشخص است كه مفهوم «نيستي»، مسألهاي است برخواسته از «انديشه». «صندلي» كه فاقد آگاهي است، نميداند كه «نيستي» به چه معني است.
در ادامه چنين عنوان شده است كه موجودات براي خود، همانند انسان كه داراي آگاهي است، از جهتي ميل زيادي به «موجود در خود» بودن دارند. از آن بابت كه موجودات در خود، همانند صندلي داراي ظاهر و باطن يا درون و برون يكساني هستند ولي موجودات براي خود همانند انسان ظاهر و باطن يكساني ندارند.
شما ميل داريد كه روندي مشخص و منظم به زندگي خود، داده باشيد و البته در تصورات خود ميل فراواني به نظم بخشيدن به اين عالم داريد و در همه حال تبييني مشخص از عالم در اختيار داشته باشيد.
ولي در كنار تمامي اين مشاغل احساس ميكنيد كه نظم بخشيدن به خود و ارائه دادن تعريفي مشخص از خود و همچنين برقراري يك سامان منظم در رفتار و تعريف و يا تنظيم اعمال از خود و نه از جهان ميسر است. در اينجا است كه حالت تهوع در انسان رخ ميدهد. تمام سخن سارتر اين است كه وقتي آدميان بينظمي و تكثر اين عالم را مشاهده كنند، آن زمان كه مشاهده ميكنند، براي خود او نيز هيچ گونه لگام و تعريض وجود ندارد و قادر نخواهد بود كه حداقل خود را براي خود، تعريف نمايد.
در حقيقت خود او از خودش گريزان و فراري است. سارتر از اين رو چنين اعتقادي داشت كه طبيعت آدمي نامتعين است و به تعين درنخواهد آمد. هوا تعيين ندارد. به اين معني كه نميتوان هوا را در قسمتي جمع كرد و گفت اين مقدار مشخص هوا دارم، بلكه هوا در ظروف مختلف به شكلهاي مختلف درميآيد. بنابراين واژهي «تهوع» در تفكر سارتر به اين معني است كه وقتي آدميان، تكثر و بينظمي اين عالم را مشاهده ميكنند، در برابر اين مسأله و ناتواني خود نسبت به ساماندهي اين بينظمي و بيانضباطي دچار حالت تهوع ميشوند.
انسانهاي آزاد، از اين جهت كه همواره بار مسووليت را بر دوش خود ميكشند، همواره بر سر دوراهي تصميمگيري قرار دارند. بزرگترين مسووليتها، مسووليت انتخاب كردن است و در نتيجه همين دوراهي تصميمگيري او را دچار اضطراب ميكند.
اين دو مسأله از نكات بسيار مهمي است كه ديدگاه سارتر وجود داشته است. البته چنين مسألهاي مطرح بود كه يكي از راههايي كه ما را بر آن داشته دنيا را منظم كنيم، زبان است. زبان را خلق كردهايم تا بلكه بتوانيم با واژهها اين عالم را سامان بدهيم. به وسيله زبان اجسام و اشيا را نامگذاري كردهايم و سرانجام اين نامها به بوته فراموشي سپرده ميشود و در نتيجه، با بازي كردن با چنين اسمهايي به سامان بخشيدن به عالم ميپردازيم. ولي سارتر معتقد است: گويا اشيا از دست واژهها ميگريزند و واژهها توان اين را ندارند كه مدلولات خوبي براي اشيا باشند.
سارتر شايد جزو اولين فيلسوفاني است كه آن زماني كه به فلسفهورزي ميپردازد، از كلمات احساسي استفاده ميكند. مفاهيمي چون «تهوع»، «اضطراب» از شمار كلماتي است كه در فلسفه سارتر استفاده شده است. خود او به صورت آگاهانه ميگويد: «من در هنگام فلسفهورزي قصد تكان دادن احساسات انسانها را نيز دارم.» سنت فيلسوفان چنين بوده است كه مغز، ذهن و آگاهي را درگير كنند.
دستهي ديگري از اشيا داراي قدرت چسبندگي هستند و شما نميدانيد كه واقعاً چنين اشيايي جامداند يا مايع.
در حقيقت اشيا چسبنده، حالت بينابيني دارند و اين اشيا از ديدگاه سارتر نمادي از كل هستي محسوب ميشوند. او معتقد است كه كل عالم چسبنده است، به اين معني كه به محض اينكه شما قصد تملك آن را داريد، آنها شما را تملك مينمايد.
برخلاف شي جامد و مايع كه شما ميتوانيد از آنها رهايي پيدا كنيد، ولي گويي رمز دنيا در چسبندگي آن است و اين چسبندگي نمادي است از موقعيت انسان و اين مسأله باعث يك حالت تهوعي ديگر در انسان ميشود، آن زمان كه احساس ميكنيد هيچ چيزي را نميتوانيد در دسترس داشته باشيد و گويي او ما را در برخواهد گرفت و از ديدگاه سارتر تمام هستي، حالت چسبندگي را دارد و ما توان احاطه بر آن را نداريم. البته ميتوان به سارتر چنين گفت كه، حقيقتاً اغلب اوقات دچار چنين احساس تهوع و اضطراب اگزيستانسياليستياي كه شما مطرح ميكنيد، نميشويم.
سارتر دربارهي چنين مسألهاي ميگويد: انسانها از سوءنيت استفاده ميكنند كه در نتيجه آن دچار چنين حالات تهوع و اضطراب نخواهند شد. سارتر در اين باره ميگويد: اگر بتوان، تعريف بسيار سادهاي در اين باره مطرح نمود، به اين صورت است كه ما اختيار خودمان را در آن انكار ميكنيم.
گويي اساساً بياختيار بودهايم و در حقيقت سوءنيت، به اين معني است كه خود را فريب ميدهيم و متضمن، نقش بازي كردن ما است. سپس به تفكيك آنها ميپردازد. به اين ترتيب كه، سوءنيتهاي سطحي داريم. براي مثال، تمامي پولي را كه در اختيار داريم بيهوده خرج ميكنيم و با آگاهي نسبت به اينكه تمامي مبالغ مذكور را به دلايل بيهوده خرج كردهايم، به يك نوع توجيه براي از بين بردن اختيار بسنده مينماييم و يا با جملهي «نميتوانستم از اين احساس، خودداري كنم»، خود را ناگزير از انجام دادن چنين عملي ميدانيد.
يك سري خودفريبيهاي عميقتري نيز وجود دارد. براي مثال اگر از يك سياستمدار اين پرسش را مطرح كنيد كه چرا در دورهاي كه در مسند بودهايد، به اين شيوه رفتار نموديد؟ در پاسخ اين سؤال، گفته مطرح ميشود: جنس ذات و تربيت من به صورتي است كه نميتواند خواستههاي شما را به انجام برساند. به هر حال سارتر اين شيوه رفتار را نوعي رويارويي و نقش بازي يا طفره رفتن ميداند.
سارتر از اين محدوده فراتر رفته و ادعا ميكند كه زماني اتفاق ميافتد كه انسانها تمامي بدنشان را به مثابه يك شي تلقي ميكنند.
تنها نتيجه اگزيستانسياليستي را كه سارتر از مسأله شي شدگي در نظر ميگيرد، مسأله انكار مسووليت است. آن زماني كه دستان شما به مثابهي يك شي تلقي ميشود و روح از دستان شما فاصله ميگيرد، بنابراين در اين زمينه به هيچ عنوان مختار و مسوول نيستيد.
يكي از نقاديهاي سيمون دوبوار بر وضعيت زن كه در جلسه بعدي درباهي آن بيشتر سخن خواهيم گفت، مسأله شدگي شدن است.
مردها توانستهاند و يا با امكاناتي كه در اختيار ايشان قرار گرفت، قادر بودهاند، شي نشوند، اما زنان اين توان را نداشتهاند. شي شدن تنها به معناي تمتع جسمي نيست، بلكه زني كه مادر است به مثابه يك شي تلقي ميشود. در حقيقت وظيفهي مشخصي از او انتظار ميرود، بدون در نظر گرفتن اينكه او ميتواند انتخاب نمايد و يا ميتواند مسووليت بپذيرد.
بنابراين در اينجا با يك تناقض روبهرو ميشويم. از يك طرف ميخواهيم موجودات در خود باشيم و يا منظم و مشخص باشيم، دقيقاً برخلاف موجودات براي خود و از يك جهت نيز قصد داريم داراي آگاهي باشيم. در اينجا سارتر معتقد است كه با يك پارادوكس روبهرو هستيم.
آدمي آگاهي دارد ولي گويا اقتضاي همين آگاهي است كه او را دچار تغييرات ميكند و هر لحظه در يك سيرورت مشخص است و در هر زمان، احوال وجودي خاصي بر او ميگذرد و در نتيجه داراي ظاهر و باطن متفاوتي است. ولي در حقيقت آدميان ميل دارند كه آگاهي را حفظ كرده و موجودي در خود باشند.
سارتر در بخش سوم كتاب «هستي و نيستي» يكي از مهمترين موضوعات فلسفي خود را كه در ذهن خويش ميپرورانده است مطرح مينمايد كه همانا مفهوم «ديگران» است و يا به عبارتي چه نسبتي از جهت وجودي در اگزيستانسياليست بايد با ديگري برقرار كرد، ديگري به معناي «دوست»، «معشوق»، «دشمن»، «همراه» و مسائلي از اين قبيل. اولين چيزي كه ممكن است در ذهن، شما به وجود آمده باشد، طرح اين مسأله است كه بين آزادي مطلق ما، دقيقاً همان مسألهاي كه سارتر عنوان نمود و به همين دليل ميتوان چنين عنوان كرد كه سارتر فيلسوف آزادي به شمار ميرود و آزادي مطلق ديگران هميشه ستيز وجود دارد.
بنابراين بايستي در زندگي تكليف ديگري را مشخص نماييم تا تكليف آزادي شخصي مشخص گردد. البته چند نوع رويكرد ميتوان براي ديگري در نظر گرفت. به نظر بنده بهترين فيلسوف «ديگريشناس» را ميتوان امانوئل لويناس و گابريل مارسل دانست. لويناس جز فيلسوفان اگزيستانسياليست به شمار نميرود ولي پس از اتمام مباحث مربوط به سيمون دوبوار به بررسي آرا و نظرات گابريل مارسل خواهيم پرداخت كه مفهوم «ديگري» در ذهن او اهميت بسيار بالايي داشته است.
به نظر بنده مهمترين اديبي كه به كاوش درباره «ديگري» پرداخته است، اوكتاويو پاز است. ولي سارتر در اين باره به بحث و بررسي پرداخته است. در اين ارتباط چند رويكرد را ميتوان مطرح نمود. به اين صورت كه ديگري همچون «شي» تلقي ميشده است. اين مفهوم كه ديگري به مثابه يك شي تلقي ميشود و يا در حالتي ديگر، شما همچون يك شي بوده و به نقش بازي كردن ميپردازيد.
دقيقاً مسألهاي كه مارسل به آن اشاره كرده است. مارسل در اينباره چنين ميگويد: دشمني كه در روبهروي آنها ايستاده و قصد از بين بردن آنها را دارد، ممكن است پدر كسي باشد كه فرزندانش چشم به راه برگشت او هستند يا ممكن است شخصي باشد كه معشوقهاش به انتظار ديدن او باشد.
به عبارتي ديگر در نگاهي كه ما به ديگران داريم به سادگي و به سهولت بر ديگران اسمگذاري ميكنيم. در نتيجه انسانها رفتارهاي خود را بسيار پيچيده ميدانند.
سارتر معتقد است كه اين تفاوت زباني بين نگاه خود ما به ديگران و نگاه خود ما به خودمان بسيار اهميت دارد.
مورد بعدي كه سارتر مطرح ميكند مسأله عشق است.
گفتيم كه سارتر عنوان كرد، «تنها موجودي كه ثبات و وجود در خود دارد و در عين حال آگاهي هم دارد، خداوند است.»
همان طوري كه گفته شد اين مسأله يك پارادوكس است.
سارتر معتقد بود: «به اين دليل انسانها، خداوند را خلق كردهاند كه از پارادوكس خارج گردند.»
سارتر در ارتباط با عشق نيز معتقد است: «در طول زندگي ما محتاج نگاه عاشق هستيم. به اين دليل كه ثبات در خود داشته باشيم.»
در حقيقت براي فرار كردن از اين تغييرات، ميل داريم كه شخصي عاشق ما باشد و با ديدي عاشقانه ما را بنگرد. شخصي كه با ديد عاشقانه به ما بنگرد، در حقيقت ما را ثابت فرض ميكند. از نگاه فرد عاشق تغييرات رفتاري بياهميت است. براي فرد عاشق، ثبات در معشوق اهميت دارد و نكتهاي را كه در معشوق مييابد همواره عاشق آن است. براي او اهميت ندارد كه معشوق پير ميشود يا سن و سال بالايي دارد و مسائلي از اين قبيل. دقيقاً همان نكاتي كه زن ياسپرس مطرح كرد كه «او در پيري با همان نگاهي مرا مينگريست كه در جواني به من نگاه ميكرد.»
به اين معني كه طلب عشق و يافتن انساني كه عاشق ما باشد به اين دليل است كه از آن سيرورت و بينظمي و تكثري كه در خودمان وجود دارد و مشاهده ميكنيم، فرار كرده و گويي نگاه عاشق ما را ثابت ميكند.
همان طوري كه گفته شد نگاه ديگران ما را ميسازد و آن زمان كه عاشقي داشته باشيم كه همواره ما را به يك ديد بنگرد و همواره ما را دوست داشته باشد، ما نيز در خودمان ثابت ميباشيم.
البته در اينجا نكتهاي بسيار بااهميت است كه خود عاشق داراي آزادي است. تا اين قسمت ما عاشق را يك شي ميدانستيم كه همواره ثابت مينگرد. اولين چيزي كه سد راه عشق است، آزادي عاشق است. به هر حال او نيز ميل دارد كه معشوق نيز او را به همين حالت بنگرد. در حقيقت عاشق نيز اين مسأله را ميطلبد و ميل دارد كه معشوق او را ثابت بنگرد كه در نتيجه به ثبات برسد و به جاي موجودي براي خود به موجودي در خود تبديل شود. هر لحظه امكان اين مسأله وجود دارد كه عاشق به دليل حفظ آزادي خود، از عشق چشمپوشي نمايد و در حقيقت عشق خود را فداي آزادي خود كند، به اين دليل كه در هرم نيازهاي روانشناختي، آزادي همواره مقدم بر عشق است.
هر لحظه ممكن است كه آزادي عاشق اين عشق را مضمحل و مثله نمايد و به همين دليل در نظر سارتر، همواره عشق محكوم به فنا و بيفرجام است، مگر عشقي خاص كه آزادانه پيشكش شود و عشقي كه توقعي را به دنبال ندارد.
اگر به خاطر آوريد در جلسات دوم و سوم مطرح شد كه انسان در احوالات مرزي براي خود شناخته ميشوند. در دين نيز به اين مسأله تأكيد فراوان شده است. براي مثال در نهج البلاغه چنين آمده است كه: «در دگرگونيهاي احوالات زندگي، جوارح و پيكر آدمي شناخته ميشود». سارتر به اين نكته اشاره كرده است كه آزادترين دوران زندگي مردم فرانسه، دقيقاً همان دوراني بود كه درگير جنگ بودند و بنابراين در يك وضعيت مرزي قرار گرفته بودند و در نتيجه مردم فرانسه تصميمگيريها و انتخابهاي اصيل را انجام دادند كه سرانجام به يك خواب اصيل كه مفهوم آزادي است نائل شدند. سارتر با نگاه به اتفاقات و نگرشهاي احوالات مرزي مردم فرانسه به اين نتيجه رسيد كه آزادترين دوره كشور فرانسه همان دوراني بود كه اين كشور در بند اشغال بوده است.
درباره مفهوم «ديگري» از ديدگاه سارتر جملهاي بسيار بااهميت به يادگار مانده است: ديگري، جهنم است. سارتر ديگري را جهنم ميدانست، به اين معني كه به محض اينكه ديگري به ميان آورده ميشود و آدمي با او ارتباط برقرار ميكند، جهنم به وجود آدمي در حضور ديگري رقم ميخورد.
اين نظريه با نظر مارسل و پاز و باقي اگزيستانسياليستهايي كه مطرح گرديد متفاوت است.
به هر حال دربارهي سارتر مسأله تهوع بسيار بااهميت است، اينكه آدمي نميتواند هيچگونه ساماني به اين جهان بدهد و تكثير و بينظمي دنيا را سامان بخشد كه در نتيجه خود را دچار تهوع ميداند. جالب اينجاست كه مسأله تهوع در ميان باقي اگزيستانسياليستها نيز مطرح گشته است. در اين باره نيچه جملهي بسيار تكاندهنده را عنوان كرده است: «مردان بزرگ، مردان دلزدگيهاي بزرگاند». به اين معني كه آدمي بايد هر لحظه در حال تغيير باشد و هر زمان كه انسان به سراغ آينه رفت و احوالات وجودي خود را مشاهده كرد، دچار تهوع و به هم خوردن اوضاع گشته و دلزده شود.
البته مفهوم تهوعي كه نيچه عنوان كرد با مفهومي كه سارتر مطرح نمود بسيار متفاوت است. باقي فيلسوفان نيز در اين باره به بحث و بررسي پرداختند كه به مرور زمان در اين باره به بحث و بررسي خواهيم پرداخت. |