| موضوع: كارل ياسپرس فيلسوف اگزيستانسياليست آلماني.
اصطلاحات و واژگان كليدي:
روانشناسي عمومي، روانكاوي، رواندرماني، پزشك عالم وجود، روانشناسي شهود جهاني، رابطه روانشناسي و فلسفه، تكنولوژي، ارزشمداري علم و تكنولوژي، دازاين ياسپرس، وجود ياسپرسي، دازاين هيدگري، آزادي، ويژگي ذاتي فراتاريخي انسان، تعالي ياسپرس، موقعيت انضمامي، حقيقت ياسپرسي، گناه آشويتس از نظر ياسپرس، گرترود ماير، انواع گناه آشويتس از نظر ياسپرس و عشق از منظر كارل ياسپرس.
كارل ياسپرس فيلسوف نامدار آلماني در سال 1883 متولد شد. در طفوليت از ناتواني جسمي رنج ميبرد، هر كدام از اين فيلسوفان اگزيستانسياليست كه شرح داديم، در طفوليت از ناتواني جسمي رنج ميبردند همانند كيركگور كه جثهي نحيفي داشت و مريض احوال بود.
كارل پدر ومادر فرهيختهاي داشت و از شمار افرادي بودند كه به صرافت طبع عمل ميكردند و از محدودهي عقل بيشتر لذت مي بردند تا وارد شدن در حيطهي تعبد و اين تأثيرات بسيار جدي بر زندگي ياسپرس گذاشت.
گفتهاند كه در مدرسه مقتدرانه در برابر معلماني كه ميخواستند به او سخني القا نمايند، به سبب تربيت خانوادگياش جبهه ميگرفت و چنين حرفهايي را مورد پذيرش تام و تمام خود قرار نميداد. ياسپرس در هفده سالگي با اسپينوزا آشنا شد.
اسپينوزا فيلسوف مطرحي است كه براي اولين بار تئوري «همه خداانگاري» را در غرب مطرح كرد. همه خداانگاري، تقريباً معادل وحدت وجود ما است كه اجمالاً به آن ميپردازم.
مفهوم همه خداانگاري اسپينوزا، به اين معني بوده كه خداوند يكي از موجودات اين عالم نيست بلكه عين عالم است و شما به هر جزئي كه بنگريد، خداوند را ميبينيد. تفاوتي كه «همه خداانگاري» اسپينوزا با «وحدت وجود» ما كه همين سخن را به نوعي ديگر بيان ميكند در اين است كه، در همه خداانگاري اسپينوزا، برخلاف ما تجلي وجود ندارد. ما ميگوييم كه اين تجلي خداوند است. همه عالم تجلي خداوند هستند و به اين دليل خداوند چيزي خارج از اين عالم نيست، در صورتي كه اسپينوزا، خود اين عالم را خداوند ميديد البته بدون طرح مسأله تجلي.
«همه خداانگاري»، مسألهاي بود كه ياسپرس در دوران نوجواني و ابتداي جواني با آن آشنا گشت.
در ادامه خواهيد ديد كه آثار و رگههايي از اين عقايد در آراء ياسپرس وجود دارد. ياسپرس در سال 1902 وارد دانشگاه شد. در ابتداي ورود به دانشگاه، شروع به خواندن حقوق كرد. قدري نيز به الهيات روي آورد و به هنر، نقاشي، موسيقي و مسائلي از اين دست، تمايلاتي پيدا كرد.
در ادامه رشته تحصيلي خود را تغيير داد و وارد رشته پزشكي شد و به مدت هفت سال در اين رشته تحصيل كرد و توانست در اين رشته فارغالتحصيل شود.
گرايشهاي ادبي و فلسفي در دوراني كه او به تحصيل در رشته طب و پزشكي مشغول بود، در وجود او ايجاد شده بود و رغبت فراوان نيز به رشته روانشناسي داشت.
يكي از موضوعاتي كه در دوران تحصيلات پزشكي و براي دانشجويان اين رشته مطرح ميگردد مسأله روانشناسي و روانپزشكي است. يعني در كنار اينكه شما بيماريهاي قلب و داخلي و اعصاب و زنان را مطالعه ميكنيد، مدتي معادل همان دوران را هم به مطالعه روانپزشكي مشغول ميشويد.
گرايش به روانشناسي و روانپزشكي در ياسپرس بسيار جدي بود.
او كتابي را تحت عنوان «روانشناسي عمومي» به رشته تحرير درآورد. شايد بتوان گفت كه اين كتاب جزو اولين كتابهاي تاريخ فلسفه و تاريخ روانشناسي غرب باشد كه پايهگذار روانكاوي شد.
آن زماني كه ياسپرس چنين كتابي را نوشت، هنوز آرا و آثار فرويد جدي و همهگير نشده بود.
وي در اين كتاب دو پرسش را مطرح كرد:
آيا ناخوشي رواني معلول عدم تعادل مغز است يا نه؟ و آيا ناخوشي رواني نتيجهي گرفتاري باطني شخصيت ما است؟
يعني آيا بيماري رواني و مشكلات رواني ريشهي ارگانيك دارد يا نه؟ و آيا ريشه آن به عدم چيده شدن صحيح و عدم استقرار درست شخصيت انسان برميگردد؟
وي جواب ميدهد ناخوشي رواني نتيجه گرفتاري باطني شخصيت است و نه نتيجه عدم تعادل مغز و به اين دليل كه براي اولين بار مفهوم تحت عنوان شخصيت را مطرح مينمايد، به نوعي پايهگذار رواندرماني است. ياسپرس به دليل دوستي با ماكس وبر، جامعهشناس آلماني و اينكه از طرف او حمايت ميشد، به دانشگاه هايدلبرگ كه يكي از دانشگاههاي معتبر آلمان بود، معرفي شد.
در آنجا توسط پروفسور ريكله به دستياري پذيرفته شد و وقتي ماكس وبر درگذشت، گويا دنيا براي ياسپرس به پايان آمد. از آنجا كه پروفسور تنها به احترام ماكس وبر، او را پذيرفته بود و معتقد بود ياسپرس مطالعات فلسفي دانشگاهي ندارد، نبايستي به كرسي استادي در دانشگاه برسد.
اما ياسپرس همچنان فعال بود و قصد داشت كه همچنان تواناييهاي خود را نشان دهد. نهايتاً كتاب درخشاني درباره نيچه به رشته تحرير درآورد.
ياسپرس از مورخان جدي فلسفه به شمار ميرود. درباره اكثر فيلسوفان معتبر دنيا كتابي توسط ياسپرس نگاشته شده است، افلاطون، بودا، سقراط و ارسطو.
با آن كتاب درخشاني كه ياسپرس درباره نيچه نوشت، پروفسور ريكله او را به عنوان صاحب متد فلسفه و علمي شناسايي كرد و پذيرفت.
به همين دليل ياسپرس در ميان فيلسوفان اگزيستانيساليست و مفسران آن به پزشك عالم وجود شهرت يافته است.
همان طوري كه ميدانيد كارل بارس، الهيدان سوئيسي نيز معروف به كشيش عالم وجود است. به اين دليل كه او نيز كشيشي بود و يكي از فيلسوفان اگزيستانيساليست به شمار ميرفت.
بعد از كتاب روانشناسي عمومي كه رويكردي پديدارشناسانه داشت و قدري نيز از هوسرل وام گرفته بود، او به تأليف كتاب ديگري با نام «روانشناسي شهود جهاني» پرداخت.
در اين كتاب نيز وي تلاش ميكند از مجراي روانشناسي وارد فلسفه شود و روانشناسي را به فلسفه پيوند بزند. وي در اينباره معتقد است كه «نگرش ما به عالم از طريق زندگي ما در اين دنيا شكل ميگيرد.»
كانت چنين عنوان كرد:
شما به هر ميزان كه افسرده، شاد يا خندان باشيد و مصيبتهاي رواني بسياري بر شما وارد شود، در هر حال نگرش شما به عالم بايستي استعلايي باشد. به اين مفهوم كه، نحوه انديشيدن در مورد چيزهاي مختلف نحوه رويكرد عقلاني به اين عالم، ربطي به روان ما نخواهد داشت. كانت يك ذهن فارغ از من و شما ميساخت و چنين ميگفت:
هر كس كه ميخواهد انديشه كند بايد به سراغ ذهن استعلال پيدا كردن از روان بشر برود.
اين ذهن استعلايي همانند يك ماكت نمونه است. به اين مفهوم كه داراي پيشفرضهايي مشخص است و اين پيشفرضها هيچ ارتباطي به من و شما ندارد.
اين مفهوم براي كانت دقيقاً همان «من استعلايي» است. در صورتي كه ياسپرس چنين مطرح ميكند كه، نحوه نگرش ما به عالم برخاسته از نحوهي زندگي ما در اين عالم و همه تعاملات ما با مسائل ديگر است.
نكتهي قابلتوجه اين است كه از مسائلي كه فيلسوفان و مخصوصاً فلاسفه تحليلي بر آن تأكيد دارند، پرهيز از تقليل مباحث فلسفي به روانشناسي است.
وقتي دربارهي يك موضوع روانشناختي به بحث و بررسي ميپردازيد در حقيقت درباره احوالات رواني و مسائلي از اين قبيل، سخن ميگوييد ولي وقتي شما دربارهي مفاهيمي همچون آگاهي و فلسفه سخن ميگوييد و اين مفاهيم را بررسي ميكنيد، نبايد موضوعات روانشناختي را وارد چنين مقولاتي كنيد و اين دو مسأله، به هر جايي كه ختم شود و نتيجه دهد، هيچ گونه طرز تلقي صحيحي نسبت به عالم دربرنخواهد داشت.
ولي توجه داشته باشيد كه ما به هر ميزان كه به پيش ميرويم و با پا گرفتن علوم شناختي كه رويكرد همه جانبهاي به موضوعات و متعلقات فلسفي دارد، مرز بين فلسفه و روانشناسي، به خصوص در قرن بيستم كمرنگتر شده است.
كتاب بعدي ياسپرس كه از جمله كتب بسيار بااهميت به شمار ميرود، «انسان در عصر جديد» نام دارد. اين كتاب به موضوعي ميپردازد كه در دوران او به تدريج بسيار جدي نمود پيدا ميكرد، يعني موضوع «تكنولوژي». افراد بسياري به اين موضوع پرداختهاند، از جمله، ماركس و هيديگر.
تكنولوژي از ديدگاه ياسپرس باعث ميشود انسان عمومي شود و حريم و سپهر خصوصي او را از بين برده و مضمحل ميكند. به همين دليل تكنولوژي، انسان را از اصالت دروني خود محروم ميكند.
گفتهاند كه علم، ارزشزائي نميكند ولي تكنولوژي چنين عملي را انجام ميدهد. به اين مفهوم كه اگر براي مثال شما در يك كشوري كه از نظر فرهنگي كاملاً متفاوت با كشور ديگر است كه علوم كشور اول را به كشور ديگر منتقل نماييد، در حقيقت باعث آوردن ارزشهاي كشور اول به كشور دوم نشدهايد. به عبارتي، علوم مسبوق به ارزش نبوده و آغشته به ارزش نيستند. ولي دربارهي تكنولوژي، اين چنين نيست.
در مكتب فرانكفورت اعتقاد بر اين بود كه، خود علم نيز ارزشيابي ميكند، يعني اينگونه نيست كه علوم خنثي هستند.
هابرماس از كساني است كه معتقد است، علوم به تنهايي واجد ارزشاند و ارزشزائي ميكنند. در حالي كه كساني همچون پوپر معتقدند علوم به صورت خاص، ارزش ندارند.
پس از مدتي، ياسپرس به نوشتن اصليترين كتاب خود تحت عنوان «فلسفه» پرداخت. وي در اين كتاب به مقابله و انتقاد از علم جديد ميپردازد و از هگل انتقاد ميكند. او معتقد است كه هگل، ساماني را در اين عالم پديد آورد كه گويا علم ميتواند پاسخ تمامي سؤالات ما را داشته باشد.
امروزه اين مسأله جا افتاده است كه فلسفه جايگاه خاصي دارد و فلسفه به سؤالاتي پاسخ ميدهد كه علم نميتواند به آنها پاسخ دهد و همچنين علم پاسخگوي سؤالاتي است كه فلسفه قادر به پاسخ دادن آنها نيست.
ياسپرس، فيلسوفي سيستمساز نيست. فيلسوفان سيستمساز همانند كانت، فيلسوفاني هستند كه نظامي را ارائه ميكنند كه در آنجا شما پاسخ تمام سؤالات خود را خواهيد يافت.
اگر شما به سراغ كانت برويد و درباره زيبايي پرسشي را مطرح نماييد، در اين باره پاسخي را به شما ارائه خواهد نمود. به همين شيوه اگر از اخلاق و آگاهي نيز سؤالاتي داشته باشيد، پاسخ آنها را به شما خواهد داد.
اما در مقابل، فيلسوفان غيرسيستمساز فيلسوفاني هستند كه مدعي ارائه يك نظام وسيع و گسترده هستند. فيلسوفاني كه تنها در حيطه زيباشناسي كار ميكنند، فيلسوفان سيستمساز محسوب نميشود. ولي شخصي كه به طرح يك نظام كلي فلسفي ميپردازد، فيلسوف سيستمساز ناميده ميشود.
اولين انتقاد ياسپرس اين بود كه علم جديد به اهميت فاعل شناسايي يا سوژه ذهن ما، نظارهكننده يا مشاهدهگر عنايتي ندارد و دنيا را يك منظرهي محو تلقي ميكند. وقتي كه دنيا منظرهي محوي طراحي ميشود كاري به ذهنيت انسانها ندارد.
اگر شما كتاب مبادي مابعدالطبيعي علوم نوين ياسپرس را كه ترجمهي فارسي آن نيز در دسترس است، مخصوصاً اگر مقدمهي بسيار درخشان آن را مطالعه كنيد، مشاهده خواهيد كرد كه اين نكات به صورت بسيار جدي در آن مطرح است.
نيوتن انسان بسيار بزرگي بود و با كشف فرمولهاي بسياري توانست كمك بسيار بزرگي به علم داشته باشد و حتي جزو پدران علم جديد محسوب ميشود. افراد بسياري معتقدند كه آغاز مدرنيته از نيوتن بوده است.
نيوتن در قسمتهايي كه با مشكل مواجه ميشد و به فرمول مورد نظر نميرسيد، به عددسازي و جعل ميپرداخت كه مسائل با يكديگر سازگار شده و در نتيجه به فرمول دسترسي پيدا كند.
ياسپرس در كتاب فلسفي خود چنين ميگويد كه: بايد كمي ايجابيتر سخن بگوييم. علم به چه كاري ميآيد و در برابر او فلسفه چه وظيفهاي دارد؟
درباره علم كه همگان نسبت به آن اطلاع دارند و علاوه بر آن از آنجايي كه در دنياي علمزده زندگي ميكرد، اين سؤال بيربط جلوه ميكرد.
غايت تفكر فلسفي رسيدن به يك تفكر و سامان ذهني است كه اساس و زمينه معنابخشي را در زندگي ما متجلي ميكند. او ميگويد: آن چيزي كه به زندگي ما معني ميدهد، فلسفه است.
ياسپرس معتقد است كه، انسان بايد در حقيقت فلسفي زندگي كند و دوباره فلسفه را به علم مبدل نكند. اينكه مجدداً همانند علم، منظره محض قرار دهد و رويكردهايي همانند علم را در نظر داشته باشد و به بررسي وضعيت آنها بپردازد.
اگزيستانسياليسم مكتبي است كه زندگي كردن آن عين فلسفه ورزيدن آن است و فلسفه ورزيدن آن، عين زندگي كردن آن.
ياسپرس كتاب ديگري دارد تحت عنوان «منطق فلسفي» كه در آن قائل به اين است كه هيچگونه حقيقت كلي و واحدي وجود ندارد. بلكه حقها با يكديگر با صورتهاي تاريخي برخورد ميكنند. به عبارتي ديگر، حقيقت جدولي است كه حل ميشود.
يعني شما در طول زندگي جدول حل ميكنيد و نهايتاً يا رمز جدول را كشف ميكنيد و يا كشف نميكنيد. شايد رمز جدول اين باشد كه رمزي در آن نيست.
ياسپرس به اين نكته اشاره ميكند كه تاريخ فلسفه، جزء ذات فلسفه شده است.
اگزيستانسياليستها و پوزيتيويستها هر دو رويكردي غيرتاريخي دارند. به اين معني كه ميتوان بدون فلسفه ورزيدن در تاريخ فلسفه، اين دو نحله را درك كرد و سامان بخشيد. اما گويا ياسپرس در اينجا استثنايي به شمار ميرود. از آن بابت كه معتقد بود دانستن تاريخ فلسفه جز ذاتي فلسفهورزي و مطالعات فلسفي به شمار ميرود. ياسپرس در جايي عنوان كرده است: تفكر علمي به قسمتي از زندگي ما يا وجود (نه به معناي اگزيستانسياليست) و شخصيت و خود ما و هر چيزي كه درك ميشود، آن چيزي است كه از راه علمي براي شما مشخص ميشود.
ياسپرس اين مسأله را تحت عنوان دازاين مطرح ميكند.
توجه داشته باشيد كه دازاين هيديگر با دازاين ياسپرس تفاوت بسياري دارد. ولي شما اين مسأله را از ياسپرس در نظر داشته باشيد كه دازاين يك نوع «خود تجربي» است. علم تجربي ميگويد كه چنين ويژگيهايي را دارد و زمانمند و مكانمند است. در حقيقت اين دازاين به وجود تبديل ميشود.
ياسپرس ميگويد، همان طوري كه از علم كه دنيا را منظرهاي محض ميدانست، بايستي به فلسفه برسيم تا فلسفه، سؤالات وجودي را براي ما مطرح كند و وجود ما را بلرزاند يا به عبارتي ديگر معنابخشي را در زندگي ما داشته باشد.
تفاوتهاي «وجود» و «دازاين» در اين است كه وجود انتخابگر است و ويژگيهايي همچون تفرد كه پايهگذار وجود است را دارا است. هيديگر ميگويد همهي انسانها داراي «دازاين» هستند، يعني وجودشان حاضر بر خودشان است.
هيديگر اين «وجود حاضر» را «دازاين» ناميده است. همانند «خود تجربي» كه همهي انسانها دارند و همه آدمها اغلب در محدودهي «خود تجربي» زيست ميكنند.
هيديگر ميگويد كه همين «دازاين» يا «وجود» حاضر را بايستي چه كرد تا اينكه اصيل گردد و اصالت پيدا نمايد؟ ميگويد بايد به شعر سرودن بپردازيم. در حقيقت زبان خانه وجود است و وقتي شما شعر ميگوييد اصالت پيدا ميكنيد. به اين دليل كه از خانه وجود سخن ميگوييد و به خانه وجود پناهنده ميشويد.
ياسپرس معتقد است كه هر «دازايني» قبل از رسيدن به مرحله وجود و حتي در خود مرحله «دازاين»، هستي در وضعيت است. هر دازايني با يك وضعيت خاص درگير است و در آن زندگي ميكند.
پيشتر گفتيم كه در اگزيستانسياليسم وجود مقدم بر ماهيت است. به اين ترتيب كه انسان را نميتوان واجد ماهيت مشخص دانست و گفت كه انسان از اول تولد، روندي مشخص را طي ميكند تا به سرانجام و پايان خود ميرسد.
مواجهه با شرور و بدبختيها و خوشبختيها و يا مواجهه با افكار جديد، تمامي اين مسائل براي انسان زندگي متفاوتي را رقم ميزند. بنابراين وجود انسان در صيرورت و حركت است و مقدم بر ماهيت است. در اينجا سؤالي مطرح ميشود كه آيا ميتوان گفت انسانها داراي چندين ويژگي ذاتي فراتاريخي هستند؟ و با گذشت زمان و قرار گرفتن در تاريخهاي مختلف، اين ويژگيهاي فراتاريخي در انسان وجود دارد؟
ارسطوئيان معتقد بودند همان طوري كه هر چيزي داراي يك ذات است، انسان نيز يك ذات مخصوص است و ذات انسان ثابت و غيرتاريخي است.
اگزيستانسياليستها ذات ارسطويي را مردود ميدانند.
اگر شما جامعهشناسي و روانشناسي يا ادبيات را مطالعه كنيد، هميشه با اين سؤال مواجه خواهيد بود كه، آيا واقعاً ميتوان گفت انسانها ويژگيهايي را دارا هستند كه با گذشت زمان و نسبيگرايي و يا پيشفرضها و يا اتفاقات تاريخي ثابت خواهند ماند؟
ياسپرس اعتقاد داشت كه بعضي وضعيتها كه آزادي ما را محدود ميكند، ذاتي انسان است، اعم از اينكه انسان تاريخي يا غيرتاريخي باشد.
يكي از آن ويژگيها، مرگ است. مشخص است كه همهي آدمها خواهند مرد و در طي اين چندين هزار سال، انسانهاي بسياري مردهاند.
ياسپرس ميگويد انسان همواره در تصور، خود را باقي ميپندارد و جاودانه فرض ميكند.
با اينكه مشاهده ميكند تمامي انسانها رفتني هستند و باقي نميمانند ولي با اين حال، معرفت وجودي او به او ميفهماند كه بقا دارد و باقي خواهد ماند. وقتي كه مرگ ديگري را مشاهده ميكند، اندكي متزلزل ميشود. ياسپرس در ادامه ميگويد:
مرگ دانستني نيست و تجربه كردني است و به اين علت، تا تجربهاي نداشته باشيم به درك صحيح آن دسترسي نخواهيم داشت.
تنها در يك مورد، به دانستن نزديك ميشويم و آن زماني است كه در مواجهه با اعدام قرار ميگيريم.
آن زمان كه كسي اعدام ميشود، ضربهاي به شما وارد ميشود و زلزلهاي وجود شما را تكان ميدهد.
كل فلسفهي ياسپرس به يك نكته اشاره ميكند:
چه بكنيم كه تعالي پيدا نماييم و در ادامه ميگويد مرگ يكي از مسائلي است كه باعث تعالي انسانها ميشود.
دومين موردي كه به شما تعالي ميدهد، زجر كشيدن است. ياسپرس معتقد است كه انسانها به دو شكل در حال زجر كشيدن هستند. نوعي از زجر كشيدن به صورتي است كه ميگوييم، اين نيز بگذرد و زندگي به همين شكل است.
ياسپرس اين ديدگاه را تحت عنوان ايمان بد ميشناسد. رويكردي ديگر نيز وجود دارد كه معتقد است، زجر كشيدن را بپذيريد و آن را به صورتي خلاق نماييد، آنچنانكه اين زجر كشيدن باعث تعالي شما شود. شايد بتوان گفت ياسپرس الگوي مسيح را در نظر گرفته است.
در اينجا بايد به تفاوت نگرش نيچه با ياسپرس توجه نماييد. نيچه معتقد بود مسيح، دشمن حقيقت است. به اين دليل كه، آنچنان شخصيت اخلاقي خوب و زيبايي بود و آنچنان انسان مكرمي بود كه وقتي به صليب كشيده شد، معرفت شما در برابر عظمت به صليب كشيدن و رنج كشيدن از كار ميافتد و ديگر به خوب يا بد بودن آن نميپردازيد و يا اينكه معتقد بود، شهيدان دشمنان حقيقت هستند. فناشدگان در راه حقيقت، دشمنان حقيقت هستند.
در حالي كه ياسپرس معتقد بود: «زجر بكش تا تعالي پيدا نمايي!»
در اين جمله ريشههاي بودايي نيز يافت ميشود.
ياسپرس در كتاب «بوداي» خود به اين نكته اشاره ميكند كه، اساساً رنج كشيدن، لازمهي سعادت بردن نيز هست. شايد با اين جمله معروف برخورد كرده باشيد كه اگر همه ما سعادتمند باشيم، قادر به زندگي كردن در آن سعادت نيستيم. اين نكته از مسائل شهودي است.
مورد سوم، همان كوشش و تلاشي است كه تمامي انسانها در زندگي انجام ميدهند.
اين مسأله نيز وضعيت ذاتي انسانها است و اين كوشش در نظر ياسپرس با منازعه و تعدي همراه است.
زماني از ياسپرس پرسيدند، مسيح به چه كسي تعدي نمود؟ يا يك انسان عاشق با چه كسي در حال تعدي كردن است؟ وي چنين پاسخ داد كه، عشق تجربهاي است دردناك و تعدي به محدوديت فرد. در حقيقت آن زماني كه شما عاشق ميشويد، در تعدي و جدال با محدوديت فردي و برون افكنده شدن و آوردن شخصي ديگر هستيد.
چهارمين مسأله و آخرين مورد گناه است. در اين مورد بايد توجه كرد كه ياسپرس داراي همسري يهودي بود.
نازيها در سالهايي كه ياسپرس در آلمان بود، در حال رشد كردن بودند.
همسر ياسپرس تأثيرات بسياري زيادي را در مطالعات فلسفي او داشت.
همسر او بسيار عالم و از خانوادهاي بسيار سطح بالا به شمار ميآمد.
ياسپرس كتابي را تحت عنوان «خاطرات فلسفي» به رشته تحرير درآورد كه اين كتاب تحت عنوان «خودنوشت فلسفي» توسط آقاي فولادوند به فارسي ترجمه شده است.
اين كتاب از كتب بسيار تكاندهنده به شمار ميرود و داراي چندين نكته است كه در اول اين كتاب به مواردي از آن اشاره شده است. همان طوري كه ميدانيد در ابتدا، ياسپرس با هيديگر دوست بود ولي پس از حمايت هيديگر از نازيها و هيتلر و مخالفتي كه ياسپرس با نازيستها داشت، سرانجام اين مخالفتها به اخراج ياسپرس از دانشگاه هايدلبرگ و عذر خواستن او از تدريس در آنجا منجر گرديد ولي به دليل اعتبار ياسپرس قادر به آزار و اذيت او نبودند. از اينجا بود كه رابطه او با هيديگر نيز دچار خدشه شد.
هيديگر مدتي از شاگردان ياسپرس به شمار ميرفت ولي بعدها او در دانشگاه كلاسهاي پررونقتري را نسبت به ياسپرس برگزار كرد و نسبت به او مطرحتر شد.
ياسپرس در جايي چنين نوشته است: «به هيديگر گفتم كه، تا چه ميزان هيتلر جنايتكار و بيتربيت است». هيديگر نيز در پاسخ گفته بود: «تربيت مهم نيست، دستهاي جذاب او را ببين!»
گناه كردن داراي چندين رويكرد در تاريخ فلسفه است.
اولين رويكرد، همان رويكردي است كه دربارهي پروتستانها و كاتوليكها است، به اين مضمون كه گناه بخشيده ميشود و يا بخشيده نميشود و يا هراسي كه كيركگور دارد. كيركگور، فيلسوف دانماركي معتقد است كه به دليل اينكه گناه تأثير وجودي در آدمي ميگذارد، گناهشناسي بر معرفت شناسي مقدم است. به اين مفهوم كه در ابتدا و قبل از اينكه شناخت پيدا نماييد، بايد مقدم بر شناخت خود به احوالات شخصي خود سامان دهيد. گناه باعث ميشود كه معرفت انسانها متفاوت گردد.
رويكردي ديگر كه در تفكر ياسپرس، نسبت به گناه وجود دارد، گناه ناشي از آشويتس است، به اين مفهوم كه ريشه طرح گناه در آشويتس است. آشويتس كورههاي آدمسوزياي بود كه به دست هيتلر ايجاد شده بود و يهوديان را در آن ميسوزاندند.
گفتم كه همسر ياسپرس يهودي بود و تأثير بسيار جدي بر نظرات ياسپرس داشت و از همين رو بود كه ياسپرس مخالفت بسيار جدياي را با نسلكشياي كه در زمان هيتلر رواج داشت، آغاز نمود.
موضوع آشويتس، به تنهايي به يك فصل در تاريخ فلسفه بدل شد و فيلسوفان بر حسب انديشههايشان نسبت به آشوتيس، سنجيده شدند. آدورنو ميگويد: هر فرهنگ و هر تمدني كه پس از آشويتس بنا گردد، حتي اگر بيدرنگ به انتقاد از آشويتس بپردازد، جز مشتي كثافت چيز ديگري نيست».
مسأله نسلكشي يهوديان براي فيلسوفان مهم جلوه كرده بود و ياسپرس نيز از اين مسأله بسيار برآشفت و در طي همين جريان، تابعيت خود را به سوئيسي تغيير داد و پس از آن به دانشگاه بال در سوئيس نقل مكان كرد و در آنجا به تدريس پرداخت.
تمامي آلمانيها، گناه آشويتس را بر دوش ميكشند.
ياسپرس چندين طبقه را براي گناه در نظر گرفته بود.
گناه جنايي بر عهدهي كساني است كه خودشان يهوديان را در كورههاي آدم سوزي ميانداختند. گناه اخلاقي، متوجه كساني است كه نظارهگر اين جريان بودند و گناه سياسي، شامل دولتي ميشود كه پشتوانهي اين نسلكشي بوده است و همين طور مردمي كه اگر حكومت به صورت دموكراتيك بوده است، به اين دولت رأي دادهاند. گناه جهانشمول كه گويا به نوعي همهي انسانها، متهم هستند كه چرا چنين اتفاقي رخ داده است.
از آگوستين قديس تا اگزيستانسياليستهايي چون كيركگور و مارسل و نيز مولانا، فيلسوف و عارف بزرگ مشرق زمين، مسأله گناه بسيار بااهميت جلوه مينمايد.
رويكرد مولانا، نسبت به گناه رويكردي بسيار عجيب است وي معتقد است از بحث گناه، بد و خوب مطرح است. مولانا معتقد است همان طوري كه گلي بر روي خاري ميرويد، در زمانهاي بسياري رفتارهاي خوب ما نيز بر روي گناه رويش پيدا ميكند.
مولانا ريشه گناه را «مستي از هستي» ميداند. در قرآن نيز آمده است: «كلا، ان الانسان ليطغي ان رئهُ استغني».
آخرين مسألهاي را كه بايستي به آن اشاره كنيم، ويژگيهاي مشترك از ديد فيلسوفان غير تحليلي همانند ياسپرس است.
اين سؤال چه پاسخي دارد كه، «تا كنون و به صورت فراتاريخي، ميتوان ويژگيهايي ذاتي را براي انسان در نظر گرفت يا خير؟»
در پاسخ به شش مورد بسيار بااهميت اشاره كردهاند كه مسامحتاً، ميتوان آنها را سرشت انسان دانست و در طول تاريخ چند هزار سالهي آدمي بدون تعيير در نظر گرفت.
اولين مورد، نياز جنسي ميباشد كه در طول تاريخ بشر نميتوان كسي را يافت كه بدون اين نياز باشد. به عبارت ديگر نميتوان دورهاي از زندگي بشر را يافت كه در جريان آن بشر بدون نياز جنسي باشد.
دومين مورد، نياز به فراتر روي از خود است. همهي انسانها به دنبال رفتن از وضع موجود نامطلوب خود به وضع ناموجود مطلوب هستند و البته هيچ انساني نيز از زندگي خود راضي نيست.
حتي اگر كسي ادعاي رضايت از زندگي را داشته باشد با تحليل رواني ميتوان نشان داد كه او از زندگي خود راضي نيست.
سومين ويژگي داد و دهش است. همهي انسانها در حال دادن و گرفتن هستند.
تا به امروز اين داد و دهش به صورت عام در طول زندگي بشر وجود داشته و تغيير نيافته است.
چهارمين ويژگي افزايش قدرت است.
تا به امروز همهي انسانها به دنبال افزايش قدرت بودهاند و هيچ انساني را نميتوان يافت كه در پي افزايش قدرت نبوده باشد.
پنجمين مورد ميل حقوقي است. تمامي انسانهايي كه تا به حال زندگي كردهاند داراي ميل حقوقي بودهاند. به اين معني كه در مقابل حقي كه داشتهاند، داراي تكليفي بودهاند و در مقابل تكليفي كه داشتهاند، داراي حق و حقوقي نيز بودهاند.
تا به امروز همهي سامان زندگي بشر در تكليف بين حق و تكليف گذشته است و شش حس زيباشناختي تا به امروز و تا اين دوره كه از زمان ايجاد خلقت بر بشر گذشته است، به صورت جدي مطرح است. اين زيبايي به شش نوع طبقهبندي ميشود.
مدل اول زيبايي، تن و جسم است. بعضي انسانها از زيبايي تن لذت ميبرند.
گروهي ديگر از زيبايي طبيعت لذت ميبرند و بيش از همهي مسائل، از غروب آفتاب و يا از منظره طبيعت و گل لذت فراوان ميبرند.
دستهي ديگري از انسانها از زيبايي آرمانها لذت ميبرند.
بعضي ديگر از انسانها از زيبايي رفتار لذت ميبرند.
نوع بعدي زيبايي همان زيبايي است كه در افعال اخلاقي درك ميشود. به اين معني كه از ديدن يك عمل خوب اخلاقي لذت ميبريم و آن را زيبا ميبينيم. اين موارد از طبقات مختلف زيبايي است و البته شش ويژگي مشترك مطرح شده همان شش ويژگي مشتركي است كه در ظرف اجتماعي تحقق مييابد.
مسائل مطرح شده، ويژگيهاي ذاتي انسان هستند كه در ظرف اجتماع محقق ميگردند و از آنجايي كه انسان موجودي اجتماعي است بايستي در اجتماع مطرح گردند.
ياسپرس عمر بلندي داشت و عليرغم اينكه در دوران سالخوردگي از دانشگاه بازنشسته شده بود ولي همچنان به تدريس خود ادامه ميداد و سرانجام درگذشت. در زندگي ياسپرس پدر و مادر او نقشي اساسي داشتند.
پدر ياسپرس در هفتاد سالگي از كليسا خارج شد، عملي بسيار عجيب كه عموماً اتفاق نميافتد.
از او دربارهي اين عمل سؤال كردند و او پاسخ داد كه، در مقابل بعضي از رفتارهاي كليسا اين واكنش را انجام داده است.
مخصوصاً زماني كه جواني را اعدام كردند ولي كليسا، اجازه تدفين او را صادر نكرد و ادعا كرد، به اين دليل كه او اعدام ميشود و گناهكار است نبايستي جسد او را به خانوادهاش تحويل داد و دفن كرد.
نقش همسر وفادار ياسپرس نيز بسيار مهم است
همسر ياسپرس در دوران سالخوردگي گفت كه: «ياسپرس پايان عمر و قبل از مرگ و در دوران پيري، به همان صورت براي او جذابيت داشتم كه در ابتدا و شروع زندگي به من نگاه ميكرد و نگاه او در سراسر زندگي تفاوتي نكرد».
نظرات ياسپرس درباره عشق بسيار قابل توجه است. |