| فلاسفه همواره، به نقادي نظرات قبلي خود ميپردازند و حتي آنها را نقض ميكنند كه البته اين جريان نقد و نقض هيچ گاه روال خاصي را طي نخواهد كرد. به گفته ويليام كافمن كه ميگويد:
اين جريان سبب شده است كه با دو مكتب جديد در فلسفه معاصر، مواجه شويم. اولين مكتب پوزيتيويسم و دومين مكتب اگزيستانسياليسم ناميده ميشود.
همان طور كه گفتيم، وجه اشتراك اين دو مكتب در اين است كه رويكردي ضد تاريخي دارند، يعني براي يك اگزيستانسياليسم مهم نيست كه بداند نظرات ارسطو و افلاطون چه بوده و به كساني كه به اين مكتب، وارد ميشوند، ميگويند براي مطالعه اگزيستانسياليسم، هيچ احتياجي به بررسي نظرات هابز و سقراط و يا حتي فلاسفهي قبل از آنها نيست. حتي براي درك حقيقت نيز، هيچ احتياجي به اين نيست كه كوله بار تاريخ فلسفه را به دوش داشته باشيم.
پرسشي كه مطرح ميشود اين است: آيا واقعاً ميتوان اگزيستانسياليسم را هم مانند باقي مكاتب فلسفي، يك مكتب دانست يا خير؟
سارتر معتقد بود، قويترين دليل را براي اثبات عدم وجود خداوند ارايه كرده و نه تنها بايد به اين موضوع بپردازيم كه خدا، وجود دارد يا خير، بلكه بايد چنان استدلال كنيم كه خداوندي در اين عالم وجود ندارد.
چگونه ميتوان سارتر را با چنين ادعايي در كنار شخصيت كيركهگارد قرار داد. كيركهگارد در سن چهل و سه سالگي از شدت خداترسي، تمام جسماش، نحيف شده بود و با همان وضعيت درگذشت. با وجود اين، اين دو شخصيت را در كنار يكديگر قرارميدهند، يعني اگر بپرسند فيلسوفان اگزيستانسياليسم چه كساني هستند؟ چنين پاسخ خواهيم داد: ژان پل سارتر ـ كيركهگارد ـ مارتين بوبن ـ گابريل مارسل ـ لوثيز مرلوپونتي و مارتين هيديگر.
البته هر كدام از اين فلاسفه هم، شاخهاي مجزا هستند كه كاملاً با يكديگر، متفاوتاند.
بايد توجه كرد كه چه اتفاقي رخ داده است كه تعداد بيشماري از افراد، در عين حال كه ظاهراً نظرات متناقض با يكديگر داشتهاند و همواره در جدال با يكديگر هستند، در كنار يكديگر، توانستهاند گروهي را تشكيل دهند كه تحت عنوان مكتب اگزيستانسياليسم معرفي ميشوند.
از جمله ويژگيهاي مشتركي كه اين افراد را در كنار هم قرار ميدهد اين است كه تمامي اين افراد، به مسأله انسان توجه زيادي نشان دادهاند و نه به مسأله هستي.
سؤال اصلي كه ميتوان مطرح كرد اين موضوع است كه اين دگرگوني و فراز و فرود احوال انساني را به چه صورت ميتوان با تبيين فلسفي، مطرح كرده و بيان نمود؟
فلاسفهي بزرگي، خصوصاً مورخين برجسته فلسفه، سعي بر آن داشتهاند كه به چند ويژگي مشترك اين مسأله، اشاره نمايند. جان ليسي، به هشت ويژگي اشاره ميكند.
كاپلستون، از مورخان فلسفه غرب و كشيش كليسا، به سه ويژگي مشترك اشاره ميكند و ويليام اوكاند، پنج ويژگي را در اين باره برميشمارد.
از آن جا كه ويژگيهايي كه اوكانر به آنها اشاره ميكند، بسيار تحليليتر است و از آن جا كه بحث ما، درآمدي تحليلي بر فلسفه اگزيستانسياليسم است، تنها از ويژگيهايي كه ويليام اوكانر مطرح ميكند سخن ميگوييم.
اولين مسألهاي كه اوكانر و تمام فلاسفه اگزيستانسياليسم و همچنين مؤمنين و ملحدين به آن معتقداند، مسأله تفرد انساني است. پيش از طرح اين موضوع بايد به اين نكته اشاره كنم كه متأسفانه در تاريخ فلسفي و جامعهشناسي مملكت ما، دربارهي بسياري از مكاتب فلسفي، بررسيهايي صورت گرفته ميگيرد، بدون اينكه، نگاهي فلسفي و جدي به آن مكاتب داشته باشيم.
در اينجا بايد به چند نكته مهم در مورد اشتباهات رايج دربارهي اگزيستانسياليسم اشاره كرد كه اين موارد در جامعه ما به صورت جدي و حتي در سراسر دنيا به صورتي رقيقتر، مشاهده ميشود.
نخست آنكه اگزيستانسياليسم فلسفه ژان پل سارتر نيست. سارتر، مدعي بود اگزيستانسياليست است ولي هرگز نماينده اصلي آن نبود و نظرات وي هم، مانيفيست اگزيستانسياليسم به شمار نميرود.
از فيلسوفان ديگري ميتوان ياد كرد كه قويتر و جديتر به اصالت وجود انسان، پرداختهاند.
دوم اينكه، اگزيستانسياليسم همان فلسفهي فرانسوي نيست.
فيلسوفان اگزيستانسياليست آلماني، بسيار پررونقتر و جديتر از فيلسوفان اگزيستانسياليست فرانسوي بودهاند و هرگز نبايد تصور كنيد كه فرانسه زايشگر و آغازگر تفكر اگزيستانسياليستي است.
نكته بعدي آن است كه، فلسفهي اگزيستانسياليسم را نبايد يك فلسفهي الحادي تلقي كرد. در واقع تأثير فلاسفه مؤمن اگزيستانسياليست بر عالم فلسفه، بسيار جديتر از تأثير فلاسفه ملحد اگزيستانسياليست بوده است. كيركگارد نسبت به ژان پل سارتر در طول تاريخ فلسفه غرب، تأثيري مهمتر و جديتر از ژان پل سارتر داشته است.
نكته ديگر طرح اين پرسش است كه آيا اگزيستانسياليسم يعني واكنشي به جنگهاي جهاني است؟
در جريان جنگها، ضربات مهيب روحي به افراد وارد ميشود كه سبب ميشود افراد به درون خود، پناه ببرند و فلسفهپردازي كنند. مشابه چنين جرياني را ميتوان در حمله مغولها به ايران مشاهده كرد.
در آن زمان، تمدن ايراني داراي فلسفه درخشان و بسيار غنياي بود ولي بعد از حمله مغولها، صوفيگري بسيار رواج پيدا كرد. به عبارت ديگر، به دليل حملات وحشيانه مغولها به كشور، همهي انسانها و انديشمندان به انزوا كشيده شدند و در جريان همين انزواگري بود كه نوعي صوفيگري و درويشمسلكي در تمدن ما پديد آمد.
در پاسخ به اين سؤال، اكثر متفكران تاريخ فلسفه غرب، معتقد هستند كه خير. اتفاقاً اگزيستانسياليست برجستهاي همانند كيركهگارد (قرن هفدهم) در دانمارك و در محيطي بسيار آرام كه در آن به هيچ نوعي جدال و نزاع وجود نداشته نظرات خود را مطرح ميكند.
نكته بعدي اين است كه، آيا واقعاً اگزيستانسياليسم بر حسب زبان و فرهنگ دو كشور آلمان و فرانسه، تقسيم ميگردد يا خير؟ در بسياري از كتابهاي تاريخ فلسفه، اين مكتب به دو گروه تقيسم ميشود:
اگزيستانسياليسم فرانسويزبان و اگزيستانسياليسم آلمانيزبان. البته فيلسوفان اگزيستانسياليسم برجسته و بسيار تأثيرگذاري هم وجود داشتهاند كه اسپانياييزبان و يا دانماركي (همانند كيركهگارد) و يا آمريكايي بودهاند.
فيلسوفاني وجود داشتهاند كه فرانسويزبان بودهاند (گابريل مارسل)، ولي به ياسپرس آلماني، شباهت بيشتري داشتهاند تا به فيلسوفي همچون ژان پل سارتر كه هم زبان خودشان بوده است، يعني بر حسب اين تقسيمبندي، نميتوان پيش رفت. به طريق مشابه نميتوان گفت كه فيلسوفان اگزيستانسياليسم به دو دستهي الحادي و ايماني، تقسيمبندي ميشوند، يعني فيلسوفاني كه به خداوند معتقد بودهاند و يا فيلسوفاني كه چنين اعتقادي نداشتهاند.
اگر بخواهيم بر حسب اعتقاد به خدا، تقسيمبندي كنيم، بايد به سه گروه، دستهبندي كرد.
اولين گروه فيلسوفاني را شامل ميشود كه مؤمن بودهاند، همانند كيركهگارد و گابريل مارسل.
دومين گروه را فيلسوفان معنوي، تشكيل ميدهند، اما ايمان ديني نداشتهاند. به عبارت ديگر افرادي كه يك زيست معنوي را دنبال ميكنند اما پايبند به ديني خاص، نبودهاند. در اين گروه ميتوان به كارل ياسپرس اشاره كرد كه معتقد بود، همواره يك فلسفه متعالي را رقم زده است. هيچ گونه الحادي را در سخن او نميتوان يافت ولي ايمان مشخص به دين خاصي، در سخنان او وجود ندارد. همان طوري كه ميدانيد، بعدها در قرن نوزدهم و يا بيستم، نحلهاي تحت عنوان معنويگرايان ايجاد شد كه هنوز هم پررونق است.
اين دسته از افراد كه با نام معنويگرايان، شناخته شدهاند، اعتقادشان بر اين است كه، در دنياي جديد، پايبندي به ديني خاص، نميتواند افراد را به مقصد و اهدافشان برساند و در واقع اين پايبندي، چيزي بيهوده و عبث است. از اين رو بايد به سلوكي معنوي دست پيدا كرد. در اين جريان به يك سري انسانهاي معنوي اشاره ميكنند كه محبت بيدريغ خود را نثار ديگران ميكردند و حقوق ديگران را به رسميت شمرده و يا به قواعد طلايي اخلاق پايبند بودند و زيستي اخلاقي داشتهاند ولي هيچ گونه پايبندي و تعهدي خاص به ديني نداشتهاند.
نحله اول را كه در بالا ذكر كرديم، ايستادگي بسياري از خود نشان ميدهد. به طور مثال، كيركهگارد در برابر دستورهاي كليسا، مقاومت بسياري نشان داد و از خود به عنوان يك كاتوليك، ياد نميكند و به نقادي آن ميپردازد ولي به هر حال پايبند مسيحيت بوده است. نحلهي سوم، نحلهاي است كه در آن الحاد، وجود دارد و همانند سارتر و مرلوپونتي، معتقدند خداوند، دست و پاي بشر را بسته است.
تصوري كه از خداوند، در طول تاريخ بشر شكل گرفته بود، تا به آن حد، ابرقدرت و مهيب و بزرگ بود كه بشريت در زير سنگيني آن جرأت حركت را نداشت و به هيچ وجه، توان ابراز وجود و ارايه تواناييهاي معنوي و ذهني و بالقوه و مختارانه خود را در سر نميپروراند.
نيچه دقيقاً به اين مطلب اشاره كرده است و جا دارد، داستاني را كه نيچه در يكي از نوشتههايش عنوان كرده، در اينجا مطرح كنيم.
در يكي از روزها، مردي با بيحوصلگي در جنگل، در حال گردش بود. در اين هنگام، با چاقوي خونيني روبهرو ميشود و آن را در دستان خود ميگيرد و اظهار ميكند كه: بالاخره من، خدا را كشتم.
اين همان داستاني است كه وي در نوشتههايش، مطرح كرده است و در آخر هم ميتوان به آن جملهي معروف كه «خدا در عصر مدرن، مرده است» اشاره كرد. البته، رويكرد نيچه را دربارهي مردن خداوند، يك رويكرد خاص فلسفي ميدانند. تعابير بسياري، دربارهي نيچه مطرح ميشود كه، آيا واقعاً نيچه، به هيچ معني، قائل به خداوند نبوده است يا نه؟
بسياري معتقدند كه نيچه به يك تعبيري، قايل به خداوند بوده است.
طرح سؤال ديگر، از اين قرار است كه آيا واقعاً نيچه ميگويد: بايستي خداوند را كشت؟ يعني در واقع، يك خداوند ابرقدرتي وجود دارد و صلاح در اين است كه اين خداوند را بكشيم و در رفاه و آسايش زندگي كنيم؟ يا اينكه، نيچه ميگويد، دنياي مدرن طوري سامان پيدا كرده است كه در اين دنياي مدرن، خداوند مرده است.
اگر بخواهيد بحثهاي كلامي را در دانشنامهي غرب مورد مطالعه قرار دهيد و از بين ايشان، نظريات فيلسوفاني كه در قيد حيات هستند بررسي كنيد، خواهيد ديد كه همچنان در مورد مسأله «شر» به بررسي و تحقيق ميپردازند.
مسأله شرور در واقع همان بدبختيها است و اينكه شما همانند ديگران، به عنوان يك فرد بيگناه، دچار بلا و مصيبت ميشويد. بلاياي طبيعي، همانند زلزله هر چند وقت يك بار، جان بسياري از انسانهاي بيگناه را ميگيرد.
اولين سؤالي كه در اينجا مطرح ميگردد، اين است كه: «چرا من بايد دچار چنين مصيبتي بشوم»؟ و مسائلي از اين دست.
مهمترين مسأله علم كلام، حل كردن مسأله شرور است. فلسفهي معاصر اين پرسش را جديتر مطرح ميكند و ديرتر قانع ميشود. بعد از حوادث يازده سپتامبر، اين مسائل رونق بيشتري يافت.
اگر به هر سايت فلسفي رجوع كنيد، با اين سؤالات روبهرو ميشويد كه وقتي هواپيما به برجهاي دوقلو اصابت كرد يا آن زمان كه كورههاي آدم سوزي هيتلر به سرعت براي نابودي انسانها، كار ميكرد، خداوند كجا بود؟ آن زمان كه كشتي تايتانيك در حال غرق شدن بود، خداوند كجا قرار داشت؟
پاسخهايي كه در اين باره مطرح شد به واكنشهاي رواني اين مسأله پرداخته است. در فلسفه اسلامي هم ميتوان گفت كه چنين رويكردي وجود دارد و موضوع پررونقي است.
عدهاي ميگويند: اقتضاي ذات الهي است كه چنين مشكلاتي رخ ميدهد.
به قول مولانا كه ميگويد: «زشتي خط، زشتي نقاش نيست». يعني اين دليل نميشود كه اگر شما خط زشتي داريد، خودتان هم زشت باشيد.
«بلكه از وي، زشت را بنمودني است». به اين معني كه خداوند از آنجايي كه خداوند است، قادر به انجام هر كاري است، بنابراين، وقتي بخواهد نشان دهد كه هر كاري را ميتواند انجام دهد، هم در خلقت زيبا دست خواهد داشت و هم در خلقت زشت.
فلسفه اسلامي هم كه پاسخهايي به مسأله شرور داده است، اينكه اقتضاي ذات خداوند و يا اختيار انسان است.
نحلهي چهارم، فيلسوفاني هستند كه صورت مسأله را حذف كردهاند، به اين معني كه به صراحت بيان نداشتهاند كه خداوندي در اين عالم وجود دارد يا وجود ندارد، بلكه مسأله وجود آدمي و دگرگونيهاي احوالات عاطفي و رواني انسان را طوري توجيه مينمايند كه اساساً نيازي به ورود به بحثهاي خدا و دين و پيامبر به وجود نيايد.
از مهمترين و جديدترين اين فلاسفه ميتوان به هيديگر اشاره كرد. عليرغم اينكه هيديگر مسأله الهيات را در نظرات خود وارد نميكند، ولي ميتوان گفت كه بين اين دو مقوله ارتباطي وجود دارد. البته در پي پاسخ به اين سؤال كه: آيا ميتوان نسبتي بين نظرات هيديگر و موضوع الهيات پيدا نمود، بايستي عنوان كرد كه، يكي از كتابهاي جيمز پوروتي كه به فارسي نيز ترجمه شده است، با نام الوهيت و هيديگر، منبع بسيار مناسبي در اين زمينه است.
مورد ششم و يا هفتم، به اين موضوع اشاره دارد كه همواره بايد بين نهضت ادبي و نهضت هنري كه با عنوان نهضت ادبي و هنري اگزيستانسياليسم شناخته ميشود و نهضت فلسفي، تفاوت قايل شد.
به اين معني كه يك نوع از نهضت ادبي و هنري در اگزيستانسياليسم ايجاد شده كه، گروهي از فيلسوفان همچون داستايوفسكي، كافكا و آلبر كامو، در آن به فعاليت پرداختهاند.
البته، بايستي به صورتي جدي اين نهضت ادبي را از نهضت فلسفي كه به هستي و وجود آدمي، توجهي عميق و فيلسوفانه داشته است، مجزا كرده و سعي كرد كه در تعريف اين دو گروه، دچار اشتباه نشد.
نكته آخر كه معمولاً، در آن بسيار دچار اشتباه ميشويم و البته، خاص كشور ما است، ذكر اين موضوع است كه در اگزيستانسياليسم، ما قايل به اصالت وجود هستيم و نه اصالت ماهيت.
به اين معني كه، بين انساني همانند سارتر و مثلاً چاقو، تفاوت بسياري وجود دارد. چاقو از زمان توليد در كارخانه، داراي وظيفهي مشخصي بوده و در طول تاريخ، دچار تغيير نميشود.
البته، شايد در طول زمان، دچار نقصان شده و از سطح كيفيت قبلي پايينتر آمده باشد و اينكه اتفاقات سادهي ديگري رخ دهد، ولي آن را ميتوان دوباره آن را مرمت نموده و مجدد استفاده كرد. به بياني ديگر، داراي ماهيتي بوده و كاركرد آن مشخص است.
حال پرسش اين است كه ميتوان، در مورد انسان نيز چنين موضوعي را مطرح نمود، به عبارت ديگر اين موضوع كه انسان از ابتداي خلقت داراي چنين ماهيتي و وضعيتي بوده است و بايستي چنين كارهايي را انجام دهد. اين مثال، دقيقاً همان چيزي است كه خود سارتر مطرح كرده و چنين پاسخ ميدهد كه، چنين موضوعي وجود ندارد. خود انسان، از ابتداي خلقت، توانسته خود را بسازد، به اين معني كه، انسان كارهاي مختلفي را انجام ميدهد و بنابراين داراي كاركردهاي متفاوتي نيز ميباشد. براي مثال شخصي ميتواند، متفكر باشد يا مهربان و خير و در مقابل آن شخصي ديگر، قاتل و يا همجنسباز خواهد شد. انسانهايي همانند هيتلر و گاندي، از نمونههاي بارز، اين مقوله هستند.
بنابراين، وجود انسان را بر ماهيت شخص، مقدم دانسته و معتقدند كه در پي اين وجود، با رفتارها و عملكردها و يا مسووليتهايي كه پذيرفته است، هويتي را ساخته كه قابل تغيير بوده است. به عبارتي در هر لحظه، با تغيير وجود، ماهيت و كاركرد فرد، تغيير خواهد كرد، برخلاف يك چاقو كه ماهيت ثابت داشته و حتي وجود هم باعث تغيير در ماهيت نخواهد شد.
اينان ميگويند آدمي با گذشت زمان و با احوالات مختلف و متنوعي كه پيدا ميكند، ميتواند براي خود، ماهيتهاي متفاوتي نيز قايل گردد. اين جملهي معروف سارتر كه: «انسان هست، آنچه او نيست و نيست، آنچه او هست»، ميتوان به اين مفهوم، عنوان كرد كه، تا بخواهي، بگويي انسان چنين چيزي است، همانند يك چاقو كاركردهايي خواهد داشت كه نشان ميدهد، او نيست و يك سري تغييراتي خواهد داشت كه با چيزي كه در قبل بوده، تفاوت خواهد داشت و تا بخواهي بگويي كه، انسان اين نيست، ممكن است، نحوهاي وجود براي خود قايل شود كه دقيقاً همان شود كه شما ميگوييد نيست.
البته ميگويند كه اصالت وجود، براي انسان است و تنها انسان است كه وجود دارد. هيديگر، جملهاي معروف دارد كه:
«درخت هست، فرشته هست، آسمان هست، زمين هست، باغ هست، اما انسان وجود دارد.» به اين معني كه، درخت، احوال وجودي نخواهد داشت، بالا رفتن و پايين آمدن ندارد.
در فلسفه اسلامي، مفهوم اصالت وجود بسيار حائز اهميت بوده، البته در فلسفه غرب هم، از دوران آكوئيناس به بعد، مطرح شده است.
ملاصدرا هم بر اين مسأله قايل بود و همچنين ملاهادي سبزواري كه بعد از وي نظرات خود را مطرح نمود. به نظر بنده، ملاصدرا را ميتوان صاحب مكتب اصالت وجود دانست، ولي ميتوان چنين ريشههايي را از دوران قبل، در نظرات سهروردي پيدا كرد. اصالت وجود به اين معني است كه در اين عالم ماهيتي نداريم.
در واقع نتيجهي تمامي مباحث گذشته را ميتوان به اين صورت جمعبندي كرد كه، براي همه چيز بايستي ماهيتي تصور كرد. البته از دوراني خاص به بعد، نظرات جديدي ارايه شد، تحت اين موضوع كه، اساساً مبحث ماهيت كنار گذاشته شود.
بايد، تنها به دليل وجود شباهتها، براي اشيا و اجسام نامگذاري كنيم كه اين دقيقاً همان مفهوم اصالت وجود است و هيچ ارتباطي با اصالت وجود اگزيستانسياليسم ندارد. اصالت وجود اگزيستانسياليسم تنها به مطرح كردن وجود انسان ميپردازد ولي اصالت وجودي كه در فلسفهي اسلامي مطرح ميشود به معني اعم و كل هستي است.
مسأله اصلي همان تفرد انساني است. آن زمان كه نظامهاي فلسفي قبلي درصدد شناخت و بررسي انسانها برآمدند، دستهبنديهاي متفاوتي را عنوان كردند.
اگر از شما بپرسند «اين جسمي را كه مشاهده ميكنيد چيست»؟
شما به جسم، نگاه ميكنيد و شايد قادر به شناختن آن نباشيد، يا به هر حال بعد از مدتي تفكر پاسخ ميدهيد، «اين جسم صندلي است». در ادامه از شما ميپرسند كه «چرا چنين حدسي زدهايد»؟ شايد شما چنين پاسخ دهيد: «به اين دليل كه سطح آن مسطح بوده و داراي پايههايي است و يا كاربرد آن، همانند كاركرد صندلي است.»
در حقيقت شما، آن جسم خاص را در مجموعههاي مختلف قرار ميدهيد و نقاط اشتراك آنها را پيدا كرده و در آخر نامگذاري ميكنيد.
البته، ميتوان گفت كه اشيا و اجسام، بدون مقايسه كردن با موارد ديگر، قابل شناسايي هستند.
در واقع جسم را در همان لحظه، مشاهده كرده و در ذهن حفظ ميكنيم و شناسايي صورت گيرد، يعني جسم را بدون قرار دادن در دستهبنديهاي متفاوت شناسايي ميكنيم. در حقيقت، در قبل از اين جريان، وقتي كه ميخواستند انسان را بشناسند، در ابتدا، عنوان كردند كه حيوان بوده است، يعني داراي غرايز حيواني است ولي بعد از آن ادعا كردند كه به دليل داشتن ويژگيهايي فرشته است.
در حقيقت، انسان را در دستههاي مختلف قرار ميدادند و اگر شباهتي در اين موضوع پيدا ميشد، در نتيجه، وجود انسان كشف ميشد.
اگزيستانسياليستها، ميگويند كه نبايد چنين برخوردي داشت و انسان را به همان گونه كه هست بايد بشناسيم. در واقع، تمامي اين مقايسهها بايد كنار گذاشته شود و انسان را بايد بدون قرار دادن در نظامهاي مختلف بررسي كنيم و انسان را درگير نظامهاي مختلف نكنيم.
حال اين سؤال مطرح است كه، «آيا واقعاً چنين كاري، عملي است يا خير؟» يعني، بدون آنكه انسان را، در مقام مقايسه قرار دهيم ميتوانيم بشناسيم يا خير؟
ياسپرس، در اين باره چنين سخناني را مطرح كرد: «اين مقايسه و انتزاع كردنها و كنار يكديگر قراردادنها براي رياضيات و علوم تجربي بسيار مناسب است. هيچ راهي براي كشف علوم رياضي وجود ندارد مگر آنكه، مسايل را در كنار يكديگر قرار دهيد تا در نتيجهي آن، قوانين رياضي كشف گردد.» ولي، از ظاهر امر چنين استنباط ميشود كه نگاهها به سوي انسان، همانند نگاه به فرمولها و قوانين رياضي است.
حقيقت در اين است كه، هر انساني براي خود، منحصر به فرد است و هيچ قائدهي فلسفي را شامل نميگردد.
اگزيستانسياليستها معتقداند كه، انسانها در زيستن خود به شدت تودهاي عمل ميكنند و سير استكمال آدمي، رفتن از تودهاي زندگي كردن به سمت صرافت طبع زندگي كردن، است، يعني، انسانها بايد چنبرههاي اجتماعي و قواعد كلي را كه در تمامي موارد بر آنها سوار ميشود به كنار گذاشته و بنابر خواست دل، زندگي كنند.
در اينجا نكته بسيار ظريفي وجود دارد.
شخصي، ادعا ميكند كه، اقتضاي صرافت طبع من در اين است كه تودهاي زندگي كنم. در اين حالت، چگونه بايد عمل كرد؟
آن زمان كه شخص ادعا ميكند، من زندگي با آرامش را دوست دارم و همرنگ شدن با اجتماع را ميپسندم و اساساً، موافق صرافت طبع نيستم، اينجا است كه اولين نقد بر سخنان اگزيستانسياليستها، وارد ميشود و اگزيستانسياليستها، به هيچ عنوان قادر به پاسخ دادن منطقي در اين باره نبودهاند و به پاسخهايي سطحي بسنده ميكنند.
اگر در موقعيتي از زندگي، متوجه اين مطلب شويم كه مصلحت كار در همرنگي با جماعت است و اگر بر طبق صرافت طبع، عمل نماييم به عواقب بسيار وخيمي دچار ميشويم، در اينجا بايد به چه صورت عمل كرد؟ در اين مورد نيز پاسخ مناسبي داده نشده است.
نقد سوم اين است كه اساساً، چيزي به نام ماهيت انسان وجود دارد يا خير؟
در واقع خود اگزيستانسياليستها اظهار كردهاند كه انسان وجودي در تطور و قابل تبديل است و هيچ گونه ماهيت، سرشت و فطرتي ندارد. اگر اصالت وجود بر اصالت فطرت مقدم است، بنابراين، صرافت طبع چگونه پديد آمده است و اين موضوع كه بايد براساس خواست دل عمل نمايم، چه معني ميتواند داشته باشد؟
در اينجا بايد گفت، آيا صرافت طبع شخصي ما، واقعاً از براي خودمان است و يا چيزي مخفي است؟ در واقع ميتوان گفت صرافت طبع ما، اثر همرنگي با جماعت و تأثيرات اجتماعي قديمي مخفيتر است نسبت به خواست ديگران كه بر ما تحميل ميشود. ولي به نظر ميرسد كه، نه به طور خاص و يا عام، بلكه تا آن جايي كه امكان دارد، زيستن را در صرافت طبع و زندگي با التقاط به معني خواست احوال دروني و تجربه كردن، داراي ارج و ارزش بسياري است و به نوعي خارج شدن از تطور انسانيت محسوب ميشود.
جا دارد اين پرسش را مطرح كنيم كه «آيا واقعاً مسألهاي تحت عنوان فطرت وجود دارد يا خير؟» و يا به نوعي ديگر، «آيا انسان در هنگام تولد، داراي فطرت و ماهيتي خاص است كه در طول زمان، بايد انسان را به هدف و مقصد خاصي برساند، يا خير؟» اگر شما از گروه رئاليستها به (معني قايل بودن به كليات و ماهيات) باشيد، ميتوانيد به مسأله بالا اعتقاد داشته باشيد و بر طبق عقايد خود، آن را مقبول بدانيد. ولي از آنجايي كه رئاليزم، مورد نقادي شديد در فلسفه قرار گرفته است، نظر غالب امروز در فلسفه غرب چنين است كه آدمي سرشت و يا فطرت مشخص لايتغير، ندارد. اين همان نظريه نوميناليستها است كه امروزه بر تمامي فلسفه غرب، غلبه پيدا كرده است.
از طرف ديگر، با سؤال خانم بارنايت مواجه ميشويم كه مستقيماً خود سارتر را مخاطب خود قرار داده و چنين مطرح ميكند كه:
«اگر بگويم انسان داراي فطرتي نيست و هر كسي براي خود، شخصيتي خاص است، آيا ميتوان، براي تمامي انسانها، سرشت مشترك انساني قايل شد و يا خير؟»
«آيا ميتوان از اشتراكات جسمي كه انسانها با يكديگر دارند، سرشت مشترك انساني استخراج كرد يا خير؟ و بر روي سرشت مشترك انساني، قوانيني خاص را لحاظ نمود؟»
به هر حال براي قانونگذاري، بايد به چنين مسايلي اهميت داده و آنها را باارزش، تلقي نمود.
سؤال ديگر كه بايد در اينجا مطرح كرد، اين است كه «آيا ميتوان از اشتراكات جسمي افراد به قوانين خاص رسيد؟» «آيا غرايز آدمها (اشتراكات جسمي) ثابت است يا متغير؟»
به هر حال، براي مثال ميتوان گفت «آيا، غريزه جنسي انساني كه در حال زندگي در هر نقطه دنيا است، نسبت به انساني كه دو هزار سال قبل زندگي ميكرده و يا انساني كه در پانصد سال آينده، متولد خواهد شد، به صورت يكسان خواهد بود يا خير؟»
ژيل دولوز كه از فيلسوفان پست مدرن دوره معاصر به شمار ميرود، در اين باره كه به هيچ وجه غرايز، متعين نيستند، بحث بسيار مفصلي ارايه كرده است. اينكه همواره غرايز در حال تغييراند و در انسانهاي متفاوت، غرايز به حالات متفاوتي نمود پيدا ميكند.
همان طوري كه ميدانيد، مسائل فلسفهي امروزي با بحثهاي عصبشناختي و …، در هم آميخته است. اينكه دربارهي علم و آگاهي به حالت فلسفي به بحث نخواهيم نشست و ميزان فلان هورمون مغزي را در بحثهاي فلسفهي آگاهي دخيل خواهيم دانست.
در اينجا بايد مسأله فرديت را مورد توجه قرار داده و چگونگي بررسي تفرد انساني، از زواياي مختلف را مورد تجزيه و تحليل قرار دهيم.
در جايي عنوان كردهاند كه، همان احساسي كه به انسانها دست ميدهد، بر حسب پديدارها است.
به نوعي ديگر، پديداري كه از آن اتفاق به ما خواهد رسيد، براساس خود واقعيت آن نخواهد بود.
كانت هم، دقيقاً به اين نكته اشاره داشته و متعاقب آن، احساس تأسف بسياري داشته است كه، كاش! انسانها به چنان علم و آگاهي دسترسي پيدا ميكردند كه ديدگاهمان به صورتي بود كه به شي فينفسه، ميرسيديم و به اصل و اساس هر چيزي دقت ميكرديم.
البته، اين موضوعي كه كانت به آن اشاره كرد، تنها به ديدن خلاصه نميشد بلكه به تلقي ذهني هم ميپردازد.
پديدارشناسهايي همانند ادموند هوسرل، معتقد بودند كه، اساساً هستي بر اين پايه قرار دارد و جز اين نخواهد بود.
احساسات، اراده و تمامي اين مفاهيم، متعلق به پديدارها خواهد بود و هرگز به عصرها تعلق نخواهد داشت.
پديدارها هم كه در ذهن ما وجود دارد و به عبارت ديگر پديدار، تصويري از نومن در ذهن ما است، يعني در حقيقت احساس ما به تصوير ذهني بوده و هرگز نسبت به وجود خارجي، احساسي نخواهيم داشت.
در اينجا بود كه اگزيستانسياليستها چنين مطرح كردند: «انسانها، پاي را از خودشان بيرون نميگذارند» و همواره، درگير تصويري هستند كه از بيرون بر ذهن آنها تابيده و هميشه درگير خود هستند. اين موضوع با نام اينترناليتي (درون ماندگاري) شناخته ميشود.
البته از ميان اگزيستانسياليسم و پديدارشناسي ميتوان تفاوتهايي را مطرح كرد.
مفهوم پديدارشناسي به صورت بسيار افراطيتري در فلسفههاي جديد و شبه فلسفههاي غربي تكرار شده است. در اين مورد ميتوان به كتابهاي ريچارد باخ، از جمله، جاناتان مرغ دريايي، اوهام و يا بيگانه، اشاره كرد.
براي مثال ميتوان گفت، زماني كه شما ادعا ميكنيد كه برحسب پديدار، داراي احساسي خواهيد شد و دنيا همان طوري كه ميپنداريد تلقي خواهد شد ولي در موقعيتي ديگر ميتوان گفت كه، دنيا همان طوري است كه بنده ميخواهم و تصور ميكنم.
باخ كه خلبان نيروي هوايي ارتش آمريكا بود، معتقد بود كه اگر به اين مطلب برسد كه باك هواپيما بدون ريختن بنزين، به فعاليت خود ادامه دهد و هواپيما به پرواز درآيد، هواپيما به پرواز درخواهد آمد يا اگر واقعاً به چنين اعتقادي برسد كه روي زمين شنا نمايد، زمين باز خواهد شد و او ميتواند به شنا كردن بپردازد.
مكتب فرانكفورت معتقد است كه، واقعيت همان چيزي است كه ما ميخواهيم. شخصي از چهگوارا پرسيد، تو كه براي مطرح كردن مفاهيمي همچون آزادي و عدالت، سعي فراوان داري و تصور شما بر اين است كه مردم، همراه و همدل بوده و قصد بركناري كاپيتاليزم را دارند، حقيقت امر در اين است كه تمامي افكار شما باطل است. بسياري از افراد، به سخنان و صحبتهاي تو توجهي ندارند و تعداد بسيار كمي مبارز در اين راه همراه تو خواهند بود.
چهگوارا تنها به چنين پاسخي بسنده كرد كه: «بدا به حال همه» و اين پاسخ نشان ميدهد كه وي از اين ديدگاه به موضوع نظر داشته است. |