● به نام خدا - امروز ، جمعه 8 مرداد 1389 - كاربران برخط: 650   باشگاه را خانه خود بسازيد   در سایت عضو شوید   نام کاربری   کلمه عبور  


  
  
    
نگاهي تحليلي به فلسفه اگزيستانسياليسم(3)
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


اين نوشته، سومین جلسه سخنراني دكتر حميد رضا نمازي، به تاريخ پنج شنبه 22/5/1383 است كه در دانشكده ادبيات واحد تهران مركز ايراد شد. در اين جلسه به ويژگي‌هاي فلسفه اگزيستانسياليسم از نظر ويليام اكانر پرداخته شده است.

 
   ● سخنران: حميد رضا - نمازي

ارسال كننده: مدير سايت

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - تاريخ شمسی نشر 01/07/1383

 
 

اولين مسأله اي كه درباره ويژگي‌ها و در ادامه مباحث اشتراكات آرا و نظرات متفكران اگزيستانسياليست به آن مي‌پردازيم، بحث آزادي است.


متفكرين و شارحين و مفسران اگزيستانسياليست به آن اندازه كه در دهه‌هاي چهل و پنجاه، تا هشتاد، در غرب به مفهوم آزادي و پرورش مفهوم آزادي در فلسفه اگزيستانسياليست اهتمام و توجه داشتند، امروزه تا به اين حد توجه نمي‌شود. شايد امروز به مسأله فرديت توجه بيشتري مي‌شود.


پرسش اين است كه مسأله آزادي در فلسفه اگزيستانسياليست چه مفهومي دارد؛ آيا منظور آزادي اجتماعي است يا سياسي؟ يا اينكه منظور چيزي ديگر است كه به وجود انسان معطوف مي‌گردد. از ميان آرا متفكران مي‌توان به سه گزاره اشاره كرد. اولين مورد اين است كه در هيچ لحظه‌اي، آدمي از گزينش و انتخاب رها نيست و انسان در همه حال، با مفهوم انتخاب كردن دست به گريبان است. حتي كسي كه بين سخن گفتن و سخن نگفتن، دومي را انتخاب مي‌كند، در حقيقت گزينشي را انجام داده است.


همان طور كه مي‌دانيم، افعال را به دو دسته‌ي عدمي يا سلبي و ايجابي تقسيم مي‌كنند. مثلاً اينكه راه رفتن، فعل است و راه نرفتن فعل نيست به اين دليل است كه عدمي است، در حالي كه، راه رفتن به نوبه خود فعل است به اين معني كه ما بين، راه رفتن و نرفتن، گزينه دوم را انتخاب كرده‌ايم و در حقيقت يك نوع فعل است كه در برابر فعل ايجابي قرار گرفته است.


اگزيستانسياليست‌ها تنها به اين دليل به اين گزاره قائل‌اند كه قادر باشند، از درون اين گزاره به گزاره‌هاي بعدي كه بسيار مهم هستند، دسترسي پيدا كنند.


سارتر معتقد بود كه در چند مورد استثنايي قادر به انتخاب كردن نخواهيم بود.


اولين مورد اين است كه در زمان قادر به گزينش كردن نيستيم، به اين مفهوم كه به گفته كانت، زمان‌مند و مكانمنديم. كانت در اين باره مي‌گويد: «بسياري از مشكلاتي كه درباره‌ي امور قدسي يا خداوند و امر نامحدود مواجهيم، تنها به اين دليل است كه شما زمان‌مند و مكان‌مند خلق شده‌ايد و اين خصوصيت، وقتي با امر نامحدود مواجه مي‌گردد، آغازگر بسياري از مشكلات است و شك، ترديد و ابهام‌ها آغاز مي‌گردد.»


سارتر مي‌گويد: «در زمان و مكان نمي‌توان انتخاب كرد».


دوم اينكه، در زنده بودن خودمان هم راه انتخاب نداريم، به اين مفهوم كه در زندگي كردن هم راه انتخاب نخواهيم داشت. شايد بتوان گفت با گزينش انتحار و خودكشي، در حقيقت ما بين دو مفهوم، بودن و نبودن، انتخابي را داشته باشيم. ولي بايد تذكر داد، كسي كه خودكشي مي‌كند، به هيچ عنوان وجودي نخواهد داشت تا شاهد باشد كه انتخابي ميان زنده بودن و مردن صورت داده است.


امروزه روان‌شناسان باليني و روان پزشكان به اين نكته بسيار اهميت مي‌دهند كه در روان درماني به بيماري كه در پي خودكشي است اين مطلب را عنوان مي‌كنند كه، آن زمان كه تو در اثر خودكشي، خود را از بين ببري، ديگر كسي باقي نخواهد ماند كه راحت باشد.


در مباحث مربوط به مفهوم انتخاب، مفاهيم ديگري نيز مطرح گرديد. براي مثال به گفته‌ي سارتر، «مفهوم انتخاب كردن تفاوت بسياري با انتخاب يك ماشين و يا انتخابي كه در آزمايشگاه‌هاي علمي صورت مي‌گيرد دارد.»


به اين دليل كه آزمايشگر مسايل فيزيك و شيمي، توان تكرار آن آزمايش را خواهد داشت ولي ممكن است انتخاب و يا آزمايشي را كه انسان در زندگي خود صورت مي‌دهد، توان تكرار آن را نداشته باشد و يا انسان را دچار مشكلات بسياري نمايد.


در واقع از همين مفهوم انتخاب است كه متفكران بسياري، بالاخص متفكران الحادي اگزيستانسياليست به اين مسأله مي‌رسند كه، انسان‌ها مختار هستند. وقتي كه انسان‌ها قادر به انتخاب در هر لحظه از زندگي خود باشند، يعني در حقيقت در هر لحظه در حال انتخاب كردن هستند.


در اينجا بايد نكته‌اي را كه سارتر در اين باره مطرح كرده است را مورد توجه قرار دهيم.


سارتر مفهوم غل و غش را به اين صورت معني مي‌كند كه: ما به شدت از انتخاب كردن فرار مي‌كنيم، به اين دليل كه مسأله‌اي بسيار تلخ، خطرناك و سهمگين است.


درست است كه انسان‌ها در پي اختيار هستند و از اين وضعيت احساس راحتي خواهند كرد كه از زير فشار اجتماعي و جبر خانواده و هر نوع جبري كه با مذاق و احوال دل‌شان سازگاري ندارد، خارج شده و به آرامش مي‌رسند، ولي اگزيستانسياليست‌ها به فراست چنين نتيجه گرفتند كه انتخاب، مفهومي بسيار خطرناك و سهمگين است. اريك فروم در كتاب معروف خود، گريز از آزادي، چنين سؤالي را مطرح كرده است:.


اگر هيتلر انسان بدي بوده است، چرا تمامي اين همه سرباز و خيل عظيم افسران، بدون چون و چرا از فرامين هيتلر پيروي مي‌كردند؟ و چطور بلافاصله بعد از سقوط هيتلر بشر متوجه شد كه هيتلر جنايتكار بزرگي بوده است؟


فروم چنين، پاسخ مي‌دهد:


«ما به شدت، مايليم كه مجال اختيار و انتخاب خود را تقديم به كسي نماييم كه به تصور ما، داراي چنين قدرتي است كه به جبر پرداخته و داراي اين توان و قدرت است كه اين اختيار را از ما گرفته و ما را در مسيري طولاني هدايت نمايد. البته اين مسأله كه هدايت مثبت باشد و يا منفي، چندان داراي اهميت نخواهد بود.»


در حقيقت سربازها وقتي مشاهده مي‌كردند، مجال انتخاب و تصميم‌گيري‌هاي روزمره و دائمي از ايشان ستانده مي‌شد، به آرامش مي‌رسيدند.


در اينجا بايد به مثالي كه سارتر در اين باره مطرح كرده اشاره نماييم. در بسياري از اوقات انسان‌ها مايل به اين هستند كه خود را شي‌گونه بپندارند. به اين معني كه خود را همانند شي تلقي كند كه در نتيجه، آن قسمتي را كه همچون شي تلقي نموده‌ايم فاقد آگاهي كرده‌ايم و به دنبال آن فاقد اختيار خواهد شد.


همان طور كه مي‌دانيد، اختيار منحصر به موجود زنده و ذي روح و يا موجودي است كه واجد آگاهي است. سارتر اين مثال را مطرح مي‌كند.


«دختر خانم جواني را تصور كنيد كه همراه مرد مطلوب خود در حال قدم زدن است.»


در ابتدا شايد به سركوب كردن بپردازد و در تصورات خود به اين موضوع بپردازد كه تمامي مردها تنها در فكر تمتعات خود هستند. به هر حال با او همقدم شده و سعي دارد روشن‌فكرانه، چنين تلقي‌اي را در ذهن خود نابود كند. پس از گذشت مدت زماني، براي اينكه خود را مدرن جلوه دهد دستان خود را در دست او قرار مي‌دهد و از اين كار باكي ندارد. سارتر مي‌گويد، دست خود را همانند يك شي فرض مي‌كند و از اينكه دست خود را در دست ديگري قرار داده، هيچگونه احساس ناخوشايندي نمي‌كند. سارتر معتقد است، برخورد شي‌گونگي و يا ابزاري با خود، يكي از راه‌هاي فرار از اختيار و يا عدم تصميم‌گيري است.


گزاره اول نشان مي‌دهد كه هر كاري به نوعي فعل و گزينش است.


يكي از نقدهاي بسيار جدي كه به اگزيستانسياليست‌ وارد مي‌شود، اشتراك لفظي است كه بين مفاهيم اختيار، آزادي، تصميم و انتخاب مطرح مي‌گردد.


مفهوم اختيار با آزادي و تصميم متفاوت است و يا تصميم با انتخاب و گزينش تفاوت دارد.


ولي چنان در ظاهر مسامحتاً به يك معني جلوه كرده‌اند كه هيچ تفاوتي با يكديگر ندارند.


ويژگي ديگري كه درباره آزادي مطرح مي‌گردد، طرح اين مسأله است كه در حقيقت گزينش‌هايي كه ما داريم، وجه عقلاني نداشته و براي آنها هيچگونه جنبه‌ي عقلاني را نمي‌توان تجسم نمود و صرفاً نمي‌توان آنها را به چندين استدلال منطقي و عقلايي خاتمه داد.


اگزيستانسياليست‌ها مي‌گويند يك سؤال در تاريخ فلسفه مطرح شده است:


آيا شرايط اعتبار استدلال مقدم است يا پذيرفتن استدلال مهم‌تر است؟ اين سؤال همانند سؤالي است كه تولستوي در كتاب «هنر چيست»؟ درباره‌ي مفهوم هنر مطرح كرده است.


اگر بخواهيم چندين ويژگي براي يك اثر زيبا نام ببريم چه چيزهايي مي‌تواند باشد؟ براي مثال توازن و اكسپرسيون خوب و يا امپرسيون مناسب كه در يك اثرهنريحفظ و در تعريف زيبايي رعايت گردد.


سپس وقتي اثر هنري زيبا را مشاهده كرديم، چنين ليستي را آماده كرده و به مقايسه اثر هنري با چنين مشخصاتي بپردازيم. سرانجام در صورت رعايت چنين مشخصاتي به قضاوت خوب بودن و زيبايي اثر هنري پرداخته و آن اثر را مطلوب بدانيم. آيا واقعاً چنين چيزي حقيقت داشته و يا اينكه در طول تاريخ براي زيبا ديدن، نيازمند به دستورالعمل نبوده‌ايم بلكه با مشاهده شي و پسنديدن، آن را زيبا مي‌دانيم.


به اين دليل است كه در طول تاريخ فلسفه هنر به هيچ عنوان، فهرستي براي معيارهاي زيبايي وجود نداشته است.


در مورد استدلال چنين اتفاقي رخ داد و ارسطو توانست قواعد منطقي را پايه‌گذاري نمايد.


متفكران بعدي منطق را پر و بال داده و اكنون ما چنين تصور مي‌كنيم، كه زمان شنيدن و فهميدن گزاره و يا مسايل، بايستي فهرستي از سخنان ارسطو و ديگران تهيه كرده و براساس آن درباره‌ي منطقي بودن و يا نبودن گزاره، قضاوت نماييم.


اگزيستانسياليست‌ها چنين مسأله‌اي را رد كرده و اين پرسش را مطرح مي‌كنند كه، «خود شرايط اعتبار استدلال و قواعدي كه اعتبار استدلال را مورد سنجش قرار مي‌دهند چگونه به وجود آمده است»؟


در حقيقت در اين مسير، از ميان چندين گزاره تعدادي را مدنظر قرار داده و از مجموع اين گزاره‌ها شرايطي را استخراج كرده كه «شرايط اعتبار استدلال» ناميده مي‌شود.


متقدمين فيلسوف اظهار كرده‌اند كه چنين گزاره‌هايي، «گزاره‌هاي بديهي» ناميده مي‌شود.


به اين معني كه گزاره‌هايي كه لزومي براي استدلال آنها نيست تحت اين نام خوانده مي‌شود و از مجموع تمامي اين بديهيات، شرايط استدلال را استخراج مي‌كنيم.


در اينجا چندين مسأله مورد تأكيد قرار مي‌گيرد. اينكه تعريف گزاره بديهي به چه صورت خواهد بود؟ در پاسخ بايد گفت به اين معني كه بي‌نياز از دليل باشد و دوم اينكه مستحيل الاستدلال بوده، به اين معني كه استدلال كردن آن محال باشد. به هر حال، مورد دوم مردود اعلام مي‌شود. به اين دليل كه در بسياري از موارد تاريخي استدلال كردن محال است ولي بديهي نيست.


در بسياري از مسايل، استدلال كردن آنها محال است. براي مثال، محال است بتوانيم استدلال كنيم گزاره تحقيق‌ناپذير در اين عالم اتفاق مي‌افتد. يا اينكه نمي‌توان استدلال كرد شخصي در كره ماه در حال نوشيدن نوشابه است. ولي اين گزاره امري بديهي نيست با اينكه استدلال كردن و تأييد اين مسأله محال به شمار مي‌رود.


اما اينكه گزاره‌اي بي‌نياز از دليل باشد، مسأله‌اي است كه در طول تاريخ فلسفه مطرح شده است.


حد بي‌نيازي از دليل به چه صورتي است؟


آيا فيلسوفان و متفكران در طول تاريخ فلسفه، محدوده‌ي خاصي را براي استدلال در نظر داشته‌اند يا خير؟ براي مثال، درباره اثبات وجود خداوند تا جايي كه پيش رفته‌اند بايستي تا آن محدوده مورد پذيرش قرار گيرد و مخاطب قانع گردد؟


يا اينكه موارد بالا تنها نوعي استدلال است.


از اين بابت اگزيستانسياليست‌ها معتقد هستند كه، گزينش‌هاي ما وجه عقلاني ندارد. به اين معني كه، پيش فرض‌هاي روان‌شناختي و حتي معرفت‌شناختي متفاوتي در درون انسان‌ها وجود دارد كه از نظر روان‌شناختي و معرفت شناختي اين پيش‌فرض‌هاي متفاوت همواره در سير استدلال كردن و نگاه خالص عقلاني، رهزني مي‌نمايد و هيچ وقت اجازه نگاه خالص را به ما نخواهد داد. يكي از مباحث جدي روان‌شناسي اين موضوع است كه، حقيقت هرگز به صورت تام در آغوش كسي نخواهد افتاد.


حقيقت همواره به حالت گزينشي در دست انسان‌ها خواهد بود و فيلسوفي كه بر اين پندار است كه حقيقت را در آغوش گرفته، به بلوغ فكري و ذهني نرسيده و رشد كامل نيافته است.


نيچه به شدت بر اين مسأله پافشاري كرده و مي‌گويد، حقايق خادم مصلحت‌ها هستند.


تنها بر اساس مصلحت‌ها و منافع است كه نسبت به امور برداشت و تلقي خاصي داشته و در نتيجه درك ما به صورتي خاص خواهد شد.


نيچه مي‌گويد:


انسان‌هايي كه تصور مي‌كنند حقيقت را به صورت تام در اختيار داشته و در آغوش دارند، مانند جوان روستايي ساده‌اي هستند كه براي اولين بار وارد شهر شده و در اين سير، زني بدكاره‌ي سابقه‌دار، لبخندي به وي زده و جوان در افكار خود، چنين تصور مي‌كند كه بسيار خوش سيما و زيبا و جذاب است. غافل از اين كه حقيقت چيز ديگري است. در حقيقت، آن زن بدكاره همانند حقيقت است و حقيقت به همه‌ي انسان‌ها لبخند مي‌زند.


درجه اغناي دليل، از مهم‌ترين مسايلي است كه ذهن روانشناسان معرفت را مشغول داشته است.


البته بايستي سؤالات زير را مطرح نمود و براي يافتن پاسخ آنها به بحث و گفت‌وگو نشست. چرا بعضي از انسان‌ها، داراي چنين ساختار رواني‌اي هستند كه سريع استدلالات را مي‌پذيرند؟


چرا ساختار رواني گروهي ديگر از انسان‌ها چنين است كه در برابر استدلال و دليل، واكنش داشته و انعطاف نشان نمي‌دهند و به راحتي سر تعظيم فرود نمي‌آورند؟


قسمت عمده‌اي از مفهوم درجه‌ي اغناي دليل، به مباحث روانشناسي باور و معرفت وابسته بوده و در حيطه‌ي علوم بالاتر قرار دارد.


بعد از دوران نيچه، فيلسوفان بسياري در اين باره به بحث و بررسي پرداخته‌اند. هابر ماس كه در تمامي جنبه‌ها از نظام‌مندترين فيلسوفان جامعه‌شناس معاصر به شمار مي‌رود، بسيار مصلحت مدار بوده و البته در عين حال كه مصلحت را پايه و اساس هر مسأله‌اي مي‌داند، به اين نكته قايل است كه «ما مي‌توانيم استدلال بهتر و باز هم بهتر داشته باشيم. ممكن است كه نتوانيم استدلال نهايي و غايي را مطرح نماييم و كاملاً حقيقت را در آغوش داشته باشيم ولي مي‌توان به صورت استكمالي برخورد داشت. به اين معني كه، استدلال بهتر و باز هم بهتر.»


پوپر نيز به چنين مسأله‌اي معتقد است و مي‌گويد:


« به حقيقت تقرب پيدا مي‌كنيم ولي هرگز نمي‌توانيم حقيقت نهايي و پاياني را در آغوش گرفته و به آن دسترسي پيدا كنيم».


اين مفهوم را كه در وجود خود، چيزي ديگري نيز داريم كه منطقي نيست مي‌توان به عنوان «روان» از آن نام برد.


البته فرويد از آن تحت عنوان «ضمير ناخودآگاه» ياد كرده است و يونگ آن را: «ضمير ناخودآگاه جمعي» مي‌ناميد و يا معرفت‌شناسان به عنوان «پيش فرض» از آن نام برده‌اند.


دقيقاً همانند، بت‌هاي فرانسيس بيكن كه در جلسات گذشته از آنها ياد كرديم.


اينكه بت‌هاي مختلفي همانند بت قبيله، بازار، نمايشي، غار در ذهن انسان‌ها وجود دارد و بيكن همواره در سوداي اين موضوع بوده كه، بت‌ها را از بين ببرد و از ذهن خود، آيينه‌اي بسازد و حقيقت را در آن تابش دهد.


حال اين پرسش مطرح است كه چنين پيش‌فرض‌هايي كه در ذهن اگزيستانسياليست‌ها وجود دارد، به چه صورتي تعريف شده‌اند؟


اگزيستانسياليست‌ها معتقدند كه همواره در درون انسان‌ها پيش فرض وجودي قرار دارد.


براي مثال مرلوپونتي مي‌گويد، وجودي وحشي در ما به وديعه گذاشته شده است، البته نه به صورت فطرت، بلكه وجودي كه مي‌توان گفت براي هر انساني يكه و منحصر به فرد است.


در واقع، وجود وحشي است كه زماني را براي ما مشخص مي‌كند تا ما قانع شده و رضايت بدهيم و تصميم‌گيري داشته باشيم. تصميم گرفتن در زبان عربي به معناي كر شدن است، اينكه تا الان مي‌انديشيدم و از حالا به بعد نمي‌شنوم و انتخاب را انجام مي‌دهم.


اينكه تصميم‌هاي ما آگاهانه باشد در فلسفه‌ي اگزيستانسياليسم‌ به عنوان پارادوكس مطرح مي‌شود.


به چه صورت است كه در هنگام نشنيدن ما مي‌توانيم نسبت به انتخاب‌ها، آگاه باشيم و انتخابي صحيح را داشته باشيم.


چنين به نظر مي‌رسد كه افرادي همچون، هيديگر و كيركلوف يا مرلوپونتي و حتي باقي متفكران اگزيستانسياليست، جنس اين پيش فرض‌ها را از جنس پيش فرض‌هاي [وجودي] مي‌دانسته‌اند و همان طوري كه مي‌دانيد، اگزيستانسياليست‌ها با تفاوت قائل شدن بين ذهن و خارج و يا دوگانگي و تقابلي كه ما بين سوژه و ابژه، يا ذهن با عالم خارج وجود دارد، موافق نبوده‌اند.


زماني در فلسفه غرب، مفهومي به نام ذهن [سوبژكتيويته] ساخته شد. به اين معني كه هر كدام از انسان‌ها داراي دروني هستند و خارجي [ابژه] هم براي خود وجود دارد.


به هر حال اين سوژه كه عبارت است از ذهن و يا درون انسان‌ها و اوبژه كه همان عالم بيرون است، اولاً همواره در حال تقابل بوده و بايد مشاهده كرد كه ابژه به چه صورت در سوژه، تجلي پيدا كرده است؟ ثانياً آيا همواره در تعامل با يكديگر قرار دارند و اثراتي بر يكديگر خواهند داشت يا خير؟ در پاسخ بايد گفت، داراي اثرات اندكي بر يكديگر هستند ولي اساساً، بر تقابل سوژه و ابژه پايه‌گذاري شده است. در حقيقت، شخص بنده مفهومي جداي از مفاهيم دروغ، جهان و يا ذهن است. اين تفاوت بين سوژه و ابژه در اگزيستانسياليسم‌ از بين رفته است.


زماني هيديگر موسيقي غمناكي را مي‌شنيده است. در اين هنگام از خود چنين سؤالي را مطرح مي‌كند كه، آيا اين غمي كه در من ايجاد شده است، به دليل سوژه [خود من، درون] ايجاد شده است يا درون و يا اين موسيقي باعث ايجاد چنين حالتي در من شده است؟ چه ميزاني از اين غم براي خود من است و چه ميزان آن به دليل موسيقي است؟


خوشحالي، سوبژكتيو يا ابژكتيو است؟ به اين معني كه اين احساس خوشحالي از درون نشأت گرفته و يا به دليل اثرات بيروني است؟


در ابتدا هيديگر چنين نتيجه گرفت كه، با چنين تقابلي قادر به پاسخ دادن به اين مسأله نخواهد بود.


به هر حال با مفهوم سوژه آغاز كرد و با هاشور زدن از درون خود به مفهوم ابژه رسيد.


اين مسير پر شده را فضاي وجودي نامگذاري كرد كه از درهم آميختگي مفاهيم سوژه و ابژه، پديد آمده است. وي چنين اظهار كرد كه وجود، به اين معنا است و اصالت نه براي سوژه و نه براي ابژه به شمار نمي‌رود، بلكه اين مفهوم براي فضاي هاشور خورده است كه به صورت «بودن در جهان» تعبير مي‌گردد. به بيان ديگر، «بودن با افكنده شدن در جهان» و يا افكندن امكانات وجودي در هستي، به شمار مي‌رود.


سخنان هيديگر، بسيار مغلق است.


براي پل ادواردز كه از نويسندگان دايره‌المعارف فلسفه است، سخنان هيديگر بي‌اساس جلوه مي‌كرد و در سراسر دايره المعارف، آن زمان كه به مباحث هيديگر مي‌پردازد، سخنان وي را مورد تمسخر قرار مي‌دهد.


دقيقاً همان چيزي كه پوزيتيويست‌ها مي‌گويند: هيچ مي‌هيچد و هيچ در هيچيدن خود بر هستي فائق مي‌آيد.


نتيجه‌ي كلي اين بحث اين مفهوم است كه حقيقت به صورت گزينشي به ما نمايان خواهد شد و هرگز به صورت تام و تكاملي، جلوه‌گر نخواهد شد. از اين بابت، دو رويكرد درباره‌ي مفهوم حقيقت در تاريخ فلسفه خصوصاً فلسفه معاصر ايجاد مي‌گردد، كساني كه حقيقت را فرايندي دانسته و دسته‌اي كه آن را به عنوان فرآورده به شمار مي‌آورند. اين دسته معتقداند كه اگر در طول تمام زندگي به مطالعه بپردازيم و سرانجام به چنين گزاره‌اي برسيم كه، معادي وجود دارد يا اينكه راستگويي پسنديده است و يا اين گزاره كه خداوندي در اين عالم وجود دارد، به حقيقت دسترسي پيدا كرده‌ايم.


ولي نحله‌ي مخالف، چنين اعتقادي ندارند و معتقداند، كه حقيقت فرايندي به شمار مي‌رود و اساساً با گزاره‌ها و نتايج جمله‌اي هماهنگي نخواهد داشت. حقيقت گزاره‌اي نيست كه در كنج خلوتي و در دامن انديشمندي افتاده باشد. حقيقت جدولي است كه به تدريج در طول زندگي در حال حل شدن است، همانند شخصي كه در پي حل جدولي برآمده است و به تدريج به حل كردن آن مي‌پردازد. اينكه سرانجام جدول به پايان برسد يا نرسد چندان اهميت ندارد، بلكه مي‌توان گفت فرايند جدول كردن حقيقتي به شمار مي‌رفته است. وقتي جدول به پايان برسد، چندان نتيجه‌اي به دست نخواهد آمد بلكه فعل جدول حل كردن حقيقت بوده است.


از اين روست كه بسياري از فيلسوفان اگزيستانسياليست با گزاره‌هايي كه در طول تاريخ فلسفه، شكل گرفته است مخالفت دارند.


سومين مورد از موارد زير مجموعه مفاهيم آزادي است و معناي آن، اين است كه گزينش‌هاي ما تابع اصل عليت نيست. اگزيستانسياليست‌ها در اين باره اظهار كردند كه، اگر ما بخواهيم آزاد و مختار زندگي نماييم، هرگز نبايد به اصل عليت قايل باشيم.


در ابتدا، اگزيستانسياليست‌ها اظهار داشتند كه آيا صحيح است كه كلاً اصل عليت را در دنيا حذف كرده و ناديده بگيريم.


گروهي از آنها اظهار كردند كه بله و اساساً چنين قانوني در عالم وجود ندارد و اين دقيقاً سخني است كه هيوم عنوان كرد: «هم زماني‌ها باعث مي‌شود كه در ذهن انسان چنين خطور كند كه علت و معلول يكديگر هستند» و در حقيقت هيچگونه قاعده عقلي را براي اين موارد نمي‌توان برشمرد. از ميان هزار موردي كه همزمان در جهان اتفاقي مي‌افتد و ما آنها را علت و معلول يكديگر مي‌پنداريم، هيچگونه قاعده عقلي را نمي‌توان استخراج نمود، «از هزار مورد اتفاق بيروني حسي به هيچ وجه منطقاً نمي‌توان به يك قاعده عقلي رسيد».


اصل عدم قطعيت هايزنبرگ نيز با رويكردهاي علوم تجربي به جنگ با اصل عليت رفت و با آن به مخالفت درافتاد.


گروهي ديگر چنين اظهار كردند كه در حقيقت دو جهان روح و غيرروح وجود دارد. جهان روح كه جهان آزادي است و جهان غير روح كه همان جهان ضرورت به شمار مي‌آيد.


آنجايي كه مفاهيم نقص روح و انسان و وجود حس انساني مطرح مي‌گردد جهان روح ناميده مي‌شود ولي عليت در جهان ضرورت وجود دارد، اما در جهان روح و آزادي و نفس وجود نخواهد داشت، تنها به اين دليل كه ما آزاد هستيم و شهوداً به درك آزادي خواهيم رسيد.


به هر حال بايستي، سر عليت را در جهان روح بريده و از بين ببريم كه در غير اين صورت، از ما پرسش زير را خواهند داشت: «علت اراده شما چه چيزي مي‌تواند باشد»؟


اگر بخواهيم همانند فيلسوفان اسلامي بحث كنيم بايد بگوييم: اراده يا ممتنع الوجود است يا ممكن الوجود و يا واجب الوجود.


ممتنع‌الوجود، همان چيزي است كه وجود ندارد. چيزي كه وجود دارد، ممتنع الوجود نيست. بنابراين به جز ممتنع الوجودهايي كه در عالم وجود دارند، دو مورد ممكن الوجود و واجب الوجود باقي خواهد ماند.


اين طور گفته‌اند كه اراده، واجب الوجود نيست، به اين دليل كه تنها خداوند به اين نام خوانده مي‌شود، بنابراين همه چيز در اين عالم ممكن الوجود است. هر ممكن الوجودي، نيازمند علت است.


اگر اراده بخواهد علتي نداشته باشد، بايستي واجب الوجود باشد، بنابراين طبق اصل عليت، اراده نيز مانند هر چيزي در اين عالم، نيازمند علت است.


از اين رو علت و معلول‌ها بر طبق اين تصوير از اصل عليت، بايستي داراي سه ويژگي، كلي، ضروري و سنخيت باشند.


اگر اراده ما داراي علتي است بنابراين خود ما نيستيم كه خواهان چيزي هستيم، بلكه علت اراده چنين چيزي را درخواست كرده است و در واقع ما مجبور به انجام آن كار هستيم.


اينكه ما اراده‌ي انجام كارها را داريم و به انجام دادن آن مي‌پردازيم، بنابراين در اينجا كاملاً مختار خواهيم بود.


كانت به ما آموزش داد، بين مسايلي از اين عالم همواره جنگ و جدال وجود داشته و البته هرگز برطرف نخواهد شد. اين مسايل كه با عنوان آنتي نومين يا تفاسير جدلي الطرفين خوانده مي‌شود به اين مفهوم است كه دو طرف با يكديگر در حال جدال هستند.


وي مي‌گويد اگر هر جايي از اين عالم چنين مشاهده كرديد كه دو گروه همواره در حال جدال با يكديگر مي‌باشند و هرگز به نتيجه نرسيده‌اند به اين عنوان بخوانيد و اعلام كنيد كه از حالا به بعد بشر هرگز نبايستي ذهن خود را مشغول به مفاهيم جبر و اختيار نموده و درگير آن باشد بلكه اين درگيري، آنتي نومين بوده و هرگز به نتيجه نخواهد رسيد.


كانت مي‌گويد وجود خداوند يا عدم وجود خداوند در حيطه عقل نظري، آنتي نومين بوده و بشر از اين زمان به بعد، در عقل نظري نبايد به دنبال وجود خدا يا عدم وجود آن برود و تلاشي در اين باره نداشته باشد. بنابراين بايد در عقل عملي و در مباحث اخلاق به دنبال اثبات آن رفت و به بررسي پرداخت.


در حقيقت، در مسير زندگي اگر دچار هر اتفاق و يا مصيبتي گردند عامل اختيار را بي‌نقش دانسته و نخواهند پذيرفت.


به هر حال ويژگي سوم شامل اين موضوع است كه، سر عليت را ببريم تا اختيار ايجاد بشود.


اين سخناني بود كه هيديگر و ديگر متفكران اگزيستانسياليست در اين باره عنوان كردند. ولي نقدي را كه مي‌توان در اين باره عنوان كرد به اين صورت است: «چگونه و به چه صورت، سر عليت را بريده تا اختيار حاصل گردد؟» موضوعي است كه قبل از اگزيستانسياليست‌ها، كانت به آنها پرداخته بود و البته اگزيستانسياليس‌ها توجه چنداني به آنها نداشته‌اند. البته بعد از اگزيستانسياليست‌ها، والتش كه يكي از كانت‌شناسان معروف معاصر به شمار مي‌رود، در نقادي اگزيستانسياليست‌ها، سخن كانت را ازن و تقرير مي‌كرده است. وي مي‌گويد:


«اگزيستانسياليست‌ها توجه نداشته‌اند كه اختيار به چه معني است؟» يعني اراده‌ي من علت رفتارها و كارهاي من است.


با توجه به اينكه تعريف ديگري از اختيار در دسترس نيست و اگر مسأله‌اي ديگر، علت رفتارهاي ما باشد، كه در اين صورت ما در اعمال خود مختار نخواهيم بود. اختيار زماني است كه تنها عامل اراده، علت انجام امور به شمار آيد.


به هر حال وقتي شما، سر عليت را بريده و وجود عليت را منكر شويد، تعريف اختيار را دچار مشكل نموده‌ايد.


اگر عليتي در اين عالم وجود نداشته باشد، چطور مي‌توان گفت كه، «اراده‌ي من علت رفتارهاي من است.» در واقع به كار بردن كلمه‌ي علت به مفهوم، قايل بودن به اصل عليت است.


والتش چنين اظهار مي‌كند كه: «اگر مفهوم عليت اثبات گردد، بنابراين اختيار از دست مي‌رود».


از آنجايي كه اراده‌ي ما داراي علتي است، خود و علت هم، داراي علتي است و به اين ترتيب ادامه پيدا خواهد كرد. بنابراين اراده‌ي ما حد نهايي علتي رفتاري ما نخواهد بود و اگر عليت انكار شود، تعريف مفهوم اختيار به زير سؤال خواهد رفت. در هر دو حالت، ما بدون هيچ گونه اختياري خواهيم بود.


به هر حال بايستي گفت كه چه عليت از دست برود و يا عليت انكار گردد، تعريف اختيار دچار مشكل مي‌گردد و ديگر نمي‌توان اظهار كرد كه، اراده‌ي ما، علت رفتارهاي ما است.


در اينجا بايستي چه پاسخي داد. آن زمان كه با برهان ذوالحدين مواجه مي‌شدند، فيلسوفان عنوان كردند كه چندين راه وجود دارد.


اينكه بايستي ادعا كرد كه اختيار از دست مي‌رود و يا يكي از شاخ‌هاي برهان ذوالحدين را شكسته و از بين ببريم. به اين معني كه، بحث اختيار را داشته باشيم ولي تعريفي را از اختيار عنوان نماييم كه در آن مفاهيم علت و عليت وجود نداشته باشد.


در اين صورت شما به كل بحث‌هاي تاريخ فلسفه درباره مفاهيم جبر و اختيار، بي‌اعتنايي كرده‌ايد.


راه سوم كه بايستي عنوان كرد، اين موضوع است كه رسيدگي به مفاهيم، عليت و اختيار و جبر و اختيار از وظايف فيلسوف به شمار نمي‌رود كه با قواعد عقلي و يا پيشيني به بررسي آنها بپردازد. بلكه از وظايف روانشناسان خبره به شمار مي‌رود كه به بررسي اين مسايل بپردازد كه اساساً، «انسان‌ها مجبور هستند و يا مختار آفريده شده‌اند؟»


اكثر روانشناسان، خصوصاً در قرن بيستم و بيست و يكم و در دهه‌هاي اخير به مفهوم جبر قايل بوده‌اند.


پوپر بر چنين چيزي معتقد بود كه، فطرت همان نقشه ژنتيك و DNA  شما است. حتي در زماني روانشناسان اجتماعي بر اين مسأله قايل شدند كه، جنبه‌هاي شخصيتي چيزي جز ژنتيك و اكتساب محيط، نبوده و نمي‌توان هيچ گونه ايده فطري و اوليه را براي خود در نظر گرفت.


چنين مسايلي از اين جهت داراي اهميت است كه بدانيد، زمينه‌هاي تحليلي و معرفتي مفاهيم آزادي و اختيار و انتخاب در ميان فيلسوفان اگزيستانسياليست چه چيزي مي‌تواند باشد.


اگزيستانسياليست‌ها، مباحث ديگر و البته غيرتحليلي‌تري را درباره مفاهيم انتخاب، تصميم‌گيري و يا آزادي مطرح كرده‌اند. سارتر، در مقاله‌اي چنين مي‌گويد: «آگاهي يعني همان انتخاب كردن». شما اسم فضايي را آگاهي نامگذاري كرده‌ايد و آن فضا، اندوخته‌هاي حافظه و قوه تفكر شما است كه مي‌توانيد در آن به تفكر بپردازيد.


سارتر مي‌گويد، آگاهي دقيقاً همان انتخاب‌هايي است كه شما داشته‌ايد و تمرين انتخاب كردن، قوه‌اي تحت عنوان قوه تفكر را در شما ايجاد كرده است. قوه فكر كردن، همان چيزي است كه تمرين مي‌كند و به انتخاب كردن و تصميم‌گيري مي‌پردازد و اين عمل را از روي آگاهي انجام مي‌دهد.


نكته‌اي كه بايستي به آنها پرداخت، اشاره به مفهوم «گزاف و پوچ بودم عالم» است كه در نزد اگزيستانسياليست‌ها از اهميت بسياري برخوردار است كه در جلسة بعد به آن مي‌پردازيم.


نكتة آخري كه بايستي به آن بپردازيم، بحث «اوضاع و احوال مرزي» است. براي توضيح اين نكته مطلب زير را در نظر بگيريد.


شما وارد آزمايشگاهي مي‌شويد و در آنجا موارد سفيد رنگ بسياري را مشاهده مي‌كنيد و البته هيچ كدام از آنها، با يكديگر تفاوتي ندارند. اگر از شما پرسش شود كه «اين مواد چيست»؟ شما پاسخ خواهيد داد كه، موادي سفيد رنگ.


سپس براي فهميدن و پي بردن به چگونگي و هستي آنها به روش‌هاي مختلفي روي خواهيد آورد.


مثلاً اندكي از آنها را مي‌چشيد و نظر خود را اعلام مي‌كند و يا اينكه روش‌هاي ديگري را به كار مي‌گيريد.


اگزيستانسياليست‌ها مي‌گويند حالت انسان‌ها دقيقاً همانند اين وضعيت است.


به مثالي ديگر توجه كنيد، در كلاسي نشسته‌ايد و مشاهده مي‌كنيد كه افراد حاضر در كلاس، داراي تفاوت‌ها و يا شباهت‌هايي هستند ولي تقريباً مي‌توان گفت كه همگي شبيه به يكديگرند. فرض كنيد در اين موقعيت اتفاقي همانند زلزله رخ دهد و طبيعي است افراد عكس العمل‌هاي مختلفي از خود نشان مي‌دهند. اين حالت دقيقاً همانند آزمايشي است كه بر روي مواد سفيد صورت مي‌دهيد و در واقع مشخص خواهد شد كه چه كسي داراي آرامش بيشتري بوده و يا جدي‌تر و ترسوتر است و در اين زمان است كه انسان‌ها در مقايسه با يكديگر، سنجيده مي‌شوند. اين وضعيت را تحت عنوان، «اوضاع و احوال مرزي» مي‌شناسيم. به اين معني كه، انسان‌ها از زندگي عادي و روزمره فاصله گرفته و در آن وضعيت است كه شناسايي واقعي صورت مي‌گيرد. همان طوري كه مي‌دانيد، اگزيستانسياليست‌ها اين مسايل را در سخن اظهار نداشته‌اند بلكه براي مثال، در آن زمان كه عليه فرانكو در اسپانيا، جنگ داخلي صورت گرفته بود، بسياري از متفكران اگزيستانسياليست‌ و يا اشخاصي كه دچار دغدغه‌هاي اگزيستانسياليستي بودند، به ميدان جنگ رفته و به جنگ كردن پرداختند.


افرادي همانند جرج اورول و يا اوكتاويو پاز، به اسپانيا سفر كردند و در سنگرهاي ميدان جنگ به دفاع پرداختند.


شايد داستان «مرگ ايوانكويچ» تولستوي را خوانده باشيد. داستان به اين صورت است كه، شخصي كه سال‌ها زندگي آرام و روزمره‌اي داشته، روزي در پهلوي خود درد شديدي احساس و به پزشك مراجعه مي‌كند و متوجه مي‌شود كه دچار سرطان بسيار وخيم و مزمني شده است كه تمامي بدن او را فراگرفته و با مرگ فاصله‌ي بسيار كمي را دارد.


ايوان ايويچ در داستان تولستوي چنين سخن مي‌گويد:


«من از دوران بچگي و از روي منطق به مرگ معتقد بودم و به اين موضوع كه زندگي همه‌ي انسان‌ها، به مرگ خاتمه خواهد يافت و يك امر بديهي است، ولي چنين حالتي كه، «همه‌ي انسان‌ها به غير از من» و وقتي كه مرگ به سراغ خودم آمد و با تمامي وجود آن را حس كردم و يك امري ملموس جلوه نمود، مسير زندگي‌ام دچار دگرگوني شديدي شد.» مي‌توان گفت، دقيقاً رفتارها و اعمال وي در اوضاع و احوال مرزي قرار گرفته بود.


به گفته هيديگر، بيشترين وضعيت مرزي را مي‌توان حالت، «در مرگ انديشيدن» و يا زمان‌هايي نام برد كه انسان‌ها، فاصله‌ي چنداني با مرگ ندارند. به اين صورت كه انسان به صورت اساسي و جدي به مسأله خودشناسي مي‌پردازد.


موارد ذكر شده، از مسايلي است كه اگزيستانسياليست‌ها در تمامي نوشته‌هاي خود مورد تأكيد قرار داده‌اند.


اگزيستانسياليست‌ها مي‌گويند كه با سه و يا چهار موضوع درگيرند:


اولين مورد «همرنگي با جماعت» است، به اين مفهوم كه انسان‌ها ميل بسياري را در همرنگي با جماعت احساس مي‌كنند و اينكه قدرت اختيار خود را به ديگري تقديم بدارند.


مورد دوم كه «خود فريبي» ناميده مي‌شود، انسان‌ها به «شي گونگي» روي آورده و مايل به فراموش كردن مكانيزم‌هاي رواني مختلف هستند و يا به سركوب كردن مسايلي در ذهن خود مي‌پردازند يا دروغ گفتن به خود را ترجيح مي‌دهند.


مورد ديگر كه «طلب رضايت خاطر از هر وسيله و هر مسير» ناميده مي‌شود، به اين مفهوم كه، در مسير رسيدن به هدف كه همان رضايت خاطر است، هر وسيله‌اي در زندگي توجيه شده است. از اينجا است كه در اگزيستانسياليسم‌، انسان‌ها بسيار رها شده و افسار گسيخته و در عين حال بسيار ناآگاه تصور مي‌شوند.


شعر معروف تي اس اليوت نيز ناظر به همين معني است:


«آدم‌ها و اجزا كاغذ در تندباد سرد باد هستند.»


البته بسياري از شعرا نيز وجود دارند كه در زمرة  «شاعر فيلسوف اگزيستانسياليست» به حساب مي‌آيند. همانند ريلكه، هولدرلين و بوين.


از گروه نويسندگان نيز مي‌توان به كامو، داستايوفسكي و كافكا اشاره نمود.


انشاءالله در جلسه‌ي آتي به بحث پوچي عالم و بررسي نظرات كيركلوف و سقراط مي‌پردازيم.

 

    776 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي :
●   اگزيستانسياليسم 
●   فلسفه 

دسته
●  متن / گفتمان

رسته :1

تاريخ ارسال:01/07/1383
   
 ارسال پیام l ارسال خبر l ارسال م
     

تماس با ما  l ارسال مطلب l درباره سایت l آمار سایت l ارزش سایت