● به نام خدا - امروز ، جمعه 8 مرداد 1389 - كاربران برخط: 644   باشگاه را خانه خود بسازيد   در سایت عضو شوید   نام کاربری   کلمه عبور  


  
  
    
نگاهي تحليلي به فلسفه اگزيستانسياليسم(4)
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


اين نوشته، چهارمين جلسه سخنراني دكتر حميد رضا نمازي است كه در تاريخ پنج شنبه 29/5/83  در دانشكده ادبيات واحد تهران مركز ايراد شده است.

 
   ● سخنران: حميد رضا - نمازي

ارسال كننده: مدير سايت

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - تاريخ شمسی نشر 11/07/1383

 
 

اين سخن گزاف نيست كه وجودي‌ترين و چالش‌برانگيزترين مسأله در اگزيستانسياليسم، مسأله پوچي عالم  است. اين مفهوم در ميان متفكران اگزيستانسياليست بدون استثناء، رايج و ساري است.


اين مسأله در ميان فيلسوفان ملحد و مؤمن رواج دارد و هر دوي اين گروه‌ها بر اين مسأله قائل‌اند كه دنيا پوچ و گزاف است. البته بايد توجه داشت كه مفهوم پوچي آنگونه كه در ايران رايج است، هيچ ارتباطي با معني پوچي كه در آكادمي‌هاي اگزيستانسياليسم مطرح مي‌گردد ندارد.


از دو مسير و مبدأ مي‌توان به مفهوم پوچي رسيد و آن را مورد بررسي و كنكاش قرار داد. آنچه در اينجا مطرح مي‌شود ريشه در فلسفه‌ي لايب نيتس دارد.


در اين‌باره دو سؤال مطرح مي‌شود: چرا جهان به جاي اينكه وجود نداشته باشد، وجود دارد؟ و چرا جهان به جاي اينكه اينگونه نباشد، اينگونه است؟ مي‌توانست جهاني خلق شود كه در آنها رنج وجود نداشته باشد.


و آيا مي‌توان جهاني تصور كرد كه در آنجا ظلم و تبعيض، مجال ايجاد و نمود، نداشته باشند؟ چرا دنيايي وجود دارد كه در آنجا شر، رنج و درد وجود دارد؟


لايب نيتس معتقد بود كه اين بهترين جهان ممكني است كه مي‌توانسته است به وجود بيايد.


در مورد اينكه چرا ايجاد شده است، اعتقاد وي بر اين است كه دليل كافي وجود دارد.


لايب نيتس براي اين دليل كافي، قوانيني را وضع مي‌كند و به تشريح آن مي‌پردازد.


اگزيستانسياليست‌ها معتقدند، براي هيچ يك از اين دو پرسش، پاسخ وجود ندارد. حتي اگزيستانسياليست‌هاي مؤمن، همانند كيركه‌گور نيز به اين مسأله قايل‌اند.


هيديگر نيز مصرانه معتقد بود كه اين سؤالات، بدون پاسخ خواهند ماند و به هيچ نحو، نمي‌توان به دنبال پاسخي براي آنها گشت.


گذشتگان ما، در فلسفه‌ي اسلامي و يا غرب مشكل را بسيار ساده حل مي‌كردند و اين طور مطرح مي‌كردند كه در اين عالم، واجب الوجودي وجود دارد و كل عالم وجود دارد.


تنها به اين دليل كه هستي را فرض كرده‌اند و بر سر اين موضوع، هرگز به بحث و بررسي نپرداختند. اين فرض بر اين مطلب استوار است كه، اين هستي نيازمند به علتي داشته كه كَفِه‌ي وجود، سنگيني كرده و همچنين تمامي علت‌ها، داراي علتي ديگر بوده است و سرانجام به نقطه‌اي مي‌رسيدند كه بدون علت بوده است.  در اين نقطه است كه واجب الوجود شناسايي مي‌گردد.


هيديگر عنوان مي‌كند كه تمامي اين مسايل در دام توتولوژي گرفتار مي‌شوند. اينكه چرا اساساً «واجب الوجود» وجود دارد؟ چنين پاسخ مي‌دهند كه از اسم آن نيز مشخص است و بايستي وجود داشته باشد. بنابراين جاي هيچگونه پرسشي وجود ندارد. هيديگر مي‌گويد، متفكران قديمي در اين دام گرفتار مي‌شدند كه لفظي مي‌ساختند و پاسخ منطقي را به وسيله‌ي اين لفظ، به كار مي‌بردند.


گروهي ديگر از متفكران از نگاهي ديگر به مسأله توجه كرده‌اند. اينان عنوان كرده‌اند كه، قدما چنين اعتقادي داشته‌اند كه اگر بخواهيم از هستي سخن بگوييم بايستي «خداوند» را از اين مسأله جدا فرض نموده و گفت، «خداوندي در اين عالم وجود دارد» و البته «هستي نيز در عالم وجود دارد». مي‌بايد به دور هستي دايره‌اي فرض كرد و خداوند را از اين دايره جدا فرض ‌نماييم. اين خداوند خارج نشسته را واجب الوجود مي‌ناميم.


در پاسخ به اين پرسش كه «چرا هستي ايجاد شده است»؟ چنين خواهيم گفت:


چون واجب الوجود بيرون از دايره هستي است، البته اين هستي نيز، به دليل اينكه اقتضاي واجب الوجود، بر اين مطلب است كه اين هستي، ايجاد گردد، ايجاد شده است.


چرا به اين شكل ايجاد شده است؟ به دليل سنخيتي كه با واجب الوجود داشته است.


براي توضيح بيشتر مطلب به اين گزاره توجه كنيد:


«خداوند، مهربان است».


در اين گزاره، صفت مهربان بودن را به خداوند نسبت مي‌دهيم ولي آن زمان كه مي‌گوييم: «خداوند، وجود دارد»، در واقع درباره‌ي مفاهيم ذهن خود سخن مي‌گوييم و به واقعيت خارجي بيرون اشاره‌اي نداريم. آن زمان كه سخن از «وجود داشتن» به ميان مي‌آيد و از گزاره‌هايي ياد مي‌كنيم كه به اين موضوع اشاره دارد، درباره آن مسأله سخن نگفته‌ايم و در واقع به مفهوم آن مسأله در ذهن خود، اشاره مي‌كنيم و درباره‌ي آن به بحث و بررسي مي‌پردازيم.


هيچ كدام از فيلسوفان اگزيستانسياليست، به وجود محمولي قايل نيستند و معتقد نيستند كه «وجود داشتن» وصفي است كه به موجودي در عالم خارج نسبت مي‌دهيم.


البته بايد توجه داشت آن زمان كه مي‌گوئيم، «خداوند، وجود دارد» و در اين باره به مفهوم ذهني خود اشاره مي‌كنيم، تنها به مفهوم آن نيست كه به انكار گزاره مربوطه پرداخته‌ايم و آن را مردود اعلام مي‌نماييم.


اگزيستانسياليست‌ها به اين اعتقاد دارند كه: «ما به هيچ وجه نمي‌توانيم هيچ گونه حساب و كتابي در اين عالم داشته باشيم. هر لحظه ممكن است آخرين لحظه اين عالم باشد.» دقيقاً همانند اشاعره كه معتقد بودند: «هر كاري كه خداوند انجام مي‌دهد خوب است.» در صورتي كه معتزله اعتقاد داشتند «هر كار خوبي را، خداوند انجام مي‌دهد.» و از اين روست كه مي‌گوييم: «عدالت و مهرباني كارهايي خوب هستند و نامهرباني و ظلم، ناپسند هستند.»


بر طبق نظر اشاعره، انسان‌ها ممكن است تمامي اعمال نيك دنيا را انجام داده باشند ولي سرانجام با جهنم روبه‌رو شوند.


در ادامه اين بحث، اگزيستانسياليست‌ها به سه دلهره قايل‌اند كه يكي از آنها «دلهره‌ي وجودي» است، به اين معني كه هر لحظه ممكن است زندگي خود و تمامي طومار هستي را در هم پيچيده ببينيم و يا اساساً ممكن است كه دنيا از يكديگر متلاشي گردد.


در كنار اين مفهوم بايستي عنوان كرد كه پوچي با بي‌معني بودن، تفاوت دارد.


نيهيليزم به معني اين است كه در نظام عالم، هيچ سلسله‌اي را از ارزش‌ها در دست نداريم. ولي وقتي نتوانيم كه سلسله‌اي از ارزش‌ها را در نظر داشته باشيم كه در مسير اين سلسله‌ي ارزش‌ها، بتوان زندگي كرد به مفهوم بي‌معنا بودن است.


تمامي اگزيستانسياليست‌ها به گزافگي قايل‌اند، ولي تمامي آنها به معني بودن عالم، معتقد نمي‌باشند.


دلهره بعدي، دلهره آزادي است. در مباحث گذشته به موضوع اختيار داشتن پرداختيم و ديديم كه تا چه حد مهيب و سخت است و آدميان تا چه ميزان از اينكه اختيار و توان تصميم‌گيري را بر عهده‌ي خود قرار دهند گريزان‌اند و همواره به دنبال تقديم كردن اختيار و قدرت تصميم‌گيري خود به ديگري هستند تا ديگران افسار تصميم‌گيري در زندگي ايشان را در دست داشته باشند و استوار ماندن در زندگي به صورتي كه اختيار در دست خودمان باشد بسيار سخت و مشكل جلوه مي‌نمايد.


مختارانه‌زيستن بسيار مشكل و سنگين است و آن زمان كه به شما آزادي داده مي‌شود يا اينكه آزادانه مي‌انديشيد و آزادي را در وجود خود متبلور مي‌كنيد، همان‌گونه كه سارتر معتقد بود كه آدمي بايد توان تصميم‌گيري خود را به اعلا برساند و هر چه قدر كه تصميم در زندگي بيشتر گردد، زندگي به صورت اختيارانه وجودي نزديك‌تر خواهد شد و زندگي اصالت وجودي‌تري مي‌يابد، دلهره‌ي آزادي را به دنبال خواهد داشت. براي توضيح مطلب در نظر بگيريد كه مديريت جايي به فردي واگذار و از وي تنظيم امور آن قسمت مطالبه مي‌شود. آن زمان كه از يك فرد، انجام دادن عملي مشخص خواسته شده باشد، تا زماني كه مسووليت و تصميم يا آزادي بر دوش شخصي گذاشته نشود با چنين دلهره‌اي روبه‌رو نخواهيم شد.


دلهره‌ي بعدي، دلهره‌ي اكنوني بودن است و دلهره‌اي شخصي به شمار مي‌رود. به اين معني كه فرد در هر لحظه انتظار از بين رفتن شخص خود را دارد، ولي دلهره‌ي قبلي، دلهره‌اي است كه بر تمام عالم هستي، دلالت داشته است. در دلهره اكنوني بودن، نگران حيات خود هستيم كه هر لحظه ممكن است به اتمام برسد و نيز نگران اين مورد كه تا چه ميزان بايد پرواي وجود خويشتن خود را داشته باشيم. اضطراب در برابر عرضه كردن خود، ابراز وجود و يا به كار بردن امكانات و توانايي‌هاي دروني خود است.


آخرين ويژگي اگزيستانسياليسم، مفهوم ابلاغ و نحوه ابلاغ پيام است. در مباحث گذشته درباره‌ي تفاوت‌ها و شباهت‌هاي اگزيستانسياليسم و پوزيتيويسم مطالبي گفته شد.


يكي از تفاوت‌هاي فلسفه‌ي اگزيستانسياليسم با پوزيتيويسم اين است كه هر دوي آنها استفاده از زبان را به صورتي خاص مؤثر مي‌دانند.


پوزيتيويست‌ها به نگرش منطقي و ساده و رياضي‌گونه از زبان اعتقاد داشته‌اند در صورتي كه اگزيستانسياليست‌ها از زبان مغلق و پيچيده و اخيراً هم از زبان شاعرانه و يا ادبيات و داستان بهره جسته‌اند.


همان طور كه گفته شد در جدالي كه بين اين دو گروه صورت گرفت، پوزيتيويست‌ها، اگزيستانسياليست‌ها را متهم به اين مطلب مي‌كردند كه سخناني مي‌گويند كه خود قادر به فهم آن نيستند.


اگزيستانسياليست‌ها نيز در مقابل، پوزيتيويست‌ها را به سادگي و خامي و عدم غور در مباني انضمامي و يا احوالات شخصي متهم مي‌كردند و اين كه، پوزيتيويست‌ها، هيچگونه از پيچيدگي‌هاي احوالات وجودي انسان را در نظر نگرفته‌اند.


اگزيستانسياليست‌ها مي‌گويند، «احوالات رواني داراي چند ويژگي است.» اول آنكه مخلوط با ديگر احوالات رواني است. براي مثال، همزمان عشق مي‌تواند با ترس آميخته گردد و وقتي درباره‌ي عشق صحبت مي‌كنيم، ديگر احوالات دروني خود را بروز خواهند داد. بنابراين وقتي سخني از احوال رواني مطرح مي‌شود اين سخن همواره غيردقيق خواهد بود. در نتيجه، دقت آرمانگرايانه پوزيتيويست‌ها در اين جهان قابل استفاده نيست.


البته احوال رواني، احوالي است كه بايستي از مسيري خارج از علم حصولي كسب گردد. به اين مفهوم كه ما نمي‌توانيم چيزي را در عالم خارج ملاحظه كرده و آن را مورد محك بين الاذهاني خود قرار دهيم.


در صورتي كه در كشف يك ماده شيمايي هزاران نفر قادر به آزمايش كردن هستند و مجال وسيعي براي تجربه كردن فراهم مي‌شود ولي در مورد احوالات رواني اگزيستانسياليستي با چنين اتفاقاتي روبه‌رو نخواهيم شد.


البته بايستي در نظر گرفت كه دقت و مراعات منطق صوري با پيچيده سخن گفتن و يا ساده سخن گفتن، سازگار نخواهد بود. كيركه‌گور فيلسوف اگزيستانسياليست، به اسامي مستعار و مختلفي، كتاب‌هاي بسياري نوشته است. براي مثال با اسم مستعار يوهان اسكليماكوس به نوشتن چندين جلد كتاب پرداخته و البته در هر كتابي كه با اسامي مختلف نگاشته به طرح يك سري از مقدمات مي‌پردازد. نتيجه‌هايي كه از اين نوشته‌ها به دست آورده بودند، بسيار متفاوت بوده است. بنابراين از كتاب‌هاي متفاوت، نتايج گوناگوني حاصل مي‌گشت. وي در اين باره چنين مي‌گويد: «بنده مقدمات خود را مطرح كرده‌ام و در اينجا دست مخاطب را باز گذاشته‌ام كه بتواند بر حسب خواست رواني خود به انتخاب نتيجه بپردازد».


اين مسأله بسيار حائز اهميت است كه شما اين استفاده را از ابزار رواني به مخاطب خود داده باشيد.


يكي از مباحثي كه درباره‌ نحوه‌ي ابلاغ و رساندن پيام مي‌توان مطرح كرد، ذكر اين موضوع است كه در اينجا سه حالت، وجود دارد.


اولين نحوه‌ي آن نحوه‌ي استدلال است كه مشخص و بديهي است.


مورد سوم ايمان و اعتماد است. اگزيستانسياليست‌ها اعتقادي دارند كه، بهترين نحوه ابلاغ پيام همان نحوه تجربه است. مخصوصاً در خطاب‌هاي فردي و مي‌توان تجربه را در عرصه ادبيات هنر مورد استفاده قرار داد. براي مثال مي‌توان گفت كه با ديدن يك فيلم سينمايي ممكن است تأثيري پذيرفته باشيد كه هزار استدلال فلسفي، قادر به برانگيختن آن نباشد.


شايد امروز بتوان براي فهم مسأله شر استدلالات بسياري را عنوان نمود ولي براي ارزش‌دار بودن آن به كار نمي‌آيد.


آيا به واقع مطالعه‌ي قسمتي از كتاب برادران كارامازوف مي‌تواند ما را بي‌نياز از اين مطلب كند كه بخواهيم استدلالات بسياري را كه درباره مسأله «شر چيست» مطرح است، بپذيريم؟


نكته‌اي كه در اين بين بايد مطرح شود اين است كه در فلسفه‌ي اگزيستانسياليستي، نبايد بي‌مهابا از زبان مغلق و پرابهام و ايهام استفاده كرد. متأسفانه اين مسأله يكي از آفت‌هاي جامعه‌ي امروزي ماست.


پل ادواردز در ابتداي دايره‌المعارف فلسفه خود چنين مي‌گويد: «من تمام اين دايره‌المعارف را سامان داده‌ام، تنها به اين دليل كه نشان دهم براي عميق‌گو بودن لازم نيست كه دشوارگر باشيم». دشوارگويي ‏است آفتي كه از زمان كانت و هگل به بعد، در عرصه تفكر فلسفي ايجاد شد.


وقتي شما به عنوان فيلسوف و روشنفكر و يا انديشمند اجتماعي به بحث و بررسي درباره‌ي مفاهيم دموكراسي و اصلاحات و سامان دادن به عقايد اجتماعي و اخلاقي و يا زندگي سياسي مي‌پردازيد، بايد تا حد امكان، واضح سخن بگوييد و استفاده از آرايه‌هاي زباني و استعارات عجيب و غريب كه زمينه‌هاي افتادن در دام مغالطه را فراهم مي‌نمايد، مردود است.


اگر بخواهيم يك رشته آگاهي را به ديگران منتقل كنيم حتماً بايستي بسيار ساده سخن بگوييم. به نظر بنده، نزديك‌ترين مسأله به خشونت و استبداد همان مغلق سخن گفتن است. در حقيقت لفاظي و خشونت دو روي يك سكه هستند. خوب است در اين مورد به دو نمونه اشاره شود. مجموعه‌ي سخنراني‌ها و نوشته‌هاي هيتلر در چهار جلد منتشر شده است.


اگر اين كتاب‌ها را مطالعه كنيد، مشاهده خواهيد كرد كه همه آنها بلاغت زباني است، به اين معني كه از آرايه‌هاي زباني بسياري استفاده شده است ولي در عين حال شما به مفهوم اصلي جملات و سخن‌هاي هيتلر پي نخواهيد برد. چنان زبان‌بازي‌اي صورت گرفته است كه هنگام مطالعه، در درياي استعارات وي غرق مي‌شويد، بدون اينكه به گوهر معنا دسترسي پيدا كنيد و منظور اصلي سخنا نوي را دريابيد.


از موسوليني در هنگام جنگ جهاني دوم اين پرسش را مطرح كردند كه: ما در ايتاليا و در تمامي قسمت‌هاي آن با مناظر بدبختي و فقر و فساد روبه‌رو شده‌ايم ولي شما در جلسات و سخنراني‌هاي خود چنين عنوان كرده‌ايد كه من به دنبال عظمت ايتاليا هستم، ولي مشاهده مي‌كنيم كه اين دو موضوع با يكديگر سازگاري نداشته است؟ موسوليني در پاسخ مي‌گويد:


«من به عظمت ايتاليا اشاره كرده‌ام و نه عظمت ايتاليايي‌ها!».


در حقيقت شما در فاشيزم و استبداد با زبان‌بازي‌ و مبهم‌گويي روبه‌رو خواهيد شد.


تا اينجاي بحث ويژگي‌هاي چندگانه تفكر اگزيستانسياليستي‌ را برشمرديم.


اگر به ياد داشته باشيد، در جلسه‌ي اول گفتيم، متفكرين به اين مسأله قايل بودند كه سقراط، پدر معنوي اگزيستانسياليسم به شمار مي‌رود. از اين رو، در ادامه درباره‌ي سقراط سخن خواهيم گفت و در جلسات آتي نظرات ديگر فلاسفه‌ي اگزيستانسياليست رام طرح مي‌كنيم.


سقراط در فلسفه اهميت بسياري دارد تا آنجا كه فيلسوفان قبل از سقراط را فيلسوفان «پيش از سقراط» مي‌نامند.


در واقع سقراط، مبدأ يك زمان در تاريخ فلسفه به شمار مي‌رود. ظاهراً سقراط ظاهري بسيار كريه‌المنظر داشته است و در مجسمه‌اي كه بلافاصله پس از مرگ وي ساخته شده و اكنون نيز در دسترس است، پيشاني وي را شبيه ميمون ساخته‌اند. مي‌گويند قوت بدني و توان بسيار بالايي داشته كه مي‌توانسته تا چند روز بدون غذا به زندگي خود ادامه دهد. در عين حال نيز گفته مي‌شود وقتي اراده‌ي خوردن غذا داشته، تا ميزان غذاي چهل نفر را در يك وعده مي‌خورده است.  ويژگي‌هاي ديگري را نيز براي وي برشمرده‌اند كه براي اطلاع از آن مي‌توانيد به منابع رجوع كنيد.


از سقراط هيچگونه كتابي در دسترس نيست و تنها به دنبال شناخت حقيقت از مسير ديالوگ بوده است. به اين معني كه، هر واقعيتي را كه از هر مكاني اخذ مي‌كرد و معتقد بود «بايد هر چيزي را بخوانيد»، به اين دليل كه واقعيت را به يك معنا در دسترس مي‌دانست.


از سوي ديگر خود را جاهل مي‌دانست و حرص شديدي نسبت به آگاهي داشت و همواره در سير شناخت حقيقت گام برمي‌داشت.


سقراط معتقد بود، مقدم‌ترين و اصلي‌ترين شناخت، همانا شناخت انسان است و شناخت كوه و درخت و جهان و تمام هستي، راهي به احوالات انسان‌ها نخواهد برد.


افلاطون كه از بزرگ‌ترين شاگردهاي سقراط به شمار مي‌رود، ديالوگ‌هاي سقراطي را در نوشته‌هاي خود بازگو مي‌كند و از طريق نوشته‌هاي افلاطون مي‌توان به سخنان سقراط دسترسي پيدا كرد.


از ديگر شاگرداني كه آرا سقراط را طرح مي‌كند، ارسطو است كه با توجه به اينكه بسيار منطقي بوده، مي‌توان به نوشته‌هاي او بسيار اعتماد داشت و آن را منبعي مؤثق دانست. ارسطو در بسياري از نوشته‌هاي خود به سقراط اشاره مي‌كند.


از ديگر افرادي كه مي‌توان با مطالعه آراء وي به نظرات سقراط پي برد، شخص گزينفون است. از ميان اطرافيان زمان سقراط و آخرين شخصي كه اثراتي از آرا سقراط در آراء وي بر جاي مانده، مي‌توان به اريستوفانس اشاره كرد.


از وي نمايشنامه‌اي تحت عنوان ابرها بر جاي مانده است .وي از كمدين‌هاي يونان باستان محسوب مي‌گردد كه با سقراط، بسيار مخالف بوده است. البته آريستوفانس از فيلسوفان به شمار نمي‌رفته است.


روش زندگي سقراطي بر دو محور استوار است. جمله معروف وي كه «زندگي آزموده نشده ارزش زيستن ندارد.» به اين معني است كه آدمي به هيچ وجه نبايستي به شيوه‌اي زندگي نمايد كه جديده‌ي ديگران باشد. انسان همواره بايد خودش باشد و براساس صرافت طبع خود زندگي كند. اين مفهوم همان بحث صرافت طبعي است كه در جلسات گذشته به صورت مفصل در آن باره بحث و بررسي كرديم.


به عبارتي هيچ چيزي را نبايستي به صورت تقليدي پذيرفت و هيچ راهي را براي زندگي نبايد به صورت تقليدي انتخاب نمود.


گزاره دوم به اين قرار است كه: «خودت را بشناس» به اين معني كه جان‌شناسي بر جهان‌شناسي مقدم است و شناخت آدمي بر شناخت هستي برتري دارد.


سقراط خودش را خرمگس مي‌دانست. از نظر وي خرمگس كار بسيار انجام مي‌دهد. اول اينكه، آدميان را از خواب بيدار مي‌كند و ديگر اينكه بدن‌هاي تنبل و كرخت را به حركت وامي‌دارد.


اين مثال را سقراط مطرح نمود و اعتقاد داشت كه من بدن و روان كرخت يونانيان را به هم ريخته و آنها را به حركت و تكاپو وادار مي‌نمايم. من خرمگسي هستم كه وظيفه‌ام بر هم ريختن خواب آتنيان است.


دومين ويژگي كه سقراط براي خود مطرح نمود، ذكر شباهت ميان خود و مادرش است.


شغل مادر سقراط، ماما بوده است و سقراط مي‌گفت كه بنده به تبعيت از شغل مادرم، ماما هستم.


«عقايدي كه از بنده خارج مي‌گردد عقايد لاجرمي است كه خود به خود زاييده مي‌گردد.


اينكه انديشه‌هايي در ذهن من به صورت خود به خود به مرحله ريزش و زايش رسيده است و در اين مرحله به مامايي آن انديشه‌ها مي‌پردازم. مي‌گويد كه: «بنده به نوعي مامايي كرده و اين انديشه‌هاي متناقض كه درون مقدمات غيرمنطقي و متضاد است را از ذهن يونانيان خارج مي‌نمايم.»


سقراط وجه پيامبرانه داشته است، نه از آن بابت كه پاسخ پرسش‌ها را از آغاز در دست داشته است بلكه از آن جهت كه معتقد بوده، به نداي وجدان خود عمل مي‌كند.


سقراط مي‌گويد: «در درون، خود، احساس نوعي وجدان را داشته‌ام كه البته اين وجدان به من نمي‌گويد كه چه كاري را انجام بدهم بلكه به من فرمان مي‌دهد كه بايد چه كاري را انجام ندهم.»


ارسطو معتقد بود كه سقراط اولين شخصي بوده كه براهين استقرايي و تعاريف كلي را آموزش داده است.


يكي از مهم‌ترين موضوعات تفكر فلسفي اين است كه: «تعريف كردن چگونه تعريف مي‌گردد؟»


سقراط اولين شخصي بود كه تعريف استقرايي را به ما نشان داده است.


موضوع بعدي كه از نظر سقراط بسيار حائز اهميت بوده، مفهوم روح است.


مفهوم روح تا قبل از سقراط اعتبار چنداني نداشته است. هومر كه از نمايشنامه نويسان يوناني به شمار مي‌رفته است، معتقد بود: «روح سايه بدن است.» اصل همان بدن بوده و روح سايه‌ي آن به شمار مي‌رفته است. سقراط اين مفهوم را عكس كرد، به اين معني كه بدن را سايه‌ي روح دانست و اصل و قوام وجودي زندگي هر انسان را بدن فرض كرد.


درباره‌ي روح نظريات مختلفي مطرح شده است از اين جمله كه بدن، روح را بر دوش خود دارد.


 از تئوري‌هاي ديگر در اين باره مي‌توان به اين تئوري اشاره كرد كه «بدن ما چيزي جز تجلي روح نيست.» در حقيقت ما تنها داراي روح بوده‌ايم. به اين مفهوم كه روح به صورت بدن تجلي پيدا كرده است و اين طور نيست كه روحي در كنار بدن ما وجود داشته باشد.


دقيقاً همان موضوعي كه عطار به آن اشاره كرده است: «جسم جان شد چون فرو شد جان به جسم» به اين مفهوم كه آن زماني كه روح وارد جسم شد، جسم هم جان شد.»


معتقد است، «جسم ما تجلي روح ما است» و اين جمله صحيح نيست كه در كنار روح جسم وجود دارد.


تئوري سوم معتقد است كه:


مفهوم نفس را همانند مفهوم جسم و ذهن مي‌توان براي من و يا شما در نظر گرفت ولي درباره‌ي روح، چنين برداشتي نادرست است. به اين معني كه نمي‌توان گفت: «روح من و روح شما». در حقيقت، روح لايه‌اي از آگاهي در اين عالم است كه اگر در وجودمان باشد غير شخصي است. روح واسط بين انسان و خداوند محسوب مي‌گردد.


آخرين مسأله‌اي كه درباره‌ي سقراط بايستي مطرح نماييم، اشاره به مسأله اخلاق سقراط است.


درباره‌ي تشريح مسأله اخلاق چنين عنوان كرده است كه بايستي در ابتدا معرفت اخلاقي خود را بالا ببريم و سپس عمل اخلاقي انجام دهيم و اينكه هيچ انساني را نمي‌توان يافت كه قصد انجام دادن عمل خيراخلاقي داشته باشد. در حقيقت همه‌ي انسان‌ها در تشخيص عمل خوب و بد دچار اشتباه مي‌شوند.

 

    841 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي :
●   اگزيستانسياليسم 
●   فلسفه 

دسته
●  متن / گفتمان

رسته :1

تاريخ ارسال:11/07/1383
   
 ارسال پیام l ارسال خبر l ارسال م
     

تماس با ما  l ارسال مطلب l درباره سایت l آمار سایت l ارزش سایت