باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز دوشنبه 2 فروردين 1389 كاربران برخط 102 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
نگاهي تحليلي به فلسفه اگزيستانسياليسم(6)
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


اين نوشته، ششمین جلسه سخنراني دكتر حميد رضا نمازي است كه در تاريخ پنج شنبه 12/6/1383 در دانشكده ادبيات واحد تهران مركز ايراد شده است.

 
   ● سخنران: حميد رضا - نمازي

ارسال كننده: مدير سايت

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - تاريخ شمسی نشر 26/07/1383

 
 

فردريش ويلهلم نيچه


برخلاف تصوري كه نسبت به نيچه وجود دارد، نيچه دوران كودكي و ابتدايي زندگي خودش را ديني گذراند.


پدر نيچه پروتستان بود و وقتي نيچه تنها 5 سال داشت، درگذشت. نيچه در آغاز كودكي و دوران مدرسه تا به آن حد داراي اعتقاد ديني بود كه او را كشيش كوچك صدا مي‌كردند و به نظر مي‌‌رسد كه انساني بسيار ديني بوده و رگه‌هاي ديني در وجود او فراوان يافت مي‌شده است.


جالب اينجاست كه وقتي بعدها نيچه فرياد «خدا مرده است» را سر داد، به اين نكته بسيار توجه داشت و چنين اعتراف ‌كرد كه، «گويا خون يك حكيم الهي همچنان در رگ‌هاي من مي‌دود.»


خاطره‌ي آرامش كه در دوران طفوليت از مسيحيت به دست آورده بود در دوران پاياني زندگي‌اش به يادگار مانده بود، گرچه به تصور و گفته خود توانست پايه‌هاي مسيحيت را متزلزل و اعتقادات متافيزيكي را سست كند.


نيچه بلافاصله پس از پايان دوران مدرسه راهي دانشگاه شد و در رشته الهيات به مطالعه و تحقيق پرداخت. به تدريج از اين رشته دست شست و بيشتر به مطالعه آثار كلاسيك يونان باستان مشغول شد و در درونش رغبت وافري نسبت به يونان باستان و اتفاقات آن دوران، پديدار گشت.


پروفسور ريچل، استاد نيچه در دانشگاه بال چنين نوشته است:


«من سي و نه سال است كه درس مي‌دهم و در اين دوران با هيچ دانشجويي برخورد نداشته‌ام كه از نظر فراست و هوش و ذكاوت همچون نيچه باشد.»


از اين رو، وي را به دانشگاه معرفي كردند و از دانشگاه درخواست كردند كه نيچه را به كرسي و درجه استادي ارتقا دهند. نيچه در دوران جواني به درجه استادي رسيد و تدريس را آغاز كرد. آرا اوليه نيچه بسيار تحت تأثير نظرات آرتور شوپنهاور بود. شوپنهاور از فيلسوفاني بود كه زندگي را كاملاً غم‌آلود و تراژديك فرض مي‌كرد و بنيان زندگي را نيز از اين مسأله مستثني نمي‌دانست. كتاب معروف شوپنهاور با عنوان «جهان به عنوان خواست يا اراده» مدت مديدي نزد نيچه مقبول بود تا اينكه به تدريج نيچه از آراي وي كناره‌گيري كرد. البته پس از آن نيز، رگه‌هايي از آرا شوپنهاور را در آرا و انديشه‌هاي نيچه مي‌توان جست‌وجو كرد.


نيچه علي‌رغم اينكه در كرسي استادي بود، در جريان جنگي كه در گرفته بود به بهداري ارتش آلمان رفت و در آنجا مشغول خدمت سربازي شد. ولي پس از مدتي به دليل بيماري نزديك‌بيني چشم و مسووليت كفالت مادر از فعاليت كناره‌گيري كرد و مجدداً به دانشگاه بازگشت و در آنجا به تدريس ادامه


داد.


نيچه نيز زماني عاشق دختري به نام سالومه شد و بعد از بر هم خوردن رابطه‌ي خود با دختر، شروع به نگارش كتاب «چنين گفت زرتشت» كرد.


اين دختر در تاريخ فلسفه شخصيتي جالب و سؤال برانگيز به شمار مي‌رود.


او مدتي مورد توجه نيچه بود ولي پس از نيچه، معشوقه‌ي ماريا ريلكه، شاعر معروف آلماني قرار گرفت و پس از گذشت مدت زماني، رابطه‌ي خود را با ريلكه نيز بر هم زد و دوست «زيگموند فرويد» روانشناس اتريشي شد. سالومه از اين بابت كه مورد توجه متفكران و فيلسوفان و روان‌شناسان قرار گرفته است، در نوشته‌هاي فيلسوفان و مورخان فلسفه غرب جالب توجه به شمار مي‌رود.


آراء كلي نيچه را مي‌توان در چندين مسأله خلاصه كرد. مهم‌ترين مسأله‌اي كه بايستي درباره‌ نيچه مطرح كرد و در حقيقت يكي از معروف‌ترين گزاره‌هاي باقي مانده از نيچه به شمار مي‌رود اين عبارت است كه: «خدا مرده است.»


همچنين شايد بتوان گفت كه اينع بارت جزو چند جمله كليدي فلسفه غيرتحليلي غرب در قرن بيستم، به شمار مي‌رود.


پيش از آنكه درباره نيچه به تفصيل سخن بگوييم لازم است كه توضيحي مختصر درباره‌ي نيهيليسم ارائه شود.


به نظر من بهتر است از نيهيليسم به نيچه وارد شويم و از اين منظر به بسط و تبيين انديشه‌هاي نيچه بپردازيم.


معادل نيهيليسم در فارسي واژه‌هاي «نيست‌انگاري» و «پوچي» و يا «هيچ‌انگاري» به كار رفته است كه هيچ كدام از اين كلمات قادر نيستند مفهوم نيهيليسم را كامل منتقل كنند.


فلسفه از دو نااميدي آغاز مي‌گردد، يكي نااميدي سياسي و ديگري نااميدي مذهبي. نااميدي سياسي به مفهوم نااميدي حاصل از طرح اين سؤال است كه «چرا دنيا از جهت سياسي عادلانه نيست؟» و يا «چرا نمي‌توان دنيا را سامان سياسي داد به صورتي كه قادر به رقم زدن دنيايي پرعدالت شود؟»


از دوره‌اي كه گروهي در غرب به چنين نتيجه‌اي رسيدند كه پايه‌هاي متافيزيك ديني سست شده است و نمي‌توان هيچ گونه توجيه معرفت‌شناختي براي گزاره‌هاي ديني پيدا كرد، اين سؤال مطرح شد كه «چگونه مي‌توان در پي يك معني مشخص در زندگي بود؟» يا اينكه «با فرض اينكه از مذهب ناميد بشويم، چگونه مي‌توان به حيات معنا بخشيد؟» و يا «اساساً مي‌توان از جايي ديگر به دنبال معني بود؟»


اين مورد، دومين نااميدي است كه در كنار نااميدي سياسي به چشم مي‌خورد.


فلسفه جديد از اين دو نااميدي آغاز شد و تنها وظيفه فلسفه جديد اين است كه انسان را به كنكاش وجودي عقلي وادارد تا بتواند براي برون‌رفت از اين دو نااميدي راه نجاتي پيدا كند. تمام معاني‌اي كه در زندگي بشر و براي بشر متصور بودند از بيرون در اختيار بشر قرار داده شده است، به اين مفهوم كه معني زندگي خود را از مواردي خارجي اخذ كرده است. در مفاهيم عدالت و مذهب، مسأله‌اي خارج از بشريت و وجود آدمي به او معني مي‌دهد و تنها وظيفه‌ي انسان‌ها اخذ چنين معني خارجي است كه فراتر از بشريت به وديعه گذاشته شده است.


در اينجا بود كه گزاره‌ي «مرگ خداوند نيچه» مطرح گرديد. مرگ خداوند نيچه به هيچ وجه به اين معني نيست كه خداي مسيحي، يهودي يا ديني مرده است. بلكه به اين مفهوم است كه همه اهداف و آرمان‌ها و غاياتي كه همانند خداوند است و نقشي همچون خداوند را در زندگي بشر ايفا كرده است، مرده‌اند.


اين گزاره هرگز به عنوان گزاره هنجاري تلقي نمي‌شود، به اين مفهوم كه تا امروز خداوند بوده ولي ديگرمرده است و وجود نخواهد داشت، بلكه به اين مفهوم توصيف مي‌گردد كه در روزگار ما، خداوند مرده است و هيچ نقشي نخواهد داشت.


در واقع خداي اديان مدنظر نيست، بلكه مرگ تمام اهداف و آرمان‌ها و غاياتي مورد توجه است كه در زندگي بشر وجود دارد و فراتر از بشريت وجود دارد و به بشر معني مي‌دهد.


اگر در ادامه بحث به نظرات آلبر كامو بپردازيم، خواهيد ديد كه تمامي نگرش‌هاي مشابه نيچه نيز در او وجود دارد.


مي‌گويند به محض زاده شدن ايمان، فلسفه خواهد مرد. اين جمله از اعتقادات نيهيليست‌ها به شمار مي‌رود.


اگر بي‌خدايي و الحاد ما را راضي و قانع نمايد، در اين حالت نيز فلسفه مرده است. از ديد نيهيليست‌ها، فلسفه به شخصي تعلق دارد كه بي‌خدا و ناراضي باشد. اگر شخص خوش‌ باشد و در آرامشي كه ناشي از بي‌خدايي است، به سر ببرد دليلي براي فلسفه‌ورزي ندارد، همانند افراد بسياري كه تلقي الحادي داشته‌اند ولي در عين حال راضي و آرام زيسته‌اند.


نيچه اين مورد را به دو صورت تفكيك مي‌كند: فلسفه‌اي كه قصد دارد قدرت تعقل خود را بالا ببرد و دندان عقل را تيز نمايد. نيچه، تيز كردن قوت استدلال را نوعي بازي مي‌داند كه در نزد او داراي اعتباري جدي نبوده است و يا به عنوان زبان‌بازي‌هاي فلسفه به شمار مي‌رود. به اين دليل كه وقتي انسان سخن مي‌گويد، مي‌تواند با يك هاضمه‌ي فلسفي آن را هضم نموده و به درك آن برسد.


نيچه نيهيليسم را اين‌گونه تعريف مي‌كند، «پر بها ندادن دانش خود و مجاز ندانستن خود، براي گفتن دروغ‌هايي به خود كه به آنها نياز داريم.» به اين مفهوم  كه، انسان‌ها در زندگي نياز دارند كه به خود دروغ بگويند، اين دروغ‌ها را مي‌گوييم تا به آرامش برسيم و قادر به زندگي كردن باشيم.


اگر اجازه چنين دروغگويي‌هايي را به خود نداده باشيم و به دانش خود غره نشده و آن را بي‌بها بدانيم، نيهيليزه كردن را از خود شروع كرده‌ايم.


اصطلاح نيهيليسم براي نخستين بار در سال 1799 در نامه‌اي كه [ياكوبي] به [فشته] مي‌نويسد ظاهر مي‌شود. فشته همچون كانت ايده‌آليست به شمار مي‌رفت و منطقاً تفكر ايده‌آليستي كانت را تا انتها ادامه داد. كانت به اين دليل ايده‌آليست به شمار مي‌رفت كه بر دو نكته قائل بود:


اول اينكه انسان قدرت شناخت ابژه‌هاي في نفسه را ندارد. به نظر كانت دو ابژه در متافيزيك سنتي كلاسيك وجود دارد كه آدمي به صورت خاص قادر به شناخت اين دو ابژه نيست. اول خداوند و ديگري روح. به اين معني كه عقل نظري آدمي، توان شناخت خداوند و روح را كما هو حقه ندارد و انسان نمي‌تواند به شي في نفسه دسترسي پيدا نمايد. بعدها كانت اين موضوع را تسري داد و عنوان كرد، انسان توان شناخت هيچ چيز في‌نفسه‌اي را ندارد و انسان‌ها در حد پديداري كه مسأله براي ما تجلي دارد و از آن به ما مي‌خورد و ما را مورد توجه قرار مي‌دهد، قدرت و توانايي شناخت داريم. وقتي قادر به شناخت في نفسه نباشيم، امكان شناخت خويشتن في نفسه را نيز، نخواهيم داشت.


دومين نتيجه‌اي كه از ايده‌آليزم كانتي مي‌توان گرفت اين است كه وقتي در ذهن و ايده خود توان شناخت ابژه‌ها را نداشته‌ باشيد در درون خود سرگردانيد.


فشته اظهار كرد كه، ايده‌آليزم ما را به نوعي اكوليزم مي‌رساند، دقيقاً همان چيزي كه ياكوبي در نامه‌ي خود به فشته به آن اشاره كرد. به اين صورت كه، نهايتاً ايده‌آليزم ما را به خويشتن‌محوري مي‌رساند.


همان طوري كه مي‌دانيد، دو نوع رئاليسم وجود دارد: خام و پيچيده. در رئاليسم خام ذهن ما به صورت آيينه‌ي است كه حقيقت به همان صورتي كه وجود دارد در آن تابانيده مي‌شود. طبق رئاليسم خام، شما مي‌توانيد ابژه را في نفسه و دقيق مورد بررسي و شناخت خود قرار دهيد.


اما در رئاليسم پيچيده يا انتقادي، برخلاف رئاليسم خام يا ساده، ذهن مملو از پيش‌فرض‌ها و گزاره‌ها و ساختارهاي عقلي پيشيني است كه اين موارد در برخورد با مسائل ديگر و بر حسب جنس ساختارهاي ذهني و پيش‌فرض‌هاي ذهني، شناسايي متفاوت و متكثري ايجاد مي‌گردد. به اين مفهوم كه ما به هيچ وجه نمي‌توانيم به شي في نفسه دسترسي پيدا نماييم.


گويا يك سري مقولات پيشيني در ذهن همه‌ي ما به وديعه گذاشته شده كه اين مقولات پيشيني خاص، بناي فهم ما از عالم هستند.


تفاوت‌هاي ياد شده بين رئاليسم خام و پيچيده داراي اهميت بسياري است. گويي در رئاليسم پيچيده، شما در درون خود چرخش داشته‌ايد و پيش‌فرض‌هاي شما است كه حرف نهايي را خواهد زد. ايده و ذهن شما تكليف غايي و نهايي را مشخص مي‌كند كه چه مسأله‌اي را نبپذيريم و چگونه بپذيريم. ياكوبي چنين مي‌گويد كه، همان خويشتن‌محوري كه از ايده‌آليسم كانت آغاز شده و سرانجام به فشته رسيده، نوعي تأييد اين مطلب است كه «من استقلال ارزش‌ها را رقم مي‌زنم، من هستم كه به تأييد صحت و سقم مسائل مي‌پردازم، به اين دليل كه به نوعي خودمحوري كه شبيه اومانيزم است، دسترسي پيدا كرده‌ايم.


در حقيقت شروع اين عقيده كه، ما هستيم كه به تأييد مسائل كذب و صدق و اخلاقي و غيراخلاقي يا خير و شر و خوبي و بدي مي‌پردازيم، آغاز نيهيليسم است.


بعد از ياكوبي كه تأثيري بسيار جدي در نيهيليسم داشته و واژه نيهيليسم را ابداع كرد، ادامه فلسفه غرب بر سر يك دو راهه گرفتار آمد. گويا از جهت وجودي بشر بر يك دو راهي اگزيستانسياليستي گرفتار آمد.


دو راهي اول به اين قرار بود كه، نيهيليسم را بپذيريم و اين مسأله را پذيرا باشيم كه چيزي فراتر از خود وجود ندارد پس چرا اهداف و يا آرمان‌هاي خارج و فراتر زندگي انسان را معنا ببخشد؟ در حقيقت چنين اصلي را مي‌پذيريم كه چيزي فراتر از خود وجود ندارد. يا اينكه عليرغم اين مسأله كه، نمي‌توانيم توجيه معرفت شناختي براي گزاره‌هاي ديني پيدا كنيم به رغم خردستيزي گزاره‌هاي متافيزيكي، ايمان بياوريم. دقيقاً همان عملي كه كيركگور آن را انجام داد و عليرغم خردستيزي ايمان آورده بود.


در اين ميان منطقاً بايستي بين اين دو مسأله، يكي را انتخاب كرد.


بنابراين بايد بدانيد كه توان خرد به اندازه‌اي نيست كه بتواند ايمان را خردپذير بكند و به عبارت ديگر، بايد انتخابي بين هيچ و خدا كرد. يا خدا را انتخاب كرد و ايمان آورد يا اينكه هيچ را انتخاب كرد و از صفر آغاز كرد و خود به زندگي خويش معني بدهيم.


تمام اهداف و غاياتي را كه از خارج به شما معني مي‌داد به دور ريخته و خودتان به ايجاد اهداف و غايات و يا آرمان‌ها بپردازيد. داستايفسكي چنين گفت كه: اين از حد توده‌اي فراتر رفتن است. جمله داستايفسكي در يادداشت‌هاي روزانه چنين است: «زماني كه انسان خود را از رمه‌ها فراتر مي‌برد. يگانه انديشه متعالي، جاودانگي روح است.


به محض اينكه قصد كنيد خود را از ديگران متفاوت و متمايز كنيد و در زندگي خود تعمق كنيد، يگانه انديشه متعالي، جاودانگي روح است. زماني كه چنين باوري در هم بشكند و شما قادر نباشيد براي جاودانگي روح و بقاي خود به دنبال استدلال باشيد، تنها راه باقي مانده خودكشي خواهد بود.


«خودكشي منطقي» همان چيزي است كه داستايفسكي از آن ياد نمود.


بنابراين به طور مختصر مي‌توان گفت كه ياكوبي معتقد است كه، نتيجه‌ي منطقي ايده‌آليسم اين است كه شما به خويشتن‌محوري و خويشتن‌پنداري مي‌رسيد و خويشتن محوري، نوعي نيهيليسم به شمار مي‌رود.


اين جمله كه: «خود استوار بمان و معاني زندگي خود را به خود القا كن!» به عنوان نتيجه‌ي منطقي ايده‌آليزمي بود كه ياكوبي از ايده‌آليسم فشته تفسير كرد.


در روسيه كتابي با عنوان رابطه‌ي هنر و واقعيت از ديد زيباشناسي نوشتة چرنيشفسكي منتشر شد. اين كتاب به فارسي نيز ترجمه شده است.


او در اين كتاب ارزش‌هاي سنتي زيباشناسي را نيهيليزه كرد و تمامي بنيان‌هايي را كه براي زيباشناسي در نظر گرفته شده بود، در هم كوبيد.


وي در كتاب خود مي‌گويد، «هنر بيان مفهوم مطلق زيبايي نيست بلكه حامل منافع طبقه خاصي در مقطع خاصي است.»


بسياري از انديشمندان روسي از چرنيشفسكي به طور جدي تأثير پذيرفته‌اند. گويا زيبايي معنايي داشت و چرنيشفسكي با از بين بردن هنر به عنوان تجلي زيبايي، مفهوم زيبايي را مثله كرد.


بعد از زيبايي، اخلاق نيز نيهيليزه شد و به همين ترتيب سياست و احوالات وجودي نيز به همين موضوع دچار شد. نيچه در اين ميان جدي‌ترين آغازگر بود. به عبارت ديگر متافيزيك را از هم پاشيد. البته بايد توضيح داد كه به چه صورت در نيهيليسم تمامي موارد از هم پاشيده مي‌شود. قبل از آن بايستي اين موضوع را مطرح كنم كه، نيهيليسم نسبت به زيباشناسي داراي دو رويكرد بود. نخست آنكه بعضي از نيهيليست‌ها همانند نيچه، اساساً راه فراتر رفتن از نيهيليسم و غلبه بر آن را زيباشناسانه كردن زندگي مي‌دانستند و رويكرد ديگر در نيهيليسم همانند چرنيشفسكي كه با اين تلقي مخالفت مي‌كند. در كل نيهيليسم به سمتي گرايش دارد كه چندان با زيباشناسي رابطه‌ي خوبي ندارد، از اين رو كه زيبايي را مفهوم مطلق و مشخصي در نظر نمي‌گيرد.


شما مي‌توانيد زمينه‌ي ادبي نيهيليسم را در رمان بسيار مهمي مشاهده كنيد كه در قرن نوزدهم به رشته تحرير درآمد. در سال 1861 رماني توسط ايوان تورگنيف نوشته شده است با نام «پدران و پسران». اين كتاب مهم‌ترين اثر ادبي درباره‌ي نيهيليسم است. در اين كتاب جدال دو عقيده و دو نسل را مشاهده مي‌كنيد.


پدر جهان‌بيني اصلاح‌طلبانه غرب‌گرايانه و رفورميستي دارد و در مقابل، پسر، واجد جهان‌بيني پوزيتيويستي، راديكاليستي، ناسيوناليستي و فايده‌گرايانه است. در بخشي از كتاب پسر چنين مي‌گويد: «رفتار ما مبتني بر چيزهايي است كه آنها را مفيد مي‌دانيم و مفيدترين چيزها نقد كردن است.» پدر از او مي‌پرسد: «همه چيز را؟» پسر جواب مي‌دهد: «بله، همه چيز را».  اين پرسش و پاسخ ادامه مي‌يابد تا جايي كه پدر مي‌پرسد:  «همه چيز، حتي هنر، اخلاق و … و حتي چيزي كه از بيان آن در هراسم؟»


ـ بله، همه چيز را.


اين پرسش و پاسخ، تصويري است از كل كتاب. همه چيز به زير تيغ نقادي كشيده مي‌شود و يك نوع انتقاد كل‌گرايانه را مي‌توان از آن استنباط كرد.


لازم به ذكر است ك تورگنيف با نيهيليسم مخالف بود و معتقد نبود كه همه چيز بايد از ارزش تهي گردد.


از اين روست كه تورگنيف ماجرا و داستان را به سمتي مي‌كشاند كه به نفع پدر خاتمه پيدا مي‌كند.


نيچه در چندين كتاب باقي مانده از خود همچون «حكمت شادان» و يا «چنين گفت زرتشت» چنين مي‌گويد: «همه آرمان‌هاي فراتر از بشر مرده‌اند.» يا «همه معنابخش‌هاي فراتر از زندگي ملموس بشري مرده‌اند.» و يعني خداوند مرده است. نيچه بسياري از سخنان خود را به زبان زرتشت بيان مي‌كند. برخلاف تصور رايج مبتني بر اينكه، اين زرتشت همان پيامبر ايراني است، اين طور نيست. در عنوان كتاب نام زرتشت آمده است ولي شايد منظور نيچه از انتخاب گزاره «چنين گفت زرتشت» بيان اين جمله باشد كه: «من، زرتشت استاد اخلاق را در عصر خود مجدداً به زبان آوردم. گويا سخنان اخلاقي زرتشت در گذر زمان اكنون به ما رسيده است و قرار است كه زرتشت امروزه به نقد همان اخلاق بپردازد.»


همان طوري كه مي‌دانيد نيچه با اخلاق در جدال بود و زرتشت، پيامبر ايراني، استاد اخلاق به شمار مي‌رفت و تفكر زرتشت با اينكه واجد متافيزيك بود و هاله‌ي متافيزيكي بر سر او وجود داشت ولي درباره‌ي اخلاق سخن مي‌گفت.


نيچه مي‌گويد: «همان چيزي كه باعث خواري انسان شده و آن چيزي كه فرهنگ مدرن را به نيهيليسم و خواري كشانده است، مفاهيم نيهيليستي نيست بلكه اخلاق مسيحي است.» او آنچنان با اخلاق مسيحي در جدال بود كه در كتاب معروف خود، «خواست قدرت» مي‌گويد: «زبوني و توهم اخلاق مسيحي باعث خواري آدميان شده است.»


پرسشي كه مطرح است اين است كه چرا اخلاق مسيحي زبوني آورده و باعث خواري انسان‌ها شده است؟ نيچه در كتاب «فراسوي نيك و بد» به تفكيك دو نوع اخلاق مي‌پردازد. يكي اخلاق خدايگان و ديگري اخلاق بندگان و اين دو اخلاق را در مقابل يكديگر قرار مي‌دهد.


مي‌گويند كه، در اخلاق خدايگان اصول اشرافي حاكم است و اين اشراف با قدرت خود به آفرينش اخلاق مي‌پردازند. در حالي كه شما در اخلاق بندگان چنين مسأله‌اي را مشاهده نخواهيد كرد. در حقيقت اخلاق بندگان، اخلاقي واكنشي نسبت به چيزي كه نمي‌توان به دست آورد و در نتيجه اخلاقي كردن جنبه‌ي مخالف و مقابل آن است. يك بنده نمي‌تواند مانند اشراف متكبر و داراي يك زندگي اشرافي و قدرتمندانه باشد و آن زمان كه چنين زندگي‌اي را مشاهده مي‌كند، در تقابل به يك واكنش رواني رو آورده و چنين خواهد گفت: تكبر، اخلاقاً بد است و تواضع اخلاقاً خوب. بنابراين تواضع را به صورت قانوني اخلاقي مدنظر قرار مي‌دهد. نيچه در اين باره چنين مي‌گويد:


«كل اخلاق مسيحي، اخلاق بردگي است». به اين معني كه واكنشي است در برابر زندگي اشرافي. تلقي آرماني از يك انسان اخلاقي در اخلاق بندگان، انساني مهربان و ضعيف است. يعني در اخلاق مسيحي، انسان فقير و مهربان نسبت به انسان ثروتمند و مهربان، بسيار والاتر و برجسته‌تر است.


نيچه از چنين واكنشي تحت عنوان «اخلاق بندگي» نام مي‌برد و معتقد است كه اخلاق مسيحي، اساس زبوني و خواري بشر شده است و مي‌توان گفت كه در همه چيز اين مسأله ادامه پيدا كرده است. اساساً هر چيزي كه در مسيحيت رشد كرده و گويي جهان را در برگرفته است، همانند تواضع و شفقت تنها به اين دليل است كه مسيحيت اين اخلاق بندگي را در دنيا جا انداخته است و اخلاق اشرافي را به زير كشيده شده است. حتي خود اشراف نيز اخلاق خود را مخفي مي‌كنند و كم كم رنگ اخلاق بندگان را مي‌گيرند. همان چيزي كه باعث خواري انسان‌ها شده است، چيرگي اخلاق بندگي در دنيا و هستي است.


نيچه در كتاب «چنين گفت زرتشت» و «زايش تراژدي» به دو نوع رويكرد درباره زندگي معتقد است.


اولين آن، رويكرد آپولونين و دومين رويكرد، ديونيزين ناميده مي‌شود.


در رويكرد ديونيزين كه برآمده از تلقيات يونان باستان است، اين گونه تفسير و تعبير مي‌گردد كه مظهر حيات است كه هر سدي را مي‌شكند و پيرو اين طريقت، با پناه بردن به موسيقي در مستي با عالم حيات يكي مي‌گردد. در اينجا، رويكرد شما كاملاً زيباشناختي است. در مقابل آن، رويكرد آپولونين وجود دارد. شما در اينجا با انديشه قدم مي‌زنيد و به كمك نور مراقبه گام برمي‌داريد. برخلاف مورد قبلي كه با موسيقي مست و با حيات يكي مي‌شديد و گويي اينكه از مسير هنر رفته و پيوستگي با عالم را تجربه مي‌كرديد، در يونان باستان رويكرد ديگري به زندگي تحت عنوان رويكرد آپولونين قائل مي‌شوند كه شما در آنجا نور مراقبه داريد و گويي كه وارد دنياي تفكر شهود عقل شده‌ايد و با اين شهود عقلاني و به گفته‌ي نيچه، خودتان پرده‌اي بر واقعيت انداخته و آن موقعيت را مي‌پوشانيد.


در اين بخش از كتاب «اراده‌ي قدرت» يا «خواست قدرت» براي شما عباراتي را مي‌خوانم كه مخصوصاً دو فقره‌ي آخر آنها، اساس آرا نيچه را دربرمي‌گيرد:


1ـ هيچ نظم و ساختار عيني در جهان وجود ندارد، مگر نظم و ساختاري كه ما به آنها مي‌بخشيم.


2ـ اگر به عمق اعتقادات نفوذ كنيم، درخواهيم يافت كه تمامي ارزش‌ها بي‌پايه‌اند و عقل ناتوان است. هر اعتقادي به صحت و درستي چيزي، ضرورتاً نادر است، چون جهان حقيقي وجود ندارد.


3ـ والاترين ارزش‌ها، خودشان را نابود مي‌كنند و هدفي در كار نيست و چراها پاسخي نمي‌يابند.


عبارت زير كليدي‌ترين بيان نيچه درباره نيهيليسم است:


«آنچه گزارش مي‌كنم تاريخ دو قرن آينده است. آنچه توصيف مي‌كنم آن چيزي است كه در راه است؛ پيشروي نيهيليسم. مدت‌ها است، كه فرهنگ اروپايي‌ ما، به سوي فاجعه مي‌تازد، آن هم با عذابي روزافزون، بي‌قرار، بي‌تاب و با خشونت و با سر مي‌تازد، مثل رودخانه‌اي كه به سوي دريا مي‌تازد. من فرا رسيدن نيهيليسم را خوشامد مي‌گويم و خوش يمن مي‌دانم و نه بد يمن. مي‌دانم كه اين بزرگ‌ترين بحران بشريت خواهد بود اما اينكه آيا بشر بر آن غلبه مي‌كند يا نه؟ بسته به توانايي بشر دارد، اما مي‌دانم كه قطعاً ممكن است.» اين سخن كه، فرهنگ اروپايي و تمدن آن به سمت فاجعه پيشروي مي‌كند، بعدها در كتاب «تمدن‌ها و بحران تمدن‌ها» اثر اسوالد اشپنگلر نيز تجلي پيدا كرد. اشپنگلر معتقد بود: «پس از مدتي همه تمدن‌ها به سمت نابودي پيشروي مي‌كنند.» در مورد تمدن غرب نيز او به سه تفكيك قائل بود:


1) فاوستي،  2) آپولوني،  3) هنري.


در تفكيك فاوستي همه آرمان‌ها در همديگر فرو كوبيده مي‌شود و هيچ آرماني باقي نخواهد ماند.


در رويكرد آپولوني به نوعي، نظاره‌گر نابودي تمامي آرمان‌ها خواهيم بود و در رويكرد هنري ما به دورن خويش فرو مي‌رويم و در درون زيست مي‌كنيم.


شايد بتوان گفت كه از ديد اشپنگلر سه نحله‌ي نيهيليسم قابل شناسايي است:


نيهليسم فاوستي، نيهليسم آپولوني و نيهليسم هنري .


نيهيليسم به چند دسته تقسيم مي‌گردد كه عبارتند از: نيهيليسم معرفت‌شناسانه، نيهيليسم سياسي، نيهيليسم اخلاقي و نيهيليسم اگزيستانسياليستي.


نيهيليسم معرفت‌شناسانه منكر هر گونه شناخت يا حقيقتي در اين عالم است.


نيچه قائل به اين است كه، به اندازه چشم‌ها حقيقت وجود دارد و بسته به زواياي ديد مختلف مي‌توان تعبيرهاي متفاوتي از اين عالم داشت.


«حقيقت را ما خلق مي‌كنيم» شايد بهترين ترجمه از نيهيليسم معرفت‌شناسانه باشد.


نيهيليسم سياسي قائل به اين مسأله است كه، براي رسيدن به وضع بهتر بايستي تمامي سامان و ساختار اجتماعي، سياسي و هنجارهاي عمومي را كه در آن قرار داريم و زيست مي‌كنيم را شكست و فرو پاشيد و پس از فروپاشي و انهدام كامل اين ساختارها به طرحي نو انديشيد. اساساً نيهيليسم سياسي، روسي است و به همان صد سالي ارجاع داده مي‌شود كه از سال 1817 شروع و به سال 1917 (انقلاب روسيه) ختم مي‌شود.


در اين صد سال يك سري انجمن‌هاي مخفي تشكيل شده بودند كه در حقيقت از بانيان قيام عليه امپراتور روس به شمار مي‌رفتند.


يكي از معروف‌ترين بازماندگان و شايد پرچم‌دار جدي نيهيليسم سياسي، «الكساندر پوشكين»  است. يكي ديگر از شخصيت‌هاي جدي و مطرح نيهيليسم سياسي، پيسارف بود. پيسارف، قائل به انهدام كلي ساختار اجتماعي بود و در اين‌باره چنين نوشته است:


«آنچه مي‌تواند شكسته شود، بايد شكسته شود. آنچه تاب ضربه را مي‌آورد بايد بماند. آنچه خرد مي‌شود، هيچ ارزشي ندارد. پس بزن، چپ و راست بزن و از هيچ چيز هراس نداشته باش.»


تورگنيف كه پيش‌تر از وي سخن گفتيم چنين مي‌گفت كه، بازاروف را از روي پيسارف ساخته است و به اين صورت بود كه حتي در نامگذاري نيز داراي شباهت‌هاي بسياري است. نكته قابل اهميت اين است كه، پيسارف در زمان زندگي خود، كتاب ايوان تورگنيف را مشاهده كرد كه در آنجا، وي با اسم بازاروف مطرح شده بود. با اينكه اساساً بازاروف انساني شرور تصوير شده بود و در جريان عاشق شدن به يك دختر، شرارت او از بين مي‌رود و روند زندگي معني پيدا مي‌كند و البته شرارتي كه قصد داشت همه چيز را نقد كرده و حتي تصوير منفي‌اي كه تورگنيف در آن داستان از او ساخته بود، تصويري جالب نبود ولي پيسارف در اين باره چنين مي‌گويد:


«بسيار لذت مي‌برم كه از من، در كتاب تورگنيف، چنين تصويري شرورانه مطرح شده است.»


جالب اينجاست كه اين مورد از معدود موارد در تاريخ ادبيات است كه يك نفر از طرح خود به عنوان شخص شرور احساس رضايت داشته است. نيهيليسم روسي كه بعدها به باكونين و شاگردان او رسيد، به عنوان مبدع و ايجادكننده تروريسم نيز مطرح گرديد. به اين مفهوم كه دو نحله متأثر از نچايف (شاگرد باكونين) ايجاد شد. يكي ياكوبنيزم و ديگري تروريسم.


و براي اولين بار عبارت تروريسم در آنجا به كار گرفته شد. بايستي بدانيد كه نيهيليست‌هاي سياسي، تروريسم را واجب مي‌دانند، همان‌گونه كه گفته‌اند: بايد ضربه زد و از بين برد و به هيچ عنوان كوتاه نيامد.


نكته‌اي كه وجود دارد اين است كه نيهيليسم با آنارشيسم متفاوت است.


سه تفاوت عمده بين اين دو مفاهيم وجود دارد.


نيهيليست‌ها استفاده از خشونت را تجويز مي‌كردند و همان طوري كه گفته شد، حتي با تروريسم نيز موافق بودند. اما آنارشيست‌هاي سياسي همواره تأييد نمي‌كردند.


دومين مورد تفاوت اين است كه نيهيليست‌ها به ويران كردن كل نظام اجتماعي اعتقاد داشتند در حالي كه آنارشيست‌ها به بعضي از نهادهاي اجتماعي و حتي به بقاي آنها معتقد بودند و با نهاد دولت اصلي‌ترين ستيز را داشتند.


تفاوت سوم اين است كه نيهيليسم سياسي انحصاراً مقوله‌اي روسي است ولي آنارشيسم سياسي، در باقي جاها همانند فرانسه و انگليس ديده شده است.


نيهيليسم اخلاقي قائل به اين مسأله است كه ما به هيچ وجه نمي‌توانيم به اخلاق مطلق دسترسي پيدا كنيم. به اين مفهوم كه، منكر رسيدن به اخلاق مطلق است و معتقد است كه اساساً اخلاق، نتيجه‌ي فشارهاي اجتماعي است.


ارزش‌هاي اخلاقي ما كاملاً وابسته به زمان و مكان است و شما به هيچ وجه ركن وثيق و يك معيار استوار براي توجيه گزاره‌ها و مقوله‌هاي اخلاقي در دست نداريد.


آراء نيچه بسيار مورد توجه فمينيست‌ها قرار گرفت كه در ادامه در بحث فمينيسم اگزيستانسياليستي بدان خواهيم پرداخت.


پس وقتي معياري وجود ندارد، عمل خوب يا بد كاملاً دل‌بخواهي خواهد شد. توجيه ديگر كه مي‌توان مطرح كرد اين است كه، اگر در فرهنگ‌ها و در تفاوت‌هاي موجود در خوبي و بدي آنها توجه كنيم، مشاهده خواهيم كرد كه تا چه ميزان در جوامع و فرهنگ‌هاي متفاوت تعريف خوبي و بدي و مصاديق آنها متفاوت است. در اينجا به چنين نتيجه‌اي خواهيم رسيد كه شايد خوبي و بدي اساساً با سرشت آدمي بيگانه است و در حقيقت به موقعيت‌هاي اجتماعي آنها مرتبط است. در فلسفه اخلاق به تك تك اين سؤالات پرداخته مي‌شود.


نكته بعدي اينكه اگر با توجيه منطقي دموكراسي را تا انتهاي منطقي آن دنبال نماييد، درمي‌يابيد كه خوبي يا بدي با نظر اكثريت تعيين مي‌گردد. اگر دموكراسي را نپذيريم و در پي ليبراليسم باشيم، مشاهده مي‌كنيم كه در آنجا خوب و بد با خواست فرد مشخص مي‌گردد و اگر سوسياليسم را بپذيريم، در آنجا نيز تعريف خوبي و بدي بر حسب مصالح اجتماعي است. بنابراين در نهايت اخلاق نسبي مي‌شود.


در نيهيليسم اگزيستانسياليست قائل به اين مطلب هستند كه، زندگي هيچ گونه ارزش يا معناي ذاتي ندارد. همان مسأله‌اي كه در جلسه سوم دربارة بي‌معني بودن زندگي از آن سخن گفتيم. نكته‌ي بسيار مهمي كه نيهيليسم اگزيستانسياليست به آن قائل هستند، اين است كه، حتي اگر هم بتوانيم معنايي براي زندگي قائل شويم، اين معنا كاملاً فردي است و قابل انتقال به ديگري نيست.


اگر بتوانيم همانند كيركگور، به وسيله ايمان به زندگي يك معني ببخشيم، اين معنا كاملاً فردي است و قابل انتقال به ديگري نيست. در حقيقت نتيجه نيهيليسم اگزيستانسياليست يك وحشت زيستي است.


همان طوري كه در مباحث گذشته عنوان شد، در اگزيستانسياليسم، وجود، مقدم بر ماهيت است و شما طرح اوليه نداريد.


براي انسان هيچ ماهيتي تعريف نمي‌گردد و دقيقاً نمي‌توان كاركردهاي آن را مشخص نمود. انسان حدودي ندارد و مشخص نيست كه به كدام سمت گرايش دارد و تنها براساس ظاهر و سيستم فيزيولوژيك و آناتومي آنها شباهتي ايجاد شده است و به اين دليل نوعي نيهيليسم اگزيستانسياليست مطرح مي‌شود كه يكي از ريشه‌هاي آن را مي‌توان در از بين بردن تلقي فطرت و ماهيت ملاحظه كرد. يعني معتقدند، زماني كه فلاسفه اگزيستانسياليست مفهوم فطرت و ماهيت را از بين برده و وجود را مقدم دانستند و صيرورت و حركت و شدن در سير زمان را با اهميت شمردند بنابراين از آن زمان به بعد، نيهيليسم اگزيستانسياليست ايجاد شد.


نيچه، پايه‌گذار نيهيليسم فلسفي بود و يكي از جدي‌ترين فيلسوفاني بود كه در قرن بيستم مطرح گرديد. ياسپرس هفت متفكر را از متفكران بزرگ سراسرتاريخ بشر دانسته است كه كيركگور و نيچه دو تن از آنها هستند. كيركگور و نيچه در يك عمل مشترك بودند. به اين ترتيب كه آنها، با تفكر و سير تاريخ فلسفه غرب كه قصد داشت هر چيز غيرعقلاني را برداشته و به زور در دايره عقلانيت قرار دهد و با ابزار عقل اندازه‌گيري نمايد، به جدال و مبارزه برخواستند و چنين عنوان كردند كه هر چيز غيرعقلاني را نبايد در چنبره عقلانيت و استدلال برد. نيچه در ابتداي دوران زندگي خود اين موضوع را مطرح كرد كه «راه برون‌رفت از اين نيهيليسم و بي‌معنايي، زيباشناسانه كردن زندگي است.»


هنر در عين حالي كه در آخر نوعي بيهودگي و تكرار به دنبال دارد هيچ گونه سودي را به ما نخواهد رساند و جز لذت شخصي منفعتي به دنبال ندارد. نيچه مي‌گويد، «زندگي ما به نوعي تكرار است كه مي‌توان اين تكرار را فقط با نگاه زيباشناختي تحمل كرد.» دقيقاً همانند مرحله اول كه درباره‌ي ديونيزين مطرح گرديد كه فرد مست مي‌شود و با موسيقي و حيات يكي شده و نوعي اتصال به كل عالم و هستي پيدا مي‌نمايد. اين مرحله اول نيچه بود كه در كتاب «زايش تراژدي» چنين عنوان كرد: «تراژدي، مفهوم زيباشناختي بود كه بر پوچي زندگي قبل از سقراط، با روش تراژدي پيش از سقراطيان غلبه مي‌كرد.» اما به محض ورود سقراط و نظرات او مبني بر اينكه عالم توجيه عقلاني برمي‌دارد، تمامي خلاقيت‌ها را از انسان‌ها گرفت تا بتوانيد به وسيله اين راه و با تراژديك ديدن هستي و با خلاقيت تراژديك، بر پوچي دنيا غلبه كنيد.


نيچه در دوازده سال آخر زندگي دچار بيماري سيفليس شد و در نتيجه اين بيماري، اعصاب نيچه تخريب شد. نيچه دوران انتهايي عمر خود را با جنون و بيماري سپري كرد ولي توانست تأثير جدي خود را بر فلسفه داشته باشد.


تعابير بسياري كه تا قبل از نيچه وجود داشت به دست نيچه مثله شد و از بين رفت. حتي حق كه در زمان نيچه بسيار بااهميت شمرده مي‌شد، به اين دليل كه نيچه آن را اختراع فلاسفه مي‌دانست تا انسان‌ها را آرام كنند. نيچه معتقد بود كه حق نوعي اشتباه است كه گويي انسان‌ها بدون آن قادر به ادامه زندگي نيستند و مفهوم حق و حقيقت ابداعي است كه توسط انسان‌هاي ناراضي پديد آمده است. نيچه درباره «قدرت» بحث جدي‌اي را مطرح كرد. البته درباره مفهوم «اخلاق» بايستي گفت كه ريشه تفكر اخلاقي نيچه در اين بود كه: «كاري خوب است كه قدرت‌ كننده را اضافه نمايد و كاري بد است كه قدرت عامل را بكاهد.» يعني اعتبار خوبي با افزايش قدرت سنجيده مي‌شود.


نيچه با داروين در جدال بود و معتقد بود «در تئوري داروين يك سري نمونه‌هاي اعلا وجود دارد كه  در پاي اكثريتي مثله مي‌شوند.» او مي‌گفت داروين پروژه خود را بيش از ظرفيت آن عقلاني جلوه داده است.


اين نوع گفته‌هاي نيچه بود كه بويي از فاشيسم مي‌داد و مخصوصاً بعد از ظهور نازيسم از آراء او استفاده‌هاي سياسي شد. حتي شخص هيتلر هم از آن استفاده كرد.


پس از گذشت زماني كه تب و تاب نازيسم فروكش كرد، مجدداً (نيچه به عنوان) يكي از بزرگ‌ترين فيلسوفان مطرح گرديد.


گفته‌اند كه خواهر نيچه «اليزابت نيچه»، با فاشيست‌ها و نازي‌ها روابط حسنه‌اي داشت. او كه بعد از مرگ نيچه مسوول تنظيم نوشته‌هاي نيچه بود، به صورتي نوشته‌هاي نيچه را تنظيم كرد كه به مزاج آنها خوش بيايد. از اين روست كه گفته مي‌شود آن تلقي كه از نيچه در كتاب‌هاي او داشته‌ايم، ممكن است بيشتر متأثر از نوع ساماندهي خواهر نيچه باشد.


نيچه معتقد بود كه بايد بر پوچي زندگي و نيهيليسم غلبه كرد. راه غلبه بر آن به اين ترتيب است كه، ارزش‌ها و اخلاقيات و معاني‌اي را كه از بيرون و فراتر از انسان‌ها به آنها داده مي‌شود، خود انسان‌ها به خود بدهند. كسي كه بتواند اين ارزش‌ها را به خود عرضه نمايد و نيازي به معني‌بخشي از خارج نداشته باشد، «ابر انسان» ناميده مي‌شود. ابر انسان كسي است كه توان معني‌بخشيدن به زندگي خود را داشته و بي‌نياز و مستغني از معاني خارج از خود است و اين مفهوم به معني غلبه كردن بر نيهيليسم است. «ابر انسان» با معنا دادن خود به زندگي خود، بر زندگي غلبه مي‌كند.


نيچه با مسيحيت در افتاد. اخلاق مسيحي را عامل خواري انسان‌ها مي‌دانست و مسيحيت را به دليل بي‌اهميت دانستن تن و شهوت مورد طرد و نقادي خود قرار مي‌داد. البته نه به اين معني كه نيچه مدافع بي‌بند و باري بوده است. جالب اينجاست كه نيچه، حافظ را از الگوهايي مي‌شمارد كه توانسته است با اراده و جان خود، شهوت را به جاي مهار كردن، معنوي كند.


در مورد نظر نيچه درباره‌ي قدرت، او به قدرت نگاهي هنجاري داشت يعني بايستي به دنبال قدرت بود و اين را وظيفه‌ي انسان براي غلبه بر نيهيليسم مي‌دانست.


بعدها راسل در كتاب «قدرت» چنين مطرح كرد كه خود آدم‌ها ذاتاً، چه بخواهند و چه نخواهند به دنبال قدرت مي‌روند. يعني نگاه راسل به قدرت نگاهي توصيفي بود.


از نظر راسل انسان‌ها خود به خود به دنبال قدرت خواهند رفت. امروزه در دنيا، در چند سال اخير رغبت و رويكرد به نيهيليسم شادي‌بخش مطرح گشته است. در نيهيليسم شادي‌بخش هرگز از تلاطم و اضطراب و جنون خبري نيست؛ با شادي و آرامش نيهيليسم پذيرفته مي‌شود.


در جلسه‌ي آينده درباره‌ي نيهيليسم شادي‌بخش خواهيم گفت و نيز به بررسي آرا و انديشه‌هاي كامو خواهيم پرداخت.

 

    936 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي :
●   اگزيستانسياليسم 
●   فلسفه 

دسته
●  متن / گفتمان

رسته :1

تاريخ ارسال:26/07/1383
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب