مدتي است كه گونهي خاصي از غربشناسي يا نگاه به غرب در ميان بخشي از نيروهاي انقلاب و محافل حزباللهي اعتبار و جايگاه يافته است. غربشناسي مشهور به «فرديدي» دوران رونق آن بيشتر مربوط است به بعد از جنگ و سالهايي كه دوران سازندگي ناميده ميشد و فضايي كه در اقشار انقلابي اين احساس را به وجود ميآورد كه بدعتهايي در حال روي دادن است. البته براي تحليل آنچه داشت رخ ميداد، ديدگاه حاضر و آمادهاي وجود داشت اما جناحي و باندي و مختلط به ديدگاههاي چپروانهاي با گرايش به اقتصاد دولتي بود و حق يا ناحق براي بعضي كه ميخواستند از آلودگيها يا دردسرهاي سياسي انتساب به يك جناح بركنار باشند، جاذبهاي نداشت. از سوي ديگر وجود ديدگاهي عميقتر از بحثهايي كه روزنامهاي شده بود، ضروت داشت. اين عمق در يك ديدگاه فلسفي يا فلسفهي تاريخي مستند به آراي دانشمندان شناخته شدهي غربي وجود داشت يا احساس ميشد كه وجود دارد؛ به خصوص ميتوانست وضعيت موجود آن دوره را از نگاهي ريشهايتر نقد كند. مخالفان سياسي به انحراف و مفاسدي كه ضرورت يا جادهصاف كن سازندگي و توسعه شمرده ميشود، حمله ميكردند و در عين حال اصل وقوع سازندگي در حد و اندازهي ژست و تفاخرهاي آقايان و القاب و عناوين تقديمي آنها به يكديگر (تكنوكرات، كارآفرين، سردار و ... ) را انكار ميكردند؛ اما اين تفاوت داشت با آنكه كسي ارزش سازندگي و پيشرفت را انكار كند. چنان سيري از سطح به عمق را در اواخر آن دوره در بعضي مطبوعاتيهاي معروف دقيقاً ميشد مشاهده كرد. انتشار هفتهنامهاي با تيترهاي تند انتقادي بر ضد دولت، افشاگري از مفاسد بعضي وزارتخانهها و وزيران و محكوميت در دادگاه، تبديل هفتهنامه به ماهنامه با گرايش به احياي بعضي سنتهاي طبي قديمي، رها كردن كار مطبوعات و حضور در جلسات كوچك براي بيان سادهي مفاهيم تجدد و تأكيد بر امالفساد بودن آن و... البته با اوجگيري دوم خرداد و روزنامهاي شدن مباحث بسياري كه قبلاً در ماهنامههاي خاص جريان داشت، توجه ويژه و عميق به هر بحث فلسفي، چه از نوع پوپري چه از نوع هيديگري، كاهش يافت. اما همچنان اعتبار و مرجعيت خود را در ذهن كساني كه اندكي آشنايي با آنها دارند، حفظ كردند. همين اعتبار است كه بازنگري و نقد را ضروري ميسازد ـ امري كه هيچ گاه رغبت چنداني به آن وجود نداشته است. چرا كه مدافعان انديشهي مذكور همواره در صف مدافعان انقلاب قرار داشتهاند و شايد خود بر آن اعتقاد باشند كه از ديدگاهشان نه به قدر استحقاق استقبال شده و نه به اندازه كافي درك شده است. يك نقد متناسب با اهدافي كه چنين نقدي را ضروري ميسازد و پس از اين بيان خواهد شد، بايد از سه منظر متفاوت باشد:
1ـ نقد محض
2ـ نقد تطبيقي
3ـ نقد كاربردي
نقد محض
روشن است كه سوره يك نشريهي نظري مانند نشريات متعدد ديگري كه هم اكنون منتشر ميشود، نيست و متناسب با جايگاه خود بايد به مسائل ظاهراً كمعمق و پيش پا افتادهاي بپردازد كه از فرط نزديكي به چشم از ديد همگان پنهان مانده و فراموش شده است. البته شايد اين براي عدهاي پذيرفتني نباشد؛ همچنان كه تمايل دارند از شهيد آويني، كه بعد از شهادتش مدعيان زيادي پيدا كرده، صرفاً تصويري اشراقي غرق در ملكوت ارائه كرده و شأن بسيجي منسوب به پابرهنگان بودنش را كمرنگ سازند.
با اين حال نقد بعضي پيشرضها و محكات اين ديدگاه كه مبناي هر انديشهي عميق در باب فرهنگ و تمدن و سياست انگاشته ميشود به همان اندازه لازم است كه بررسي عوارض و تأثيرات آن؛ كه البته در اين نوشته جاي آن نيست. تنها به اجمال و اشارهوار به بيان بعضي نكات و جنبههاي نقدپذير اكتفا ميشود. غربشناسي ديدگاه مذكور مبتني بر نگاه خاصي به تاريخ و روايت خاصي از تاريخ است كه هر دو مفصل نقدپذيرند. اگر موضوع فلسفهي تاريخ را مباحثي از قبيل چگونگي روي دادن تحولات تاريخي و روند آن، تأثيرپذيري آنها از حركات افراد و اجتماعات انساني در برهههاي خاص زمان و تأثير تاريخ بر سرنوشت آنها (جبرو اجباري تاريخي) و پيشبينيپذيري آن بدانيم اين ديدگاه به روش معمول انديشههاي تاريخمحور بيشتر بر جبر تأكيد دارند تا اختيار، سير تاريخ را داراي روند قطعي پيشبينيپذير ميداند. روايتي كه از تاريخ ارائه ميدهد تاريخ را مبناي شهودمداري و عقلمداري يا خدامداري و خودمداري به دورههاي مشخص تقسيم ميكند كه با دورههاي تفكر فلسفي در غرب منطق است و بر همين مبنا آينده را پيشبيني ميكند. اگر بخواهيم بيهيچ قصد استخفاف يا پايين آوردن شأن، مقايسه كنيم، كاري شبيه به كار ماركس انجام ميشود كه با تقسيم تاريخ بشر به دورههايي همچون كمون اوليه، جامعهي مادرسالار، پدرسالار، بردهداري و فئوداليسم، آينده را پيشبيني ميكرد؛ - تفاوت آن است كه ماركس با مسألهاي سادهفهمتر - يعني مالكيت و حدود آن از لحاظ اشتراكي يا فردي بودن ـ سروكار داشت، اما در اينجا مفاهيمي پيچيده و گاه بسيار غامض و مبهم مورد نظر است. البته نسبت به زمان آغاز فساد، تصوير دقيقتري به دست داده ميشود. فساد با ظهور فلسفه يا متافيزيك حاصل از عقل خودبنياد يونان آغاز ميشود. اين فساد كه در دوران حاضر كه از رنسانس آغاز شده به شرّ مضاعف و فراگير تبديل شده، تنها به نوعي نگاه يا طرز فكر دربارهي هستي يا خدا (پاي استدلاليان) محدود نميشود؛ بلكه تمام مظاهر فرهنگي و تمدن دوران تجدد به آن نسبت داده ميشود. آنچه در نهايت روي ميدهد، خلاصه كردن تاريخ در بينشهاي هستيشناختي و جهانبينيهاست. به اين طريق ميتوان تاريخ يك تمدن يا فرهنگ را به راحتي از خلال مكاتب فكري و فلسفي مكتوب و اسطورهها قرائت كرد. چنين قرائتي گرچه معمولاً جالب و تأملبرانگيز است، معلوم نيست كه تا چه حد واقعيت داشته باشد. از دل چنين نگاهي به تاريخ احكامي شبيه به اين درميآيد كه تاريخ مدرن از آنجا آغاز شد كه دكارت هستي را براي خودش با «من» اثبات كرد. (خودمحوي يا محوريت انسان) يا پيدياش علوم جديد و تكنولوژي آن زمان بود كه انسان غربي طبيعت را ملك خود و تصرف در آن را جايز دانست. اين يعني انتساب رو نياوردن به تكنولوژي و علوم به تقوا و زهد. چنين تقوا و زهدي تا چه حد واقعيت داشته است؟ با مراجعه به تاريخ ملل شرقي و بعضي اجتماعات بدوي ميتوان شواهدي از وجود آن ارائه داد؛ اما به خصوص در ملل شرقي هيچ گاه آنقدر فراگير و نيرومند نبوده كه بتواند در مقابل هر نوآوري، كه فايدهاي علمي داشته باشد، مقاومت كند. تاريخ اين اقوام پر است از شرارتها و خونريزيها و سلطهطلبيها و تقواي خدا يا طبيعت ابتداييترين چيزي بوده كه ميتوانستهاند زير پا بگذارند.
اما اينكه بتوان چنان زهدي را به فرض وجود، ديني و به خصوص اسلامي دانست، بحث ديگري را به ميان ميآورد. در واقع در اين ديدگاه براي شناساندن پريروز ماقبل ظهور متافيزيك بيشتر به سنتهاي فكري مردمان رجوع ميشود كه جهانبيني توحيدي نداشتهاند؛ مردماني كه از نگاه اسلامي ميتوان آنها را كافر و مشرك و سنتهاي آنها را خرافه و تاريخگويي آنها را اساطيرالاولين و تاريخ آنها را «جاهليت» ناميد. بر اين مبنا زهد و قدسهاي برآمده از چنان نظامهاي اعتقادي و فرهنگي را هم ميتوان جهل ناميد؛ چنان كه در عربستان ما قبل از اسلام هم از اين نوع زهد و قدسها كم نبود.
از نگاه يك مردمشناس شايد اولين قدم در نفي فوق طبيعت «توحيد» و انهدام خدايان متعدد تمثالدار (بتها) در مقابل خداي واحد ناديده باشد؛ چرا كه فراموش كردن خداي واحد نادديه پس از نابودي خدايان ديدني كاري آسان است. بنابراين تحليل، چه بسا كه قسمت زيادي از وضع امروز ما به سبب ظهور اديان توحيدي بوده باشد. غرض آنكه اگر ديدگاه، تحليلي مستقل از اسلام ارائه ميدهد و حداكثر تعابير و واژههايي از ادبيات اسلامي وام گرفته، بايد قبل از هر چيز نگاه اخلاقي و ارزشي مستقل خود را تبيين كند و آن را مستدل سازد. اين از آن جهت است كه اين ديدگاه به شدت آميخته با قضاوتهاي ارزشي دربارهي پديدهها و دورانهاي مختلف تاريخي است. اما گر خود را بر حقيقت نامشكوف اسلام كه تحريفشدهي آن در دست ماست منطبق ميداند، بايد گفت كه تاريخ صدر اسلام به اندازهي پريروز ماقبل متافيزيك مبهم و دوردست نيست كه نتوان بسياري از ديدگاههاي اسلام را از آن به دست آورد.
البته درون اين ديدگاه آن قدر مايههاي انعطافپذيري وجود دارد كه بسياري از تناقضها را در خود هضم ميكند. واژگان كليدي آن داراي مضاميني بسيار سيالند كه متناسب با نياز ميتوانند بسيار پهن و فراگير يا بسيار تنگ و دقيق شوند. نمونهي چنين واژگاني سنت و مدرنيته است كه در يك مفهوم گسترده ميتوان همهي نزاعهاي تاريخي و شورشها و انقلابها، از جمله انقلاب اسلامي را در آنها خلاصه كرد. مردم به اسلام رو كردند و اين رو كردن به سنت بود؛ اما وقتي با همين گفتمان بخواهيم عملكرد بعد از انقلاب را تبيين كنيم، بايد همهي رو كردنها به پديدهها و نهادهاي مدرن را عدول از انقلاب بدانيم. ديگر مهم نيست كه در تاريخ انقلاب هيچ شعار، اعلاميه يا بيانهاي از مردم كه انقلاب كردند، بر ضد علوم جديد و تكنولوژي و بسياري از پديدههاي مدرن وجود نداشته باشد. از اين گونه تطبيقهاي بيمحابا و بدون توجه به واقعيت امور در اين ديدگاه فراوان وجود دارد؛ به خصوص وقتي كه تلاش ميشود دو چارچوب فكري عرفان وحدت وجودي اسلامي و فلسفهي هيديگر با هم ادغام شود.
يك جهانبيني فلسفي خاص را ذات و دورن مايهي همه مظاهر ريز و درشت فرهنگ و تمدن غربي دانستن و اين ذات را ثابت و تغييرناپذير فرض كردن از ديگر تعميم و تطبيقهاي اساسي اين ديدگاه است؛ تا آنجا كه هر فرض، تحليل يا تعبير ديگر را تحريف يا سادهانديشي تصور ميكنند.
از آنجا كه هيچ چيز را نميتوان از ذات آن منفك كرد، نتيجه آن ميشود كه هر گونه مصرف محصولات بهكارگيري روشها يا تقليد عاداتي كه در غرب خاستگاه داشته باشد، چه آگاهانه و پس از درك كامل جهانبيني فلسفي و اساطير حاكم بر غرب باشد، چه با غفلت كامل و كوركورانه و چه اساساً با ديدگاهي ديگر كه در فرهنگ خودي ريشه دارد، مستلزم همنوايي و وحدت با آن ذات است. چنين وحدتي مستلزم انفكاك از خود و جهانبيني خود و آگاهانه يا ناخودآگاه غرق شدن در جهانبيني ديگر است. حتي اگر به چنان ذات ثابتي معتقد شويم، اينكه اين ذات را چگونه و به چه روش بايد شناخت، منشأ بحثهاي دامنهدار پيچيده است. به هر حال ميتوان هر يك از پديدهها يا مظاهر فرهنگ و تمدن غرب را از لحاظ ماهيت و آثار از زاويههاي مختلف تحليل كرد اما مسلماً يگانه راه روشني نيست كه اين ديدگاه ارائه ميدهد؛ همچنان كه معلوم نيست بهترين راه، آن باشد و به خصوص اعتبار آن را ندارد كه از منظر دين دربارهي پديدهها قضاوت كند.
تطبيق ديگر عبارت است از تطبيق دورانهاي تاريخي اين ديدگاه با دورانهاي غيبت و انتظار شيعه و پيشبينيهاي آن دربارهي دوران ظهور. نه دوران غيبت با ظهور دوران مدرن و سيطرهي غرب آغاز شده و معلول آن بوده، نه لزوماً ظهور در پايان آن يا به قصد ريشهكن كردن مظاهر مدرنيسم خواهد بود.
نقد مقايسهاي با نگاه امام و انقلاب اسلامي:
ميتوان از آنجا شروع كرد كه امام (ره) فيلسوف بود و عقل فلسفي را رهبر به حقيقت ميدانست؛ دست كم آنكه چون چراهاي عقلي در مباني اعتقادي را نه مايهي نگراني و نه نشانهي فساد ميدانست. اما مناسبتر آن است كه به ديدگاه ايشان به عنوان بنيانگذار انقلاب اسلامي توجه كنيم تا يك فيلسوف.
مسلماً يك وجه انقلاب اسلامي مبارزه با غرب است، اما چه مبارزهاي و به چه مفهوم؟
مبارزهاي با متافيزيك و يونانزدگي يا مدرنيسم؟ امام (ره) با مفهوم «غربزدگي» هم آشنا بود؛ اما مفهومي كه از آن ميفهميد بيشتر به ديدگاه «آل احمد» نزديك بود. البته امام (ره) به تاريخ هم توجه داشت و جريانهاي تاريخي دور و نزديك را ميشناخت و بعضي را كاملاً لمس كرده بود؛ تحولات دوران قاجار و مشروطيت را دقيقاً در نظر داشت و حتي در جواني به تماشاي مذاكرات مجلس اسلامي ملي آن دوره كه شهيد مدرس در آن حضور داشت، ميرفت. استعمار انگليس و كودتاي رضاخان و پالايش لباس و زبان و دين، به سبك غربي را به چشم ديده بود و از آنچه كه در جنگهاي جهاني بر مسلمانان ميگذشت، باخبر بود. از سويي استعمارزدگي و حكام دستنشانده را ميديد و از سوي ديگر ضعف و عقبماندگي و خودباختگي را.
البته به تاريخ دوردستتر هم توجه داشت؛ اما اين تاريخ عبارت بود از تاريخ ايران، تاريخ اسلام و به خصوص صدر اسلام و تاريخ انبيا. با اين اوصاف مفهومي كه ايشان از غربزدگي ميفهميد، پيچيده نبود. مفهومي بود كه مردم هم آن را درك ميكردند و زماني با سرنيزه و چماق، زماني با مانورها و ژستهاي ترقيخواه و ديگر شيوههاي فشار با آن آشنا شده بودند. آيا شايسته است مفهومي را كه وضع ملموس حاكم بر يك دوره تاريخي را به خوبي توضيح ميدهد، سطحي تلقي كرد؟
در عين حال امام (ره) به «عقبماندگي» هم به همان مفهوم رايج همهي متفكران بيدارگري كه براي به خود آمدن مسلمانان قبل از او تلاش كرده بودند (چيزي نزديك به همان مفهومي كه تودهي مردم از آن اراده ميكردند) اعتقاد داشت. البته راه خلاصي از آن را نه تنها سرسپردگي و دريوزگي تحقيرآميز قدرت، كه استقلالخواهي، ارادهي مقاومت و جهاد و مبارزهي مداوم با قدرتهاي سلطهطلب ميدانست. با اين وصف اين قسمت از انديشههاي انقلابي او هم رنگي از مبارزه با غرب داشت؛ اما چنان نبود كه تنها هدفش از پيشرفت مبارزه با غرب يا ابزارهاي غربي باشد و رو كردن به آنها را تنها در همين حد جايز بداند. يك جا در مقالهاي از يكي از منسوبان به اين ديدگاه آمده بود: «اشتباه علما ـ چنان كه اسم آورده بود، اشتباه آيتالله نائيني ـ در نگاه مثبت به پيشرفتهاي غرب از آنجا بود كه گمان كردهاند اين دنبالهي همان چيزي است كه از تمدن اسلامي گرفته شده و مسلمين در خود از دنبال كردن آن بازماندهاند؛ حال آنكه اين از ماهيتي ديگر است. «بايد گفت نفي اصل دنباله بودن هم معلوم نبود كه اين نوع نگاه را عوض كند. چرا كه علت اصلي چنين نگاهي نبوده و تأكيد بر آن بيشتر براي كاستن از مرعوبيتها و خودباختگيها بوده است.
موضوع ديگري كه بايد در نگاه امام (ره) و انقلاب به آن توجه كرد. «سنت» است. درست است كه امام احياگر سنتها بود، اما سنت در منطقي قرآني و شيعي پارهاي آداب و شعاير جامد و راكد نيست. اميرالمؤمنين (ع) از سنت پيامبر سخن ميگفت و خلفاي قبل از او هم، داعيهي سنت پيامبر داشتند؛ اما بر سر آن مفهوم از سنت كه امام علي (ع) به آن عمل ميكرد، جنگها درگرفت و حضرتش در اين راه به شهادت رسيد.
انديشمندان ديدگاه مورد بحث گرچه معمولاً از هر عبارت در مقام نظري و تعريف، مفهوم پيچيدهاي را لحاظ ميكنند، اما در مورد «سنت» بيشتر به همان مفهوم ساده و متداول امروزي آن توجه دارند. شايد اين بدان جهت باشد كه هر سنتي (شعاير و آداب و عادات فكري مغاير با رويكردهاي مدرنيته) از گذشتهي اقوام و مللي كه تاريخي مستقل از غرب را طي كردهاند، ميتواند از پريروزي آرماني كاشف باشد كه هنوز غرب سيطرهي خود را نگسترده بود. از سوي ديگر هر كردار، گفتار يا اعتقاد كهن كه به مفهوم مصطلح دليل روشني براي آن وجود نداشته باشد، به نوعي نفي و طرد عقل و عقلانيت غربي است. بگذاريم از اينكه هماكنون نفي حجت عقل و در نهايت هر گونه امكان وصول انسان به حقيقت دارد موضوع بحث كلاسهاي بعضي اساتيد متعهد ميشود؛ گويي كه از اين طريق ميتوان به هر عمل بيپايه حجيت داد يا حقانيت وحي و شهود را اثبات كرد.
چنين سنتگرايي كه معمولاً به نوعي شرقدوستي يا آسيادوستي منتهي ميشود، نه خاص بعد از انقلاب است، نه مخصوص دوستداران اسلام و انقلاب، نه حتي مخصوص كساني كه در چهره و منش فردي آنها نشاني از شرق يافت ميشود؛ در ميان آنها حتي ميتوان زينهالمجالسهاي شهبانوي فرهنگدوست ايران را ديد.
چنين مفهومي از سنتگرايي اگرچه در حدود مقبول آن مطلوب انقلاب باشد، اصالتاً از اهداف انقلابي نيست؛ هر چند كه بالعرض با بعضي رويكردهاي آن تناسب داشته باشد. حتي در بحث ايجاد هويت نيز بنمايهي هر هويت بخشي جدي احياي سنن است به مفهومي كه در اول گفته شد و نه پارهاي سنتهاي نمايشي كه ژاپنيها بدان شهرهاند.
براي غرب چه تفاوت ميكند كه بلهقربانگوي صبح و شام او از دوران اشغال كت و شلوار به تن داشته باشد يا يك لباس سنتي؟
نوع ديگري از سنتگرايي متداول، توجه دوباره به تمدن اسلامي در گذشته است. در اين تمدن هم لباس وجود داشته، هم شعر و اقسام هنرها، هم معماري و طبابت و صنعت و هم شهرداري و قضاوت.
اولين نكتهي مهم اين است كه اين تمدن و آثارش را مسلمانان در دوران خلفا و بركناري حاكميت اسلام اصيل به وجود آوردند.
بعضي هنرها و حتي بعضي علوم در لاقيديها و لااباليگريها و در حمايتهاي خاص و در گوشهي كاخهاي ظلم پيدا شد و رشد يافت. بدون توجه به جهتگيري نهايي يا فلسفهي وجودي يا چگونگي ريشه داشتن در اسلام براي هيچ يك از آنچه به سبب انتساب به مسلمانان، اسلامي ناميده ميشود، نميتوان رجحان آشكار ديني قايل شد.
حتي معماري اسلامي، كه شايد فاخرترين هنر باقي مانده از دوران اسلامي باشد و ميتوان از جنبههاي مختلف آن تفاسير الوهي و توحيدي ارائه داد، در تأثيرپذيري از فرهنگهاي ديگر و در به اوج رساندن ظريف كاريهاي قصرها و مساجد شاهانه غنا يافت. مسجد جامع دمشق را مقايسه كنيد با مسجد كوفه. مسجدهاي بيسقف و بيشكل دوران پيامبر (ص) را در نظر بگيريد و بينديشيد اگر امامان عادل (ع) بر سر كار ميآمدند باز هم امروز شاهد آثار چشمگيري از معماري مساجد باشكوه ميبوديم؟ از طرف ديگر، «بيت عتيق» (كعبه) مكعبي است بيهيچ انحنا يا ظرافت قابل توجه و در شكل و فضاي عبادت حج بياباني بود، گرم و خشك و گاه بس داغ بيهيچ آينهكاري يا كاشيكاري طرح اين سؤالات نه به جهت نفي يا اثبات معماري اسلامي كه براي تأكيد بر استحكام ديني مباني قضاوت است. اساس مسجد بر تقوا است (لمسجد اساس علي التقوي) و وقتي بر اساس تقول استحكام يافت، شايد به زخارف حامل معارف چندان هم نياز نداشته باشد.
نكتهي دوم آن است كه تمامي اين مواريث (هنرها، علوم و فنون) بر آن بودهاند كه به بهترين وجه پاسخگوي نيازهاي علمي زمان خود باشند و به همين سبب در حال تحول و تكامل مستمر بودهاند. بنابراين به كارگيري عيني آن بدون توجه به ضرورتهاي عملي و سودمند بودن آنها حتي مخالف رويكرد خود كساني است كه آنچه اكنون در دست داريم، از آنها به جا مانده است. به عبارت ديگر سنتگرايي يا سنتيگرايي به اين مفهوم تنها در صورتي اصالت و در صوري كه در عمل به اهداف اصلي را مختل نسازد، مورد قبول انقلاب است.
در جمع بايد گفت كه انقلاب به يك مفهوم احياي سنتهاست اما نه به مفهوم مقابلهي همه جانبه با آنچه از آن به مدرنيسم تعبير ميشود. در هر حال اين انقلاب، اسلامي است با اهداف و جهتگيريهاي خاص خود و اين اهداف به خودي خود آنقدر بزرگ و پرمايه هستند كه لازم نباشد در آنها تجديدنظر يا اصلاح بشود يا از اينجا و آنجا به آنها خون تازه تزريق شود. اين منافي آن نيست كه از جهاتي هم با بعضي ديدگاههاي خاص همراه باشد.
به عنوان راهنماي عمل:
شايد نقد اصلي همين باشد كه اين ديدگاه هيچ رهنمود عملي حتي براي پيروان خود ندارد. در واقع اين ديدگاه، آنقدر پيچيدگي و قابليتهاي متفاوت دارد كه به راحتي ميتواند مقابل آنچه را كه نفي ميكند، منتفي بداند يا توصيه به آن را درك سطحي يا نادرست نظريه به حساب آورد. فرض كنيد كه يكي از مجذوبان اين ديدگاه به خود جرئتي بدهد و كتابي بنويسد و همه را به يكي زندگي ماقبل مدرن بدوي دعوت كند؛ در هر حال انديشمندان و نويسندگان اصلي اين نوع غربشناسي يا غربستزي به نحو كمال از تكنولوژي استفاده ميكنند.
از اينكه بگذريم در اين ديدگاه يا نظريه خصوصياتي وجود دارد كه آن را از اينكه به عملي برانگيزد بازميدارد يا تشويق بيعملي است:
ـ ادبيات پيچيده:
با اين فرض ضمني كه هر بيان سادهاي از وضع موجود سطحينگري يا غيرواقعي است، ادبيات پيچيدهاي به كار گرفته ميشود كه براي فرد ناآشنا مبهم يا نامفهوم است. كسي هم كه بخواهد با اين ادبيات آشنا شود مجبور است به موازات درك مفاهيم عبارات راههاي نگاه و تمعق كردن در موضع موجود را هم بيابد و پس از آنكه به اين مرحله رسيد، آن قدر موضوع و مسأله ريز و درشت براي تعمق و درك بهتر وضع موجود دارد كه به اين زودي به «چه بايد كرد» نخواهد رسيد. از سوي ديگر عملي كه با چنان گزارش از وضع موجود متناسب باشد، بايد به همان اندازه عميق باشد و اين عمق عميق از نگاه بيرون معمولاً همان بيعملي است. در طرز فكري كه از اين ديدگاه به سطح القا ميشود، معمولاً وضع موجود به جريانهاي كلي، فراگير، ريشهدار در تاريخ، تقديري، دور از دسترس و تسلطناپذير ارجاع ميشود كه از هر گونه ايجاد تغيير يا اصلاح مأيوس ميكند. حتي اموري كه در يك نگاه معمولي اصلاحپذير به نظر ميرسند در اين ديدگاه چنان ريشهدار در عوامل ثابت يا تأثيرناپذير جلوه داده ميشوند كه هر تلاشي در اصلاح آنها بيهوده به نظر ميرسد. با اين اوصاف اين ديدگاه ميتواند هم به كار آرمانخواهاني بيايد كه با ناكامي تلاشهايشان براي اصلاح سرخورده شدهاند و هم كساني كه از عمق وجود به وضع موجود دلبستگي دارند. جالب آنكه اخيراً يكي از فرهنگ آويختههايي كه قرا است با پول امثال جزايري از اعتبار اسلام و انقلاب دفاع كند، كتابي نوشته و با شرح و بسط اين ديدگاه خود را در زمرهي انديشمندان اين ديدگاه قرار داده است. البته بانيان و داعيان اصلي اين ديدگاه اشخاص محترمند، اما اين سؤال باقي است كه اگر با يك مكتب فكري با دستورات عملي مشخص روبهروييم، پس چرا اشخاصي با اعمال متفاوت و گاه منحرف هم ميتوانند از هواداران آن باشند و دربارهي آن كتاب بنويسند.
ـ جبرگرايي و حوالت تاريخي:
قدرگرايي تئوريك شديدتر از قدرگرايي اخباري آخرالزماني است. يك قدرگراي اخباري به احاديث و رواياتي استناد ميكند كه وضعيت دوران غيبت را بيان ميكند اما زياد به دنبال آن نيست كه تاريخ در پيوستگي خود چگونه به سوي ظلم حركت ميكند و ظلم چگونه به عنوان يك جريان تاريخي گسترده ميشود؛ حداكثر به بعضي مظالم قابل درك وضع موجود توجه ميكند و اين را ميداند كه كاري نميتوان كرد، به جز آمادگي فردي براي ظهور و تشويق اين و آن به اعتقاد به آن آيندهي خوب و دعا براي آن.
وقتي از حوالت تاريخي صحبت ميشود، يعني خودمحاط و محكوم به وضعيتي است كه تاريخ و دورهي تاريخي او معين كرده است. در اين حالت ارادهي او به ايجاد تغيير و هر تلاشي كه انجام ميدهد، حداكثر اتفاقاتي مطلوب در دوران او و ديگراني است كه با او همنوا ميشوند اما تأثيري اساسي بر آن واقعيت مسلط بيرون از دسترس نميتواند داشته باشد. بنابراين ميتوان به جاي انديشيدن به ايجاد تحول منتظر وقوع تحولات در پيوستگي تاريخي خود شد؛ از اين قبيل كه مدرنيته در بحران غرق گردد يا غرب افول كند و فرو بپاشد. به همين سبب تفكر، تدبر، تعمق و ژرفانديشي نه فقط اولين و اساسيترين توصيهي اين ديدگاه، كه عليالقاعده تنها توصيه آن است؛ تفكري كه در صادقترين افراد به سكوت و گوشهگيري و در افراد كمظرفيت به ژست و خردهگيري و همگان را كوتهفكر تصور كردن منتهي ميشود.
دائماً در انديشههاي عميق دربارهي چيزهاي جزئي مستغرق شدن، همه چيز و همهي تلاشها را از سطحي فراتر و در تحليل نهايي در راستاي يك تقدير از قبل نوشته شدهي تاريخي يا در طرح جامع نيرويي بيرون ديدن، از عوارض آن بر كساني است كه از اين طرز فكر تأثير ميگيرند.
نتيجه تأثير چنين مفهومي، رخوت و سكون است نه بيداري و به پا خاستن و تفاوتي نميكند كه اين رخوت يا سكوت از تنبلي يا محافظهكاري و براي حفظ وضع موجود باشد، يا مأيوسانه و گوشهگيرانه.
حتي مقابلهي آن جنبه از اين ديدگاه با جريان ضدانقلاب غربگراي ليبرال، همدلي و همراهي ما را برميانگيزد. با فقدان دستورات عملي مشخص در آن، كارايي خود را از دست ميدهد. آنها براي هر چه ميگويند نسخههاي پيچده شدهي مشخص در دست دارند؛ بگذريم از اينكه جبهه تقابل نظري كه اين ديدگاه مطرح ميكند، دقيقاً مطلوب و دلخواه همانهاست. تقدير از شرق و سنتهاي منسوخ، نفي عقل و عقلانيت، تأييد و تأكيد كلي گفتمان سنت و مدرنيسم و طرح ضمني راه نجاتهاي نامطبوع يا نرفتني براي آنها عرصهاي شوقانگيز و لذتبخش فراهم ميآورد. مؤثرترين نقدهاي مطرح شده از سوي اين ديدگاه همه سلبي هستند؛ بدين معنا كه دست حريف را از ادعايش خالي ميكنند اما با خالي كردن دست حريف، نه دست ما پر ميشود و نه صورت مسألههاي حوزهي عمل پاك خواهد شد.
جمعبندي:
نه هر ژرفانديشي منتهي به حقيقت است و نه هر فكر عميق مقدمهي اعمال عميق. همچنان كه هر ديدگاهي كه بتنواند براي فراز و فرودها و ناكاميهاي انقلاب يا انقلابيها تحليل جديدي فراهم كند، لزوماً راهگشا يا راهنما به سبيل نجاتي نيست؛ به خصوص كه از طريق خودآموزههاي انقلاب تحليل ركوها و انحرافات ممكن باشد. بسا كه بيآنكه باري از دوش بردارند به آنچه هست بارهايي اضافه كنند.