هماينك، نمونه نخستين بشر جديد متولد شده است. اين زن و مرد جديد قرن بيست و يكم، نژادي از پدر، مادر، پدر بزرگ و مادر بزرگ رفاهطلب و پولپرست خود در عصر صنعتي هستند. اينان نژادي از بشريتاند كه بخشي از حيات خود را با زندگياي فارغ البال در فضايي مجازي كه در دنياهايي متفاوت شكل گرفته است، سپري ميكنند. چنين نژادي كمتر علاقهمند به انباشت و جمعآوري اشيا و كالاها و بيشتر در پي مواجهه با تجربههاي جالب و سرگرمكننده است. اين زن و مرد جديد، به قدرتي دست يافتهاند كه ميتواند در يك زمان در دنياهاي موازي، به تعامل و ارتباط با يكديگر پرداخته و در رويارويي با هر حقيقتي، خواه واقعي و خواه ساختگي، نقاب شخصيت از چهره برگيرد و نقابي جديد بر چهرهي خود زند.
روبرت جي ليفتون روانشناس، اين نسل جديد را «دمدمي» مينامد بشري كه در بحبوحهي توسل به الگوهايي از توسعه كه مصلحت و سود را بر حياتش مسلط ساخته است، رشد مي نمايد. سلامت چنين بشري، به سازمانها و انجمنهايي خاص سپرده شده است. به جاي خريداري اتومبيل مورد نيازش آن را مشاهده ميكند، خريد خود را با استفاده از كامپيوتر انجام ميدهد و در چنين زندگياي، در حالي كه نرمافزارهاي مورد نيازش به راحتي و به طور رايگان تهيه ميشود، خود علاقهمند است تا در جهت استفاده از خدمات اضافي و تأمين نيازهايش، هزينههايي بر خود تحميل نمايد.
اين بشر جديد، در حال تجربه زندگي در دنيايي است كه به رغم وجود اطلاعات انبوه و دسترسي سريع به آنها، از دامنه توجهاش كاسته شده است. ديگر چنين بشري نه در پي تفكر و تعمق كه بيشتر بشري خودانگيخته و خودجوش است. چنين بشري به جاي آنكه خود را مستخدم چنين عصري بداند، خود را بازيگر آن معرفي ميكند و عمدتاً ترجيح ميدهد تا ديگران هم به او نه به مثابه بشري سخت كوش، بلكه انساني خلاق و آفريننده بنگرند. خلاصه اين كه، حيات چنين انساني، عمدتاً ناايستا و در فعاليتهايي موقتي خلاصه شده و كمتر همانند پدران و مادرانش، زندگي ايستا و با ثباتي را تجربه ميكند.
انسان چنين عصري، تفكر خود را نه در قالب واژگان بلكه در قالب تصاوير و انگارهها به پيش ميبرد. در حالي كه او ديگر كمتر توان آن را دارد تا حتي جملهاي را بر صفحه كاغذ مكتوب نمايد، اما به راحتي توان آن را دارد تا اطلاعات الكترونيكي مختلف را پردازش نمايد. بشري كه فاقد بينش تحليلي و اصولاً نسلي عاطفي و احساسي است.
چنين بشري، غالب وقت خود را با شخصيتهاي خيالي تلويزيون سپري ميكند و در فضاهاي مجازي، همان گونه با همتايان خود برخورد ميكند كه در دنياي واقعي با آنها رفتار ميكند، به نحوي كه حتي در برخوردهاي اجتماعياش، چنين شخصيتهاي خيالياي را با تجارب خود در هم ميآميزد و آنها را به بخشي از تجارب دنياي شخصي خود مبدل ميسازد. دنياي چنين بشري، عمدتاً سيال و بيثبات است؛ دنيايي كه ساكنان آن با فرامتنها و پايگاههاي اطلاعاتي پيوند خوردهاند. چنين بشري توان آن را يافته تا بدون آن كه از آدرس جغرافيايي همنوعانش اطلاعي داشته باشد، با آنها ارتباط الكترونيكي برقرار سازد. اين بشر، به دنياي خود به مثابه دورهاي گذرا و به زندگاني خود در قالب مجموعهاي از كاركردها و كنشهاي صرف مينگرد. بالاخره آنكه، اين نمونه از بشر، همواره در حال نوسازي خويش و تطبيق با شيوههاي جديد زندگي است.
از منظري ديگر، چنين زن و مرد دمدمياي، كمتر به گذشته خود علاقه نشان ميدهند و ذهن خود را با سبكها و مدهاي جديد، مشغول ساختهاند. بشري نوآور كه در دنياي متغير و بيثبات، عملاً هيچ آداب، سنن و اصولي برايش وجود خارجي ندارد.
اما همهي اين تحولات، آغاز مرحله گذر از دوره مالكيت است و مبين دورهاي جديد است كه حيات آدمي با دنيايي از شبكهها و ارتباطات پيوند خورده است. براي چنين نسلي، دسترسي به اطلاعات، به منزله حيات و عدم دسترسي، به مثابه مرگ است. آري! اين نسل همان نسلي است كه دورهاي را تجربه ميكند كه مورخ فقيد انگليسي آرنولد توين بي آن را «عصر پستمدرن» ناميده است. اين عصر در تضادي جدي با «عصر مدرن» يعني عصري كه در آن روابط مالكيت خصوصي، عملاً هر جنبهاي از روابط اقتصادي را متأثر از خود ساخته و عمدهي تعاملات اجتماعي را تحت تأثير قرار داده است، ميباشد. خلاصه اينكه، تمايز اصلي اين عصر نوپا با عصر مدرن، عمدتاً در گسترش دامنه دسترسي آدمي به موازات افول مقوله مالكيت است.
اما به راستي چه چيزي اين دو عصر را تا اين حد از يكديگر متفاوت ساخته است؟ پاسخ به اين پرسش، از سويي ساده است و از سوي ديگر پيچيده. عصر پست مدرن، در دورهاي نوين از حاكميت كاپيتاليسم و بر پايه سوداگرانه كردن زمان، فرهنگ و تجربههاي ملموس، استوار شده و اين در حالي است كه عصر رو به زوال مدرن، نمايانگر دوره ابتداييتر از شكلگيري كاپيتاليسم بود؛ دورهاي كه بر پايه سوداگرانه نمودن زمان و منابع طبيعي، كار بشري و توليد و ساخت كالاي مورد نياز، شكل گرفته بود.
مدرنيته
مدرنيته يا به عبارتي ديگر، دورهاي كه تقريباً از عصر روشنگري در قرن هجدهم تا پايان جنگ جهاني دوم گسترش داشت، با پيروزي ماليكت خصوصي به عنوان اساس ساختار روابط بشري و ظهور عقلگرايي، علمگرايي، ماديگرايي، ايدئولوژيها و انديشه پيشرفت خطي، به عنوان روبناهاي فلسفي و فكري نظام مالكيت خصوصي همراه شد.
مشخصه عصر مدرن، باور اين انديشه بود كه دنيا بر پايه قوانيني نامتغير و قابل پيشبيني اداره ميشود؛ باوري كه براي بسياري به يك اصل تبديل شده بود. بشر عصر مدرن، خود را متقاعد نمود كه عقل بشري ميتواند انبوهي از دانش موجود را در قالب نظريههاي قابل آزمايش كه قادر است منشأ گسترش و كاركرد دنياي طبيعي را تشريح و تبيين نمايد، به كار بندد. فرانسيس بيكن، كه او را معمولاً پدر علم جديد ميخوانند، در حقيقت ارائه كننده روشي براي كشف رموز طبيعت بود. در نظر وي، عقل بشري اين توان را دارد تا از طبيعت فاصله گرفته و به مثابه شاهدي بيطرف آن را مورد مطالعه قرار دهد. بيكن كه به طبيعت به مثابه روسپياي همگاني مينگريست، بر اين عقيده بود كه بايد با اعمال خشونت، آن را تحت فشار قرار داد، آن را قالب گرفت و بدان، شكل مورد نظر خود را بخشيد؛ تا بدين نحو، مرزهاي امپراتوري بشر گسترش يابد و هر چيز ممكن و موجود را در گسترده هستي، تحت كنترل خود قرار دهد. بيكن با استفاده از «روش علمي»، متقاعد شده بود كه توسل به چنين روشي، اين امكان را براي آدمي فراهم ميآورد تا به قدرتي دست يابد كه بر طبيعت حاكم شود و بدين شكل، بنيانهاي طبيعت را ضعيف و متزلزل سازد.
در مرحله بعدي، فيلسوف و رياضيدان عصر روشنگري يعني دكارت، نگاهي مكانيكي از جهان ـ كه كاركرد آن را به مانند عقربههاي ساعت بزرگ سن پطرز بورگ ميدانست ـ به بشريت ارائه نمود و طبيعتي با مشخصهي خودكاري و قابل پيشبيني بودن را جايگزين زنجيره بزرگ هستي توماس آكوئيناس قديس نمود. در نظر وي، طبيعت از مؤلفههايي كمي و رياضيوار تشكيل شده و جهان بر پايه الگوهايي مكانيكي و مشخص كه سرعت و مكان، شكلدهنده گستره و دامنه آن هستند، تشكيل شده است.
به دنبال طرح چنين انديشههايي بود كه نوگرايان، انديشه تكامل را مطرح كردند. استدلال آنها بر اين بود كه عصر طلايي، نه در گذشتهاي دور كه در آينده قابل بحث، تحقق خواهد يافت. در نظر آنان، هنرمندي، مهارت، خواست، اراده بشري و نه دخالت الهي، بشريت را به ساختن بهشت زميني يا همان مدينه فاضلهاي كه انباشته از ماديت خواهد بود، رهنمون ميسازد. اشرافزاده فرانسوي مارك دي كندورسه با اطمينان در اين باره گفت:
«هيچ حد و مرزي براي پيشرفت تواناييهاي بشر وجود ندارد… كمالپذيري بشر كاملاً نامحدود است… و از همين روست كه گسترش چنين كمالپذيرياي، فراتر از كنترل هر نيرويي است كه بخواهد سد راه آن شود… خلاصه اين كه، هيچ محدوديتي جز خود گسترده جهان كه طبيعت بر آن بنا شده، وجود ندارد».
جهانبيني عصر روشنگري، فراشرحي عظيم و به عبارتي ديگر، نظريهاي بسيار فراگير براي تشريح عملكرد نظام جديد اجتماعي كه در روباطي تو در تو غوطهور شده و توسط توسعه سرمايهسالاري گسترش يافته، ارائه نمود.
فيلسوفان و روشنفكران اين عصر، جملگي متقاعد شدند كه انديشه منطقي و محاسبات دقيق و رياضيوار ميتواند گشاينده رموز جهان و اعطاكننده قدرت خداوندي به بشر باشد تا به مدد آن بتواند طبيعت و حتي طبيعت بشري را تحت سيطره خود قرار دهد. در اواخر قرن بيستم بود كه رياضيدان و فيلسوف بزرگ انگليسي برتراند راسل در يكي از آثار خود، بدين نكته اشاره نمود كه علم ـ و به خصوص رياضيات ـ رفتار بشري را به دقت رفتار ماشينها مبدل خواهد ساخت.
اما در چنين دنيايي، اگر علم براي كشف عملكردها و تكنولوژي براي مهار محصولات علم به كار گرفته شود، اين مالكيت خصوصي بوده كه به عنوان ابزاري در جهت تقسيم غنايم اين پيروزي به كار گرفته شده است.
آن حقيقت جديدي كه فلاسفه عصر جديد براي مشاهده آن پا به عرصه گذاشتند، به بهترين نحو ممكن توسط آيزاك نيوتن توصيف شد. اين دانشمند و رياضيدان عصر روشنگري، به دنيا به مثابه آن چيزي نگريست كه در آن، اشياي مادي خواه ساكن و خواه زنده، مستقل و خودسامان در آن اقامت گزيدهاند و بر طبق قوانين محكم و تزتزلناپذير جاذبه و در قالب الگويي قابل پيشبيني، به تعامل با يكديگر ميپردازند.
اين گونه نگرشهاي نوگرايان، با انديشه روابط ماليكت خصوصي همراه شد. در چنين پيوندي اين ايده مطرح شد كه اگر جهان طبيعي هم قابل حدس و هم قابل بهرهبرداري باشد، پس آنهايي كه توسط مهارت و كار و تلاش خود، طبيعت را به كالا مبدل ميسازند، بايد در نتيجهي تصاحب ثمره تلاش خود، امتيازات بيشتري عايد خود سازند و البته اين موضوع، همان چيزي بود كه جان لاك در نظريه مالكيت خود به تشريح آن پرداخته بود. همچنين نگاه بشر اين عصر به موجودات و اشيا در قالب ماهيتهايي مجزا و قابل توصيف، سبب شد تا تعريف هر چيزي در قالب دارايي و مالكيت تسهيل گردد.
انديشمندان عصر روشنگري، وقعي به انديشههاي قرون وسطا نگذاشتند و البته توسل به نگاه جديدشان به حيات و طبيعت، مديون توسعه چشمانداز هنر در رنسانس اروپايي بود. مقوله «چشمانداز» كه براي هنرمندان قرون وسطا، مقوله ناشناختهاي نبود، به ندرت در آثار آنها به كار گرفته شد. دنياي سلسله مراتبي و عمودي آثار قرون وسطا جاي خود را به دنياي افقي و جديدي كه با چشماندازها محصور شده بود، داد. نگاه بشر جديد در آثار هنرياش، از آسمانها به افق تغيير جهت داد و چشماندازهاي زميني، نقطهي اعلاي نگاه بشر به پيرامونش شد. به كارگيري چشماندازها در آثار هنري، هنرمند را به مركز جهان و هر چيزي را به شيئي قابل تصرف مبدل ساخت.
پستمدرنيته
دوران پست مدرن، برخلاف عصر مدرن، بر پايه مجموعهاي از فرضهاي كاملاً متفاوتي از ذات حقيقت بنا شده است؛ فرضهايي كه نهايتاً به تحليل انديشههاي نوين درباره مالكيت و تقويت نوسازي روابط بشري بر پايه الگوي دسترسي انجاميده است.
طرح انديشه «تعين ناپذيري» هايزنبرگ و ورود آن به عرصه علم، انديشههاي عصر مدرن را به چالش كشانيد. طرح چنين انديشهاي، دنبال كردن انديشه بيكن را مبني بر اين كه جهان صرفاً از مجموعهاي از فاعلهاي دانا كه بر مفعولهايي منفعل تأثير ميگذارند، با مشكل مواجه ساخت. همچنين نگاه نيوتن به جهان كه آن را متأثر از عوامل مستقل و قابل پيشبيني ميدانست، مورد ترديد قرار گرفت.
نظريههاي جديد درباره ماده و انرژي، آسيبهايي جدي به انديشه روشنگري وارد ساخت. فيزيك جديد با رد ثبات در اشيا، آنها را نه مستقل از زمان كه جاري در زمان معرفي كرد. طرح ديدگاه آلفرد نورث وايتهد درباره مفهوم «فضا»، به تزلزلي جدي در پنداشتن فضا به عنوان مؤلفه اصلي طبيعت انجاميد؛ اما چنين انديشههايي در همين جا متوقف نشد و مفاهيم و حقايق فيزيكي و مادي دنياي مدرن را سخت متحول ساخت. دنيا ديگر نه مانند گذشته، كه به مثابه مجموعهاي از الگوهاي دائماً در حال تغيير نگريسته شد؛ همه چيز در حركت و جنب و جوش. ديگر بشر مانند گذشته به دنيا به مثابه مجموعهاي از اشيا فيزيكي نمينگريست و طرح نظرياتي جديد اجتنابناپذير گرديد. طرح نظرياتي همانند نظريه آشفتگي (Chaos) و نظريه پيچيدگي (Complexity) و … همگي بازتابي از انديشههاي نوين علمي درباره احتمال، بيثباتي، تعينناپذيري، تنوع و … است. در حالي كه علم مدرن در پي يافتن حقايق غايي و ذرات بنيادين بود، علم پست مدرن، پاي در راه يافتن احتمالات پيشبيني نشده و الگوهاي در حال ظهور گذاشته است. طبيعت در اين ديدگاه، به مثابه آن ماهيتي است كه به بر پايه قوانين لايتغير كه بر پايه مجموعه كنشها و كاركردهاي در حال تغيير و بيثبات، بنيان نهاده شده است.
اما ظهور و تأثيرگذاري اين انديشهها، صرفاً به فيزيك، شيمي و رياضيات ختم نشد و علوم انساني نيز سخت متأثر از اين انديشهها شد. بر طبق نگاه پست مدرنها دنيا ساخته دست آدمي است كه با داستانها و حكايتهايي كه آنها را طبق ميل و انتخاب خود سرهم ميكنيد، ساخته ميشود. چنين دنيايي، نه هدفمند كه تصادفي، نه بر پايه حقايق و واقعيتها كه بر مبناي سناريوها و خواستههاي مورد نظرمان شكل گرفته است.
اين دنياي جديد، دنياي ساخته زبان و بر پايه استعارات و معاني و مفاهيمي است كه بر آنها اتفاق نظر داريم؛ مفاهيمي كه هر كدام را ميتوان در گذر زمان تغيير داد. حقيقت در اين دنيا، نه آن چيزي است كه ميراث گذشته ميشود و از نسلي به نسل ديگر منتقل ميگردد، كه آن مفهومي است كه در هر دورهاي از حياتمان، توسط خودمان و به ميل و خواستهمان، ساخته و پرداخته ميشود. اين همان نگاهي است كه فيلسوف اسپانيايي ارتگا گاست بدان قائل بود؛ يعني به اندازه ديدگاههايمان، حقايق وجود دارد. حتي علم در نگاه پست مدرنها، مجموعهاي ساخته و پرداخته شده از متون و حمايتهايي است كه نگارندگان آنها با مهارت، آنچنان آنها را پرداختهاند كه خواننده از آن متأثر ميشود و در قبال پذيرش خواننده است كه اين علوم اعتبار مييابند.
چنين تغييراتي است كه كل جهان را به صحنه نمايش مبدل ساخته و همهي تجارب بشري را در آن شبيهسازي مينمايد. زماني، يكي از پستمدرنهاي فرانسوي اظهار داشت: اگر كودكي عمده اوقات بيدارياش را در مقابل صفحه تلويزيون بگذارند، پس از چندي، ديگر حقيقت برايش مفهومي نخواهد داشت. ژان بودريارد در اين باره ميگويد: «تلويزيون در اين عصر، ديگر نه ما به ازايي براي حقيقت، كه مفسر و تجسمگر دنيا بلكه اصلاً تلويزيون عين دنياست!»
يكي از نظرسنجيهاي صورت پذيرفته توسط بنياد كايسر در سال 1999 با عنوان «كودكان و رسانههاي گروهي در هزاره جديد»، نشان داد كه كودكان آمريكايي همه روزه به طور متوسط 5/5 ساعت از وقت خود را پاي تلويزيون به تفريح ميگذرانند و اين رقم براي كودكان هشت سال به بالا، به 45/6 ساعت ميسد و نكته مهمتر در اين باره آن است كه عمدهي اين كودكان، در اين ساعات در خانه تنها هستند؛ تا آنجا كه كودكان هشت سال به بالا، 95 درصد زمان تماشاي تلويزيون را تنها سپري ميكنند و اين درصد براي كودكان دو تا هفت ساله، 81 درصد است.
امروزه تلويزيون و فضاهاي مجازي حاكم، به مكاني براي گذراندن اوقات فراغتمان و نيز به محلهايي براي خلق زندگي فردي و اجتماعي ما مبدل شدهاند. امروزه نسل جديد، جهان واقعيت و رويدادهايش را در مقايسه با آنچه كه در صفحه تلويزيون ديده و تجربه كرده، تعبير و تفسير ميكند. به طوري كه يكي از منتقدين فرهنگي فقيد با نام ابي هارديسون در اين باره ميگويد: «امروزه براي بسياري از مردم، يك رويداد موثق نميباشد و يا به عبارتي واقعي نيست، مگر اين كه آن را بر صفحه تلويزيون مشاهده كنند».
ژان بودريارد هم در اين باره ميگويد: «امروزه ما در دنياي خيالي صفحه تلويزيون زندگي ميكنيم؛ در دنيايي واسط و در لابهلاي شبكهها گذران عمر ميكنيم. همهي ماشينهاي عصر ما چيزي جز صفحههاي تصويري نيستند. ما نيز در حال تبديل به اين صفحات هستيم، تا آنجا كه تعاملات بشري در حال تبديل به تعاملات اين صفحات تصويري است. در هر جا كه باشيم، باز هم در توهم جذابي از حقيقت زندگي ميكنيم».
منبع: فصلي از كتاب عصر دسترسي The Age Access