باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 54 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
فقط خدا مي‌تواند ما را نجات دهد
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

   ● نام گفت و گو شونده: مارتين - هايدگر

مترجم: آرامش - دوستدار

 
 

اشپيگل: آقاي پروفسور هيديگر، ما هميشه به اين تشخيص رسيده‌ايم كه كار فلسفي شما تا اندازه‌اي در همين زمانه‌هاي نه چندان دور بر اثر حوادثي از زندگاني شما كه هيچ وقت روشن نشده‌اند مخدوش گشته است.

هيديگر: منظور شما سال 32 است.

ـ همين طور است، پيش از آن و پس از آن. ما ميل داريم اين امر را در ارتباطي وسيع‌تر بنگريم و از آن مجري به پرسش‌هايي برسيم كه مهم به نظر مي‌آيند. از جمله: چه امكاناتي هست براي اينكه از طريق فلسفه بتوان در واقعيت و نيز در واقعيت سياسي تأثير كرد؟

ـ اينها پرسش‌هاي مهمي هستند. آيا مي‌توانم به همه‌ي آنها پاسخ بدهم؟ در وهله‌ي اول بايد بگويم كه من پيش از تصدي سمت رياست دانشگاه از هيچ حيث اشتغال سياسي نداشتم. در نيم سال زمستاني 33 ـ 1932 در مرخصي بودم و غالباً اوقات خود را در خانه‌ي خود مي‌گذراندم.ـ چه طور شد كه شما رئيس دانشگاه فرايبورگ شديد؟

ـ در دسامبر 1932 همسايه‌ي من «فن مولت دورف» كه استاد كرسي كالبدشناسي بود به رياست دانشگاه انتخاب شد. 15 آوريل روز تصدي سمت رياست در اين دانشگاه است. درنيم سال زمستاني 33 ـ 32 ما نه فقط به كرات درباره‌ي وضع سياسي، بلكه خصوصاً درباره‌ي وضع دانشگاه‌ها و درباره‌ي وضع نابسامان دانشجويان گفت‌وگو كرديم. نظر من اين بود: تا آنجا كه من مي‌توانستم در امور بنگرم امكان منحصر به فرد ما اين بود كه با نيروهاي سازنده‌اي كه هنوز از نشأت واقعي حيات برخوردارند تحول آتي اوضاع را دريابيم و در چنگ بگيريم.

ـ يعني شما ارتباطي ميان وضع دانشگاهي آلمان و موقع سياسي اين كشور مي‌ديديد؟

ـ طبعاً من جريانات سياسي ژانويه تا مارس 1933 را دنبال مي‌كردم و در هر فرصتي درباره‌ي انها با همكاران جوان‌ترم صحبت مي‌كردم. اما هم من در واقع مصروف تفكر در انديشه‌ي پيش ـ سقراطي بود. با شروع نيمسال تابستاني، من به فرايبورگ بازگشتم. در اين اثنا پروفسور «فن مولن دوف» سمت رياست دانشگاه را در 16 آوريل به عهده گرفته بود. هنوز دو ماه نگذشته بود كه وي توسط وزير فرهنگ وقت از سمت خود بركنار شد. چون وي چسباندن «يوگند پلاكات» را در دانشگاه ممنوع كرده بود از سمت خود معزول گشت.

ـ آقاي «فن مولن دورف» سوسيال دموكرات بود. وي پس از بركناري خود چه اقدامي كرد؟

ـ همان روز بركناري‌اش «فن مولن دورف» نزد من آمد و گفت: «هيديگر؛ حالا ديگر شما بايد رياست دانشگاه را بر عهده بگيريد». من او را به اين امر توجه دادم كه كم‌ترين تجربه‌اي در تمشيت امور اداري ندارم.

«زائر» معاون وقت دانشگاه نيز به نوبه‌ي خود پافشاري مي‌كرد كه من خود را در انتخابات جديد رئيس دانشگاه نامزد كنم، چه به نظر وي خطر اين بود كه يك كارگزار حزبي به اين سمت منصوب شود. همكاران جواني كه با هم سال‌ها درباره‌ي تشكيل دانشگاه صحبت كرده بوديم به من فشار مي‌آوردند تا تصدي امور رياست دانشگاه را بپذيرم. پس از مدت‌ها ترديد سرانجام آمادگي خود را براي پذيرفتن اين سمت آن هم فقط به خاطر منافع دانشگاهي و در صورتي كه تأييد قطعي «شورا» محرز باشد اعلام كردم. با اين وجود ترديد من در مورد مناسب بودنم براي رياست دانشگاه به قوت خود باقي ماند و من صبح روز انتخاب به محل رياست دانشگاه رفتم و به همكاران حاضر، «فن مولن دورف» و «زائر» اظهار كردم كه نمي‌توانم رياست دانشگاه را به عهده بگيرم. هر دو همكار در پاسخ گفتند: تدارك انتخابت به جايي رسيده است كه من ديگر نمي‌توانم از نامزدي استعفا كنم.

ـ و آن وقت شما آمادگي قطعي خود را اعلام كرديد. رابطه‌ي شما با ناسيونال سوسياليست‌ها از آن پس چه صورتي به خود گرفت؟ـ دومين روز تصدي سمت رياست بود كه «رهبر دانشجويان» به اتفاق دو همراه نزد من آمد و از نو خواستار چسباندن «يوگند پلاكات» در دانشگاه شد. من رد كردم. سه دانشجوي مذكور با اين تذكر كه منع اين امر به رهبري دانشجويي «رايش» گزارش خواهد شد از نزد من رفتند. چند روز بعد دكتر «باءمن» كه عضو صدر رهبري در اداره‌ي آموزش عالي اِس‌آ بود به من تلفن كرد و از من خواست تا با چسباندن پلاكات جوانان، همچنان كه در ديگر دانشگاها نيز عملي مي‌شود، موافقت كنم. در صورت مخالفت نه فقط احتمال بركناري من، بلكه حتي احتمال بستن دانشگاه نيز مي‌رفت. بنابراين در وهله‌ي اول تلاش كردم تا بلكه وزير فرهنگ «باون» از ممانعتي كه من در اين مورد كرده بودم حمايت كند. وزير فرهنگ اظهار كرد كه در مقابل اِس‌آ هيچ كاري از وي ساخته نيست. با وجود اين ممانعت را لغو نكردم.ـ اين امر تاكنون به اين صورت شناخته نبود.ـ انگيزه‌اي كه مرا به پذيرفتن رياست دانشگاه واداشت. از پيش در سخنراني‌ام تحت عنوان «متافيزيك چيست؟» ذكر شده است: حوزه‌هاي علوم از هم بسيار دورند. روش بررسي موضوعات علوم كاملاً متفاوت است. اين «چندگانگي» پراكنده كه هيأت علوم را مي‌سازد و امروزه فقط از طريق سازمان تكنيكي دانشگاه‌ها و دانشكده‌ها و از طريق اغراض عملي رشته‌هاي علمي با هم نگه داشته مي‌شود و معنايي مي‌يابد. در مقابل، ريشه‌ي علوم در ماهيت بنيادي خود رمق حياتي‌اش را ديگر از دست داده است. كوششي كه من در مورد وضع دانشگاه‌ها با وضعي كه امروزه ديگر به حد افراط خود رسيده، در دوره‌ي تصدي سمت رياست كردم، در نطق رياست دانشگاهي‌ام نشان داده شده است.ـ ما مي‌خواهيم ببينيم آيا و چگونه اظهارت سال 1929 شما با آنچه شما در نطق 1933 در سمت رئيس دانشگاه گفته‌ايد مي‌خواند. ما در اينجا عبارتي را از ارتباطش در متن منتزع مي‌كنيم: «آن آزادي آكادميك پر قيل و قال از دانشگاه‌هاي آلمان رانده مي‌شود، زيرا اين آزادي تصنعي بود چون فقط نفي مي‌كرد». به گمان ما اين حدس جايز است كه اين عبارت لااقل نمودار قسمتي از نظراتي است كه امروزه نيز از آن تبري نداريد.ـ همين طور است، من بر سر اين حرف خود ايستاده‌ام. چه اين «آزادي آكادميك» اغلب منفي بود، به معني آزاد شدن از هرگونه تلاش در پرداختن به آنچه تحصيل علم از حيث تفكر و انتباه مي‌طلبد بود. علاوه بر اين حق اين است كه عبارت منتزع شما در ارتباط با متن خوانده شود. آن وقت روشن خواهد گشت كه مراد من از «آزادي منفي» چه بوده است.ـ درست است. اما وقتي شما چهار ماه پس از انتصاب هيتلر به سمت صدراعظم «رايش» از «عظمت و جلال اين رفعت» مي‌گوييد، ما لحن تازه‌اي در سخنان شما احساس مي‌كنيم.

ـ بله، من هم آن وقت به اين امر اعتقاد داشتم.ـ ممكن است كمي در اين باره توضيح بدهيد؟

ـ با كمال ميل: آن زمان من شق ديگري نمي‌ديدم. در آن آشوب عمومي عقايد و گرايش‌هاي سياسي 22 حزب مي‌بايست راهي به يك موضع‌گيري ملي و اجتماعي در جهت كوشش «فريدريش ناومن» گشوده مي‌شد. براي اين كه فقط نمونه‌اي در اينجا به دست داده باشم مي‌توانستم از «ادوارد اشپرانگر» مقاله‌اي نقل كنم كه در اين زمينه به مراتب از نطق رياست دانشگاهي من شديدتر است.

ـ اشتغال شما با امور سياسي چه وقت شروع شد. آن 22 حزب از خيلي بيشتر وجود داشتند. تعداد بيكاران در سال 1930 به ميليون‌ها مي‌رسيد.ـ در آن زمان مرا پرسش‌هايي مشغول مي‌كرد كه در Sein und Zeit (1927) و در نوشته‌ها و سخنراني‌هاي بعدي بازنموده شده‌اند، يعني پرسش‌هاي اصلي تفكر، پرسش‌هايي كه به مسائل ملي و اجتماعي نيز غيرمستقيم مربوطند. براي من به عنوان معلم دانشگاه مستقيماً مسأله‌ي عرفي علوم و بدين ترتيب تعيين تكليف دانشگاه مطرح بود. اين اهتمام در عنوان نطق رياست دانشگاهي من آمده است: «قيام دانشگاه آلمان در تأييد خود يك چنين عنواني در هيچ نطق رياست دانشگاهي جرأت بروز نكرده است. اما ميان آنهايي كه بر ضد اين نطق‌ها جدل مي‌كنند چه كسي هرگز آن را عميقاً خوانده، در آن غور نموده و آن را بر حسب وضع آن زمان تفسير كرده است؟»ـ «آيا قيام دانشگاه آلمان در تأييد خود» اساساً در چنان جهان پرآشوبي نامتناسب نيست؟

ـ چه طور؟ ـ «قيام دانشگاه» امري است بر ضد آن «علوم سياسي» كه آن وقت حزب و جامعه‌ي دانشجويان ناسيونال سوسياليست در پيشبردش مي‌كوشيدند. عنوان «علوم سياسي» در آن دوره غرض كاملاً ديگري داشت. معنايش آن نبود كه امروزه سياست‌شناسي مي‌نامند. بلكه غرضش منحصراً اين بود: علم به معناي اعم و نيز معناي ارزشي آن بر حسب نفع موجودش براي ملت برآورده مي‌شود. نطق رياست دانشگاهي به طور اخص با اين سياسي كردن علم مقابله كرده است.ـ ببينيم منظور شما را درست مي‌فهميم: شما خواستيد با نهادن دانشگاه در متن آنچه خود را آن زمان در حكم رفعت، يافته بوديد دانشگاه را بر ضد شايد بسياري جريان‌هاي قدرتمند كه خصلت دانشگاه را از او مي‌زدودند به قيام وا داريد؟ـ يقيناً، اما قيام دانشگاهي مي‌بايست در عين حال خود را مكلف مي‌كرد تا در قبال سازما‌ن‌هاي منحصراً تكنيكي دانشگاه معناي تازه‌اي متأثر از انتباه در مورد آنچه روباورد تفكر مغرب زميني ـ اروپايي است، به خود دهد.ـ آقاي پروفسور: آيا ما درست مي‌فهميم كه شما آن زمان فكر مي‌كرديد مي‌توانستيد به اتفاق ناسيونال سوسياليست‌ها بهبود دانشگاه را نيز ميسر سازيد؟ـ اين بيان نادرست است، نه به اتفاق ناسيونال سوسياليست‌ها.دانشگاه مي‌بايست با انتباه خود مستقيماً خود را بازمي‌يافت و از اين مجري وضع مستحكمي در مقابل خطر سياسي كردن علم به دست مي‌آورد ـ به همان معنايي كه قبلاً گفتيم.

ـ به همين مناسبت است كه در نطق دانشگاهي خود اين سه ركن را ستوده‌ايد: «خدمت‌ كار»، «خدمت دفاع» و «خدمت دانش». منظورتان اين بوده كه «خدمت علم» به ترازي همسان با ديگر «خدمت»ها رسانده شود، ترازي كه ناسيونال سوسياليست‌ها به علم نداده بودند؟ـ سخني از ركن نشده است اگر شما با توجه بخوانيد. در شمارش، علم در مرتبه‌ي سوم آمده، اما از حيث معنا و غرض در مرتبه‌ي اول جاي داده شده است. بايد به اين نكته توجه كرد كه كار و دفاع مانند هر كردار ديگر آدمي بر دانستن مبتني هستند و بر اين مبني روشن مي‌گردند.

ـ ما ناچاريم ـ و هم اكنون به اين نقل كلام خاتمه مي‌دهيم ـ عبارت ديگري از شما نقل كنيم كه به تصور ما شما امروز ديگر بر آن صحه نمي‌گذاريد. شما در پاييز 1933 گفته‌ايد: «احكام علمي و ايده‌ها قواعد شما نيستند. شخص رهبر به تنهايي واقعيت امروزي و آتي آلمان و قانون آن است».ـ اين عبارت از نطق رياست دانشگاهي نيست، بلكه در روزنامه‌ي دانشجويي محلي فرايبورگ در آلمان نيمسال زمستان 34 ـ 1933 درج شده است. وقتي من رياست دانشگاه را قبول كردم متوجه بودم كه بدون سازش نمي‌توانم پيش بروم. عبارت نقل شده را البته ديگر امروز نمي‌نويسم، از اين مقوله در سال 1934 ديگر هرگز سخن نگفتم.

ـ اجازه مي‌دهيد بار ديگر يك سوال فرعي بكنيم؟ در گفت‌وگو اين امر روشن شد كه شما در سال 1933 ميان دو قطب در حركت بوديد. از يك سو مي‌بايست براي شاگردان صحبت مي‌كرديد. اما قطب ديگر رنگ مثبت‌تري دارد و اين منظور را شما اين طور بيان كرديد: احساس شما اين بود كه در آن زمان امر تازه‌اي روي مي‌دهد. حركتي صورت مي‌گيرد.

ـ همين طور است. نه اين كه من به ظاهر چنين وانمود كرده باشم. بلكه واقع اين است كه من فقط اين تنها امكان را مي‌ديدم.ـ مي‌دانيد در اين ارتباط اتهاماتي متوجه شماست مربوط به همكاري با حزب ناسيونال سوسياليست كارگر و كانون‌هاي آن، اتهاماتي كه براي افكار عمومي هنوز تكذيب ناشده مانده است. از جمله شما را متهم مي‌كنند كه در كتاب سوزان جامعه‌ي دانشجويي با جوانان هيتلري مشاركت داشته‌ايد.

ـ من كتاب سوزان تمهيد شده را كه قرار بود در برابر دانشگاه صورت گيرد ممنوع كردم.

ـ شما را متهم مي‌كنند كه كتاب‌هاي نويسندگان يهودي را از كتابخانه‌ي دانشگاه يا سمينار خارج كرده‌ايد.

ـ اختيارت من به عنوان مدير سمينار منحصر به كتابخانه‌ي سمينار بود و به خواست‌هاي مكرر مبني بر خارج كردن كتاب‌‌هاي نويسندگان يهودي از كتابخانه‌ي سمينار ترتيب اثر ندادم.

شركت‌كنندگان سابق سمينارهاي من مي‌توانند شهادت دهند كه هيچ يك از كتاب‌هاي نويسندگان يهودي از كتابخانه‌ي سمينار خارج نشده است، بلكه به عكس، اين گونه نويسندگان خصوصاً «هوسرل» چون سال‌هاي پيش از 1933 نقل مي‌شدند و مورد مباحثه قرار مي‌گرفتند.

ـ بروز اين شايعات را براي خود چگونه توضيح مي‌كنيد؟ آيا بدخواهي است؟

ـ تا آنجا كه من منابع او را مي‌شناسم ميل دارم چنين ظني را بپذيرم. اما انگيزه‌ي اين افترا ريشه عميق‌تري دارد. اين كه من سمت رياست دانشگاه را بپذيرم محتملاً به اين افترا مجال بروز داده است اما علت اصلي آن نيست. از اين رو مي‌توان حدس زد كه جدل بر ضد من همواره از نو شروع خواهد گشت، به محض اينكه موجبش پيدا شود.

ـ شما پس از سال 1932 نيز چند شاگرد يهودي داشته‌ايد و از قرار رابطه‌تان با برخي از آنها بسيار صميمانه بوده است.

ـ رفتار من پس از سال 1933 نيز تغييري نكرد. يكي از قديمي‌ترين و بااستعدادترين شاگردهاي دختر من به نام «هلنه ويس» كه بعدها به اسكاتلند مهاجرت كرد پس از اينكه امكاني ديگر براي گذراندن دكتراي خود در دانشگاه فرايبورگ نداشت، در «بال» با رساله‌اي درباره‌ي «عليت و تصادف در فلسفه‌ي ارسطو» دكتراي خود را گذراند و كتاب خود را در سال 1942 در «بال» منتشر ساخت نويسنده در پايان مقدمه‌ي كتاب مي‌نويسد:

«اهتمامي كه ما در اين تفسير فنومنولوژيك كرده‌ايم و بخش اولش را در اينجا به دست مي‌دهيم تحقق خود را مديون تفسيرات منتشر نشده‌ي هيديگر از فلسفه‌ي يونان مي‌داند». اين نسخه‌اي است كه نويسنده به خط خود هديه كرده است. من پيش از درگذشت خانم «دكتر ويس» بارها در بروكسل به ديدن او رفتم.

ـ شما زماني دراز با «ياسپرس» دوست بوديد. پس از سال 1933 اين رابطه تيره گشت و شايعه اين است كه تيرگي روابط را در اين ارتباط بايد ديد كه ياسپرس همسر يهودي داشته است. ميل داريد در اين باره اظهاري بكنيد؟

ـ من از سال 1919 با «كارل ياسپرس» دوست بودم. در نيم‌سال زمستاني 1933 در «هايدلبرگ» به ديدن او و همسرش رفتم. «كارل ياسپرس» همه‌ي آثار منتشر شده‌ي خود را از سال 1934 تا 1938 براي من فرستاد با تأكيد «سلام‌هاي صميمانه».ـ شما شاگرد «ادموند هوسرل» بوديد كه يهودي بود و پيش از شما كرسي فلسفه در فرايبورگ. او بود كه شما را به عنوان جانشين خود توصيه كرد. رابطه‌ي شما با او نمي‌تواند خالي از حق‌شناسي باشد.ـ شما مي‌دانيد كه “Sein und zeit” به او اهداء شده است.

ـ البته. اما بعدها رابطه‌ي شما و او تيره گشت. مي‌توانيد و مي‌خواهيد بگوييد علتش چه بوده است؟

ـ اختلافات فكري ما شديدتر شدند و «هوسرل» اوائل دهه‌ي سوم با «ماكس شلر» و من علناً تسويه حساب كرد، تسويه‌ حسابي كه علني‌تر از آن نمي‌شد. من نتوانستم پي ببرم كه چه چيز هوسرل را به اين تسويه حساب علني واداشته بود.ـ چه وقت و كجا اين اتفاق افتاد؟ـ در كاخ ورزشي برلين در برابر دانشجويان «اريش موزام» در اين باره گزارشي مبسوط در يكي از روزنامه‌هاي بزرگ برلين منتشر ساخت.

 مشاجره در حد مشاجره مورد توجه ما نيست. مهم اين است كه اين ـ مشاجره‌اي نبود كه با سال 1933 ارتباطي داشته باشد.ـ هرگز.ـ سرزنشي كه مي‌كنند اين است كه شما در سال 1941 در چاپ پنجم “Sein und Zeit" اهداء كتاب به «هوسرل» را حذف كرده‌ايد.ـ درست است. من اين مطلب را در كتاب خود “Unterwegs Zur Spradre” روشن كردم. در آن كتاب نوشته‌ام: براي پاسخگويي به ادعاهاي شايع نادرست مؤكداً در اينجا توجه مي‌دهم كه اهدائيه‌اي كه در صفحه‌ي 92 متن كتاب آمده بود در چاپ چهارم كتاب (1935) در آغاز كتاب آمده است. وقتي كه ناشر انتشارات چاپ پنجم را در خطر ديد و حتي احتمال ممنوع شدن آن را مي‌داد، بنابر پيشنهاد و ميل «ني‌مير» قرار بر اين گذاشته شد كه اهدائيه‌ در چاپ پنجم حذف شود. موافقت من مشروط بر اين بود كه حاشيه‌ي صفحه‌ي 38 به جاي خود باقي بماند. حاشيه‌ي مذكور درواقع علت وجودي آن اهدائيه‌ را توضيح مي‌داد. آن حاشيه اين است:

«اگر بررسي‌هايي كه در پي مي‌آيند گام‌هايي در باز نمودن (خود امور) برداشته باشند، اين را نويسنده كتاب در وهله‌ي اول مديون «ادموند هوسرل» است كه در دوره‌ي تدريس در دانشگاه فرايبورگ با هدايت شخصي مصرانه نويسنده و گذاشتن بي‌دريغ آثار منتشر ناشده‌ي خود در دسترس وي او را با عرصه‌هاي گوناگون بررسي‌هاي فنومنولوژيك آشنا ساخته است».ـ با اين وصف تقريباً اين سوال ديگر بي‌مورد به نظر مي‌رسد كه آيا درست است شما به عنوان رئيس دانشگاه فرايبورگ استفاده از كتابخانه‌ي دانشگاه يا سمينار فلسفه را براي «هوسرل»، استاد بازنشسته‌ي وقت، ممنوع كرده‌ايد.ـ اين افترا است.

 

ـ نامه‌اي هم وجود ندارد كه اين ممنوعيت در مورد «هوسرل» در آن مندرج شده باشد؟ پس اين امر چگونه شايع شده است؟ـ من هم نمي‌دانم و براي آن توضيحي پيدا نمي‌كنم. عدم امكان اين امر را مي‌توانم بدين ترتيب نشان دهم: هنگامي كه من رئيس دانشگاه بودم موفق شدم پروفسور «تان هويرز» رئيس كلينيك پزشكي، و «فن هوزي» برنده‌ي جايزه‌ي نوبل در شيمي فيزيكي را ـ هر دو يهودي بودند ـ كه وزارتخانه مي‌خواست اخراج كند در سمت‌شان نگه دارم. اين كه من اين دو تن را نگه دارم و در عين حال بر ضد «هوسرل»، معلم خودم، به وجهي شرم‌آور اقدام نمايم، بي‌ربط است. ضمناً من مانع از اين شدم كه استادان و دانشياران بر ضد پروفسور «تان هويرز» دست به تظاهرات بزنند. بودند در آن زمان دانشياران ارتقاء‌نيافته‌اي كه فكر مي‌كردند: الان ديگر وقت پيشروي است. همه‌ي اين اشخاص را هر وقت براي مذاكره نزد من مي‌آمدند راندم. ـ شما در مراسم تدفين «ادموند هوسرل» در سال 1938 شركت نكرديد.

ـ اين اتهام كه من با «ادموند هوسرل» قطع رابطه كرده بودم بي‌اساس است. در ماه مه سال 1933 همسر من به نام هر دوي ما نامه‌اي به خانم «هوسرل» نوشت و در آن نامه حق‌شناسي هميشگي ما را ابراز نمود و آن نامه را با دسته گلي براي خانم «هوسرل» فرستاد. خانم هوسرل بسيار كوتاه و رسمي از ما تشكر كرد و نوشت كه رابطه‌ي خانوادگي ما با همديگر قطع شده است. اين كه من ديگر در بيماري و مرگ «هوسرل» بار ديگر حق‌شناسي و تكريم خود را نشان ندادم يك ضعف انساني است كه من در نامه‌اي از خانم «هوسرل» از اين بابت پوزش طلبيدم.

ـ هوسرل در سال 1938 درگذشت. شما در سال 1934 از رياست دانشگاه استعفا كرديد. سببش چه بود؟

ـ در اين مورد بايد به امور ديگري توجه بدهم. من به اين قصد كه بر سازمان تكنيكي دانشگاه غلبه كنم، يعني تجديد حيات دانشگاه را بر مبناي وظايف علمي‌شان ميسر سازم پيشنهاد كردم كه براي نيم‌سال زمستاني 34ـ1933 همكاران جوان خصوصاً متبحر در رشته‌هاي خود به رياست دانشكده‌ها انتخاب شوند، بي‌آنكه سمت آنها در حزب از اين حيث نقشي داشته باشد. بدين نحو بود كه پروفسور «اريك ولف»، پروفسور «شاده والت»، پوفسور «زورگل»، پروفسور «مولن دورف» كه در بهار از سمت رياست دانشگاه بركنار شده بود به ترتيب به رياست دانشكده‌ي حقوق، ادبيات، علوم و پزشكي انتخاب شدند. اما در نوئل سال 1934 به اين نكته پي بردم كه تجديد حيات دانشگاه كه موردنظر من بود نه در برابر مقاومت همكاران و نه در مقابل حزب تحقق‌پذير نخواهد بود. همكاران از جمله بر من خرده مي‌گرفتند كه چرا تمشيت امور اداري دانشگاه را به دانشجويان نيز سپرده‌ام، درست همان طور كه امروزه هست. يك روز مرا به «كارلزروهه» خواستند و در حضور رهبر انجمن دانشجويان از من خواستند رئيس دانشكده‌ي حقوق و پزشكي را بردارم و ديگراني را كه مورد پسند حزب هستند جانشين آنها سازم. من اين تذكار را رد كردم و اعلام كردم در صورتي كه وزير فرهنگ در اين مورد پافشاري كند من از سمت خود استعفا خواهم داد. اين امر مربوط به سال 1934 بود. روساي دانشگاه دو سال و حتي بيشتر بر سر كار مي‌ماندند. من پس از ده ماه از كار خود كناره‌گيري كردم. روزنامه‌هاي داخلي و خارجي تفسيرهاي مختلفي در مورد انتخاب من به سمت رياست دانشگاه كرده بودند، اما در مورد استعفاي من كاملاً سكوت نمودند.ـ آيا پيش آمد كه نظرات خود را درباره‌ي اصلاحات دانشگاهي به اطلاع وزير مربوط «رايش» برسانيد؟ـ همان دوره را مي‌گوئيد؟ـ گفته‌ مي‌شود كه «روست» در سال 1933 سفري به فرايبورگ كرده است.ـ اين مسأله دو امر متفاوت است. يكي اين كه به مناسبت جشن «اشلاگتر» در «شوناء» من با وزير مربوط ملاقاتي رسمي كردم و ديگر اين كه من نظر خود را درباره‌ي علم و تشكيل دانشكده‌ها به همين وزير در برلن اظهار نمودم. وي به سخنان من با توجه گوش كرد، آن قدر كه من گمان نمودم آنچه گفته‌ام اثر خود را خواهد كرد. اما هيچ اتفاقي نيفتاد. من نمي‌فهمم كه چطور به مناسبت اين مذاكره با وزير پرورش وقت «رايش» مورد سرزنش واقع مي‌شوم در حالي كه همه‌ي حكومت‌هاي خارجي در شناسايي رسمي هيتلر و استقبال معمول بين‌المللي از او شتاب مي‌كردند.

پس از استعفا از سمت رياست دانشگاه رفتارتان در برابر حزب ناسيونال سوسياليست كارگر تغيير كرد.

ـ پس از كناره‌گيري، من كار خود را به وظايف تدريس منحصر كردم. در نيمسال تابستاني 1934 «منطق» درس دادم. در نيمسال بعدي 35ـ1934 نخستين درس‌هايم را درباره‌ي «هلدريني» شروع كردم. سال 1936 درس‌هايم را در مورد «نيچه» شروع نمودم و همه‌ي حاضران مي‌توانستند بفمهند و مي‌شنيدند كه اين معارضه‌اي با ناسيونال سوسياليسم بود.ـ تحويل سمت رياست دانشگاه به جانشين بعدي چگونه صورت گرفت؟ شما در جشن مربوط شركت نكرديد؟

ـ درست است. من حاضر نشدم در جشن معمول تحويل سمت رئيس دانشگاه شركت كنم.

ـ آيا جانشين شما يك عضو فعال حزب بود؟ـ وي حقوقدان بود: «آلمانه»، روزنامه‌ي حزبي، انتصاب وي را با حروف درشت چنين اعلام كرد: «نخستين رئيس دانشگاهي ناسيونال سوسياليست».ـ واكنش حزب در مقابل شما چه بود؟

ـ من دائماً تحت نظر بودم. ـ و خودتان متوجه شده بوديد؟ـ بله. اين همان ماجراي دكتر «هانكه» است.

ـ چطور شد كه متوجه شديد تحت نظريد؟ـ دكتر «هانكه» خودش نزد من آمد. وي كه تازه دكتراي خود را گذرانده بود در نيمسال زمستاني 37ـ1936 و نيمسال تابستاني 1937 عضو سمينار من بود. س.د.وي را فرستاده بود كه مرا تحت نظر داشته باشد.ـ چطور شد كه دكتر «هانكه» ناگهان نزد شما آمد؟

ـ به علت درس‌هاي من درباره‌ي تفكر «نيچه» و نحوه‌ي تنظيم اين درس‌ها، دكتر «هانكه» به من اعتراف كرد كه وي بيش از اين نمي‌تواند مرا تحت نظر بگيرد و ميل دارد در مورد ادامه‌ي اشتغال من به تدريس مرا از جريان مستحضر سازد.ـ بنابراين حزب كاملاً مراقب شما بود؟ـ من فقط مي‌دانستم كه مباحثه درباره‌ي نوشته‌هاي من ممنوع است، مثلاً درباره‌ي نوشته‌ام Platons Leher den Wahkvheit.

مجله‌ي «اراده و قدرت»، نشريه‌ي جوانان هيتلري، سخنراني‌اي را كه من در بهار 1936 در انستيتوي «ژرفي» در رم كرده بودم به وجهي سخيف مورد حمله قرار داد. كساني كه علاقه‌مندند مي‌توانند جدل هجايي روزنامه‌ي Volk un Werden بر ضد مرا كه در سال 1934 آغاز گشت بخوانند. من جزو هيأت اعزامي آلمان در سال 1934 به كنگره‌ي «دكارت» كه در سال 1937 در پاريس تشكيل شد. اين امر چنان در پاريس غريب نمود كه مدير كنگره، پروفسور «برئير» استاد سوربن شخصاً از من توضيح خواست كه چطور من عوض هيأت علمي آلمان نيستم. من پاسخ دادم مديريت كنگره حقش است در اين مورد از وزارت پرورش «رايش» كسب اطلاع كنند. پس از مدتي از برلن به من ابلاغ شد كه به هيأت آلماني در پاريس ملحق گردم. من رد كردم. نوشته‌هاي من نظير: Vom wesen، der wahr heit Was ist Metaphysik  در جلدهاي بي‌عنوان دور از نظر فروخته مي‌شدند. ديري نگذشت كه به دستور حزب، نطق رياست دانشگاهي من نيز از كتاب‌فروشي‌ها جمع شد.ـ آيا بعدها وضع از اين هم بدتر شد؟

ـ در آخرين سال جنگ پانصد نفر از مهم‌ترين دانشمندان و هنرمندان از هر گونه خدمت جنگي معاف شدند. من جزو معاف‌شدگان نبودم، بلكه به عكس در تابستان 1944 به كارهاي استحكامي در ناحيه‌ي «راين» گماشته شدم.

ـ در سوئيس «كارل بارت» بر اين كار گماشته شده بود؟

ـ جالب اين است كه چگونه اين امر صورت گرفت: رئيس دانشگاه همه‌ي استادان را نزد خود فراخواند ونطق كوتاهي به اين مضمون ايراد كرد: آنچه او مي‌گويد حاصل گفت‌وگوي وي با رهبر حوزه‌اي و رهبر انجمن «ن ـ س» است. وي اكنون همه‌ي استادان را در سه گروه تقسيم مي‌كند: اول، كساني كه وجودشان لازم نيست؛ دوم، كساني كه وجودشان نيمه‌لازم است؛ و سوم، كساني كه وجودشان مطلقاً لازم است. به عنوان نخستين نفر از گروه‌هاي غيرلازم از هيديگر و سپس از «ريتر» نام برده شد. در نيمسال زمستاني 1944 پس از خاتمه‌ي كارهاي استحكامي، تحت عنوان «شاعري و تفكر» كه به معناي دنباله‌ي درس‌هاي مربوط به «نيچه» يعني دنباله‌ي معارفه با ناسيونال سوسياليسم بود، سخنراني كردم. پس از دومين جلسه‌ي سخنراني، براي خدمت در سازمان «هجوم ملت» فراخوانده شدم و من پيرترين عضو فراخوانده شده هيأت آموزشي اين سازمان بودم.

ـ اجازه بدهيد خلاصه كنيم: شما در سال 1933 به عنوان يك آدم غيرسياسي به معناي اخص و نه به معناي اعم كلام گرفتار سياست آن اعتلاي آنچناني …ـ از مجراي دانشگاه …ـ از مجراي دانشگاه در آن اعتلاي آنچناني گرفتار آمديد. پس از يك سال وظيفه‌اي كه به عهده گرفته بوديد تبري جستيد. اما شما در سال 1935 در يك درس دانشگاهي كه در 1954 تحت عنوان Einfuhrung in die Metaphysik منتشر شد گفته‌ايد: «آنچه امروز» ـ يعني در سال 1935 ـ «به عنوان فلسفه‌ي ناسيونال سوسياليسم عرضه مي‌شود اما كمترين ربطي به حقيقت دروني و عظمت اين جنبش (يعني مواجهه‌ي با تكنيك در گردونه‌ي جهاني خود و نيز انسان نو) ندارد در حكم صيادي در آب‌هاي تيره‌ي (ارزش‌ها) و (كليت‌ها)ست». آيا عبارت ميان پرانتز را نخست هنگام چاپ كتاب در سال 1953 اضافه كرديد ـ براي اين كه براي خواننده در سال 1953 روشن شود كه شما در سال 1935 «حقيقت دروني و عظمت اين جنبش»، يعني جنبش ناسيونال سوسياليسم را در چه مي‌ديديد ـ يا اينكه عبارت توضيحي را در سال 1935 نيز در متن نوشته بوديد؟

ـ اين عبارت همان زمان در متن نسخه‌ي من نوشته شده بود و با پندار آن زمان من از تكنيك، نه با تعبير بعدي من از ماهيت تكنيك به عنوان Ge – stell تناسب داشت. علت اينكه من آن عبارت را از آن زمان نخواندم اين بود كه به فهم درست شنوندگان اطمينان داشتم. احمق‌ها و جاسوسان البته منظور را طور ديگري فهميدند. ولي خواستند هم كه طور ديگري بفهمند.ـ حتماً جنبش كمونيستي را نيز در همين تراز مي‌نهيد؟

ـ بله بدون شك، يعني به عنوان جنبشي كه در گردونه‌ي تكنيك جهاني متعين شده است.

ـ جنبش آمريكايي را نيز به همين نحو؟ـ بله همين طور است. در اين سي سال اين نكته بايد روشن شده باشد كه جنبش سياره‌اي تكنيك نو قدرتي كه هر قدر در برد متعين‌كننده تاريخي آن بگوئيد كم گفته‌ايد. امروز براي من پرسش قاطع اين است كه آيا مي‌توان سيستم ـ و كدام سيستم؟ ـ متناسبي اساساً براي عصر تكنيك يافت. من براي اين پرسش پاسخي ندارم و مطمئن نيستم كه اين سيستم، سيستم دموكراسي باشد.

ـ درست، ولي «دموكراسي» يك مفهوم كلي است كه بر آن تصورات مختلفي مي‌توانند مترتب باشند. پرسش اين است كه آيا ديگر گونه سازي اين شكل سياسي ممكن است يا نه. شما پس از سال 1945اظهاراتي درباره‌ي جهان عرب كرده‌ايد و از دموكراسي، از جهان‌بيني سياسي مسيحي و نيز از دولت تشكيلاتي سخن گفته‌ايد و همه‌ي اينها را «اهتمامات نيمبند» خوانده‌ايد.ـ اول خواهش مي‌كنم  بگوييد من كجا درباره‌ي دموكراسي و آنچه بعد تفسير صحبت كرده‌ام. اما من اينگونه اهتمامات را «نيمبند» مي‌خوانم چه در آنها معارضه‌اي واقعي با جهان تكنيك نمي‌بينم. به نظر من در پس آنها بيش از پيش اين پندار جايگزين است كه تكنيك در ماهيت خود چيزي است كه انسان در چنگ خود دارد. اين به عقيده‌ي من ممكن نيست. تكنيك در ماهيت خود چيزي است كه انسان به خودي خود نمي‌توانداز عهده‌ي آن برآيد. به عقيده‌ي شما كدام يك از هيأت‌هاي سياسي ذكر شده با زمان متناسب‌تر است؟

ـ من چنين چيزي نمي‌بينم. اما من يك پرسش قاطع در اينجا مي‌بينم: در وهله‌ي اول اين را بايد روشن كرد كه منظور شما از «متناسب با زمان» چيست و معناي زمان در اينجا كدام است. حتي بايد پرسيده شود كه آيا متناسب بودن با زمان ملاكي براي حقيقت دروني عمل انسان است يا اين كه تفكر و شاعري است كه عملي ملاكساز است.

ـ اما مسلم اين است كه انسان در همه‌ي ازمنه از پس ابزار خود برآمده است. داستان شاگرد جادوگر، نمودار اين امر است. بنابراين بدبينانه نيست بگوييم ما از پس اين ابزار بسيار بزرگ‌تر تكنيك مدرن برنخواهيم آمد؟

ـ بدبيني، نه. بدبيني و خوشبيني در عرصه‌ي اين كوششي كه براي انتباه مي‌شود موضع‌گيري نارسايي بيش نيستند. خصوصاً اين كه تكنيك مدرن «ابزار» نيست و ديگر با ابزار ربطي ندارد.

ـ چرا ما بايد مقهور تكنيك شويم؟ـ من «مقهور» نمي‌گويم. من مي‌گويم ما هنوز راهي نمي‌شناسيم كه متناسب با ماهيت تكنيك باشد.ـ در برابر مي‌توان بسيار ساده‌لوحانه گفت: اصلاً چه چيز است كه بايد از عهده‌اش برآمد. گردونه‌ي امور كه مي‌گردد. ما روز به روز بيشتر نيروگاه مي‌سازيم، توليد مي‌كنيم. مردم در بخش تكنيكي شده‌ي جهان خوب تيمار مي‌شوند. ما در رفاه زندگي مي‌كنيم. واقعاً چه چيزي كم داريم؟

ـ اين گردونه‌ي امور مي‌گردد. اما درست هولناك همين است كه گردونه‌ي امور مي‌گردد، اين كه گردش گردونه و نه همه چيز را به سوي گردش ديگري مي‌تاراند و اين تكنيك، انسان را بيش از پيش از زمين برمي‌كند و ريشه‌كن مي‌سازد. شما را نمي‌دانم، اما من با ديدن عكس‌هايي كه از ماه گرفته شده است وحشت كردم. ما ديگر احتياجي به بمب اتمي نداريم. انسان ديگر از خاك خود ريشه‌كن شده است. آنچه براي ما باقي مانده است فقط ارتباطات محض تكنيكي است. اين جايي كه انسان در آن سكونت دارد ديگر زمين نيست. چندي پيش من صحبتي طولاني با «رنه شار» در «پرووانس» داشتم مي‌دانيد كه «رنه شار» همان شاعري است كه عضو نهضت مقاومت فرانسه بوده است. اكنون در پرووانس پايگاه‌هاي راكت احداث مي‌شوند و آن خطه به نحوي غيرقابل تصور ويران خواهد گشت.

اين شاعر مسلماً نمي‌تواند در مظان احساسات بازي و طبيعت‌پرستي واقع شود به من مي‌گفت: اين ريشه‌كن شدن آدمي كه در شرف تحقق است در واقع پايان كار آدمي است اگر تفكر و شاعري به قدرت بي‌قهر خود باز نرسند.

ـ بايد اذعان كنيم كه بيشتر ميل داريم در زمين بمانيم و حتماً در اين دوره‌ها نيز مجبور به ترك زمين نخواهيم بود. اما چه كسي مي‌داند كه سرنوشت آدمي در اين است كه روي زمين بماند. مي‌توان پنداشت كه آدمي اساساً سرنوشت ندارد. اما به هر حال مي‌توان يك امكان آدمي را نيز در اين ديد كه از كره خاكي به سيارات ديگر روي مي‌آورد. ما از اين مرحله چندان دور نيستيم. اما در كجا آمده است كه جاي آدمي همين‌جاست؟

ـ بر حسب تجربه‌ي آدمي و تاريخ و تا آنجا كه من اطلاع دارم اين را مي‌دانم كه هر امر اساسي و بزرگ وقتي پديدار گشته است كه آدمي موطن داشته و در روي آوردي استوار بوده است. مثلاً چون ادبيات امروز در روي‌آورد خود استوار نيست، مخرب است.ـ كلمه‌ي مخرب دراين حد هم كه توسط شما به معناي «نيهيليستي» به كار برده شده و در فلسفه‌تان به معناي پرشولي به خود گرفته براي احساس ما مخل مي‌نمايد به كار بردن اين كلمه مخرب در مورد ادبيات كه شما مي‌توانيد يا بايد آن را جزئي از همين «نيهيليسم» بشناسيد براي ما چندان مطلوب نيست.

ـ من مي‌خواهم بگويم ادبيات موردنظر به معنايي كه من از «نيهيليسم» مراد مي‌كنم «نيهيليستي» نيست.

ـ اين طور كه اظهار كرديد شما جنبش‌ جهاني‌اي مي‌بينيد كه يا منجر به پيدايش دولت مطلق تكنيك خواهد شد و يا اين كه ديگر شده است. اين طور نيست؟ـ چرا.ـ و حالا طبعاً اين پرسش پيش مي‌آيد: آيا خود انسان قادر خواهد بود در بافت اين گردونه‌ي جبر و قهر نفوذ كند، يا اين كار از فلسفه يا از هر دو با هم ساخته است، به اين ترتيب كه فلسفه آدم يا آدم‌هايي را جهت يك عمل معيني سوق مي‌دهد؟ـ اجازه بدهيد كوتاه و شايد تا حدي صريح اما بر مبناي انتباهي ديرپا به اين پرسش پاسخ دهم: فلسفه نخواهد توانست تغييري بي‌واسطه در وضع كنوني جهان بدهد. اين حكم نه فقط در مورد فلسفه، بلكه خصوصاً در مورد آرزوها و اغراض آدمي صادق است. ما را فقط خدايي مي‌تواند نجات دهد. تنها مفر ما اين است كه در تفكر و شاعري آمادگي را براي پديداري خدا يا براي غياب خدا در افول برانگيزيم.

ـ آيا ارتباطي ميان تفكر شما و پديداري اين خدا هست؟ آيا در اين معنا از ديد شما ارتباطي علمي وجود دارد؟ فكر مي‌كنيد ما مي‌توانيم از طريق تفكر خدا را بازخوانيم؟ـ نه ما نمي‌توانيم او را بازبخوانيم، حداكثر اين كه بتوانيم آمادگي انتظار را نسبت به او برانگيزيم.ـ به نظر شما ما مي‌توانيم كمكي بكنيم؟ـ آماده ساختن آمادگي مي‌تواند نخستين كمك باشد. جهان نمي‌تواند در آنچه هست و به آن گونه كه هست از طريق انسان باشد، اما بدون انسان هم نمي‌تواند باشد. اين منظور به عقيده‌ي من با آن چيزي در ارتباط است كه من با كلمه‌اي كهن و مختلف‌المعني كه اكنون ديگر پرفرسوده است «هستي» مي‌نامم، امري كه براي بروز، دوام و صورت‌پذيري خود به انسان نياز دارد.

من ماهيت تكنيك را در آن چيزي مي‌بينم كه Ge – stell مي‌نامم، كلمه‌اي كه غالباً مورد استهزاست و شايد هم بياني ناشيانه باشد. معني سيطره Ge – stell اين است كه آدمي توسط قدرتي كه در ماهيت تكنيك بروز مي‌كند و بر آن مستولي نيست بازداشته شده و به معارضه خوانده شده است. تفكر مي‌خواهد فقط همين بينش را برانگيزد. ديگر از فلسفه كاري ساخته نيست.ـ در زمان‌هاي پيشين ـ و نه فقط در زمان‌هاي پيشين ـ به هر حال اين طور پنداشته مي‌شد كه فلسفه مي‌تواند تا حدود زيادي به طور غيرمستقيم و به ندرت به طور مستقيم منشأ اثر باشد و مي‌تواند بستر پيشروي را بر جريان‌هاي تازه بگشايد. كافي است كه ميان آلماني‌ها به كساني چون «كانت»، «هگل تا نيچه» بنيديشيم، ـ «ماركس» كه جاي خود دارد تا ـ ثابت شود كه فلسفه به طور غيرمستقيم تأثيري خارق‌العاده داشته است. حالا منظور شما اين است كه دوره‌ي اين تأثير ديگر به پايان رسيده است؟ وقتي كه شما مي‌گوييد فلسفه‌ي ديرين مرده است و ديگر وجود ندارد، آيا اين انديشه را نيز ملحوظ مي‌سازيد كه اين تأثير فلسفه، هرگاه چنين چيزي اساساً وجود داشته، لااقل امروز ديگر وجود ندارد؟ـ تأثير غيرمستقيم از طريق تفكري ديگر مي‌تواند ممكن باشد، اما تأثير مستقيم به نحوي كه تفكر بتواند جهان را به گونه عملي تغيير دهد. وجود ندارد.ـ ببخشيد، منظور ما اين نبود كه فلسفه‌انديشي كنيم. اين كار از عهده‌ي ما برنمي‌آيد. اما ما در اينجا ميان سياست و فلسفه يك خط «جوش» مي‌بينيم. از اين رو ما را عفو كنيد كه شما را به چنين گفت‌وگوهايي مي‌كشيم. شما هم اكنون گفتيد كه فلسفه و فرد كاري نمي‌توانند بكند جز اينكه …ـ در تدارك اين آمادگي براي در رسيدن يا در نرسيدن خدا خود را بازنگهدارند. نه اين كه تجربه‌ي ما از اين در نرسيدن هيچ باشد. اين تجربه در حكم آزادي انسان از آن چيزي است كه من در Sein und Zeit گمگشتگي در هستنده ناميده‌ام. لازمه‌ي تدارك آن آمادگي، انتباه در مورد آن است كه امروز هست.

 

ـ اما در اين صورت آن سائق معهود نيز بايد از خارج بيايد، بايد خدا بيايد يا كسي ديگر. بنابراين تفكر امروزي ديگر نمي‌تواند به اتكاء نفس و از نهاد خود برآيد و موثر باشد. گمان مي‌كنم كه به عقيده‌ي معاصران و نيز به عقيده‌ي خود ما سابقاً چنين چيزي وجود داشت.ـ اما نه به طور مستقيم.ـ ما از كانت، هگل و ماركس به عنوان محركاني بزرگ نام برده‌ايم. اما در بينش نيز منشأ موثر بوده است در مورد بسط فيزيك مدرن و بالاتر، براي پيدايش جهان نو اساساً. به گمان شما پيش از اين گفتيد كه چنين تأثيراتي را ديگر باور نداريد.ـ به معناي فلسفه، نه ديگر. نقش فلسفه را از اين پس علوم گرفته‌اند. براي توضيح كافي «تأثير» فكر بايد مشروح‌تر به بررسي اين امر بپردازيم كه تأثير و اثر يعني چه. اگر با عبارت بنياد (علت) را به اندازه كافي بررسي كرده باشيم بايد ميان كلماتي چون مناسب، سوق، خواست، امداد، ممانعت و ياري كاملاً تفاوت بگذاريم. فلسفه در هيأت علوم منفرد منحل مي‌گردد: در روان‌شناسي، منطق و سياست‌شناسي.ـ و جاي فلسفه را چه مي‌گيرد؟ـ سيبرنتيك.

ـ يا پارسايي كه خود را بازنگهدارد؟ـ اما اين ديگر فلسفه نيست.

- پس چيست؟ـ اين را من تفكر مي‌نامم.

ـ شما اين را تفكر مي‌ناميد. ميل داريد منظورتان را روشن‌تر بيان كنيد؟

ـ شما به عبارتي فكر مي‌كنيد كه نوشته‌ي من Dietrageuuch der Technik را ختم مي‌كند: «پرسش همانا پارسايي تفكر است»؟ـ ما در درس‌هاي‌تان درباه‌ي تفكر نيچه يافتيم كه براي ما روشن‌كننده است در آنجا مي‌گوئيد: «چون درتفكر فلسفي برترين پيوندممكن حكمفرماست، همه‌ي متفكران بزرگ يك امر را مي‌انديشند. اما همين يك امر چنان غني است كه هرگز هيچ فردي به تنهايي نمي‌تواند تمامي آن را برانديشد. بلكه هر فردي پيوند فرد ديگر را بدان سخت‌تر مي‌كند». اما درست همين بناي فلسفه است كه با وجود پيوند خود به نظر شما اكنون ديگر به پايان رسيده است.ـ به پايان رسيده اما براي ما معلوم نشده است. بلكه خصوصاً حضور خود را در گفت‌وگو از نو محرز مي‌سازد. كار من به صورت درس و تمرين در اين سي ساله‌ي گذشته سربه‌سر تفسير فلسفه‌ي مغرب زميني بوده است. بازگشتن در بنياد تاريخي تفكر و بازانديشيدن پرسش‌هايي كه از بدو فلسفه يوناني ناپرسيده مانده‌اند يقيناً در حكم بريدن از روي آوردها نيست. اما من مي‌گويم: گونه‌ي تفكر متافيزيكي كه بر ما روي آورده است و با نيچه ختم مي‌گردد ديگر امكاني براي دريافتن فكري رگه‌هاي اصلي مرحله‌ي تكنيكي جهان به دست نمي‌دهد.

ـ شما در حدود دو سال پيش در گفت‌وگو با يك راهب بودايي از «يك روش تفكر كاملاً نو» سخن گفته‌ايد، اظهار كرده‌ايد كه اين «روش جديد تفكر» در وهله‌ي اول فقط براي معدودي قابل اعمال است. منظورتان اين بوده كه فقط معدودي مي‌توانند بينش‌هايي داشته باشند كه به عقيده‌ي شما ممكن و لازمند؟

ـ «داشته باشند» به معناي اصالي خود، يعني آنها مي‌توانند اين گونه بينش‌ها را تا حدود زيادي اظهار كنند.

ـ آما در صحبت با آن بودائي هم شما به وضوح نشان نداديد كه انتقالي كه ناظر بر تحقق اين بينش باشد چطور ممكن است.ـ نمي‌توانم به وضوح نشان دهم. من در اين مورد كه تفكر چگونه «اثر» مي‌گذارد هيچ نمي‌دانم. امكان اين هست كه راه يك تفكر به سكوت منتهي شود تا مانع از اين گردد كه فكر در ظرف يك سال خود را به تاراج دهد. امكان اين هست كه تفكر 300 سال لازم داشته باشد تا بتواند «اثر كند».

 

ـ ما اين را خوب مي‌فهميم. اما چون ما در 300 سال بعد زندگي نمي‌كنيم، بلكه در همين جا و هم‌اكنون زندگي مي‌كنيم مجاز نيستيم سكوت نماييم. ما سياستمدارن، نيمه‌سياستمداران، اتباع كشور، روزنامه‌نگاران و غيره بايد مدام تصميمي بگيريم و با سيستمي كه در قيدش زندگي مي‌كنيم كنار بيائيم؛ بايد سعي كنيم سيستم را تغيير دهيم ما بايد مراقب رخنه‌ي باريك اصطلاحات و رخنه‌ي باريك‌تر انقلاب باشيم. به همين مناسبت از فيلسوفان انتظار ياري داريم، حتي اگر اين ياري طبعاً غيرمستقيم و از طريق‌ راه‌هاي فرعي باشد. آن وقت مي‌شنويم كه: من نمي‌توانم به شما كمك كنم.ـ من هم نمي‌توانم.

ـ اين گفته دل آدم فيلسوف را خالي مي‌كند.

ـ نمي‌توانم چون پرسش‌ها چندان دشوارند كه هرگاه متفكر مربوط بدانها بخواهند به ملا ـ عام بيايد، موعظه كند و نمره‌ي اخلاق بدهد درواقع غرض خود را كه تفكر است نقض كرده است. عارضه‌ي لودهنده اين است كه در برابر سر سيطره‌ي مطلق سياره‌اي تكنيك كه در ماهيتش نينديشيده‌مانده است تفكر امروزي مي‌كوشد تا در ذات گذرا و بي‌رمق خود دربار‌ه‌ي آنچه نينديشيده مانده است، بينديشد.

ـ شما خود را جزو آن كساني محسوب نمي‌كنيد كه اگر گوشي شنوا مي‌يافتند راهي نشان مي‌دادند؟

ـ نه. من راهي براي تغيير بي‌واسطه‌ي وضع كنوني جهان نمي‌شناسيم، مشروط بر اين كه يافتن راهي اصولاً براي آدمي ميسر باشد. اما به نظر من اين طور مي‌رسد بلكه تفكري كه بدان مبادرت مي‌شود بتواند آن آمادگي نام برده را برانگيزد و روشن و استوار سازد.ـ پاسخ روشني است. اما آيا يك متفكر مي‌تواند و مجاز است بگويد: صبر كنيد در ظرف 300 سال آينده حتماً فكري به خاطر ما خطور خواهد كرد.ـ سخن بر سر اين نيست كه صبر كنيم تا پس از 300 سال فكري به خاطر ما خطور كند. وظيفه‌ي ما اين است كه براساس رگه‌هاي اصلي انديشيده شده دوره‌ي كنوني بدون هيچ گونه دعوي پيامبرانه تفكر در بستر زمان آينده پيش برانيم. تفكر، بي‌عمل نيست. تفكر در بنياد خود عملي است كه درگفت‌وگوي دوگانه با تقدير جهاني صورت مي‌گيرد. به نظر من اين طور مي‌‌رسد كه متمايز ساختن تئوري و پراكسيس كه منشأاش متافيزيك باشد و پندار ميسر ساختن پيوند ميان اين دو، راه را از احراز بينش در آنچه من تفكر مي‌نامم منحرف ساخته است. شايد اجازه بدهيد در اين مورد به درس‌هايي ارجاع دهم كه تحت عنوان Washeibt Den Ken شايد اين خود نشانه‌ي عصر ما باشد كه اين نوشته ميان آثار من كمتر از همه خوانده شده است.

ـ برگرديم به آغاز صحبت: آيا مي‌توان چنين فكر كرد كه ناسيونال سوسياليسم از يك سو تحقق آن مواجهه‌ي سياره‌اي و از سوي ديگر آخرين، بدترين، قوي‌ترين و در عين حال دورمانده‌ترين اعتراضي بر ضد مواجهه‌ي تكنيك سياره‌اي و انسان نو بوده است؟ كه شخص شما بايد تناقضي بدين نحو باشد كه بسياري از ماحصل فرعي اشتغال شما از اين طريق قابل توضيح‌اند كه شما با جنبه‌هاي مختلف وجودتان كه مربوط به هسته‌ي فلسفي روال شما نيستند سخت وابسته‌ي اموري هستيد كه به عنوان فيلسوف بي‌اساس آنها را مي‌شناسيد؛ مثلاً مفاهيمي چون «وطن»، «ريشه داشتن» و از اين قبيل. اينها چگونه با هم مي‌خوانند: تكنيك سياره‌اي و موطن و مأوي.

ـ نظر من چنين نيست. به نظر شما تكنيك را بيش از حد مطلق مي‌گيريد. من وضع آدمي را در تكنيك سياره‌اي چون بليه‌اي نافرجام و محتوم نمي‌بينم، بلكه من وظيفه‌ي تفكر را درست در اين مي‌بينم كه در حوزه‌ي خود پايمردي كند تا آدمي اساساً به يافتن رابطه‌اي متناسب با ماهيت تكنيك قادر گردد. درست است كه ناسيونال سوسياليست‌ها در اين طريق حركت كردند. اما آنها بيش از آن از تفكر معاف بودند كه بتوانند ارتباطي مصرح با آنچه امروز روي مي‌دهد و سيصد سال است كه در راه است ايجاد نمايد.

 

ـ آيا اين رابطه‌ي مصرح را آمريكايي‌ها دارند؟

ـ نه آنها هم ندارند. آمريكايي‌ها هنوز دربند تفكر گرفتارند كه به عنوان پراگماتيسم، كارسازي و تقليبي را كه تكنيك مي‌كند به پيش مي‌رانند، اما در عين حال راه را نيز جهت انتباه درمورد آنچه خصلت تكنيك است نيز مي‌گردانند. در اين اثنا كوشش‌هايي در آمريكا براي بريدن از تفكر پراگماتيسم ـ پوزيتيسم مي‌شود. چه كسي مي‌تواند بگويد روزي در روسيه يا چين روي آوردهاي ديرين تفكر بيدار نخواهند گشت تا براي آدمي ارتباطي باز با جهان تكنيك را ميسر كنند.

 

ـ وقتي كه اين رابطه را هيچ كس نداشته باشد و فيلسوف نتواند آن را به كسي بدهد …

اينكه من با اهتمام خود تا كجا خواهم رسيد و اين اهتمام در آينده به چه صورتي دنبال خواهد شد و چه تغييري باروري خواهد كرد، امري است كه قطعاً ما با من نيست. در سال 1957 در سخنراني‌اي در دانشگاه فرايبورگ تحت عنوان، «عبارت اصل همانيت» سعي كردم به اختصار نشان دهم تا چه حد تجربه‌اي ناشي از تفكر و مربوط به آنچه مشخصه‌ي خاص تكنيك است مي‌تواند امكاني براي خود فراهم آورد تا آدم عصر جهاني تكنيك از آن طريق با خواستي رابطه يابد كه فقط قادر به شنيدن آن نيست، بلكه خود جزو آن است: تفكر من به وجهي اجتناب‌ناپذير با شاعري در هلدرلين ارتباط دارد. هلدرلين براي من يكي از شاعراني نيست كه آثارش ضمن آثار ديگر موضوع بررسي ادبيات‌نويسان است. هلدرلين براي من شاعري است كه آينده را درمي‌نگرد، كسي كه در انتظار خداست و بدين سبب مجاز نيست فقط موضوعي براي تحقيقات ادبي باقي بماند.

 

وظيفه‌ي خاص آلماني‌ها كدام است؟

ـ پوزش مي‌خواهيم از اين كه بازگفته‌اي از شما نقل مي‌كنيم؛ شما در درس‌هاي‌تان درباره‌ي تفكر نيچه گفته‌ايد: «تضادي كه ميان ديونيزوس و آپونس به گونه‌هاي مختلف مشهور است، يعني ميان شور قدسي و نمايش هوشيارانه، قانون مكنون سرنوشت تاريخي آلمان‌هاست و روزي بايد ما را براي هيأت دادن به خود آماده و مجهز بيابد. اما قانون، قاعده‌اي نيست كه ما به كمكش بخواهيم «فرهنگي» را توصيف كنيم. هلدرلين و نيچه با شناسايي اين تضاد وظيفه‌ي آلماني‌ها را با علامت سوالي دريافتن ماهيت تاريخي خود مواجهه ساختند. آيا ما اين علامت سؤال را خواهيم فهميد؟ يك چيز مسلم است: تاريخ انتقام خود را از ما خواهد گرفت هر آينه ما اين علامت سوال را نفهميم». ما نمي‌دانيم شما اين را در چه سالي نوشته‌ايد. حدس مي‌زنيم در سال 1935.

ـ حدس مي‌زنم اين عبارت مربوط به درس‌هاي من درباره‌ي نيچه باشد و مربوط به قسمت «اراده‌ي معطوف به قدرت به منزله‌ي هنر» (1936). اما ممكن است سال‌هاي بعد نيز نوشته شده باشد.

 

ـ ميل داريد اين را براي ما كمي توضيح دهيد؟ چه اين مطلب ما را از يك راه عمومي به سرنوشت، يعني آلماني‌ها مي‌رساند.

ـ معناي اين گفته را مي‌توانم به اين صورت نيز بيان كنم: اعتقاد من اين است كه بازگرداني موثر تكنيك از همان جا جايگاه جهاني‌اي كه منشأ تكنيك مدرن است مي‌تواند صورت گيرد و اينكه بازگرداني از طريق اقتباس ذِن بوديسم يا ديگر تجارت شرقي نمي‌تواند ميسر گردد. براي تغيير تفكر ما به كمك روي‌آوردهاي اروپايي و بازيابي آنها نيازمنديم. تفكر را فقط تفكري مي‌تواند ديگرگون سازد كه از همان منشأ و خميره باشد.

 

ـ منظور شما اين است كه در همين نقطه‌اي كه جهان تكنيك برخواسته است اين جهان بايد …

ـ به معناي هگلي آن رفع گردد، نه اينكه از بين برده شود، اما نه فقط توسط آدمي.

 

ـ و شما آلماني‌ها را خصوصاً عهده‌دار وظيفه‌اي مي‌دانيد؟

ـ بله، به معناي هلدرليني آن.

 

ـ فكر مي‌كنيد آلماني‌ها قابليت خاصي براي اين بازگرداني دارند؟

ـ دراين مورد من به خويشاوندي زبان آلماني با زبان يوناني و تفكر آن توجه دارم. اين را فرانسوي‌ها همواره به اين صورت تأييد مي‌كنند كه هر وقت شروع به تفكر مي‌كنند آلماني حرف مي‌زنند و اطمينان مي‌دهند كه زبان آنها از عهده‌ي تفكر برنمي‌آيد.

 

ـ غرضتان اين است كه شما در كشورهاي لاتيني و خصوصاً نزد فرانسوي‌ها نفوذي چنين شديد داشته‌ايد؟

ـ فرانسوي‌ها اين نكته را درمي‌يابند كه با همه‌ي راسيوناليته خود به محض اينكه بخواهند اين جهان را در منشأ ماهيتش درك كنند ديگر در جهان امروزي نمي‌توانند از جاي خود تكان بخورند. تفكر را همان قدر نمي‌توان ترجمه كرد كه شعر را. حداكثر اينكه تفكر را بتوان بازنويسي نمود. به محض اينكه بخواهيد ترجمه‌ي لفظي بكنيد، همه چيز ديگرگون شده است.

 

ـ تصور ناراحت‌كننده‌اي است.

ـ چه خوب بود ما اين ناراحتي را كاملاً به جد مي‌گرفتيم و به اين توجه مي‌نموديم كه تغييرات پرآسيبي بر تفكر يونان از طريق ترجمه‌ي آن به زبان لاتيني مترتب بوده‌اند، رويدادي كه هنوز كه هنوز است ما را از انديشيدن گفته‌هاي اصلي تفكر يوناني بازمي‌دارد.

 

ـ آقاي پروفسور، ما بنا بر اين خوشبيني كه تفكر قابل انتقال و ترجمه‌پذير باشد.