ويژگي سياست معاصر بين الملل همچنان شكاف فزاينده بين ايالات متحده و بقيه جهان حتي اروپاست. اين اختلاف نتيجه مستقيم ناتواني واشنگتن، به رغم توان نظامي چشمگير آن، براي دستيابي به اهداف خود به طور يكجانبه است. اين روند همچنان به رغم همدردي تقريبا يك صداي جهاني با مردم آمريكا درپي سبعيت فاجعه بار حملات تروريستي ۱۱ سپتامبر ادامه دارد.
براساس نظرسنجي هاي اخير، اكثريت رو به فزوني در اروپا آشكارا منتقد سياست هاي آمريكا و خواهان ارزيابي مجدد از نوع و گستره مشاركت اروپا با ايالات متحده است. درخلال ماه هاي ژوئن و جولاي ۲۰۰۲، متحدان غربي ايالات متحده در خلال رويارويي در شوراي امنيت سازمان ملل برسر ديوان كيفري بين المللي به شدت با سياست هاي آمريكا مخالفت كردند. جك استراو وزير خارجه انگليس توصيف عراق، كره شمالي و ايران را توسط جورج بوش رئيس جمهوري آمريكا به عنوان محور شرارت مناسب مقاصد انتخاباتي داخلي دانست و آن را رد كرد. در اين حال، شكاف بين رويكرد آمريكا و اروپا به مسأله ادامه دار فلسطين همچنان درحال گسترش است.
اين شكاف ناشي از تمايل گروهي در داخل هيأت حاكمه آمريكا به تكروي است، گروهي كه به طور فزاينده اي غلبه پيدا كرده اند و يكجانبه گرايي را با رهبري اشتباه گرفته اند. ايالات متحده مايل است نگراني هاي بقيه جهان را ناديده انگارد و استانداردهاي درستي و اشتباه را به گونه اي معين كند كه با منافع آمريكا سازگار باشد.
يك نمونه اصلي، رد سازوكارهاي چندجانبه تعيين صحت و سقم سلاح هاي كشتارجمعي براساس يك پيمان توسط آمريكاست، درحالي كه اين كشور سياست پيش دستي نظامي را منحصرا براساس يافته هاي خود پيگيري مي كند.
به همين شكل ايالات متحده از همكاري با ساير كشورها در زمينه مسائل زيست محيطي سرباز مي زند، درحالي كه بيش از هر كشوري ديگر آلودگي ايجاد مي كند. واشنگتن همچنين قانون آمريكا را در فراي مرزها اجرا مي كند، عليه كشورهاي غيرتابع تحريم اعمال مي كند، سياست هاي اقتصادي و اجتماعي را بر ديگر كشورها تحميل مي كند، شركت هاي آمريكايي را از يارانه برخوردار مي كند درحالي كه برسر راه كالاهاي خارجي موانع تجاري بزرگ پديد مي آورد، در موقعيت هاي بحراني معيارهاي دوگانه ناعادلانه اتخاذ مي كند و با ارعاب كشورهاي ديگر را به پذيرش و اجراي سياست هاي آمريكا وا مي دارد. دولت بوش با بي قيدي ظرف كمتر از يك سال از چهار معاهده بين المللي خارج شده است: پيمان ضدموشك بالستيك، پيمان جامع منع آزمايش، قانون رم مربوط به تاسيس ديوان كيفري بين المللي و پروتكل كيوتو درمورد گرم شدن جهان. اين اقدامات شديدا نظام بين الملل و منافع تمام كشورهاي قانون پذير را تضعيف كرده است.
مسيري كه ايالات متحده درپيش گرفته است، به طور فزاينده اي واشنگتن را از روند غالب جهاني دور مي كند. اين مسير بر تقريباتمام جنبه هاي سياست خارجي تاثير مي گذارد و به نوبه خود مخاطرات بنيادي را در برابر نظام بين الملل پديد مي آورد. باتوجه به موقعيت جهاني بي نظير ايالات متحده به نظر مي رسد اين روند دشواري اصلي در برابر جامعه بين الملل است. اين روند باعث تعابير متناقضي درمورد چگونگي فراهم آوري ضروري ترين كالاهاي موردنياز همگان - يعني امنيت، صلح، محيط زيست، بهداشت، تجارت و كمك - شده است. به طور كلي به نظر مي رسد در اين موضوع ها ايالات متحده و بقيه جهان در دو سوي مخالف اين شكاف قرار دارند. اين شكاف درصورت عدم كنترل ممكن است گسترده تر شود و تاثير منفي بر امنيت و رفاه بين المللي برجا گذارد.
واكنش به سيطره
روند فوق الذكر در سياست آمريكا با نظام جاري بين المللي مغاير است و در نتيجه حتي با درنظرگرفتن توزيع فعلي جهاني قدرت پايدار نيست. نگاهي به جهان نشان مي دهد كه ايالات متحده به رغم توان نظامي از توانايي لازم براي حصول دست تنها به نتايج مورد علاقه خويش در بحران ها و موضوع هاي عمده حاضر در دستور كار بين المللي بي بهره ا ست. چندين مورد پس از پايان جنگ سرد به روشني نشان داده است كه اگر ايالات متحده بخواهد به طور موثر با هرگونه موضوع عمده بين المللي برخورد كند، به همكاري دست كم تعدادي از قدرت هاي منطقه اي و جهاني نياز مند است.
در چنين نظام جهاني، به نظر مي رسد كاملا طبيعي است كه ساير قدرت هاي بزرگ در برابر تلاش قدرتمند آمريكا براي تسلط متحد شوند. در طول تاريخ، قديمي ترين قانون سياست جهان آن بوده است كه قدرت موجب ضدقدرت برتر مي شود. چنين توازني شايد ازنظر صرف نظامي امكان واقع بينانه اي دست كم تا آينده قابل پيش بيني نباشد، اما مقاومت در برابر تمايلات سيطره جويانه آمريكا هم اكنون در عرصه هاي ديگر جريان دارد.
درحالي كه مولفه هاي غيرنظامي امنيت اهميت مضاعفي پيدا كرده و مفهوم امنيت را دچار تغييرات بنيادي كرده است، هدف ائتلاف ضدسيطره نه شكست قدرت غالب كه مقابله با نفوذ ايالات متحده در جهان است تا آن را به دژ آمريكايي شمالي عقب براند. در دنياي جهاني شده، چنين چالشي مي تواند در درازمدت بسيار پرهزينه و فلج كننده باشد. به ديگر بيان، شايد درحال حاضر هيچگونه رقابت سيطره جويانه به معناي نظامي وجود نداشته باشد، اما نبايد ترديد كرد كه مقاومت در برابر رفتار سيطره جويانه قطعا گسترش مي يابد و درصورتي كه قدرت هاي عمده برانگيخته شوند، احتمالا تشكيل ائتلاف متوازن كننده را درنظر خواهند گرفت. تداوم رابطه جاري بين قدرت هاي عمده جهاني ، منطقه اي و ايالات متحده را نبايد بديهي انگاشت. اگر ساير قدرت ها متقاعد شوند كه ايالات متحده مصمم است كه به شيوه اي تحميل آميز و يكجانبه به اعمال قدرت دست بزند، اين رابطه ممكن است دستخوش تغييرات جدي شود. هرچقدر كه مدعي سيطره مداخله جوتر باشد، انگيزه ائتلاف هاي قدرت هاي عمده و متوسط براي مقابله با آن با ابزار سياسي و رواني، اگر نگوييم نظامي، قوي تر خواهد بود.
اين حقيقت كه چهره هاي ذينفوذ نزديك به دولت بوش خواستار تغيير رژيم گسترده شده اند، نشان مي دهد عده اي در ايالات متحده چقدر مي خواهند اين كشور توان نظامي خود را به نمايش گذارد.
بلندپروازي سيطره جويانه آمريكا مغاير با واقعيات دنياي درحال جهاني شدن است. اين امر آشكارا مغاير با مفهوم حاكميت در جهان امروز و ناقض اصول اطلاع رساني آزاد، مرزهاي باز و تجارت و امور مالي يكپارچه تر است. به علاوه آسيب پذيري مشترك ما را در قبال تهديدات ناديده مي گيرد - تهديداتي از تروريسم و سلاح هاي كشتارجمعي گرفته تا نابودي محيط زيست و انتشار بيماري ها - كه نيازمند همكاري نزديك ميان تمام اعضاي جامعه بين المللي است، ازجمله بازيگران دولتي و غيردولتي. تنوع تعامل هاي آزاد بين كنشگران دولتي و غيردولتي و فراتر از مرزهاي ملي نشان دهنده پيدايش يك جامعه مدني جهاني است كه به نوبه خود به طور فزاينده اي مستلزم پاسخگويي جهاني خواهد بود. بنابراين مولفه هاي داخلي نبايد صرفا در حيطه مسووليت هاي دولت ملي باشد. افكار عمومي بين المللي درحال ظهور كه بهبود فناوري هاي ارتباطاتي و روند فزاينده جريان اطلاعات آن را تسهيل كرده است، متوجه وابستگي متقابل واحدهاي سياسي داخلي و خارجي هستند كه اين امر تا حد زيادي دولت هاي ملي را مقيد مي كند. افكار عمومي جهاني هرچه بيشتر در فرايندهاي تصميم گيري داخلي تاثيرگذار مي شود - روندي كه دولت آمريكا مايل است اهميت بشمارد. ابتكار جديدي كه اخيرا وزارت خارجه آمريكا براي اطلاع رساني بهتر درمورد سياست هاي آمريكا به جامعه جهاني درپيش گرفته است، اقدامي ديرهنگام اما نشان دهنده تشخيص نياز به پاسخگويي جهاني است كه امر خوبي است. با اين حال، تجزيه و تحليل دقيق روندهاي جهاني مويد آن است كه خشم از سياست آمريكا در سراسر جهان صرفا ناشي از فقدان اطلاعات يا درك نادرست سياست هاي آمريكايي نيست. بلكه، مبين نگراني جدي افراد آگاه در خارج و در داخل ايالات متحده از تمايلات فزاينده يكجانبه گرايانه دولت بوش است.
برخي تحليلگران در ايالات متحده در جهت منافع خود كوشيده اند تا مخالفت با يكجانبه گرايي آمريكا را به منزله عصبانيت از «ارزش هاي آمريكايي» آزادي، دمكراسي و رفاه مبتني بر بازار آزاد تفسير كنند. در سراسر جهان چيزي دورتر از اين از واقعيت نمي تواند باشد. برعكس، اين تمايل ايالات متحده براي سلب كردن اين ارزش هاي محترم شمرده جهاني از ديگران در جهت منافع سيطره جويانه خود است كه باعث خشم از ايالات متحده مي شود.
سياست پيگيري برقراري سيطره با افكار عمومي آمريكا نيز در تضاد است. در نظرسنجي هاي مختلف اكثريت قاطع شهروندان آمريكا مي گويند به نظرشان نيازي به صرف تلاش و پول براي دستيابي به سيطره آمريكا نيست و معتقدند امور بين المللي تاثير اندكي يا هيچ تاثيري بر زندگيشان ندارد.
خطر موجود
روند جديد در سياست خارجي آمريكايي تا حدي منبعث از مكتب محافظه كاري آمريكايي است كه در خلال سه دهه گذشته درحال رشد بوده است. اين شاخه از محافظه كاري نظام بين المللي مبتني بر حاكميت قانون را تحقير مي كند و به طور نظام مند از درنظرگرفتن منافع ساير كشورهاي جهان چشم پوشي مي كند.
به نظر مي رسد دولت فعلي آمريكا همزمان انزواگرايي و مداخله گرايي را تعقيب مي كند، يعني براي اشاعه سيطره آمريكا دست به مداخله مي زند و درعين حال معيارهاي جهاني رفتار مشترك را رد و از هرگونه هماهنگي و هماهنگي معنادار و هدفمند بين المللي سرباز مي زند.
سياست خارجي آمريكا مانند بسياري ديگر در جهان تا حد بسيار زيادي نشأت گرفته از سياست داخلي است.
با اين حال، برخلاف بيشتر دولت ها، دولت بوش تحت تأثير نيروهاي سياسي است كه انگيزه ايدئولوژيك دارند. نتيجه تازه ترين دور انتخابات رياست جمهوري اين توانايي را به اين نيروهاي محافظه كار طرفدار مداخله گرايي داد كه دستور كار خود را به پيش برانند و تا حدي سياست خارجي آمريكا را معين كنند، به خصوص درمورد شماري از مسائل حساس شامل سرنوشت خاورميانه.
گروهي از كارشناسان سياست خارجي طرفدار اسرائيل در كتابي كه صورت بسط يافته مقاله «به سوي سياست خارجي نوريگاني» مندرج در شماره اي از نشريه. فارين افيرز در سال ۱۹۹۶ است، خواهان سياست خارجي «سيطره جهاني نيكوكارانه» به منظور پيشبرد منافع و اصول آمريكا در سراسر جهان شدند.
اين افراد اكنون حضور موثري در دولت بوش دارند. در كتاب خطرات موجود نوشته رابرت كاگان و ويليام كريستول استدلال شده است كه صلح جهاني بستگي به سيطره آمريكا و «رهبري جهاني قدرتمندانه آمريكا» دارد. آنان از رهبري آمريكا به خاطر به انجام نرساندن جنگ خليج فارس «تا پايان مناسب خود يعني بركناري صدام حسين» انتقاد مي كنند و بقاي «ديكتاتوري هاي خطرناك» را «شكستي بزرگ در سياست خارجي آمريكا» توصيف مي كنند.
نويسندگان كتاب سپس از دولت قبلي آمريكا به خاطر تلاش براي ارتباط با «حكومت هاي شرور» به جاي «رويارويي با چالش هاي راهبردي و اخلاقي» آنها انتقاد مي كنند، چالش هايي از قبيل «توانايي حمله با سلاح هاي هسته اي به خاك ايالات متحده.»
آنان سپس با ريشخند به اصطلاح «دستاوردهاي صلح»، دولت بوش را به علت كاهش بودجه ارتش آمريكا به نسبت سهم آن از توليد ناخالص داخلي مورد حمله قرار مي دهند و به نفع «صرف ساليانه ۶۰ تا ۱۰۰ ميليارد دلار بيش از بودجه دفاعي جاري» استدلال مي كنند. بالاخره اين امر حائز اهميت است كه خواهان «نوعي سياست خارجي مي شوند كه مبتني بر سيطره آمريكا باشد و اصول را با منافع مالي درهم آميزد»، نه يك سياست خارجي «براساس منافع حياتي آمريكا». كاگان و كريستول استدلال مي كنند اين امر «روش معيار يك ابرقدرت جهاني است كه قصد دارد محيط بين المللي را بنابر منفعت خود شكل دهد. در عوض، معيار منفعت حياتي متعلق به يك قدرت عادي است كه منتظر يك چالش عميق است تا به اقدام دست بزند.»
نويسندگان يادشده ادعا مي كنند كه تهديدها ناشي از ماهيت «حكومت هايي مانند كره شمالي و عراق» است و راهبردي را براي آمريكا پيشنهاد مي كنند كه «تغيير حكومت را به منزله بخشي اساسي» دربر مي گيرد و مي افزايند «موثرترين شكل عدم تكثير... تلاش براي زوال خود اين حكومتهاست.» نويسندگان اين عقايد و توصيه ها اكنون يا بخشي از دولت بوش هستند يا در حاشيه آن فعاليت مي كنند و نفوذ قابل توجهي بر آن دارند. وقايع غم انگيز ۱۱ سپتامبر بهانه اي آسان در اختيار آنان گذاشت تا بر سياست ملي تاثير بگذارند و طرح بزرگ خود را به اجرا درآورند كه اصلا ربطي به جنگ با تروريسم يا خود تروريسم نداشت.
سوءاستفاده از ۱۱ سپتامبر
جهان بيني غالب در واشنگتن تاثير منفي بر بيشتر مسائل موجود در دستور كار بين المللي داشته است. حملات تروريستي هولناك ۱۱ سپتامبر براي برخي افراد نشان دهنده ناتواني هر كشوري ازجمله ايالات متحده، براي قرارگرفتن در مقام هژمون در عصر تهديدها و چالش هاي جهاني شده بود.
عمليات تروريستي در نيويورك و واشنگتن دي سي نشان داد حتي توانمندترين و مرفه ترين كشور از آسيب پذيري هاي مشترك ساير بازيگران در برابر تهديدهاي جهاني مانند تروريسم، مواد مخدر و سلاح هاي كشتارجمعي در امان نيست. اين رويداد غم انگيز همچنين مبين آن بود كه احساسات ضدآمريكايي در جهان افزايش يافته است. تركيب اين دو عامل قاعدتا بايد منفعت داشتن دوستان بيشتر و دشمنان كمتر را نشان داده باشد.
با اين حال، ايالات متحده همچنان بر اقدامات يكجانبه نظامي و اجباري تاكيد مي كند. با وجودي كه هيچ توجيهي براي ترويسم و خشونت عليه غيرنظاميان بيگناه وجود ندارد، لازم است عوامل ريشه اي را كه عوام فريبان به آن دست مي يازند تا اين قبيل اقدامات بيمارگونه و غيرانساني را برانگيزند، فهميد و به آن پرداخت. در پي ۱۱ سپتامبر، بسياري در جامعه بين الملل اميدوار بودند واكنش هاي عاطفي آني و قابل درك ايالات متحده جاي خود را به ارزيابي مجدد عاقلانه سياست بدهد. مثلا همان گونه كه اين نگارنده در سخنراني ۲ اكتبر ۲۰۰۱ در مجمع عمومي سازمان ملل اظهارداشت: «عواطف و خشم كاملا انساني است، اما به تعمق و عقل جمعي فراواني به منظور دسترسي به پاسخ منطقي و دورانديشانه نياز داريم نه فقط به اين جنايت هولناك بلكه تروريسم به طور كلي و مهمتر از آن عوامل ريشه اي بي عدالتي و انزوا پرداخت كه دستمايه عوام فريبان قرار مي گيرد و لطمات چنين سنگيني را بر انسان هاي بيگانه وارد مي كند. تروريسم به عنوان يك تهديد جهاني نيازمند پاسخي جهاني بر پايه پذيرش، عدالت و مشروعيت بين المللي است.
از آنجايي كه اين واقعه غم انگيز ناشي از نفرت كور بود، پاسخ آن نمي تواند انتقام كوركورانه باشد كه غيرنظاميان بيگناه زيادي را در معرض خطر قراردهد. نبايد اجازه داد تروريست ها دستور كار را معين كنند يا پاسخ موردنظر را ديكته كنند.»
متاسفانه از اين واقعه غم انگيز براي پيشبرد برنامه منسوخ سيطره جويانه ايالات متحده استفاده شد كه مدت ها پيش از ۱۱ سپتامبر تدوين شده بود. اين امر باعث تشديد هرچه بيشتر سرخوردگي جهاني از سياست آمريكا و خشم نسبت به آن شد. چه بسا سياست آمريكا علت ريشه اي اين واقعه غم انگيز باشد.
زبان دور از رويارويي براي همكاري در سطح بين المللي لازم است. اين تنها راهي است كه مي توان پذيرندگي محيط جهاني را نسبت به ايدئولوژي هاي تروريستي كمتر كرد.
در خاورميانه، دولت بوش در كنار سياست و اظهارات جنگ افروزانه آريل شارون نخست وزير اسرائيل قرار گرفته است، ائتلافي كه حتي باتوجه به ائتلاف ديرينه بين ايالات متحده و اسرائيل، سابقه چنداني در سياست قبلي آمريكا در خاورميانه ندارد. در اين ارتباط، سخنراني بوش در روز ۲۴ ژوئن ۲۰۰۲ در مورد سياست اين كشور، نشان دهنده نقطه عطفي در سياست يكجانبه آمريكا در خاورميانه بود. درحالي كه همه چشم ها به انتخابات آتي رياست جمهوري آمريكا دوخته شده است، دولت آمريكا به صراحت از راستگرايان اسرائيل طرفداري كرد . تعجب انگيز اين بود كه اين اظهارات پس از آن بيان شد كه اسرائيل درخواست هايي را كه بوش در تاريخ ۴ آوريل ۲۰۰۲ از آن كرده بود، رد كرد. بعدا بوش شارون را به عنوان «مرد صلح» ستود، يعني كسي كه تقريبا با هر ابتكار صلح مخالفت كرده و چندين دهه پيشتاز تجاوزات اسرائيل بوده است.
دولت آمريكا درمورد مسأله فلسطين ره به خطا مي رود و خشم بين المللي را از سياست هاي تهاجمي اسرائيل و سركوب حقوق ملي فلسطينيان توسط آن ناديده مي گيرد. در خلال دو سال گذشته، ايالات متحده دوبار تلاش شوراي امنيت سازمان ملل را براي تصويب قطعنامه هايي كه درخواست هايي بسيار كوچك و حداقلي را متوجه اسرائيل مي كرد، وتو كرد. به علاوه تهديد وتوي آمريكا بسياري تلاش هاي ديگر را ناكام گذاشت، هرچند كه تقريبا همه اعضاي ديگر شورا موافق بودند. با وجودي كه دولت بوش علنا با طرح ايجاد دولت فلسطيني موافقت كرده است - پيش شرط اساسي صلح و ثبات خاورميانه - از برنامه هاي شارون براي مانع تراشي برسر راه تحقق واقعي آرزوهاي ملي فلسطينيان حمايت كرده است. سخناني مانند آنچه دونالد رامسفلد وزير دفاع آمريكا در رد موضوع «به اصطلاح سرزمين هاي اشغالي» و ايجاد «نوعي واحد فلسطيني كه روزي تاسيس خواهد شد» و مغاير با بوش بر زبان راند، ترديد جدي را نسبت به منظور اصلي از طرح دو كشور مطرح مي كند و بسياري را واداشته است كه آن را يك ترفند روابط عمومي ديگر توصيف كنند. لابي طرفدار اسرائيل در ايالات متحده كه متوجه شده است نمي تواند سياست اسرائيلي اشغال را بر مبناي ارزش ها يا اصول اخلاقي بقبولاند، همچنان فشار شديدي را بر سياستمداران آمريكايي وارد مي كند تا حمايت آنان را از اشغال به دست آورد و در نتيجه ايالات متحده را در مقام تنها حامي سياست تجاوزكارانه اسرائيل، هدف اصلي خشم بين المللي قرار دهد.
موضوع بسيار مرتبط ديگر سياست مطرح شده آمريكا درباره تغيير حكومت در عراق است. اين حقيقت كه اين سياست منافع اسرائيل را به پيش مي برد و اينكه اسرائيل يكي از صريحترين حاميان آن است، باعث مي شود تا اين سياست تاثير مخربتري بر وجهه ايالات متحده داشته باشد. اين سياست اصول حقوق بين الملل را تضعيف مي كند و بدعت خطرناكي را درمورد ادعاي حق قدرت هاي بزرگتر براي حمله به قدرت هاي كوچكتر به جا مي گذارد ، امري كه همواره مي توان بهانه اي براي آن يافت. درعين حال، در مورد اينكه آيا اين قبيل اقدامات نظامي يكجانبه پرهزينه مي تواند سلاح هاي كشتارجمعي عراق را از بين ببرد يا دمكراسي و حقوق بشر بيشتري را براي مردم عراق درپي بياورد، ترديدهاي جدي وجود دارد.
خوب است به ياد آوريم كه برنامه سازمان ملل براي برچيدن سلاح هاي كشتارجمعي عراق به رغم تمام كاستي ها، بسيار موفقيت آميزتر از عمليات نظامي توسط نيروهاي ائتلاف به رهبري آمريكا در سالهاي اول دهه ۱۹۹۰ و حملات پراكنده و مكرر آمريكا در دهه قبل بود.
بقيه جهان ازجمله اروپا اكنون متوجه بي اعتنايي آمريكا به مسائل جهاني داراي اهميت مشترك شده است و ايجاد ائتلاف به منظور جلوگيري از تحقق اهداف سياسي آمريكا رايجتر مي شود. در تازه ترين راي گيري درمورد مسئله فلسطين در مجمع عمومي سازمان ملل در ۵ آگوست ۲۰۰۲، اروپاييان با پيوستن به اكثريت قاطع جهاني به حمايت از پيش نويس قطعنامه اي درمورد فلسطينيان برخاستند و فقط ايالات متحده و اسرائيل به عنوان مخالف باقي ماندند. رويارويي برسر ديوان كيفري بين المللي در ژوئن و جولاي ۲۰۰۲ مهمتر بود. عمده علت ناكامي تلاش آمريكا براي تضعيف ديوان كه آن را مانع استقرار نيرو در سراسر جهان مي داند، راي اروپاييان بود. دو همسايه بلافصل آمريكا يعني مكزيك و كانادا ازجمله صريحترين مخالفان پيش نويس قطعنامه آمريكا بودند كه هدف آن باطل كردن قانون ديوان كيفري بين المللي بود.
ضرورت چندجانبه گرايي
سياست هاي آمريكا درمورد مسائل بين المللي به نوعي است كه به طور اجتناب ناپذيري باعث ناراحتي و سرخوردگي بخش عمده اي از كشورها خواهد شد. به نفع ايالات متحده و به نفع كل جهان است كه ايالات متحده از قرارگرفتن در كانون خشم و نفرت بازيگران كشوري و غيركشوري بپرهيزد. ايالات متحده بايد نگران ميزان خشمي باشد كه پيگيري مسير يكجانبه تهاجمي در ميان متحدان اصلي آن، ساير قدرت هاي منطقه اي و مردم جهان ايجاد خواهد كرد. هرچه باشد، اين نفوذ و نه فقط زور است كه نهايتا در نظام جهاني شده امروز بيشترين ارزش را براي كشورها دارد.
درپي ۱۱ سپتامبر، دولت بوش از وجود آنچه جهان مملو از خشم، استيضاح و حتي كينه بود آگاه شد.بوش اعلام كرد: دولت وي بايد «فعاليت بهتري» انجام دهد. وي شخصي را به سمت معاون وزير خارجه در امور ديپلماسي عمومي و امور عمومي منصوب كرد كه برنامه اي را جهت پرداختن به خشم فزاينده نسبت به آمريكا آغاز كرد، اما اين تلاش تا حد زيادي منحصر به راديو سوا ماند، يعني برنامه راديويي جديد آمريكا براي خاورميانه.
روشن است كه حتي ماهرانه ترين ديپلماسي عمومي محدوديت هايي دارد به خصوص اگر سياست هايي باقي مانده باشد كه اساسا خطا يا براي كساني كه هدف آن است، غيرقابل پذيرش باشد. روابط عمومي خوب بخشي از رويكرد «قدرت ملايم» به روابط بين الملل است كه بر ارتباط مداوم با كشورهاي ديگر تاكيد دارد. همان گونه كه جوزف ناي استاد دانشگاه هاروارد مي نويسد سياست قدرت ملايم مويد نيت ترغيب ديگران به «خواستن چيزي است كه شما مي خواهيد.» در خاورميانه به مانند بيشتر نقاط جهان، محدوديت هاي جدي در سر راه چيزهايي وجود دارد كه مي توان با راديو سوا و امثالهم به آن دست يافت. مشكل در خود سياست است، نه روش قبولاندن آن. به نگرش تازه اي نياز است كه جهان را به صورت عرصه پيچيده اي ببيند كه مقاصد يك كشور به طور دائم در تعامل با سايرين مطرح مي شود. حتي كشوري به قدرتمندي اقتصادي و نظامي ايالات متحده نمي تواند با زور تنها به اهداف خود دست يابد. چندجانبه گرايي نه يك گزينه كه يك ضرورت براي تمام كشورهاست، ازجمله قويترين.
اعتبار مبارزه تبليغاتي
در مناظره تلويزيوني با ال گور معاون رئيس جمهوري آمريكا در روز ۱۲ اكتبر ۲۰۰۰، جورج بوش نامزد رياست جمهوري برخي اظهارات جالب توجه درمورد سياست خارجي بر زبان راند. وي گفت: «به اعتقاد من اعتبار مهم است. مهم است كه رئيس جمهوري نزد كنگره معتبر باشد، مهم است كه رئيس جمهوري نزد كشورهاي خارجي معتبر باشد.» وي افزود: «تواضع در امور بين المللي باعث احترام در خارج خواهد شد اما اقدامات متكبرانه باعث خشم خواهد شد.» وي با انتقاد از استفاده بيش از حد از ارتش خاطرنشان كرد: «يكي از بهترين لحظات ايالات متحده در قرن بيستم زماني بود كه از كمك اقتصادي طرح مارشال براي بازسازي اروپاي غربي پس از جنگ جهاني دوم استفاده كرد.» طرح چنين عقايدي فقط زماني شايسته ستايش است كه همان شخصي كه از آن دم زد، امروز به آن عمل كند.
پيگيري عملي اين اهداف تلاش هاي اعضاي جامعه بين المللي را براي بنيادكردن تلاش براي فهم و همكاري بر ارزش هاي جهاني مشترك مانند دمكراسي و حاكميت قانون در داخل و در عرصه بين المللي تقويت مي كند.