باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 51 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
بحران دموكراسي امروز
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: حمید - مولانا

ارسال كننده: مدير سايت

منبع: روزنامه - کیهان

 
 

در انديشه سياسي غرب، صلح با دموكراسي و جنگ با ديكتاتوري فردي آميخته شده است. واقعيات تاريخي و مشاهدات عيني نشان مي دهد كه اين فرضيه يك اسطوره اي بيش نيست. جنگ با طمع، ترس و جهالت كه ما آن را در نوشته هاي قبلي مثلث بحران دموكراسي ناميده ايم به وجود مي آيد. اين زواياي بحران دموكراسي امروز به صورت مسائل اشغالگري و جنگ در عراق، مشكلات اقتصادي و معيشت روزانه شهروندان ايالات متحده، و پروپاگانداي سياسي جهت اغفال افكار عمومي و جذب آراي مردم به خوبي در جريان انتخابات رياست جمهوري امريكا مشاهده مي شود.

ترس، يكي از پايه هاي اساسي انديشه سياسي در ادبيات غرب از دوران قرون وسطي گرفته تا تاريخ معاصر در آثار ماكياولي، هابز، آرنت، دوتوكويل و انديشمندان نو محافظه كار امروزي ريشه دارد. در تجربيات سياسي و تاريخي آمريكا ترس، جايگاه ويژه خود را حفظ كرده است: ترس ازبيگانگان، ترس از تجزيه و تفرقه، ترس از بحران اقتصادي، ترس از بمب اتمي، ترس از كمونيسم، ترس از اسلام و مسلمانان، ترس از تروريسم، ترس از خود و... امروز ترس يك ابزار مبارزه حزبي و انتخاباتي و قدرت گرائي بيش از هر موقع ديگر در امريكا رواج پيدا كرده است. ترس و امنيت دو طرف سكه اصلي مبارزات و مشكلات مطرح شده در انتخابات رياست جمهوري اين كشور شده است.

امروز رسانه ها، استراتژيست هاي سياسي، و بازيگران انتخاباتي امريكا از «مادران ترسو و وحشت زده»، از شهروندان «سالخورده نگران» و از عارضه، تروريسم و جنگ، و فقر، و عدم بهداشت و ورشكستگي سياسي و اقتصادي صحبت مي كنند. در چند سال اخير مسائل مربوط به حقوق و «آزادي» هم جنس بازان پيوند و توليد سلول هاي مصنوعي يك فصل جديدي كه مي توان آن را بحران فرهنگي ناميد، به لايه هاي دموكراسي امريكا اضافه كرده است. اين بحران ترس، منحصر به گروه و طبقات افراطيون چپ و راست، محافظه كار و ليبرال در آمريكا نيست بلكه در بين ميانه روها كه پايه هاي اساسي مشروعيت نظام را تشكيل مي دهند توسعه پيدا كرده است. اظهارات اخير «ون رادر» گزارشگر اصلي شبكه بزرگ سرتاسري تلويزيون «سي.بي.اس» كه روزانه ميليون ها شهروند امريكائي بيننده آن هستند بسي تكان دهنده بوده و حكايت از ترس و سانسور ادراكي در اين جامعه مي كند:

«اين يك تطبيق شرم آور است و شما مي دانيد كه خود من مطمئن نيستم كه آيا آن را دوست دارم، كه در آفريقاي جنوبي به گردن كساني كه مخالفت مي كردند تاير در حال سوختن را آويزان مي كردند. و از بعضي جهات ترس امروزي (در امريكا) اين است كه اگر وطن پرست نباشيد دور گردن شما همان تاير آتشين را آويزان مي كنند... امروز اين ترس است كه روزنامه نگاران را مجبور مي كند سؤال هاي سخت نپرسند. اين نوع سانسور و ترس با حس وطن پرستي در خود شروع مي شود. و اين موضوع با دانشي همراه مي گردد كه تمام كشور دلائل اين وطن پرستي را درخود دارند. اينجاست كه فرد خودش را درحالي پيدا مي كند كه مجبور مي شود بگويد، من سؤال درست و حقيقي را مي دانم، ولي مي دانيد، اين موقع درست و مناسب براي سؤال كردن نيست!». شما در آمريكا كسي را ميانه روتر و «آمريكائي»تر از «رن رادر» پيدا نمي كنيد. اين پديده چيزي جز ليبراليسم ترس و ليبراليسم ترور نيست، جرياني كه در طول قرن بيستم به نخبگان و شهروندان غرب آموخته است كه خود را گرفتار اين دست اندازهاي پيش بيني نشده نكنند. بيهوده نيست كه بوش تاكيد مي كند كه «شرارت» و «ترور» آخرين تهديد به جمهوريت است.

امروز نخبگان سياسي، رسانه اي و تبليغاتي مسلط آمريكا با يك افسردگي فوق العاده كه حكايت از جهالت و محدوديت فكري آنها مي كند به اشتباهات خود اعتراف مي كنند. اينها گروهي هستند كه نخبگان غرب زده، «روشنفكران» تحقير شده، و دولتمردان ساده لوح، سخنان آنان را معتبر و وزين مي دانند و تحت تأثير نام و عنوان مؤسسات و بنگاه هاي آنان قرار گرفته اند. اين عده از تجددگرايان و مقلدين غرب فكر مي كنند كه آمريكائي ها و اروپائي ها از كره مريخ آمده اند بدون اينكه بدانند در كره زمين زندگي مي كنند و قوانين طبيعت والهي بر آنها حاكم خواهد بود. از زمان رومي ها تا امروز، از زمان ناپلئون تا عصر حاضر، ما اينگونه امپراتور ي ها و افكار امپراتوري را داشتيم ولي همه آنها بيش از همه فداي اشتباهات، كوته فكري هاي خود شده اند.

«ديويدهالبرستام» يكي از نويسندگان و ناظران فرهنگ سياسي آمريكا سه دهه قبل در كتاب خود «بهترين و درخشنده ترين» روشنفكران و نخبگان آمريكا را يك گروه متوسط ناميد و اظهار داشت كه نخبگان درخشان الزاماً نخبگان با فضيلت و عاقل نيستند. آگاه ترين كارشناسان آمريكا درباره دنياي اسلام در دانشگاه هاي آن كشور هستند ولي بهترين آنها هيچ وقت حاضر نيستند خود را در اختيار جنجال آفريني رسانه ها و بوروكراسي دولت آمريكا قرار دهند. تعجب نيست كه «برنادر لويز» به عنوان مستشرق، ميدان را به خود اختصاص داده است و نو محافظه كاران جنگ طلب در مبارزه با مسلمانان و اسلام با او همصدا شده و دور او جمع شده اند.

كارشناسان امور بين المللي و خاورميانه و دنياي اسلام در دولت آمريكا معمولاً در وزارت خارجه آن كشور پست و مقام دارند ولي دراين چند سال سياستگذاري اصلي آمريكا براي خاورميانه و دنياي اسلام در كاخ سفيد و وزارت دفاع (پنتاگون) عملي مي شود.

جنگ و مشاجره سياسي امروز در دستگاه معروف «نظامي- صنعتي» آمريكا صورت مي گيرد. ژنرال تامي فرانكس فرمانده نيروهاي آمريكا در حمله به عراق اخيراً در كتابي كه به قلم «باب وودوارد» خبرنگار و نويسنده واشنگتن پست تحت عنوان «طرح حمله» منتشر شده است، دوگلاس فيت، معاون سياستگذاري وزارت دفاع آمريكا را «احمق ترين فرد روي زمين» ناميده است (صفحه 281). «مايكل كينزلي» سردبير صفحه مقالات و عقايد روزنامه لس آنجلس تايمز در مقاله اين هفته خود از جادوگران دموكراسي صحبت مي كند و ياران و مشاوران بوش را به «كيمياگرائي» متهم كرده اظهار مي دارد هركاري كه تصور كنيد از دست اين گروه از نخبگان سياسي امكان دارد: (واشنگتن پست 17 اكتبر 2004).

تابستان امسال وقتي كه سردبيران مجله ليبرال جنگ طلب، «نيورپوبليك» در مقاله اي پرسيد: «آيا ما غلط فكر مي كرديم؟»، پاسخ نخبگان ليبرال و نومحافظه كار آمريكا اين بود كه جنگ به خودي خود خوب نيست ولي ما تصور نمي كرديم كه بوش ما را فريب داده و تنها بگذارد (28 ژوئن). يكي از اين افراد به نام «ويليام كريستول» منجي گرانه اين سخنان رئيس جمهور آمريكا را كه «ما در راستاي مأموريت تاريخي خود هستيم تا دنيا را عوض كنيم». تكرار كرده و براي «به دست آوردن احترام» خواستار حركت قواي آمريكا از بغداد به دمشق و تهران بود! (فايننشال تايمز لندن، 22 مارس 2003). اين سرگيجي تازه به دوران رسيده هاي نخبگان آمريكا اخيراً در نيويورك تايمز آشكار شده است.

«توماس فريدمن» نويسنده روزنامه نيويورك تايمز كه براي جنگ و حمله به عراق سينه چاك مي كرد، اكنون كه به قول خودش از تعطيلات تابستان برگشته است، وضع آمريكا در عراق را «دردناك و رنج آور» مي بيند.

«فريدمن» در ارزيابي سياستگذاري آمريكا در عراق به اين «حقيقت سرد اعتراف مي كند كه اين جنگ به طور عظيمي توسط اين دولت (بوش) به بي مديريتي و ريخت و پاشي افتاده است،» (نيويورك تايمز سوم اكتبر 2004). به عقيده فريدمن، آمريكا آن «استراتژي توپخانه اي خود يعني شوك و ترس اوليه جنگ را تقليل داده و براي انهدام قسمت سني نشين عراق به كار نبرده است.» به عبارت ديگر، به عقيده فريدمن «اگر بوش با همان قساوتي كه به دنبال جان كري است به دنبال عراقي ها بود، آمريكا امروز در عراق پيروز شده بود.»! فريدمن و ديگران مقاومت مردم عراق را در مقابله با اشغالگران غيرقانوني بودن جنگ، يكه تازي آمريكا در عراق، عدم محبوبيت دولت موقت را كه نخست وزير آن تربيت شده «سيا» است، و روش هاي شكنجه و غيرانساني قواي نظامي را كه بر صفحه تلويزيون ها ظاهر شد، و محاصره و كشتار شهروندان شهرهاي مقدس نجف، كوفه و سامرا و سودهاي كلاني كه نصيب كمپاني هاي غول آساي آمريكائي مي شود، ناديده مي گيرند.

اگر قدرت در مركز سياست است، فرضيه اي كه در ادبيات غرب رشد كرده، مكشوفات علوم انساني نيز بايد با عقلانيت اجتماعي رابطه داشته باشد وگرنه تركيب اين دو كه اقتصاد سياسي ناميده مي شود و به بيوتكنولوژي پيوند دارد، بذر انقلاب را كاشته و سقوط سيستم ها را در بر خواهد داشت. بحران و حتي تراژدي امروزي آمريكا محصول مغز بوش و رامسفلد و گروه نو محافظه كار نيست. ريشه هاي اين بحران در انديشه سياسي غرب، در تناقض دموكراسي، و در تجربيات چند قرن اخير آمريكا نهفته است. بوش و همراهان و جو سياسي كنوني فقط اين جريان را كمي تسريع كرده است.

وقتي كه قشون آمريكا بغداد را تسخير كرد رامسفلد خطاب به اشغالگران آمريكائي گفت: «برعكس بسياري از ارتش هاي دنيا شما براي تسخير (عراق) نيامده ايد، شما براي اشغال آن وارد عراق نشده ايد بلكه براي آزادي آن اينجا هستيد و مردم عراق اين را به خوبي مي دانند...»! در حقيقت رامسفلد چيز تازه اي ارائه نمي كرد او دقيقاً حرف هاي فرمانده كل قشون انگلستان را در بغداد كه 93 سال قبل توسط ژنرال «استنلي ماوود» گفته شده بود تكرار مي كرد. اين ژنرال انگليسي در آن موقع خطاب به مردم عراق گفت: «قشون ما براي تسخير و دشمني به سرزمين شما نيامده است بلكه براي رهائي شما در اينجا هستيم» و كيست كه تاريخ را خوانده و فراموش كرده باشد كه امپراتور فرانسه ناپلئون بناپارت در سال 1798 ميلادي هنگام حمله به مصر و تسخير آن سرزمين فرياد زد: «اي مصري ها، من جز براي احقاق حقوق شما به مصر نيامده ام، حقوقي كه توسط ظالمان از شما گرفته شده است»!

امروز دنيا عوض شده است، نه كسي به آمريكا عشق مي ورزد و نه كسي از آمريكا هراس دارد، گرچه آمريكا بزرگترين قدرت «نظامي» دنيا است. انتخابات رياست جمهوري امسال آمريكا از جنبه كيفيت شايد از انتخابات 1860 ميلادي كه جنگ هاي داخلي آغاز شد و از انتخابات 1932 كه بحران اقتصادي به آمريكا صدمه زد، مهم تر باشد، نه براي اينكه بوش يا كري انتخاب خواهند شد و يكي از احزاب مجدداً به قدرت خواهد رسيد، بلكه براي اينكه اين انتخابات آمريكا ترس و جهالت اين نظام را به آزمايش گذاشته است. دو هفته ديگر در 2 نوامبر جهانيان به آمريكا مي نگرند نه براي اينكه آمريكا در آينده به كدام جهت مي رود بلكه براي اينكه بدانند آمريكا چگونه كشوري است. آمريكائي ها نيز نبايد تعجب كنند كه اين كشور ديگر الگويي براي ديگران نيست بلكه بايد نگران باشند كه آمريكا روزي الگوئي براي خود نيز نخواهد بود.
 

    160 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   جنگ عراق (565)
●   دموكراسي (342)

مطالعات منطقه مرتبط:
●   آمریکا (787)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:30/07/1383

تاريخ شمسی نشر:30/07/1383
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب