استناد به تنوع نگرش ها در ساحت درون ساخت ادبيات، به خصوص تحليل و بازگفت قاموس هر اثر بايد گفت در ادبيات كلاسيك به خصوص شعر فردوسي، زن دقيقاً با توجه به اصول داستان نويسي و طراحي ذهني فردوسي مطرح و ايفاي نقش مي كند. اگر چه واژه «زن» در آثار سعدي، حافظ، فردوسي، عطار و سنايي اشتراك لفظي دارد، ولي نوع تلقي و حضور و بازتاب جلوه هاي آن بسيار متفاوت است. چنين تفسيري مي شود كه در جهان عرفاني و حوزه نگرش عارفان اصلاً وجود فيزيكي زن واقعيت ندارد، بلكه بيشتر ساخته ذهن و زمان شاعر است، تا از او به عنوان نماد جمال و جلوه جمالي حضرت دوست بهره مند شود و از بستر مكتب و سبك ادبي سمبوليزم جلوه هايي هر چند اندك و محدود از حضرت حق سبحانه و تعالي را در قالب كلمه و كلام بريزد.
زن در شعر فردوسي ايفاي نقش تاريخي دارد، ولي در شعر حافظ انعكاس موجودي است كه خارج از جهان حس ظاهري در سيّاليت ذهني شاعر حضوري تجريدي دارد. هم از اين روست كه بزرگان از عرفا و فقها و حكيمان و عالمان ديني كه از چالش عرفاني بهره مندند، حرمتي خاص به شخصيت هايي چون ليلي و شيرين و عذرا و. . . مي نگرند، اصلاً در مخيله پاك ديده نمي گنجد كه ممكن است شاعراني چون صائب و مولانا يا حافظ و سعدي عمر گرانقدرشان را به توصيف موجودي زميني سپري كرده باشند. بي ترديد حضرت روح الله هم در جايگاهي وراي بزرگان ادب و شعر ايستاده و از گرفتاري چشم بيمار شكوه سرداده و بر سر پيمان با آن ديدة بيمار متصوروار بر سر هر كوي و بازار تا پاي دار ايستاده است. جفاست اگر روح آن بزرگان را كه بر مسند معرفت رباني رسيده اند قابل دسترسي و زميني كنيم. اگر چه در شاهنامه فردوسي روح كلي حاكم روح حماسي است و هرگز قرار نيست ما با خواندن شاهنامه انتظار كتاب ديني و مذهبي داشته باشيم، اما در همان داستانها كه هنوز معلوم نيست تا چه حد واقعيت خارجي داشته و چند درصد آنها بزرگ شده و پرورده ذهن خلاق و حماسه پرداز حكيم طوس است، نوعي نگرة توصيفي به چشم مي خورد، گر چه در ايران باستان اعتقادات خاص خود را بايد سراغ گرفت، اما مي دانيم كه در هر فراز و نشيب و تصميم گيري مهم و سرنوشت ساز يزدان پاك را رهگشا مي دانند. اساسي ترين نكته اين كه در هيچ داستاني از شاهنامه نمي توان مدعي شد كه داستان بدون نقش و تأثير و حضور زن پايان ميپذيرد. بيآنكه در اين گفتار در صدد باشيم كه از زنان شاهنامه براي نسل امروز الگو سازي كنيم و بي آنكه روابط و اصول حاكم بر جوامع ايران باستان را تأييد كنيم، اما در مجموع ادعا ميكنيم كه زن در شاهنامه از نوعي طهارت، شأن و جايگاه، منزلت، حرمت و اعتبار خاصي برخوردار بوده است. در آغاز اين نوشته بايد گفت آنچه از فحواي اشعار شاهنامه در معرفي شخصيت و جايگاه زن مورد نقد و نظر قرار مي گيرد، لزوماً به معني اعتقاد و پايبندي صاحب قلم به رسوم و آداب آن روزگار نيست، بلكه فقط بازنگري و انعكاس زن در ذهن و زبان حكيم طوس است. آن هم از زاويه محدود و در بخشي خاص . بي ترديد خود فردوسي هم به عنوان حكيمي وارسته و بلند نظر و فرهنگ ساز بسياري از آداب و رسومي را كه در گذشته ايران نزد پادشاهان و حكومتهاي قبل از طلوع و ظهور خورشيد اسلام بخصوص در جريان ازدواج و حضور زن در مجامع آمده، قبول نداشته است. اگر كوته بينانه به حذف نوع طرح و نمود زن در شاهنامه و فقط به صرف بودنيهاي تاريخي و سنن اجتماعي دوره هاي پيشداديان و حتي پس از آنها بخواهند شخصيت و اعتقادات فردوسي را در ميزان قضاوت بگذارند، اين بماند كه خود فردوسي هنوز هم در نظر ارباب و اصحاب تحقيق حضوري دو گانه دارد.
اگر شخصيت شناسي دقيقي در اين اثر صورت پذيرد، در مي يابيم كه واقعيت وجودي آدمها در شاهنامه با آنچه در ذهن افراد جا افتاده و نقش پذيرفته است، كاملاً متفاوت و متضاد است. سرايندة اين اثر عظيم و ماندگار در طرح و ترسيم و بازگفت هويت شخصيتهاي داستاني نهايت دقت، ظرافت و استادي را به خرج داده است.
زن از نظر فردوسي از جايگاه والايي برخوردار است. البته بين نقشي كه حافظ و عطار و سنايي به زن مي دهند با فردوسي تفاوت وجود دارد. بزرگترين شاخص و جلوه زن در شاهنامه اين است كه از آن به عنوان موجودي خردمند، هنرمند، صاحب راي، وفادار به شوي خويش و در مواردي هم فتنه انگيز سخن رفته است. حتي بعد احساسي و عاطفي زن دقيقاً با روحيات و حالت پهلواني، قهرماني مردان سازگار و همخوان و مناسب است. يعني توازن شخصيتي كه در برخي از آثار بزرگ رعايت نشده است، در اثر فردوسي كاملاً رعايت شده است. ناگفته نماند كه توازن به معني هم وزني نيست. بلكه بمعني تعادل است. تعادل لزوماً به معني تساوي و يكساني نيست. اگر جامعه امروز جهاني بخصوص ايران زن را با نقش متعادل و در جايگاهي خاص و در خور شان خود قرار دهد، بسياري از معضلات جوامع بشري رفع و يا بوجود نخواهد آمد.
زن به هيچ عنوان موجودي خوارمايه نيست، بلكه حافظ هويت و ارزشهاي والاي قومي و نژادي خويش است. اگر قرار باشد به استناد مفاهيم و مضامين موجود در شاهنامه به معرفي زن و نمونه هاي خاصي بپردازيم، مي توان شاخصهايي را بعنوان حاصل تحقيق بدين قرار خلاصه و محور بندي كرد. تصور آنان كه شناختي از فرهنگ و تمدن ايران باستان ندارند، چه بسا اين باشد كه در آن دوره از عفت و پارسايي زنان خبري نبوده است و چون تجربة تلخ تاريخي در شناخت زندگي زنان در دستگاههاي حكومتي پادشاهان و دربارهاي فسادآلود آنان، آبرومندانه و قابل دفاع نيست، در بدو امر بدون مطالعه و امعان نظر زندگي زنان، اندكي ترديد آميز است، بخصوص اينكه پس از دوران سياه و دردناك آخرين سلسلة پادشاهي، تلقي ما در مورد زنان نبايد مثبت باشد. در حالي كه آنچه از شاهنامه و اشعار فردوسي بر مي آيد دقيقاً نقطة مقابل تصور بي پاية پيشين را اثبات مي كند. وقتي پهلوانان يا پادشاهان از زني خواستگاري مي كردند او را به صفاتي ياد مي كردند كه در خور يك زن مسلمان مي باشد. از آن جمله است در داستان بهرام چوبينه هنگامي كه بهرام بدست قلون نامي كشته مي شود، خاقان در ارسال نامه براي گرديه خواهر بهرام بعنوان خواستگاري و طلب ازدواج خطاب به وي چنين مي نويسد:
سـوي گـرديه نامـة بود جدا كـه اي پـاك دامـن زن پارسـا
هَمَت راستـي و هَمَت مردمي سرشتت فزوني و دور از كمي
در ادامه نامه باز روي پارسايي و پاكي زن و رأي زني زن (گرديه) تأكيد مي ورزد.
ز پيوند از پنـد و نيكـو سخـن چــه از نـو، چـه از روزگار كهـن
زپــاكي واز پــارســـايي زن كه هم غمگسار است و هم رأي زن
آنچه از بن مايه هاي اجتماعي و سنن و آداب حاكم در آن روزكار بر مي آيد، اينكه پس از مرگهاي ناگهاني يا شكستهاي سنگيني، معمولاً از همسر پهلوان يا پادشاه كشته شده و يا خواهر و دخترش بلافاصله خواستگاري شده سعي مي كردند با برپايي مراسم عروسي، شادي را به آن دودمان و خانواده برگردانند، يا اينكه پيوند با پادشاهان و شاهزادگان و قهرمانان ملي و پهلوانان بزرگ هميشه آرزوي دختران و حتي زنان شوي از دست داده بوده است، اما در حرمت نگهداري و رعايت رسوم و آداب و حتي پاسداشت آداب و نظر مردم بسيار متعهد و مكلف بوده، تمام جوانب را در نظر مي گرفتند.
زنان خردورز و صاحب نظر حتي تا آنجا آينده نگري داشتند كه مبادا مورد انتقام و سرزنش مردم قرار گيرند. نكتة ظريفي كه از محتواي اشعار حكيم طوس بر مي آيد، اينكه در آن عصر هم در جامعه آن روز شيوه ها و گونه هاي رفتاري چنان بوده است كه اعمال و رفتار و تصميم گيريهاي خانواده هاي معروف حكومتي را چشم بينا و نگاه نكته سنج جامعه زير نظر داشته و آنان را به رعايت اصول و رسوم و سنن جاري كه بي ترديد ارزشي بوده است، مقيد و متعهد مي كردند.
در داستان خاقان و بهرام چوبينه وقتي خاقان به زعم خود مي خواهد به ازدواج از خواهرش «گرديه» آنان را از حالت سوگ و اندوه بدر كند، گرديه نامة وي را احترام آميز گشوده و دقيقاً مي داند پيوند با خاقان يعني فرصتي كه ديگران براي رسيدن بدان لحظه شماري مي كنند. اما خردمندانه از موضع يك زن كامل، جهان ديده و هرسو نگر به آداب اجتماعي احترام مي گذارد و پاسخي كه براي خاقان مي فرستد، عبرت نامه ايي است اخلاقي از يك زن، آنهم در جامعة آن روز ايران باستان.
نكات مهمي كه در پاسخ نامة خاقان يادآور شده و رعايت و پايبندي به آنان را لازم مي داند:
الف – اقرار به اينكه خواست خاقان تبعيت از رسوم شاهان بوده است.
ب – جهان از وجود خاقان تهي مباد و پادشاهيش برقرار و مستدام باد.
ج – هر زن صاحب خرد و بزرگي آرزوي زندگي با خاقان را دارد.
د - هر زن پاك دامني (با موقعيتي كه گرديه داشته ) بهتر است بي شوي و همسر نباشد. « دقت فرمائيد كه عقل بر احساس حاكم است و تابع برخي از حالت روحي عاطفي نيست».
ه ـ اگر من (گرديه) به اين زودي تن به ازدواج مجدد با شوي ديگري حتي خاقان داده و سريعاً به مراسم سوگواري پايان دهم اين از اصل پارسايي و رادي دور شدن است و بي ترديد مورد سرزنش خردمندان حتي خود خاقان قرار مي گيرم. دور نيست كه حتي خاقان از اين تعجيل به ازدواج، مرا بي شرم و بي آزرم بخواند و بگويد بدون اينكه مراسم سوگواري مرگ برادر و شوي را به كمال بجاي آورد، به خانه بخت رفت.
و – رعايت فاصلة چهار ماهه براي انجام مراسم عزاداري موجب مي شود كه بعداً در برابر گويندگان و شنوندگان (يعني افكار عمومي و نظر مردم) با قضاوت منفي روبرو نشويم.
ز – نهايت ادب اينكه پس از گذشت مراسم و مهلت مذكور ( چهار ماه) براي انجام مراسم خواستگاري و ازدواج پيكي به خدمتتان خواهم فرستاد.
وي در اين حال كه عرض سلام و اداي احترام كرد، هدايايي را هم به رسم روزگار همراه با پاسخ خدمت خاقان ارسال داشت.
غير از نكات بسيار دقيق و لطيفي كه از محتواي نامة گرديه استخراج شد كه هر كدام از جهت جامعه شناسي و تدوين فرهنگ و سنن و آداب در ايران باستان بسيار ارزشمند و قيمتي است، در همان نامه به يك اصل مهم ديگر نيز كه اينك در فرهنگ اسلامي با پشتوانه قوي قرآني انجام و رعايت آن را توصيه كرده اند، يعني اصل «مشورت» يا حكم «شورا» اشاره مي شود. وقتي پيك خاقان نامه را طي مراسمي به گرديه مي فرستد، ايشان حتي در آن شرايط غمگينانه نامه را با احترام و طي مراسمي مي گشايد و بدون كوچكترين اعتراض و حتي ناراحتي و خشم متن نامه را مي خواند، بلافاصله اعلام مي دارد كه بايد در اين باره با جمع مشورت كند و موضوع را به مشورت بزرگان و افراد جا افتاده و صاحب نظر خانواده بگذارد. مي گويد بايد متن نامه را دقيقاً از آغاز تا انتهاء با دقت بخوانيد بعداً تصميم بگيريد. دقت شود وقتي مي گويند زن خردمند است يكي از جلوه ها و نشانه هاي خردمندي گرديه همين رفتار و منش و خوي و آينده نگري و پايبندي به آداب و رسوم حاكم بر جامعه است.
اگر انديشمند و محققي به بررسي و استخراج مشتركات فرهنگي ايران باستان و ايران پس از اسلام بپردازد، نوعي شباهتهاي اجتماعي- اعتقادي نزد ايرانيان با آنچه از احكام و فقه اسلامي تحت عنوان نگهداري «عده» براي زنان بيوه واجب است، را در مي يابد. اختلاف در كم و كيف و چند و چون «عده» در اين مشابهت امري طبيعي است. سخن ديگر اينكه گرديه پس از مرگ بهرام چوبينه چندان تمايلي به بازگشت به ايران ندارد. اين نظر را به دو گونه مي توان تحليل كرد، يكي اينكه اوج احترام به بهرام دانست كه پس من اصلاً تحمل ايران و زندگي در آن را ندارم، ديگر اينكه ايشان مي توانست در غياب همسر چراغ خانه و دودمانش را روشن نگه دارد كه البته با آداب جاري عصر يعني بشوي پادشاه و بزرگي در آمدن مخالف بود و چه بسا عدم قبول آنچه وي در متن نامه سنت و عمل «پيشگامان و جهان ديدگان و شاهان» گفته است، نوعي عصيان و اعتراض و پشت پا زدن به سنتهاي جا افتاده و مورد احترام جامعه تلقي مي شد.
ـ رعايت تناسب شخصيتي بين پهلوانان و دليرمردان و شاهزادگان مردان با زنان در شاهنامه بسيار مهم است. توقع همين است كسي كه با رستم، سهراب، اسفنديار و ساير پهلوانان زندگي مي كند، بايد به لحاظ خصلتهاي فردي و اجتماعي حداقل با آنان متناسب باشد، اگر چه نمي توان از نظريه طبقاتي بودن جامعه در امر ازدواج دفاع كرد. ولي نمي توان بطور كلي مرزها و طبقات و اقشار جامعه را در ازدواج ناديده گرفت. در هر صورت اي كاش مثل كشورهاي تازه استقلال يافته يا جدا شده از اتحاد جماهير شوروي سابق با زنان رفتار نمي شد. اي كاش بجاي آنكه آنها را آن گونه به اجتماع دعوت مي كردند به صورت منزوي و خانه نشين مي زيستند. آيا تساوي شغلي زن و مرد در تلقي جديد آن است كه زنان را به رفتگري در خيابانها و معابر عمومي بگمارند يا باغباني و كاشت و برداشت و حرس باغها و فضاي سبز شهري را به عهده زنان پيري بگذارند كه مشاهدة چگونگي مشقت و مصايب آنها امكان قبول و پذيرش را با هر توجيه و استدلال از هر فرد منصف و صاحب عقل و خردي سلب مي كند. هيهات بر ما كه راه خطا ديگران را دنبال كنيم و زنان را خارج از اصل عدالت، شخصيت، هويت، لياقت، ظرافت و لطافت آنان به اجتماع فرا بخوانيم.
يكي از مهمترين صفاتي كه در شاهنامه براي زنان قائل بوده اند، اصالت نژاد است. وقتي طوس و گيو و ديگر سواران و دليران در نخجيرگاه به مادر سياوش برمي خورند، اولين سوالي كه از آن فريبنده ماه مي كنند از نژاد اوست و او هم در پاسخ طوس و هم در پاسخ كاووس از نژاد و اصالت خانوادگي خويش با افتخار دفاع مي كند:
بپرسيــد از و پهلــوان از نـژاد بدويك بيك سرو بن كرد ياد
بدو گفت من خويش گرسيوزم بشـاه آفريدون كشد پروزم[1]
در ادامه همان داستان و در ملاقات با كاووس چنين مي گويد:
بدو گفت خسرو نژاد تو چيست كه چهرت بمانند چهر پـريست
بگفتــا كـه از مــام، خاتونيــم بســوي پــدر زآفــريــدونيـم
نيــايـم سپهــدار گرسيوزست بــدآن مـرز خرگاه او پروزست[2]
نكته ديگر اينكه در شاهنامه و به استناد آنچه كه حكيم طوس به قالب شعر ريخته زنان به لحاظ اظهار نظر و عقيده مانند مردان بوده اند. زن در آن روزگار موجودي خانه نشين صرف نبوده است كه در آن انزواي تحميلي، بسياري از استعدادها، شايستگيها و سرمايه هايي كه خداوند مانند مرد در وجودش به وديعه گذاشته است، محروم بماند. بلكه او را صاحب رأي و نظر مي دانستند و در عمل، حق مي دادند تا از عقيدة خود دفاع كند.
بدو گفت رأ ي تواي شير زن درخشـان كنـد دوده و انجمن
در گفتگويي بين گرديه و بهرام چوبين صورت مي پذيرد گرديه با صفاتي چنين توصيف مي شود:
همي گفت هر كس كه اين پاك زن چه نيكو سخن گفت بر انجمن
تو گفتي كه گفتـارش از دفتـرست ز دانش بجا، سب او برتر است[3]
در داستان بهمن، در توصيف هماي چنين آمده است:
يكي دخترش بود نامش هماي هنرمند و با دانش و پاكراي[4]
اگرچه نوع دانش و معرفت زنان در شاهنامه در شخصيتهاي داستاني متفاوت است، اما «دانش زن» دليلي است بر اينكه زنان از سطوح معرفتي قابل توجهي برخوردار بوده اند. ما و فردوسي معتقد نيستيم كه زنان در تمامي زمينه ها دقيقاً در حد مردانند. اما از آنسوي هم بايد مواظب بود كه اين اختلاف كه تا حدي فطري و خدا دادي است به حذف، ناديده گرفتن و خداي نكرده ضعيف و ناتوان دانستن زنان منجر نشود. در شاهنامه زنان حتي در زمان حيات همسر و شوي به مقام وليعهدي مي رسيدند و اگر چنين زني از توان، شايستگي و معرفت و مايه لازم براي جانشيني پادشاه بهره مند نبود هرگز فردي مانند بهمن همسرش را بدان مسئوليت نمي گمارد. هما وقتي به حكومت و پادشاهي مي رسد، دقيقاً از عهدة كشور برمي آيد. اهل داد و دهش و بخشش و آباداني و نيكويي و خدمت به مردم و رفع رنج و تيمار ملت است. مثل يك سياستمدار توانمند در جهت فقر زاديي و كاهش رنج ضعفاست.
همـاي آمد و تاج بر سـر نهــاد يكــي راه و آييــن ديگـر نهاد
سپــه را همه سربســر بـاد داد در گنـج بگشــاد و دينــار داد
براي و بداد از پدر در گــذشت همي گيتي از دادش آباد گشت
همي گفت كين تاج فرخنده باد دل بــد سگــالان مـا كنـده باد
همــه نيكـويـي باد كــردار ما مبينــاد كس رنـج و تيمــار ما
توانگــر كنيم آنكه درويش بود نيــازش بـه رنج تن خويش بود[5]
چنين بر مي آيد كه سمت و سوي فرهنگ حاكم بر كشور و منطقه در روزگار ايران باستان بجهتي بوده كه به زن امكان بروز لياقتها و شايستگيها داده شده است، اگر چه به نوعي رنگ و بوي فرهنگ مرد سالاري ديده مي شود، اما مرد سالاري مطلق نبوده است. ما معتقد نيستيم در روزگار ما بايد معيارها را از دل شاهنامه براي زنان سرمشق كرد، اما ناديده گرفتن جايگاه زنان در ادبيات زنان داستاني از نوع حماسي هم اندكي كم توجهي و كم لطفي است. خاصيت و فايده اين مقايسه حداقل اين است كه در آن روزگار فضا و شرايط به گونه اي بوده كه حتي اگر به طور موروثي زن بتواند در مواردي به پادشاهي برسد و بالاترين مسئوليت اجرايي كشور را به عهده بگيرد و در نقطه مقابل آن پس از هزاران سال حتي در عصر و روزگار ما در برخي كشورها از حق شركت در انتخابات هم محروم باشد، تاسف بار اين است كه بسياري از اين محروميت ها در كشورهاي اسلامي است. خداي را شكر كه تا حضرت امام خميني (ره) در قيد حيات بودند شرايط و چگونگي حضور زنان را بطور معيني روشن كردند.
ناگفته نماند كه نقطه مقابل آن افراط در دعوت زنان براي حضور در امور و مسائل و فعاليتهاي اجتماعي و سياسي و . . . . است كه مي تواند، مصيبتي را ايجاد كند كه برخي از كشورهاي جهان بر سر زن آورده اند و آن را به شئي و كالا تبديل كرده و هويت و مقام و شان و منزلت والايش را تا سطوح دردناك غير انساني تنزل داده اند، شايد تعجب كنيد كه «قيدافه » زني است معاصر اسكندر و چنان قدرتمندانه منطقه حكومتي تحت امر خود را اداره مي كند كه اسكندر در نامة ارسالي خود از وي چنين ياد مي كند:
بنشيند پس نامة بر جرير زشاهنشه اسكندر شهر گيـر
بنـزديك قيدافة هوشمند شـده نام او در بزرگي بلنـد[6]
اسكندر كه در جهانگيري و لشكركشي زبانزد خاص و عام است در برابر قيدافه در نهايت ادب و احترام رفتار كرده تمام اصول جانبداري و حق حكومت، آنچه در اصول دموكراسي امروز رعايت حق همجواري مي نامند، در حق ايشان روا مي دارد. حتي براي آزاد ساختن پسر قيدافه از اسارت تلاش مي كند و مكاتباتي بين دو پادشاه رد و بدل مي شود. جاي شگفتي است كه نه تنها ضعف و ناتواني در پاسخ هاي قيدافه مشهود نيست كه بسيار قوي و از موضع قدرت و به زبان امروزين بهره مند از تمام اصول و موازين دموكراسي است.
شگفتي ديگر اينكه حتي قيدافه اسكندر را پند مي دهد و او را به آرامش دعوت مي كند و در عين حال كه به قدرت و كشور گشايي و عظمت اسكندر متعرف است، اما با او پيمان مي بندد و حتي در نهايت خردورزي اسكندر را از غرور پادشاهي و خروج از مسير حق باز مي دارد.
از جمله آداب و رسوم گفتني و ارزشمند ديگر در بارة زنان اينكه اگر در خانواده اي بزرگ، پادشاه يا اميري يا پهلواني مي مرد، و باعث كم لطفي و بي توجهي در حق زنان نمي گرديد. زنان حتي اگر دستور يا پيشنهادي پس از مرگ شوهر صادر مي كردند از نفوذ خاص برخوردار بودند. در حالي كه در جامعة امروز ما متأسفانه در تخصيص حقوق قانوني زنان با مرگ شوهر چنان ترديد و شك و تزلزلي وارد مي شود كه ناگهان تمام هستي و زندگي آنها، زير و رو مي شود. چه بسا زناني كه با همسري خوب و علاقمند زندگي مي كنند، پس از مرگش چندان دل به دنيا ندارند، زيرا حتي در خانواده از آن جايگاه و اغراز و منزلت قبلي هم برخوردار نيست تا چه رسد به اينكه بخواهد فرزندان و داماد و عروس و … غيره را تحت نظر داشته باشد.
پس از آنكه «داراي سوم» از دنيا مي رود، همسرش به بزرگان و نام آوران نامه مي نويسد كه بايد همگي سلطنت اسكندر را بپذيريم. تمام بزرگان مملكت و كشور به دستور و پيشنهاد ايشان توجه و از آن اطاعت مي كنند و آن خانم با اطمينان به اسكندر نامه مي نويسد كه ما همگي پس از دارا تحت فرمان توايم و كسي از حكم شما سر پيچي نخواهد كرد. اينك قسمتي از نامه «دلاراي» مادر روشنك و همسر دارا خطاب به اسكندر:
چو شاه زمانـه تـرا برگــزيد سر از راي او كس نيارد كشيـد
نبشتيـم نامه سوي مهتـــران به پهلــو بـزرگان و جنـگاوران
كه فرمان دارا راست فرمان تو نپيچـد كسـي سـر زپيمــان تو[7]
اسكندر هم وقتي بنا بر نظر ارسطاطاليس حكيم از زمان مرگش با خبر مي شود. خردمندانه و بدون اينكه در برابر مرگ بعنوان يك داد و حقيقت غير قابل انكار، اعتراض كند مادرش را وصي خود قرار مي دهد. قبل از آنكه بزرگان روم را به اطاعت از مادر فرا بخواند، مادر را به شكيبايي و تحمل مرگ خود دعوت و توصيه مي كند و از محل ماليات و خراج و درآمد مناطق و ممالك تحت فرمان و قدرتش سالانه صدهزار دينار بعنوان بخشش به مردم اختصاص مي دهد. نمي دانم اين را مي شود رد مظالم تلقي كرد يا خير. اما نمي توان مشابهت هاي عقيدتي و فكري ملل جهان را ناديده گرفت. نكته ديگر در نامة اسكندر اينست كه انسان از زمان مرگ آگاهي ندارد و هر كس را از روزگار بهره و مدت زمان معين و مقدري است.
اعجاب انگيز داستان در شاهنامه به جهت حضور يكپارچة زنان در صحنه هاي اجرايي كشور، داستان شهر هروم باشد. شهري كه بنا به نظر فردوسي يكسر در اختيار زنان بود. شهري كه مختص زنان باشد هنوز هم جهان بخود نديده است. در آن تمام سواران، لشگريان، كشوريان زنان باشند.
پادشاه يا امير آنان نيز زن، پيك و قاصد و نگهبان و تمام مشاغل و پست ها در اختيار زنان بوده است. حكايت اگر رنگ افسانه (تخليل) هم داشته باشد، كاري غير ممكن نيست. وقتي اينك در تمامي مشاغل زناني وارد شده و اين ضرورت انكارضرورت ناپذير روزگار است، آيا نمي شود ادارة يك شهر را در تمامي سطوح به زنان سپرد و حداقل در حد يك تجربه آن را به اجرا و عمل نزديك كرد؟ اينك چند بيت از ويژگي هاي آن شهر و چگونگي ادارة آن توسط زنان:
همــي رفت با نامـداران روم بدان شارسان شد كه خواني هروم
كه آن شهر يكسر زنان داشتند كســي بـر در شهــر نگذاشتند[8]
وقتي اسكندر فيلسوفي را به همراه پيك خطاب به شهر هروم مي فرستد، پيك چنين گزارش ميدهد:
چـو دانا بنزديك ايشان رسيـد همه شهر زن ديد و مردي نديد
همه لشكر از شهر بيرون شدند بـديـدار رومـي بهـامـون شـدنـد[9]
شايد مسأله اعجاب انگيز اين باشد كه چگونه شهري بدون مرد اداره مي شود؟ دقيقاً همان پرسشي كه براي اسكندر مطرح بوده و او را مصمم كرده تا از آن شهر و چگونگي اداره آن شهر بازديد بعمل آورد.
مرا راي ديدار شهر شماست گرآئيـد نزديك من هم رواست
چو ديدار يابم برانم سپــــاه نبـــاشم فراوان بــدين جايگـاه
ببينيم تا چيست آيين و فــر سـواري و زيبــايي و پـاي و پـر
زكار و زره تان بپرسيم نهــان كه بي مرد زن چـون بود در جهان
بزرگان يكي انجمن ساختنــد زگفتــــارهـــا دل بپــرداختنــد
كه ما برگزينيــم زن دو هــزار سخن گوي و داننده هوشيار[10]
در شاهنامه همة عشق ها رنگ زينتي دارند. شخصيت ها هيچكدام چهرة رباني و آسماني و عرفاني ندارد. معمولاً براي ازدواج، رسم مشهور از نوع طبقاتي بوده است، يعني اشراف و شاهزادگان با تشريفات خاص و رسمي به اين امر اقدام مي كردند، قطعاً اقشار عادي و معمولي جامعه از برگزاري چنين مراسم محروم بوده اند. در شاهنامه فقط تصوير پيوند پادشاهان و پهلوانان بازتاب دارد. اگر چه طبقة افسانه اي اساطير بر اكثر شاهنامه سايه دارد، اما از مراسم و مصايب و شرايط مردم چندان خبري نيست. يكي از شاخصترين نمودها و اصول كه اينك با جامعه و فرهنگ، بسيار متفاوت است، چگونگي انتخاب همسر است. معمول و سنت موجود در جامعة ما اين است كه دختر مجاز به اظهار علاقه نسبت به پسر نيست، در برخي مناطق و نواحي كوچكترين اظهار علاقه از جانب دختر به معني بي حيايي، بي چشم و رويي و بي آزرمي است و حتي خلاف عفت و اخلاق محسوب مي گردد. چه بسا مورد ملامت و سرزنش نيز واقع مي گردد. در شاهنامه اظهار علاقه به مرد دوستي داشتني از طرف دختر، نه تنها مورد ايراد و مايه سرزنش نبوده كه آزاد، علني و مجاز هم بوده است. مبالغه نيست اگر مدعي شويم دختران حق انتخاب همسر داشته و جامعة آن روز هم آن را بعنوان يك سنت پسنديده و مقبول پذيرفته بود. البته عشق ها در شاهنامه پاياني جز ازدواج ندارند.
در داستان بسيار شورانگيز و حماسي غنايي بيژن و منيژه، منيژه است كه فرستاده اي را دنبال بيژن مي فرستد و بيژني كه در حريم جشنگاه او ظاهر شده و خود نمايي مي نمايد و با همين ديدار منيژه رسماً پيكي را دنبالش مي فرستد كه چند روزي نزد من بيا، بعدها حتي او را رسماً به كاخ خود فرا مي خواند.
شايد آشكارترين ابراز علاقة دختر به پسر در شاهنامه علاقمندي شديد منيژه به بيژن و تهمينه نسبت به رستم است. در ضمن داستان تهمينه رسماً از رستم تقاضاي ازدواج دارد. مي دانم براي ما حتي شنيدن اين داستان و اظهار علاقه و تصور آن اندكي با تعجب، و شگفتي و شرم و آزرم همراه است. اما همانگونه كه ذكر گرديد، در آن عصر و نزد آن مردم چه بسا پيدا كردن همسر خوب و مورد پسند بخصوص از شاهزادگان، دلاوران و خانواده هاي اصيل، از محاسن هم محسوب شده است. وقتي رستم دنبال رخش بظاهر گمشده تا كشور سمنگان پيش مي رود، بنا بر آنچه كه فردوسي تنظيم كرده و بيشتر بنا به تقدير و مشيت، شب را مهمان سمنگان مي شود و پس از پذيرايي و برپايي مجلس سور و شادي كه به احترام مهمان دلاور و نام آور ايراني برپا كرده بودند، رستم بخواب مي رود. تهمينه پس از مدتي بسراغ رستم مي رود و خود را به او معرفي كرده، در واقع با شناختي كه از كارهاي رستم داشت، اوست كه رستم را بر همسري انتخاب مي كند نه رستم او را.
نكته گفتني ديگر اينكه شناخت دختران از پسران مورد علاقه، اكثراً شينداري بوده است. بيشترين انگيزه ها به جهت شهرت و آوازة افراد شكل مي گرفت. ساخت و باخت و شرايط اقليمي جغرافيايي جهان آن روز بگونه اي نبود كه تا اين ميزان امكان ديدن و ملاقات دختر و پسر را فراهم آورد. چون فرهنگ غالب حماسي - پهلواني بود، هنرنمايي و دلاوري و حماسه سازي افراد موجب نام و آوازة آنها مي شد. همين كافي بود كه دختر شاهزاده اي پي ببرد كه فلان جوان براي همسري او مناسب است. بحث استمرار و تداوم نسل و نژاد هم از مهمترين انگيزه هاي ازدواج محسوب مي شد. براي شاه سمنگان بسيار مهم بود كه رستم دامادش باشد، يا پسري از پشت رستم داشته باشد. در همان ديدار تهمينه و رستم كه البته به پيوند رسمي با انجام مراسم مذهبي ازدواج و خطبه خواني مؤبد به رسم عهد خود انجام پذيرفت، تهمينه پس از معرفي خود به رستم، به وي اطمينان داد كه تاكنون در پرده بوده و حتي كسي صداي مرا نشنيده است، چنان دقيق به توصيف و تعريف قهرمان كاري ها، دلاوريها و حماسه سازي ها و شخصيت او مي پردازد كه رستم به حيرت فرو مي رود.
در شاهنامه بر مواردي هم برمي خوريم كه عليرغم مخالفت اوليه پدر جهت ازدواج دختر با فرد مورد علاقه اش، به جهت نژاد، اصالت و شخصيت قهرماني آن پسر، از مخالفت خود دست برمي دارد و به پيوند دخترش با فرد مورد علاقه وي رضايت مي دهد. از جمله وقتي مهراب پدر رودابه از اظهار عشق و علاقه دختر خود نسبت به زال مطلع مي شود بسيار خشمگين و عصباني شده، مخالفت خود را ابراز مي دارد. البته بعدها مادر رودابه، سيميندخت با سياست و تدبير همسر را براي رضايت ازدواج دختر با زال مهيا مي سازد. نكته جالب اين است كه در همين داستان، مادر دختر براي انجام ازدواج، خود به نزد سام پدر زال مي رود و از ديگر سو، شوي خود يعني «مهراب» را نسبت به ازدواج تشويق مي كند. در اشعار زير اعلام علاقمندي رودابه به زال توسط سيميندخت به اطلاع همسرش مهراب بيان شده است و عكس العمل اوليه و تصميم خردمندانة بعدي او كه بي ترديد تأثير پذيري از تدبير همسرش سيميندخت را در تغيير نظرش بايد عامل اصلي دانست:
بدو گفت سيميندخت كه اين داستان بروي دگــر بر نهـــد راستان
چگــونه تــوان كردن از تو نهـــان چنيـن راز و اين كارهاي گران
چنــان دان كه رودابـه را پور سـام نهاني نهـادست هـر گــونه دام
ببـــر دسـت روشــن دل او زراه يكـي چاره مان كرد بايــد نگاه
همــي دادمـش پند و سودي نكرد دلـش خيره بينم دو رخسارة زرد
چـو بشنيـد مهـراب بر پاي جست نهــاد از بـر دستــة تيــغ دست
تنش گشت لـرزان و رخ لاجــورد پر از خون جگر لب پر از باد سرد
همــي گفت رودابـه را زود خـون بـريزم به روي زميــن هم كنـون
چو آن ديدسيميندخت بر پاي جست كمـر كـرد به گردگاهش دو دست
چنيــن گفت كز كهتــر اكنون يكي سخن بشنــو و گــوش دار اندكي
و از آن پس همان كن كه راي آيدت بــر آن رو كـه دل رهنمـاي آيدت
همــي گفت چون دختر آمـد پديد ببـايستمش در زمــان سر بريد [11]
البته داستان ازدواج زال و رودابه اندكي پيچيده تر از سايرين است چه بسا كه به جهت سفيد مويي زال بوده كه از نظر مردم آن روزگار نماد شومي و بديمني بوده است. بين خانوادة سام و منوچهر و مهراب بر سر اين پيوند و ازدواج رفت و آمدها و گفتگوهاي متعددي صورت مي گيرد، حتي سام براي جنگ با مهراب، پدر رودابه، اعلام جنگ مي كند. مهراب بر همسرش سيميندخت خشم مي گيرد، اما سام سيميندخت را در ملاقاتي به انجام كار دلخوش مي كند و سرانجام آنچه در تقدير رقم خورده است، اتفاق مي افتد:
چو سيميندخت و مهراب و پيوند خويش ره سيستـــان را گفتنــد پيش
برفتنــــد شــادان دل و خــوش منش پـــراز آفرين لب زنيكي دهش
رسيــــدنــد فيــــروز در نيمـــروز همه شــاد و خندان و گيتي فروز
يكــي بــزم ســام آنگهـي ســاز كرد سـه روز اندر اين بزم بگماز كرد
چــو رودابـــه بنشسـت بــا زال زر بســر بر نهادش يكي تاج زر [12]
در مواردي هم معيار و ملاك ازدواج ها و فلسفه وجودي ازدواج ها بنابر مصلحت سياسي و اجتماعي صورت مي گيرد يا در راستاي پيوند و دوستي بين دو قوم و نژاد و گروه و يا براي جلوگيري از جنگ و خونريزي و كشتار، ازدواج و پيوند برقرار مي شده است .
برخي را تصور آنست كه فقط اسلام به حجاب و پرده پوشي و شرم آگيني زنان توصيه و حكم كرده است، در حالي كه با مروري هر چند گذرا به شاهنامه درمي يابيم در مورد زنان بر اصل حياء، پارسايي، پوشيده رويي بخصوص قبل از ازدواج تأكيد مي كردند كه دختران را از چشم نامحرم به دور نگهدارند ، زنان هم پرده پوشي را جزء افتخارات خود دانسته ، آنجا كه قرار بوده است به معرفي و بيان فضايل خود بپردازند، اصل دور از مرد زيستن را جزء امتياز و محاسن و نقاط قوت برمي شمردند :
در داستان تهمينه و ملاقات با رستم وقتي محاسن خودر ا غير از جمال و زيبايي و… مي شمارد ، روي موارد اخلاقي و ارزشي زير تاكيد خاص دارد :
پس پــرده اند يك مـاه روي چو خورشيد تابان پر از رنگ و بوي[13]
در ادامه مي گويد:
ز پرده برون كس نديده مرا نه هرگز كس آوا شنيده مرا [14]
در داستان مهراب و زال و رودابه وقتي زال با سهراب ملاقات مي كند، گويا سراغ دخترش را مي گيرد و يكي از نامداران چنين مي گويد :
پس پــردة او يكــي دختــر است كـه رويش ز خورشيد نيكوتر است
ز سر تا بـه پايش به كــردار عــاج به رخ چون بهشت و به بالا چو عاج
برآن سنت سيمين دو مشكين كمند ســرش گشتــه چون حلقه پاي بند
دهـانش چــو گلنــار و لب ناروان زسيميــن بــرش دستــه دو ناروان
دو چشمش بســان دو نرگس بباغ مــژه تيــرگــي بــرده از پــر زاغ
بهشتــي است سـرتاسر آراستــه پر آرايــش و رامــش و خواستــه[15]
در داستان سياوش نيز به اصل پرده پوشي دختران اشاره دارد. وقتي به پيشنهاد پيران سياوش از افراسياب دخترش (فرنگيس) را خواستگاري مي كند ، از وجود فرنگيس خبر مي دهند.
اينك قسمتي از پيام سياوش خطاب به افراسياب :
مرا گفت با شاه تركان بگوي كه من شاد دل گشتم و نامجوي
پس پردة تو يكي دختر است كه ايوان و تخت مرا درخورست
فرنــگيس خـواند مـادرش شوم شاد اگر باشم اندر خورش[16]
نمونه ديگر كه حتي به روميان پرداخته و از پرده نشيني دختران رومي نيز خبر مي دهد در داستان مهراب است .
مهراب پس از جنگ با فيلقوس پادشاه روم و پيروز شدن بر او از دخترش ( ناهيد ) چنين خبر مي دهد و خواستگاري مي كند :
فرستــادة روم را خـواند شاه بــگفت آنچ بشنيد از نيكخــواه
بدو گفت رو پيش قيصر بگوي اگر جست خواهي همي آبــروي
پس پردة تو يكـي دختـر است كه بــر تارك بانـوان افســر است
نگـاري كه ناهيــد خـواني ورا بــر او رنـگ زريّــن نشاني ورا
بمن بخش و بفرست با باژ روم چو خواهي كه بي رنج ماندت بوم
از چگونگي پيوندهاي زناشويي در شاهنامه مي توان دريافت كه حكيم طوس به نوعي در امر ازدواج تقدير باور است. زيرا وقتي يكي از دختران قيصر روم نسبت به گشتاسب كه از نظر قيصر فردي از طبقه غير سلطنتي و اشراف نيست ، اظهار علاقه مي نمايد و خود گشتاسب به كتايون مي گويد تو مي توانستي مردان ديگري را انتخاب كني و محبوب پدر و خانواده هم باشي ، از ثروت و مكنت و گنج هم محروم نشوي، چرا مرا كه سنخيّتي با خانواده شما ندارم برگزيدي؟ پاسخ مي دهد كه با آنچه تقدير و گردش روزگار رقم مي زند، نمي توان مخالفت كرد. به ديگر زبان در شاهنامه به مواردي برمي خوريم كه تناسب طبقاتي خانوادگي در امر ازدواج لزومأ واجب نيست. وقتي كتايون از جانب پدر به محروميت از گنج و تاج و نگين تهديد مي شود، گفتگوي گشتاسب با او چنين است :
چــو بشنيــد قيصـر برآن برنهاد كه دخت گرامي بگشتاسب داد
بــدو گفت با او بــرد همچنيـن نيايـي زمن گنـج و تاج و نگين
چو گشتاسب آن ديد خيره بماند جهــان آفـرين را فـراوان بخواند
چنيــن گفت با دختــر سرفراز كــه اي پــروريــده بنـام و نيـاز
ز چنــديـن سـر و افسر نامـدار چــرا كــرد رايـت مــرا خواستار
غريبي همي برگزيني كه گنج نيـــابـــي و بــا او بمـاني برنج
ازين سرفرازان هماني بجوي كــه باشــد بنــزد پـدرت آبروي
كتايون بدو گفت كاي بدگمان مشـــو تيــز بـا گــردش آسمان
چو من با تو خرسند باشم ببخت تو افسر چرا جويي و تاج و تخت[17]
از جملة نكات ارزشمند و اخلاقي كه در زندگي پهلوانان و قهرمانان شاهنامه مشهود است و موجب شأن زنان مي گردد، اين است كه، زنان به همسر و شوي خويش بسيار وفادارند. راز پوشي و اسرار نگهداري جزء پيمان زناشويي محسوب مي شده است. يكي از داستانهاي حماسي كه اندكي هم رنگ غنايي دارد، داستان شيرين و خسرو پرويز است. ديگر داستان علاقه شديد مهناز به جمشيد است كه وقتي مهناز شنيد كه جمشيد در هندوستان بدست ضحاك ناپاك كشته شده است، آنقدر در سوگ همسر گريست و خاك بر سر ريخت و بي قراري كرد كه زبانزد خاص و عام شد و سرانجام هم از شدت اندوه فراق جمشيد تاب نياورد و با زهر خود را كشت.
به سي روز بي خواب و خور زيستي زمــاني نبودي كه نگريستي
ســرانجام هم خويشتن را به زهــر بكشت از پي جفت بيداد بهر[18]
جنگجو بودن زنان ، هم در نمونة كامل آن داستان گرد آفريد و مقابله با سهراب گفتني است و هم داستان شهري كه زنان عهده دار همه امورند ، شهري موسوم به هروم. و هم داستان كورنگ دختر شهريار زابلستان كه در چهارده سالگي در زيبايي و ادب و فرهنگ و نيز جنگجويي و سواركاري شهرت همه جا را فراگرفته بود :
يكي دخترش بـود كز دلبري پري را به رخ كرده از دل بري
يكي بود مــردانه و تيغــزن ســواري ســرافراز مردم فكن
به ميدان جنگ ار برون آمدي به مـردي ز مــردان فزون آمدي[19]
ولي آنچه تاكنون قلم و تحرير شد، از محاسن و فضايل زنان و فرهنگ خرد مدارانه روشنگران آن روز ايران در برخورد با زن بود، اما بد نيست بگوئيم كه درشاهنامه نيز به ناشايستي نسبت به زنان نيز برمي خوريم تفكر دوران جاهليت گويا در شاهنامه هم رگه و ريشه دارد. البته با دفاعيات ما از آغاز مقاله تا كنون، اندكي ناسازگار است، ولي با همه تلخي بايد بدان اقرار كرد.
در نمونه هاي زير متاسفانه وجود دختر را مايه ننگ و سرشكستگي و حتي درخور گور و كشتن مي دانند، وقتي منيژه به لحاظ شدت علاقه در ترفندي خاص بيژن را بيهوش كرده و به كاخ خود مي برد و نگهبانان كاخ از حضور مردي ايراني و غريبه باخبر مي شوند، جريان را به اطلاع افراسياب پدر منيژه مي رسانند و وي از كار منيژه شگفت زده و خيره مي ماند كه چرا دخترش با اين كار حيثيت و آبروي خانوادگي را مي برد و نيز از ايرانيان شوي برگزيده كه موچب شكست خانواده و دودمان افراسياب است. در حالي كه از جريان شديدأ متاثر و ناراحت است ، درملامت و مذمت دخترش منيژه چنين مي گويد :
كرا از پس پرده دختر بود اگر تاج دارد بد اختر بود
كـرا دختر آيد بجاي پسر به از گور داماد نايد به در[20]
در داستان اظهار علاقة رودابه نسبت به زال از زبان پدرش مهراب خطاب به همسرش سيميندخت چنين مي خوانيم :
مرا گفت چون دختر آمد پديد ببايستش اندر زمان سر بريد
در داستان گشتاسب و مهراب و اظهار علاقةكتايون دختر مهراب نسبت گشتاسب، پدر كتايون در اعتراض به پيوند دخترش با گشتاسب چنين مي گويد :
چنين داد پاسخ كه دختر مباد كــه از پرده عيب آورد بـر نژاد
اگـر من سپـارم بـدو دخترم به ننگ اندرون پست گرد و سرم
هـم او را و آنرا كه او برگزيد به كاخ انــدرون سـر ببايـد بريد [21]
بي ترديد پيرامون جايگاه زن در شاهنامه فردوسي گفتني بسيار است و در اين گفتار و مبحث ميدان سخن باز و وسعت تحقيق گشاده است. اگر نوع تلقي و نگرش را دربارة طرح زن در شاهنامه عوض كنيم و با ديد ارزشي به موضوع بنگريم چه بسا ذيل عنوان شايست و ناشايست زنان در شاهنامه بتوان تحقيقي ديگر بدست داد و اگر محور را به بازتاب روحي و شخصيتي زنان در شاهنامه قرار داد چه بسا به نكاتي بايد پرداخت، كه در حوزه تحقيقات روانشناسي زنان كارآيي داشته باشد و اگر در قلمرو و نقش زن در ساخت خانواده و اجتماع بحث شود پاسخگوي تحقيقات جامعه شناسي و علوم اجتماعي شده ايم. بي ترديد با تمام گفته هايي كه تاكنون پيرامون شاهنامه شنيده و خوانده ايم، باز هم ميزان ناگفته ها و ناشنوده ها در اين اثر بزرگ از آن حكيم فرزانه سنگيني بيشتري دارد.
منابع و مآخذ:
1. شاهنامه. نسخة ژول مول. ناشر: شركت سهامي كتابهاي جيبي. چاپ دوم 1354.
2.شاهنامه. نسخة انتقادي تحت نظر ي . ا. برتلس (موسوم به نسخة روس) چاپ دوم مسكو 1966.
3.شاهنامه. بر اساس نسخة چاپ مسكو. بكوشش سعيد حميديان انتشارات قطره چاپ چهارم 1376.
--------------------------------------------------------------------------------