* فلسفه دين يكي از دانش هايي است كه امروزه توجه بسياري از انديشمندان را به خود معطوف كرده است. توجه به اين رشته نشان از رويكرد خاصي دارد كه انسان معاصر به وجه انديشگي دين دارد.به نظر مي رسد در آغاز گفت وگو اگر از چيستي فلسفه دين صحبت كنيد، مناسب باشد.
- فلسفه دين شاخه اي خاص از فلسفه است كه بيشتر ناظر به مسايل قرن بيستم است؛ در قرن بيستم است كه فلسفه دين به عنوان رشته اي مستقل مطرح مي شود. هگل و حتي هوگل در قرن هجدهم كتاب هايي با عنوان فلسفه دين داشتند، اما آن هيچ ربطي با فلسفه ديني كه اكنون مطرح مي شود، ندارد. در كتابي كه با عنوان «تاريخ فلسفه دين» ترجمه كرده ام، براي فلسفه دين يك سير تاريخي را از سال ۱۸۷۵ تا ۱۹۸۰ مي توانيم دنبال كنيم. اين نشان مي دهد كه نظام فكري و رشته اي كه به عنوان «فلسفه دين» در فلسفه مطرح مي شود، سابقه زيادي ندارد و اساساً در صد سال اخير است كه مطرح شده است و جالب است كه موضوع فلسفه دين بيشتر در حوزه آنالتيك و تحليلي مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته است.
* بهتر است از اين تاريخچه مختصر به چيستي فلسفه دين بپردازيم.
- فلسفه دين در واقع آن مسايلي است كه در فلسفه با ژرف انديشي در باره دين پيش مي آمد. اين مسايل ابتدا در دانشكده هاي الهيات مطرح مي شد. مرسوم بوده است كه دانشجويان در ابتداي ورود به دانشكده الهيات ابتدا بايد قباي تأله و الهي دان بودن را برتن كنند؛ يعني شخص بايد خدا باور باشد؛ اما در رشته فلسفه پرداختن به اين مسايل از قبل معمول بود. وقتي كه اين حوزه منحصر در پرداختن به مسايل دين شد، در حوزه فلسفه شاخه اي پيدا شد كه عهده دار بيان مسايل مبنايي، تحليلي، تبييني و بيان علل مسايل ديني است. برهمين اساس فلسفه دين به وجود آمد. بنابر اين، برداشت شخصي من اين است كه فلسفه دين توسط افرادي به وجود آمد كه از اساس با مسأله دين مشكل داشتند و مي خواستند اين مشكل را به نحوي ساختارمند مطرح كنند و مسايل طرف مقابل را تحت الشعاع قرار دهند و تجزيه و تحليل كنند.
بعد از مدتي الهي دانان متأله نيز به اين ساختاري كه به عنوان فلسفه دين پديد آمد علاقه مند شدند و به آن گرايش پيدا كردند. آنها در مطالعات فلسفه دين ديگر ملتزمانه و معتقدانه با مسايل برخورد نمي كردند؛ يعني فارغ از دينداري و عدم دينداري به مسايل فلسفه دين پرداختند. آنها با اين ديدگاه مسايل و محورهاي فلسفه دين و همچنين نقد، تحليل ها و دلايلي كه «له» يا «عليه» يك موضوع ديني آورده شده بود را بدون التزام و اعتقاد ديني بررسي مي كردند. بنابر اين، فلسفه دين رشته اي است كه در آن رشته فرد به طور غيرملتزمانه و نه غيرمعتقدانه به بررسي مسايل مي پردازد. در اين شاخه از فلسفه صرفاً براي تبيين مسايل تلاش مي شود. در فلسفه دين ديگر اثبات، دفاع كلامي و ساختار دادن به مسايل فلسفي و ديني مدنظر نيست، بلكه بررسي و ارزيابي دلايلي كه براي يك موضوع مطرح مي شود مورد نظر است. پس در فلسفه دين يك نفر كه معتقد نيز هست، مي تواند يك مسأله را رد يا قبول كند. به عنوان مثال آقاي جوادي آملي معتقدند، برهان نظم كفايت برهاني ندارد. علامه جعفري وحائري يزدي برهان آنسلم را قبول دارند، اما شهيد مطهري و آقاي جوادي آملي برهان آنسلم را قبول ندارند و مي گويند كه مقدمات آن با يكديگر همخواني ندارد و براي نتيجه گيري برهان كافي نيست.
* اگرچه در صحبت هايتان اشاره كرديد كه فلسفه دين در مقام اثبات و دفاع كلامي گزاره ها نيست، اما با توجه به مثالتان مي توان شباهت هاي زيادي را بين فلسفه دين و كلام جديد پيدا كرد.
- من به چيزي با عنوان كلام جديد اعتقاد ندارم.
* يعني شما به دانشي كه متكفل دفاع از گزاره هاي ديني با استفاده از روش هاي مختلف و جديد باشد، اعتقادي نداريد.
- در دنياي كنوني در غرب چيزي به نام كلام جديد نداريم. در ايران است كه افرادي مسايلي را با عنوان كلام جديد مطرح كرده اند.
* از اولين كساني كه اين اصطلاح را وضع كرده اند مرحوم شهيد مطهري بوده است.
- شهيد مطهري، اصطلاح كلام جديد را تنها در چند جا به كار برده اند. دقت كنيد كه ما در كلام پنج وظيفه داريم كه جز در يكي از آن پنج وظيفه كه با فلسفه دين مشترك است، در بقيه وظايف، تفاوتي اساسي وجود دارد. اولين وظيفه اين است كه ما در كلام بايد به مسايل ساختار بدهيم، يعني اين كه مشخص كنيم اين مسأله بنيادي است يا نه! اصول و فروع و چارچوب ها را مشخص كنيم و به نوعي يك تنسيق داشته باشيم. دومين وظيفه، پيراستن دين از آرايش ها و آلايش هاست سومين وظيفه، تبيين مسايل است. فلسفه دين تنها در اين نكته با كلام مشترك است. تبيين، يعني ارزيابي دلايل عقلاني گزاره هاي ديني و اين كه صحت و سقم دلايل را مورد بررسي قرار دهيم. چهارمين وظيفه علم كلام، اثبات است در حالي كه فلسفه دين به هيچ وجه در پي اثبات چيزي نيست، البته در واقع در فلسفه شما به اثبات يا رد مسأله اي مي رسيد.
پنجمين و آخرين وظيفه كلام، دفاع از دين در برابر شبهات است. اگر كسي كلام جديد را به معناي دفاع در برابر شبهات جديدي كه مطرح مي شود بداند، اصطلاح را درست به كار برده است. اما اگر بحث تنها پيرامون تبيين مسايل بنيادي دين است، فلسفه دين مطرح مي شود.
* آقاي دكتر! در اينجا دو بحث مطرح مي شود. از طرفي كلام جديد را به عنوان يك علم ديگر و متفاوت از فلسفه دين كه البته اشتراكاتي نيز دارند لحاظ مي كنيم از طرفي ديگر شما نسبت به ماهيت رشته اي علمي به نام كلام جديد ترديد مي كنيد.
- آقاي مطهري اصطلاح كلام جديد را وضع نكردند ايشان كلام جديد را به صورت اجمالي مطرح كردند. اما بعداً در حول و حوش مسايل آن و اين كه تجدد اين كلام در موضوع است يا غايت و... بحث هايي مطرح شده است.
* شما گفتيد كلام جديد در غرب وجود ندارد. در صورتي كه ما مي بينيم اين موضوع در غرب مطرح شده است.
- بنده تا به حال نديده ام.
* پس آن علمي كه در غرب مخصوصاً در بعد از رنسانس در پي پاسخگويي به شبهات ديني سنت مسيحي است، چه ناميده مي شد؟
- آن چيزي است به نام مدافعه گري ديني يا «آپولوژتيك» و معمولاً در دانشكده هاي الهيات رايج بوده است.
* مترادف فارسي اين آپولوژتيك چيست؟
- فن مدافعه گري از اصول بنيادين دين است كه بيشتر به قرون وسطي برمي گردد.
* تئولوژي را مي توان با تساهل همان كلام در نظر گرفت؟
- تئولوژي به الهيات ترجمه مي شود. شما در تئولوژي فقه، عرفان، فمينيسم، هنر ديني و جامعه شناسي دين و چيزهاي ديگري را مورد بررسي قرار مي دهيد كه لزوماً موضوع كلامي نيست، بلكه موضوعي الهياتي است.
همچنين الهيات استناد به وحي را جايز مي داند؛ يعني نقل را مورد استناد قرار مي دهد، اما در فلسفه دين استناد به وحي جايز نيست. البته اشتباه نشود كه اين امر با كاربرد آيات قرآن در فلسفه دين منافات ندارد؛ چرا كه شما مي خواهيد مثلاً گزاره هاي ديني اسلامي را مورد بررسي قرار دهيد و براين اساس از آيات قرآن استفاده مي كنيد، اما استناد به آنها جايز نيست.
* اينجا بحث ديگري نيز مطرح مي شود و آن اين كه به خاطر شباهت پاره اي از مسايل بين فلسفه دين و كلام، اصطلاحي به نام «كلام فلسفي» نيز جعل مي شود.
- آنچه در غرب وجود دارد، «الهيات فلسفي» است. اين اصطلاح نيز معمولاً تا قبل از قرن ۱۸ و ۱۹ رايج بوده است و اكنون كمتر به كار مي رود. پس هم الهيات فلسفي داريم و هم اصطلاح «كلام فلسفي» كه گاه شايد من نيز به اشتباه به كار برده ام.
* فلسفه دين كه يك «فلسفه مضاف» به شمار مي رود، چه موضوعاتي را مورد كنكاش قرار مي دهد؟
- فلسفه دين دانشي ساختارمند كه بر مبناهاي خاصي بيان شده باشد، نيست. فلسفه دين مجموعه مسايل مهمي است كه در مورد دين مطرح مي شود و بعضي از انديشمندان به بررسي و تبيين آن مي پردازند.
* بنابر اين فلسفه دين مسأله محور است.
- بله، فلسفه دين موضوع محور نيست، مسأله محور است. لوئيس پويمان، كتابي با عنوان فلسفه دين دارد. در چاپ ۱۹۸۶ اين كتاب براهين اثبات وجود خدا، مسأله شر، دين و اخلاق، مباحثي مانند رابطه عقل و ايمان تجربه ديني و مسايلي از اين دست مطرح مي شود. در سال ۱۹۹۳ در چاپ جديد كتاب فصلي جديد با عنوان «پلوراليسم ديني» به اين كتاب اضافه مي شود. يعني شما مي بينيد كه به فراخور حال جو علمي، مباحث جديد ديگري مورد توجه قرار مي گيرد.
* اين روزآمدي و تحول در مسايل فلسفه دين بر چه مبنايي است؟
- اين تحول متناسب با شبهات به وجود آمده است. مثلاً از سال ۱۹۹۰ كه بحث جهاني شدن، جهانگردي و... مطرح است، مسأله تكثرگرايي يك مسأله جدي در دين مي شود و مورد توجه قرار مي گيرد. بنابر اين متناسب با شرايط موضوعات خاصي مورد توجه قرار مي گيرد. باز به عنوان مثال شما مي بينيد كه بحث «زبان دين» تا سال ۱۹۸۰ يك بحث جدي بود. اما اكنون بيشتر به صورت تاريخي به آن نگاه مي كنند. پس دانش فلسفه دين مسئله محور است و به همين خاطر شما نمي توانيد آن را در يك قالب تنگ موضوعي بگنجانيد.
* آيا با اين اوصاف نمي توان يك تعريف جامع و مانع از فلسفه دين به دست داد؟
- تا حدودي! تحليل و ارزيابي عقلاني گزاره هاي بنيادين ديني به صورت غيرملتزمانه - و نه غير معتقدانه _ كه به اثبات يا نفي و يا ارزش گزاري در آنها مي انجامد.
* در قسمت سوم تعريف ، به ارزش گزاري گزاره ها اشاره كرديد. آيا اين با ذات خود فلسفه در تعارض نيست. زيرا فلسفه هيچگاه در مقام ارزش داوري نيست.
- ارزش گزاري به اين معنا كه مثلاً كسي بگويد برهان نظم از نظر برهاني اشتباه است، اما ارزش جدلي دارد، يعني ارزش احتمالي دارد.
* با توجه به روز آمدي اين دانش و مطرح شدن آن در ايران راجع به سابقه توجه به اين دانش در ايران صحبت كنيد.
- نكته بسيار مهمي درباره توجه به فلسفه دين در ايران وجود دارد. فلسفه دين در غرب _ كه همان خاستگاهش است _ براساس دين مسيحيت است كه تفاوت هاي ماهوي زيادي با دين اسلام دارد. مثلاً در مسيحيت انسان اهميت دارد و در اسلام كتاب اهميت دارد. در كشور ما با ورود ترجمه هايي از فلسفه دين در غرب اين دانش مورد توجه قرارگرفت. متأسفانه با اين ترجمه ها مسيحي نگري به دين نيز وارد جامعه شد.
در غرب دين در قالب مسيحي خود مورد نقد فلسفي قرار گرفته است و اينك همان اشكالات را كه براساس مبناهايي مسيحي است، در اسلام مورد جستجو قرار مي دهند كه درست نيست. متأسفانه بسياري از كساني كه در حوزه فلسفه دين فعاليت مي كنند وجه مسيحي تفكر ديني بر ذهنشان غالب است.
* يعني مسائل فلسفه دين كه مسائلي كلي است و ناظر به سه ساحت مفاهيم، ادعاها و اعمال است، وقتي در دين مسيحيت مطرح مي شود كاملاً با فلسفه دين در اسلام متفاوت است. پس در اصل طرح مسئله است كه با پيش فرض هاي مسيحي خود مطرح شده است.
- بله درست است و اولين كاري كه يك پژوهنده بايد انجام دهد اين است كه بايد جستجو كند كدام قسمت از مسئله متعلق به مسيحيت است و كدام قسمت آن مربوط به ذات دين اسلام.
* آيا كساني كه بعضي از مسائل فلسفه دين را در ايران مطرح كردند، متوجه تفاوت هاي بنيادي ناظر به الهيات مسيحي و اسلامي نبوده اند؟ چرا كه اين تفاوت ها، تأثيرات عمده اي حتي در طرح مسئله نيز دارد.
- نه، متأسفانه متوجه نبوده اند. من تقريباً نگاهي اجمالي به كليه كارهايي كه در زمينه فلسفه دين انجام شده است، داشته ام. فلسفه دين در غرب در دو حوزه جداگانه پروتستان و كاتوليك شكل گرفته است. نوع برخورد اين دو حوزه با مسائل نيز متفاوت است.
* مطمئناً ، چرا كه اصلاً الهيات پروتستان با الهيات كاتوليك متفاوت است.
- بله، بخاطر همين مسئله عقل و ايمان در حوزه پروتستان بيشتر مورد توجه است. كي ير كگارد يك پروتستان است.
در حوزه كاتوليك رابطه عقل و ايمان به گونه اي ديگر طرح مي شود . متأسفانه در ايران نه تنها به همراه فلسفه دين، بينش مسيحي گري وارد شده است، بلكه اين بينش گزينشي نيز وارد شده است و تنها از حوزه پروتستانتيزم است. و اگر كسي مسئله اي را از حوزه كاتوليك وارد مي كرد، مورد انكار واقع مي شد. براي همين كتاب «درياي ايمان» ، اثر «دان كيوپيت» كه ديگر مورد توجه خود پروتستان ها هم نيست، به شدت در ايران مورد توجه قرار گرفت. اين آفت بسيار بزرگي است كه فلسفه دين در بدو ورود خود به كشور ما دچار آن شد.
* براي روشن شدن اين آسيب شناسي بهتر است مثال هاي بيشتري ارائه شود.
- يكي از مسائلي كه در فلسفه دين به آن پرداخته مي شود، مسئله شر و شروري است كه در عالم وجود دارد. در اينجا اين سئوال مطرح مي شود كه علي رغم رحمت خداوندي چرا اين شرور وجود دارد. اين مسئله در سابقه تاريخي انديشه اسلامي با مسئله عدالت خداوندي مطرح مي شود و به اين صورت كه در مسيحيت به آن توجه مي شود، مطرح نشده است.
* پس نظريه عدمي بودن شرور و نسبيت آنها كه در فلسفه اسلامي مطرح مي شود، چيست؟
- شما، هيچ فيلسوف ديني را نمي بينيد كه به مسئله شر نپرداخته باشد. اين مسئله اگر چه در اسلام كمرنگ است، اما در مسيحيت به شدت مطرح و مورد توجه است. اين مسئله به چند آموزه بنيادي و اصلي مسيحيت برمي گردد، از جمله اينكه در مسيحيت خدا، خداي عشق است. اين نظرات موضوع تحقيقات «ديويد توماس» است. نگرش به خداوند در مسيحيت و اسلام تفاوتي بنيادي دارد. در فضايي كه خداوند، آن گونه تصور مي شود كه محض عشق است، يقيناً مسئله شر اهميت زيادي پيدا مي كند. اما در فرهنگ اسلامي ما براساس آن باورها و اعتقادات و اصلاً آن تصوري كه از خدا وجود دارد، مسئله رنج و درد كمرنگ است. برعكس ، در حوزه اسلامي قضا و قدر به عنوان يك مسئله مهم مطرح است؛ اما در مسيحيت آن قدر جدي مطرح نيست.
بحث ديگر، در اين آسيب شناسي، هرمنوتيك است. در هرمنوتيك اين بحث مطرح است كه شما وقتي متن كتاب مقدس را مورد مطالعه قرار مي دهيد، بايد شرايط محيطي آن فردي كه اين فرازها را مطرح كرده است، در نظر بگيريد؛ چرا كه آن فرد متناسب با شرايط خود، آن معناها را در قالب الفاظ درآورده است. پس آن الفاظ عين قداست نيستند، بلكه آن الفاظ قداست آميخته با شرايط محيطي و فردي شخص است.
اين تلقي از وحي مختص نگاه مسيحيت است. بر همين اساس چندين سال بعد از مسيح اناجيل به نگارش درآمد. حواريون آنچه را كه خود در صحنه ديده اند، نوشتند. شايد سال هزارم ميلادي يك قديس در يك خلسه معنوي خود واجد يك درك مقدس شده كه حاصل اين درك و تجربه ديني و عرفاني الفاظي بوده است. حالا آيا اين الفاظ از جانب خداست؟ با نقد جدي كتاب مقدس در قرن ۱۹ مسئله هرمنوتيك مطرح شد. اما در اسلام ما قائليم عين الفاظ را خداوند به رسولش القا كرده است. پس مي بينيد كه چه تفاوت بنيادي در پذيرش نظريه هرمنوتيك وجود دارد. در اسلام بحثهاي هرمنوتيكي به طور خاص تر و با تعريفي دگرگونه تر از هرمنوتيكي كه در مسيحيت مطرح شده است، بايد دنبال شود.
* آقاي دكتر! من از جمع بندي صحبت هاي شما تا به اينجا به اين نتيجه مي رسم كه اعتقاد شما بر آن است كه ما اصلاً نتوانسته ايم دانش فلسفه دين را در محيط الهياتي خود بومي كنيم.
- دقيقاً همين است؛ و به نظر من ضروري ترين مسئله در فلسفه دين در ايران بومي كردن اسلامي و بومي كردن ايراني- شيعي مسائل اين دانش است.
* درباره اين دو نوع بومي كردن توضيح دهيد.
- بحث سكولاريسم در مسيحيت معناي بسيار عميقي دارد. برعكس، در اسلام به دليل ارتباط دقيق و عميق دين و سياست نمي توانيد اين مفهوم را داشته باشيد. بن مايه مسيحيت اخلاق است. من در كنفرانسي در غرب به تبيين ماهيت اين مسئله پرداختم كه شما نمي توانيد از سياست مسيحي صحبت كنيد، در حالي كه از سياست اسلامي صحبت مي شود. واژه بانك مسيحي، بدون وجه است، در حالي كه ما ناگزير بانك اسلامي داريم و اين به خاطر شريعت است.
* ما در اسلام به واسطه شريعت شاهد دو دانش فربه مانند فقه و اصول هستيم، در حالي كه در مسيحيت اين گونه نيست. پيامبر اسلام بلافاصله با قدرت گرفتن اسلام تشكيل حكومت مي دهد، اما مسيح دستورات اخلاقي خود را منتشر مي كند و اصولاً در پي برگزاري يك حكومت نيست.
- بله؛ براي همين نيز يك فرد مسيحي براساس آموزه هاي ديني خود كه تنها به نجات معنوي انسانها مي انديشد، مي تواند به راحتي سكولاريسم را بپذيرد، اما در اسلام قوانيني مثل زكات، حج، امر به معروف و نهي از منكر و جهاد وجود دارد كه با آ ن مي توان از سيستم نظامي اسلامي صحبت كرد.
ما براي آسيب شناسي جريان رواج فلسفه دين در ايران بايد در ابتدا پروتستان زدايي كنيم و سپس مسيحي گروي را از پيش زمينه مسائل آن جدا كنيم و به سمت مسائل خودمان برويم.
نكته ديگر اينكه فلسفه دين را ارزيابي عقلاني گزاره هاي بنيادين تعريف كرده ايم. توجه داشته باشيد كه منظور ما از عقل، عقل مصلحت انديش، دنيامدار، جزئي و ناظر به مسائلي كه پيش فرض دنياي مدرن است، نيست.
* اجازه بدهيد نقطه عزيمت قسمت دوم بحثمان را همين عقلانيت قرار دهيم. پس لطفاً راجع به عقلانيت موردنظر فلسفه دين توضيح دهيد، چرا كه يكي از مسائل اصلي فلسفه دين در دنياي گذشته و معاصر همين تعارض عقل و دين است.
- ما چند نوع عقل را مي توانيم درنظر بگيريم. در مسيحيت عقلي وجود دارد كه مي خواهد به تمام كارهاي دين نيز رسيدگي كند. اين عقل در جايي با پروتستانتيزم تعارض پيدا مي كند. به همين خاطر، ايمان گرايي به وجود مي آيد. ايمان گرايي خود دو نحله است: يك نوع ايمان گرايي ويتگنشتايني كه ايمان بدون عقل است و نوع ديگر، ايمان گرايي ، كي يركگاردي است كه مي گويد ايمان آنجا تحقق پيدا مي كند كه ضدعقل باشد.
* و اين جمله معروف كي ير كگارد كه آنجا كه نمي توانم بفهمم، ايمان مي آورم...
- بله؛ البته اصل اين جمله براي «آنسلم» است.
در غرب نوعي ديگر عقل گرايي به وجود آمد و آن سنت دكارتي بود. اينكه ما تمامي گزاره هاي ديني را با عقل قطعي مورد بررسي قرار بدهيم. جان لاك نيز در تجربه گراها به اين مسئله مشهور است. اين عقل رياضي معمولاً ناتوان بوده است.
اين حرف، خود متناقض است، چرا كه خود اين ملاك براي همه قابل پذيرش نيست. همچنين منظور ما از عقل، عقل انتقادي كه تنها به نقد و تحليل بپردازد، نيز نيست. عقلگرايي در فلسفه دين يك عقل گرايي معتدل است. عقلي كه احتمالات نيز در آن ورود دارد. مثلاً وقتي عقل با شواهد تاريخي برخورد كرد، حكم قطعي نمي دهد.
* اين نوع عقل چه نسبتي با آن عقل كلي كه وحدت بين و قدسي است، دارد؟ عقلي كه طبق روايات اسلامي «ما عبد به الرحمان و اكتسب به الجنان» است؟
- اين عقل معتدل را همه به يك نسبت دارا نيستند. با اين عقل خود به خود رشد آدمي نيز فراهم مي شود. بنابر اين اگر كسي در حد خود از اين عقل استفاده كند مي تواند از آن استفاده درستي داشته باشد و در مراتب ديگر، درجات بالاتري را كسب كند. عقل در مراتب ديگر نه تنها خود مي فهمد بلكه آن تعهد محض را در انسان به وجود مي آورد و در اراده انسان تأثير گذارده و آن را به سمت ايمان مي كشاند.
اين عقل با عقلي كه در عرفان مطرح مي شود تفاوت هاي خاصي دارد. عقل معتدل ايمان ايجاد نمي كند چرا كه ايمان كار اراده است و عقل تنها در اراده تأثير مي گذارد.
* به نظر مي رسد اين عقلي كه شما از آن صحبت مي كنيد مي تواند با دين و ايمان تعارض پيدا كند.
- بله مي تواند تعارض پيدا كند.
*ما اعتقاد داريم كه عقل كلي هيچ تعارضي با دين ندارد و بر همين اساس هم مي گوييم «كل ما حكم به الشرع، حكم به العقل».
- عقل كلي در حيطه ديگري مطرح مي شود. اين عقل معتدل بايد گاهي با دين و ايمان تعارض پيدا كند. چه بسا گاهي ايمان نيز به خطا برود. چرا كه شايد متعلق ايمان كه يك باور قطعي به حساب آورده ايم، درست نباشد. من معتقدم ايمان بايد در آزمون عقل سربلند بيرون بيايد.
شهيد مطهري رابطه عقل و ايمان را مثل پله هاي متناوبي مي داند كه شخص بايد با هر پله از عقل يك پله از ايمان نيز بالا بيايد. ايمان همواره بايد خود را در آزمون عقل قرار دهد. از طرفي عقل نمي تواند اين ايمان را براي شما به وجود آورد.
* ما در اسلام به يك سري گزاره هاي سنتي الهياتي يقيني ايمان داريم. اگر اين عقلگرايي به تعبير شما معتدل، با اين سنت در تعارض افتاد، فلسفه دين چه راهكاري را ارائه مي دهد.
- اين تقريباً برمي گردد به بحث رابطه علم و دين. در اينجا مدل هاي مختلفي مطرح مي شود. بهترين مدل آن است كه دو طرف متعارض گفتمان كنند. در اين صورت دو شيوه را مي شود دنبال كرد. يكي اين كه آيا گزاره هاي علمي ما حجيت دارند يا دچار اشتباه شده ايم. ديگر اين كه گاهي برداشت ما از آن سنت ديني اشتباه است.
در شرع ما چيزي به نام «مستقلات عقليه» داريم. يعني عقل خودش به تنهايي حكم مي كند. پس گاهي عقل
حكمي مي دهد كه دين بايد تابع آن باشد و اين گزاره قدسيت نيز پيدا مي كند.
* اين قدسيت ناشي از حكم عقل، چقدر حجيت پيدا مي كند.
- به اندازه عقلانيت آن مسأله. اگر براي شما يك امر به صورت عقلاني، قطعي و يقيني شد، مي توان قدسيت را نيز برآن مترتب داشت. مانند حكم حرمت استعمال توتون و تنباكويي كه ميرزاي شيرازي داد. اصولاً وظيفه مجتهد نيز همين ارزيابي عقلاني است.
* يكي از مسايل مهمي كه در فلسفه دين مطرح مي شود. رابطه دين و دنياي معاصر يا به عبارت دقيق تر انسان معاصر است. اين دين عقلاني كه گاهي حجيت و قدسيت خود را نيز از عقل مي گيرد، چگونه با انسان معاصر ارتباط برقرار مي كند؟
- براي ورود به بحث در ابتدا شرايطي از دنياي جديد را ترسيم مي كنم. سال هاي بعد از جنگ جهاني دوم، به تدريج نقش دين در جامعه جهاني كمرنگ شد. مثلاً مجله «نيويورك تايمز» نوشت كه خدا دارد، مي رود.
بعد از سال ۱۹۷۸ يعني اواسط قرن بيستم رفته رفته توجه جامعه جهاني به دين بيشتر شد.
اگرچه روحيه ديني رواج پيدا كرد اما از دين دولتي گريز پيدا شد و به معنويت توجه شد. بنابر اين آنچه كه اكنون در دنيا مورد توجه است، ديني كه مبتني براحكام، بخصوص احكام اجتماعي باشد نيست؛ بلكه بيشتر يك معنويت مورد نظر است . براي همين عبارت «Faith» يعني ايمان براي آن به كار برده مي شود؛ چرا كه در دين ساختارهاي عملي نيز دخالت دارد. در مسيحيت بيشتر همين مفهوم ايمان مورد توجه است اما در اسلام ما با دين سروكار داريم. بوديزم نيز يك نوع معنويت و ايمان است. به همين خاطر مسيحيت و بوديزم خيلي زود به هم نزديك شدند.
* آيا ما مي توانيم معنويتي جداي از دين داشته باشيم؟
- اگر معنويت را به معناي عام و بسيط آن در نظر بگيريم يعني فرارفتن از شرايط فعلي انسان، بله مي توان معنويتي جداي از دين نيز داشت.
* آيا اين معنويت كارآمد نيز هست؟
- كارآمدي آن بحث ديگري است. فقط به اعتقاد كسي كه به آن معنويت معتقد است كارآمدي لازم وجود دارد. اما در دنياي معاصر مسأله عمده اي كه دين با آن روبه روست، مسأله جهاني شدن است. جهاني شدن براي معنويت ها و اديان مختلف، شرايط جديدي را به وجود آورده است و اين شرايط جديد مولود جهان اطلاعات امروز است. از ابتداي سال ۲۰۰۰ به بعد اديان شرايط خاصي پيدا كرده اند. همچنين دنياي معاصر نيز شرايط خاصي پيدا كرده است. از جمله گريز از مدرنيته و آثار مخرب آن كه اساسي ترين مسأله آن هم محيط زيست است. مسأله اي كه در اوايل قرن بيستم مطرح نبود.
* و اكنون ما شاهد الهيات زيست محيطي هستيم.
- بله همچنين اهميت تقدم مسايل اخلاقي بر علمي. پس در قرن بيست ويكم دو شاخصه مهم يا دو آزمون و مواجهه اي كه اديان با آن روبه رو شدند، يكي بحث محيط زيست و ديگري جهاني شدن است. در اين دو آزمون براي اديان هم موقعيت هاي خاصي و هم تهديدهاي جديدي به وجود آمد. براين اساس اديان مي توانند حرف خود را در جهان منتشر كنند و به وسيله ارتباطات گسترده بيشتر از پيش در پيام رساني خود موفق باشند.
* البته موقعيت ها و تهديدهايي كه اديان در مواجهه با وضعيت جديد با آن روبه رويند متعدد هستند و بررسي آنها مجالي ديگر را مي طلبد اما اگر در پايان گفت و گو به بررسي راهكارهايي كه اديان مي توانند در برخورد با جهاني شدن داشته باشند بپردازيد ممنون مي شوم.
- اديان در مواجهه با موقعيت ها و تهديدها دو نقش مي توانند داشته باشند. يك نقش فعالانه و يك نقش منفعلانه. اگر اديان بخواهند در جهاني شدن يا جهاني سازي تنها نظاره گر باشند يقيناً دچار مشكلات فراواني خواهند شد، اما اگر نقشي فعال داشته باشند مي توانند در جهت به وجود آوردن جامعه جهاني مبتني بر اخلاق و دين كارهاي عظيمي انجام دهند.
از همين مسأله است كه ما به نام فلسفه انتظار(فرج) ياد مي كنيم. در فلسفه انتظار دو نوع نگاه است. يكي اين كه «بعد از پر شدن زمين از ظلم و جور» ظهور به وقوع مي پيوندد. بنابر اين جهاني شدن زمينه اي به وجود مي آورد كه دين در محدوده ضيق و تنگي قرار بگيرد تا امام زمان ظهور پيدا كند.
از سوي ديگر دين از اين فرصت ها مي تواند به خوبي استفاده كند تا جهاني شود و زمينه براي ظهور حضرت فراهم شود.
اين دو نوع نگاه انفعالي و فعال را در كل اديان جهاني نيز مي توان ديد.
بحث محيط زيست نيز زمينه بسيار خوبي را براي اديان به وجود آورده است. دكتر نصر در كتاب ارزشمند «دين و سامان طبيعت» مسأله اصلي قرن بيست و يكم را مسأله محيط زيست مي داند. به نظر من به غير از اديان هيچ كسي نمي تواند در بحث محيط زيست موفق باشد. در اديان نيز تنها اديان ابراهيمي آن قوت و توان قابل ملاحظه را در حل مشكل محيط زيست دارند. همچنين در اديان ابراهيمي هم با توجه به كاركردهاي اجتماعي احكام اسلامي، دين اسلام فرصت بسيار مناسبي را در اختيار دارد.
* بنابر اين اديان بايد از شرايط جهاني شونده استقبال كنند.
- بله، اما فعال باشند، چرا كه اگر منفعل باشند يقيناً به طور كل از گردونه خارج مي شوند.
* شما در اين تحليل به جهاني شدن مانند يك پروسه نگاه مي كنيد يا يك پروژه؟
- اين بستگي به هر دوي آنها دارد. من جهاني شدن را پروسه و پروژه توامان مي دانم. در جهاني شدن «Globalisation» بسياري از قدرت ها فعال هستند كه «Globalism» جهاني سازي به وجود مي آيد و اين جهاني سازي يك «Westernism» غربي سازي است و اين غربي سازي خود يك «Americanism» آمريكايي كردن عالم است پس اديان در جهاني شدن بايد نقشي فعال داشته باشند و اين مسأله محتاج فعاليت فكري و عملي زيادي است.