جناح راست افراطي پيوندهاي نزديكي با بنيادهايي چون هريتيج و فورد دارد. اين نزديكي تأثيرات آشكاري بر سياستهاي داخلي و خارجي ايالات متحده داشته و دارد. شايد بتوان گفت نقطهي آغاز اين نزديكي سالهاي آغازين دههي هفتاد و همزمان با اعتراضات عليه جنگ ويتنام است. در حالي كه اعتراض عليه جنگ ويتنام مرتباً افزايش مييافت، ريچارد نيكسون رودروي تمامي آمريكاييان ايستاده بود. آخرين رودررويي مستقيم، انتشار پروندههاي پنتاگون در آن سال بود كه شامل اعتراضاتي دربارهي مسائل مخفي جنگ در آسياي جنوب شرق ميشد. اين پروندهها كه توسط رابرت مك نامارا گردآوري شده بود تأييدي بر تناقضاتي شديد ميان اهداف حقيقي و اهداف اعلام شده بود. اين اوراق توسط دانيل السبرگ، يك كارمند عالي رتبهي پنتاگون ربوده شده بود و عليرغم فشارهاي كاخ سفيد، نشريهي قدرتمند نيويورك تايمز پس از كسب نظر مساعد مشاوران حقوقي خود تصميم به انتشار آنها گرفته بود. بازتاب اين اقدام قابل ملاحظه بود. ياس رئيس جمهور آمريكا هنگامي به اوج خود رسيد كه خبر دريافت يك نسخه از آن پروندهي قطور به سفارت اتحاد جماهير شوروي در واشنگتن به او داده شد.
در همان سال، اتاق ملي بازرگاني شبنامهاي خطاب به رهبران دنياي تجارت پخش كرد كه توسط لويس پاول كه بعدها قاضي دادگاه عالي شد، تنظيم شده بود. اين متون به شدت در اذهان تأثير گذاشت و نتيجهاي قابل ملاحظه به جاي گذاشت. پاول برآورد ميكرد كه سيستم اقتصادي مؤسسات آزاد از جانب كمونيستها، چپيها و ساير انقلابيهايي كه هدفشان تخريب سياسي و اقتصادي است مورد حملات شديد قرار داد. پاول حمله را از جانب دانشجويان، استادان دانشگاهها، رسانههاي گروهي، روشنفكران و مجلات ادبي، هنرمندان، دانشمندان و نيز برخي سياستمداران ميدانست. شبنامهي پاول به اين مطلب محدود نميشد. بلكه يك تجزيه تحليل تهاجمي نيز بود به طوري كه مسوولان محافظهكار را هم تحت تأثير قرار ميداد، چون نه تنها استراتژي لازم براي كسب مجدد قدرت و نفوذ از دست رفته را در برداشت بلكه تسلطي پايدار را بر سياست آمريكا نويد ميداد. در نظر او دنياي معاملات ميبايست، با تهديدي كه از جانب چپ و چپ افراطي اعمال ميشود مبارزه كند و آن را خنثي كند و نيز تمام دانش خود را به كار گيرد و سازمانهايي را كه اهدافشان و اقداماتشام به دقت برنامهريزي شده باشد و عملكردشان به طريقي هماهنگ در مدت زمان نامعين چندين ساله گسترده شده باشد، با پشتيباني مالي كافي به اين منظور تأسيس نمايد. براي پاول اثر گذاشتن بر قدرتهاي سياسي مستلزم اقدامات متحد از جانب سازمانهاي موجود در سطح ملي بود.
فرهنگ جنگ طلب
او بر اين عقيده بود كه اين سازمانها بايد محقق استخدام كنند، كتاب، مقاله و جزوه چاپ كنند تا در دراز مدت عدم تعادل حاكم در محيطهاي دانشگاهي را ميزان كنند. او پيشنهاد كرد كه برنامههاي تلويزيوني و كتابهاي زير چاپ نيز بايد همواره زير نظر باشند و دقتي بيش از اين بايد بر سيستم قضايي معطوف گردد. پيشنهاد لويس پاول يك اعلام جنگ به فرهنگ حاكم بر صحنههاي عمومي و رسانهاي و نيز تمامي افكار ميانهرو بود.
مردان بسيار ثروتمند از اين مطالب بسيار خرسند ميشدند. آنها با فرهنگ جنگطلبشان خود را آماده يك مقابله با آن آمريكايي ميكردند كه نميپسنديدند و از ديدگاهشان توسط فساد و تنزل مضمحل ميشد. سي سال بعد با سر كار آمدن جورج دبليو بوش دوباره طرز فكر دست راستيهاي افراطي آمريكا رونق گرفته است. نرمال ميلر اين موضوع را به روشني و با زيركي تحليل ميكند و ميگويد: «پيشنهاد من اين چنين است، محافظهكاري وطن پرستانه ريشه در ديوانگي ندارد بلكه منطق آن پنهان است. از ديدگاه يك مسيحي مبارز، وضعيت كشور آمريكا تأسف بار است. رسانههاي تفريحي هرزه هستند. بر روي پردههاي تلويزيوني تصاوير قبيحي ظاهر ميشود. بچهها تا حدي بيسواد هستند كه ديگر خواندن نميدانند ولي رابطهي جنسي را خوب بلد هستند». در نتيجه از نظر كاخ سفيد اگر آمريكا، به يك ماشين جنگي بينالمللي عظيم تبديل شود كه بتواند كليه تعهداتش را برآورد، يك امتياز آن جمع كردن بساط آزاديهاي جنسي و سروصداهاي مربوط به همجنسبازان و سازمانهاي فمينيستي و … خواهد بود كه امري تجملي و زائد است.
حاصل آنكه حس مسووليت، وطنپرستي و از خودگذشتگي مجدداً بر ارزشهاي ملي حاكم خواهد شد (البته با تمام تزوير همراه آن). پس از ورود به قرن 21 وقتي آمريكا به تجسم امپراتوري روم قديم تبديل گشت، اصلاحات اخلاقي مجدداً خطوط عمده صحنه را اشغال خواهند كرد. بديهي است كه ارتش خالصتر از رسانههاي تفريحي است… از ديدگاه محافظهكاران وطن پرست، جنگ در حال حاضر بهترين راه حل ممكن است. با بدي بجنگيد، تا پاي جان با بدي بجنگيد! اين جمله را پانزده بار در هر سخنراني بايد به كار برد!
در اوايل سالهاي 1987 شايد اگر اين فوق محافظهكاران با مسأله ويتنام مواجه نميشدند روياي درگيري مسلحانه را به منظور كشورگشايي ادامه ميدادند. ولي شكست سياسي و نظامي، آمريكا را در يكي از وخيمترين بحرانهاي تاريخ خود غوطهور ساخت.
لذا تصميم آنها بر آن شد كه مقابله را در درون به راه بيندازند و از طريق تأثيرگذاري و بازسازي اذهان به توفيق دست يابند. آنها با عزم جزم و پشتكار دست به اقدام زدند. كريستوفر دو مرت، رئيس مؤسسه «امريكن انترپرايز»، يكي از محافظهكارترين بنيادها اعتراف كرد كه: «براي اين كارها زمان لازم است. حداقل 10 سال لازم است تا افكاري راديكال از درون ظلمت سر برآورد.»
اين راه طولاني در واقع سي سال به طول انجاميد. در سال 2001، راست افراطي بالاخره ميتوانست از گستردگي پيروزي خود شاد باشد. ويل هوتن با دريافت اين مطلب در مجله آبزرور چنين نوشت: «بريتانياييها و ساير اروپاييها هنوز هم متوجه شدهاند كه ايالات متحده عوض شده است. مركز ثقل سياست از دو جانب ليبرال (شرق و غرب) به سوي جنوب و غرب وحشي محافظهكار به طور عجيب نقل مكان كرده است و خواستار هيچ رابطهاي با دنياي خارج نيست. از سالهاي 1960، محافظهكاران آمريكايي با تمام قوا به جنگ با ليبراليسم پرداختهاند و هم اكنون دولت آمريكا را در اختيار دارند. آنها ميخواهند از اين پيروزي بهره كافي ببرند.»
در سال 1973، در دوران ريچارد نيكسون، جورج بوش سفير آمريكا در سازمان ملل متحد بود و هيچ كس يك آينده بزرگ سياسي را براي او پيشبيني نميكرد. او در برابر شوراي امنيت از سياست آمريكا در ويتنام دفاع ميكرد در حالي كه در همان زمان پسر بزرگش جورج دبليو بوش دوره نظام وظيفه را در گارد ملي تگزاس به پايان ميرسانيد، بهترين وسيله براي آنكه به برنجزارهاي لجنآلود ويتنام فرستاده نشود. او گاهي در پايان هفته به ديدن پدر در آپارتماني كه در هتل والدرف آستوريا يك ساله براي نماينده آمريكايي سازمان ملل رزرو شده بود به نيويورك ميرفت. بيترديد او نميدانست و هرگز هم درنيافت كه آن سال ابتداي حمله فوق محافظهكاران بود و پيروزي نهايي آنها سي سال بعد با انتخاب شدن خودش به رياست جمهوري نمايان خواهد شد.
ميلياردر و منزوي
در سال 1973، ريچارد اسكايفه ملون وارد ميدان سياست شد. اين مرد موبور چشم آبي كه ظاهري در خود فرو رفته داشت در آن زمان سي ساله بود و او را «پدر اقتصاد دست راستي آمريكا» ميناميدند.
او فرزند سارا ملون وارث آندرو ملون بانكدار و ميلياردر بود كه به هنگام حيات به ثروتمندي راكفلر محسوب ميشد. وقتي در سال 1965 مادر ريچارد ملون درگذشت، بيش از يك ميليارد دلار ثروت شخصي و سه بنياد مجهز براي پسرش به جاي گذاشت كه ابزار كار او قرار گرفت.
ريچارد اسكايفه شخصيتي پيچيده داشت. منزوي و مرموز بود. در همه جاي ايالات متحده ملك داشت ولي غالباً تنها در پيتزبرگ در خانه خانوادگي بسيار وسيعي كه در آن بزرگ شده بود با تعداد كثيري خدمتكار زندگي ميكرد. او به تمام مصاحبهها جواب رد ميداد و مطبوعات و كليه كساني را كه از دست و دل بازي او منتفع ميشدند هرگز او را نديده بودند. او كه به شدت محبوب بود بيشتر به نفوذ خود توجه داشت تا شهرت ظاهري، او نام خود را از كتاب «كي كي است؟» (who s who s) حذف كرده بود و رابطه با او بسيار مشكل بود. يكي از همكاران نزديك او ميگفت «او ميتواند مطلوبترين و سخاوتمندترين انسان باشد ولي اگر از كسي بدش بيايد نه تنها او را اخراج ميكند بلكه به هر اقدامي دست ميزد كه هرگز نتواند در پيتزبرگ كار پيدا كند».
پات مينارسين، سردبير سابق مجله پيتزبرگر كه اسكايفه به آن كمك مالي كرد، دربارهي ملاقات كوتاهي كه با اين ميلياردر در يك گردهمايي كاري داشته است ميگويد از اسكايفه پرسيده است: «آيا قدرت او قدرت پول است؟» اسكايفه هم كه عادت نداشته با چنين لحني با او سخن بگويند، پس از چند ثانيه سكوت به خشكي به او ميگويد: «من وقتم را براي فكر كردن به اين قبيل مسائل تلف نميكنم ولي هر چه پيرتر ميشوم بيشتر اقدام ميكنم و بيشتر چيز به دست ميآورم.»
اقدامات نوع دوستانهاي كه معافيت مالياتي را به دنبال داشته باشد همواره كليد راهگشاي دنياي اقتصادي آمريكا و وزنهاي قابل ملاحظه در قدرت سياسي بوده است. جان دي راكفلر به هنگام تأسيس بنياد خود، در حالي كه ثروتمندترين مرد جهان بود با فردريك گيتز مسوول مؤسسه آموزشي باپتيست شريك شد. فردريك گيتز مرتباً به راكفلر، بنيانگذار استاندارد اويل تكرار ميكرد: «ثروت شما مرتباً در حال افزايش است بايد هم زمان با افزايش با آن بخشي را صدقه بدهيد. اگر چنين نكنيد خودتان و فرزندانتان زير آن دفن خواهيد شد.»
در سالهاي هفتاد بنياد فورد و راكفلر، دو بنياد بزرگ ايالات متحده، «قلعههاي ليبراليسم با نفوذ محدود» خوانده ميشدند، چون پول كمي را بين افراد بسيار زيادي پخش ميكردند.
ريچارد اسكايفه ملون، استراتژي معكوس را اتخاذ كرد. اين وارث ميلياردر، طبق گفتهي كارمند سابقش، پات مينارسين، همانند كودك دوازده سالهاي كه تمول خارقالعاده به دست آورده باشد و بتواند هر چه هوس ميكند بخرد، هميشه به سياست و اهداف بسيار محافظهكارانه علاقه نشان ميداد.
در سال 1964 او از كانديداتوري باري گلدواتر، نماينده جناح راست حزب جمهوريخواه پشتيباني كرد. هزينه مبارزات انتخاباتي او را پرداخت و هواپيماي شخصياش را در اختيار او گذاشت. شكست سخت گلدواتر در برابر ليندن جانسون موجب نفرت او شد.
پس از آن در سال 1974 بيش از يك ميليون دلار هم به ريچارد نيكسون براي مبارزات انتخاباتياش كمك كرد. اين مبلغ به صورت 344 چك مجزا بود تا مشمول حداكثر معافيت مالياتي بشود، او از اين طريق با سياست سياستمداران فاصله ميگرفت.
برنده شدن در نبرد عقايد
قدرت اسكايفه ملون يا محرك رواني اصلي او اين بود كه هرگز خود را با سيستم محافظهكار كهنه همسان نميدانست. از نظر او ميبايست در هر لحظه اقدام كرد چه از طريق نفود و چه از طريق فشار البته با شيوههاي نوين.
او از نوشتههاي لويس پاول خيلي خوشش ميآمد و در سال 1973 مؤسسه هريتيج (Heritage) را با سيستم باپتيستي تأسيس كرد. اين مؤسسه بعدها همان طور كه خود او گفت، حربهاي براي برنده شدن در جنگ عقايد گرديد. او 900 هزار دلار به اين امر اختصاص داد.
سه سال بعد در سال 1976، او 420 هزار دلار ديگر به آن سازمان پول داد. يعني 42 درصد بودجه كل بنياد را كه در آن زمان يك ميليون دلار تخمين زده شده بود پرداخت. از نظر ادوين فولر جونيور، مدير فعلي اين مؤسسه، «اين كار در زماني حساس به منزله يك پشتيباني اساسي از موجوديت مؤسسه بود.»
ملون مستقيماً سه بنياد را كنترل ميكرد: بنياد سارا كه سرمايه فعال آن در سال 1996 حدود 302 ميليون دلار برآورد شد، بنياد آلگني (Allegheny) با 350 ميليون دلار و بنياد كارتاژ با 180 ميليون دلار سرمايه. دو فرزند او، ديويد و جري در رأس يك سازمان چهارم بودند به نام بنياد خانواده اسكايفه كه سرمايه آن حدود 170 ميليون دلار بود. آنها نيز اهداف پدر را دنبال ميكردند. طي سي سال، از 1976 تا 1997، ريچارد ملون 600 ميليون دلار براي ايجاد مؤسسهها و سازمانهاي فوقمحافظهكار خرج كرد. از جمله مؤسسات هوور در دانشگاه استانفورد، كه كندوليزا رايس مسوول آن بود، امريكن انترپرايز كه دو ستون اصلي آن ريچارد پرل فالكون (قوش) كنوني و لين چني همسر معاون رئيس جمهوري فعلي بودند، كاتو و هزاران مؤسسه ديگر در زمينههاي اجتماعي، قضايي و حتي اطلاعاتي.
البته همواره بنياد هريتيج سوگلي اسكايفه بود كه طبق گفته برتون ييل پانيز، يكي از معاونان آن، «پايگاه گروههاي حمله محافظهكاران» محسوب ميشد و متشكل از مرداني بود با ديدگاهي ايدئولوژيكي از جامعه آمريكا. از نظر بنيانگذاران هريتيج هر گونه اقدام پيشرو از «نيو ديل فرانكلين روزولت» گرفته تا اقدامات كنوني، حمله به اصول بنيادي آمريكا محسوب ميشد، يعني آن اصولي كه در قرن 18 تنظيم گرديد.
در اين سالها تقريباً بيش از نيمي از بودجه هريتيج صرف بازاريابي عقايد شد. افراد آن فعالانه و واكنشگرانه مقاله نوشتند و به مطالعه تمامي زمينههاي سياست آمريكايي، از جمله تهديد كمونيستي، كاهش برنامههاي اجتماعي، افزايش بودجه نظامي، جايگاه مركزي مذهب و يا مبارزه عليه سنديكاها پرداختند.
قبل از رأيگيري درباره يك قانون مهم روي ميز كار هر يك از اعضاي كنگره هميشه نسخهاي از گزارش سازمان هريتيج كه شامل تحليل مفصل پروژه و پيشنهاد راه حل بود گذاشته ميشد. هريتيج مطالعات خود را به مجلس سنا و مجلس نمايندگان و نيز رسانههاي گروهي ميفرستاد.
از نظر والتر ميرز، معاون اسوشيتدپرس، «جريان محافظهكار تبديل به كارخانهاي در حال توسعه ميشد» و «هريتيج در حالي كه در مكان و زمان مناسب قرار داشت در جريان سياسي و مباحثات مهم تغيير ايجاد ميكرد.» اين مطلب را توماس بري مدير ديترويت نيوز نيز تأييد كرده ميگويد: «يكي از برجستهترين موفقيتهاي آنها اين است كه هميشه صبح روز بعد وقتي آدم نامههايش را دريافت ميكند، نظريه آنها را در يكي از انتشارات هريتيج ميتواند بخواند. من گاهي ميترسم مطالعه اين نظريات موجب شود با چيزها به طريقي برخورد كنم كه تا به حال نميكردم.»
از ديد يك مشاهدهگر معمولي، واشنگتن مدرن به صحنه فيلمبرداري عظيمي شبيه است كه در آن هيچ چيز تصادفي رخ نميدهد، هر تظاهري يا هر حرفي به دقت مطالعه شده است تا بيشترين كارايي سياسي را داشته باشد. نبوغ هريتيج در ترسانيدن پايتخت آمريكا با اغراق عمدي در اهميت مسائل و استفاده از امكانات مالي براي تحميل عقايد است.
هريتيج در واقع شبيه به يك شركت توليدي سينمايي است كه با توليد مستمر نمايش از نقشي كليدي برخوردار است. والت ديسني واشنگتن است و اثرات پيامهايش چه در رابطه با خصوصي كردن باشد و چه بيمههاي عمومي يا ماليات، در حال گسترش است.
از ديد اسكايفه ملون، مؤسسات ليبرال موجود در مراكز فدرال را بايد در صورت لزوم حذف كرد و لحن و جهتگيري رسانهها را بايد تغيير داد. از نظر اسكايفه كه در تنهايي خود را محبوس كرده است، خطري مرگبار جمهوري آمريكا را تهديد ميكند و توطئههاي متعددي در صدد براندازي آن هستند. قهرمان مورد نظر او جان ادگار هوور، مدير غيرقابل تعويض اف بي آي است، مردي كه همان طوري كه يك فكاهينويس نوشت، «حتي به سناتور مك كارتي (مردمي كه دستگيريهاي سالهاي پنجاه را به راه انداخت) هم سوءظن دارد چون ممكن است او عم عامل كمونيستها باشد!» آنچه تعجب آور است اين است كه ريچارد اسكايفه ملون عليرغم آنكه معتقد به تغيير افكار است خود بسيار كم كتاب ميخواند.
كتابي كه او را بسيار تحت تأثير قرار داده است، «اسپايك» (Spick) نام دارد، نوشتهي آرنولد دوبرشگراو، روزنامهنگاري كه بعداً رئيس نشريه محافظهكار واشنگتن تايمز و يكي از دوستان او شد. هزينه اين نشريه توسط فرقه مذهبي مون (Moon) پرداخت ميشود. اين نشريه همواره پشتيبان بيدريغ ريگان و خانواده بوش بوده است. كتاب اسپايك داستان روزنامهنگار جواني است كه مانند يك مهرهي شطرنج در توطئهاي كه توسط اتحاد جماهير شوروي به منظور كنترل جهان تدارك ديده شده است آلت دست قرار ميگيرد.
چهار خواهران
ملون تنها كسي نيست كه در تأسيس و كمك مالي به بنياد هريتيج شركت كرده است. ويليام كورز، سلطان آبجو هم در سال 1973، 250 هزار دلار به آن مؤسسه كمك كرد. اين گروه كه در سال 1877 به دست آدولف كورز در كلرادو تأسيس شد، مؤسسهاي خانوادگي است كه در رابطه با موضع ضدسنديكايي، ضد همجنسگرايي و تبعيض عليه زنان مشهور است. در سال 1978 خانواده كورز با استخدام صدها كارگري كه عضو سنديكا نبودند به ضد اعتصابها پيوستند، بر انحلال سنديكاي موجود رأي دادند و به شدت با سنديكا درگير شدند و به اقداماتي زورگويانه دست زدند.
در سال 1984، ويليام كورز در دنور كلرادو در مقابل گروهي از مردان دنياي تجارت كه نماينده چندين اقليت نيز بودند از جمله سياهپوستان به سخنراني پرداخت. سخنان او شنوندگان را بهتزده كرد. او گفت: يكي از بهترين اقداماتي كه [توسط بردهفروشان] در حق شما سياهپوستان شده است اين است كه اجداد شما را به زنجير كشيدهاند و به اينجا آوردهاند. او سپس چنين ادامه داد كه: «ضعف اقتصاد زيمباوه به دليل كمبود ظرفيت ذهني پايين آفريقاييان است». عكسالعمل كورز در مقابل افرادي كه به اين بياحتراميها اعتراض كردند، تهديد به تعقيب جنايي روزنامهاي بود كه آن را درج كرد، يعني روزنامهي راكي مونتين نيوز.
به منظور سرپوش گذاشتن بر تبليغات منفي و تهديد بايكوت از جانب گروههاي آمريكاي لاتين و سياهپوست، او ميليونها دلار به سازمانهاي نماينده اقليتها رشوه داد.
البته اين رفتار غلطانداز براي مخفي كردن اصول كافي نبود. بنياد كورز با سازمانهاي فوق محافظهكار و نيز مسيحيان دست راستي رابطهاي بسيار نزديك داشت. رهبر «اكثريت اخلاقي»، كشيش جري فالول و نيز پت رابرتسون، سركردهي اتحاد مسيحيان نيز از دست و دل بازيهاي كورز منتفع شدند، اين دو نفر هم اكنون از نزديكان جورج دبليو بوش هستند. كورز از باب سيموند كه وابسته به «سازمان ملي شهروندان مسيحي در راه اعتلاي آموزش و پرورش» است و درصدد تأسيس سازمان «ميراث مسيحي ما در مدارس دولتي» بود نيز پشتيباني ميكرد. «بنياد آزاد كنگره» كه يك سازمان راست افراطي محسوب ميشود نيز از كمكهاي او برخوردار ميشد.
تعجب آور است كه اخيراً ميان كورز و بنيادش شكاف فزاينده مشاهده شده است. بنياد به كمك مالي به راست افراطي ادامه ميدهد در حالي كه در درون سازمان موضع اجتماعي و مالي «پيشروي» در رابطه با كارمندان همجنسگرا اتخاذ ميشود. ولي همان طور كه يك تحليلگر توجه كرده است، اين تغيير احتمالاً بيشتر به خاطر جلب مشتري بيشتر براي آبجو است تا يك تحول حقيقي در عقايد.
دو بنياد مهم ديگر ابزار فوق محافظهكاران را تكميل ميكنند. بنياد الين (Olin) كه مقر آن در نيويورك است و درآمد آن از يك مؤسسه خانوادگي تأمين ميشود. مؤسسهاي كه با ساخت تسليحات و مواد شيميايي ثروت انبوهي انباشته است و البته به هريتيج، امريكن انترپرايز و هوور نيز كمك مالي ميكند. اين بنياد به دانشگاهيان محافظهكار مثل آلن بلوم كه سه ميليون و ششصد هزار دلار دريافت كرد تا در دانشگاه شيكاگو مركز جان ام الين را براي تحقيقات در رابطه با تئوري و پراتيك دموكراسي داير كند نيز كمك مالي ميكند.
بلوم كه در جهان به سبب نوشتههايش دربارهي سالهاي 1960 و سقوط دنياي آكادميك آمريكايي شناخته شده است، استاد دانشگاه و مرشد پل ولفوويتز، دستيار وزير دفاع فعلي و تئوريسين واقعي فالكونهاي حاكم در واشنگتن نيز هست.
ايرونيگ كريستول، يك تروتسكيست قديمي كه تبديل به يك ضد كمونيست قهار شده است و يكي از سركردههاي راست افراطي در دوران ريگان بود هم از بذل و بخشهايي الين بهره برده است. او بين سالهاي 1992 و 1994 بيش از 380 هزار دلار به عنوان محقق از الين و امريكن انترپرايز دريافت كرد. پسرش ويليام كريستول در حال حاضر يكي از بانفوذترين متفكران حاكميت آمريكا محسوب ميشود. او در ضمن مدير مجلسه محافظهكار نوين «ويكلي استاندارد» است كه هزينه آن كاملاً توسط سلطان مطبوعات، مورداك، فردي بسيار نزديك به خانوادهي بوش تأمين ميشود.
ويليام سيمون، رئيس بنياد الين كه وزير دارايي اسبق ريچارد نيكسون بود تمام نيروي خود را براي قطع كمكهاي مالي به برنامههاي دانشگاهي متمايل به چپ به كار گرفت. از نظر سيمون بسياري از رهبران مؤسسات مالي هزينه نابودي خودشان را از جيب خودشان ميپردازند. او ميگويد: به چه مناسبت بايد از مؤسسات و روشنفكراني پشتيباني كنيم كه دست چپي هستند و درست در جهت عكس آنچه كه مردان درگير امور مالي به آن معتقدند اقدام ميكنند.
آخرين عضو «چهار خواهران» انسان دوست و محافظهكار، بنياد ليند و هري برادلي است كه سرمايه فعال آن بيش از 420 ميليون دلار است.
ليند و هري برادلي با ساختن اجزاي راديو و وسائل الكترونيك ثروت اندوختهاند. هري با توجه به مواضع دست راستي افراطياش عضو فعال و حامي مالي شركت جان برچ شد، سازماني ضدكمونيست، ضدانسان، موافق تبعيض جنسي و نژادپرست. رابرت ولش بنيانگذار اين جريان، در سال 1958 مرتباً به عنوان سخنران در جلسات مربوط به قدرت فروش شركت دعوت ميشد. بنياد كورز به شركت جان برچ هم كمك مالي ميكرد.
هري برادلي از فرد شوارتز، بنيانگذار جنگهاي صليبي مسيحي ضدكمونيستي نيز پشتيباني ميكرد. شركت الن برادلي كه بيشترين كارمند را در شهر ميلواكي دارد از آخرين مؤسساتي بود كه استخدام سياهپوستان را پذيرفت آن هم زير فشار عمومي و قضايي. در سال 1968 از هفت هزار كارمند آن تنها 23 نفر سياهپوست و چهارده نفر از آمريكاي لاتين بودند.
توان مالي اين بنياد در سال 1985 دو برابر شد و اين هنگامي رخ داد كه بنياد الن برادلي توسط يك شركت تسليحاتي عمده به نام راك ول اينترنشنال خريداري شد. بنياد برادلي در ضمن به تلويزيون ان اي تي نيز كمك مالي ميكند.
اين شبكه در اختيار جناح راست افراطي است. ان اي تي توسط پل ويريچ يكي از بنيانگذاران هريتيج و بنياد كنگره آزاد اداره ميشود. اين شبكه كه ميليونها بيننده دارد ناشر ايدئولوژي مسيحي افراطي است. ان اي تي به دهها سازمان فوق دست راستي از جمله اتحاد مسيحي و «نشنال ريفل اسوشيشن» كه طرفدار آزادي فروش اسلحه است زمان پخش برنامه ميدهد.
پيام عقل و شهود
پيامهاي راست فوق افراطي طي سالها از وراي سازمانهايي كه آنها را ميفرستادند به دقت تنظيم و هماهنگ ميشد و به شكل «جرياني تودهاي» جلو داده ميشد. فنون بازاريابي و روابط سياسي و اداري براي تصفيه اين پيامها و تبديل آنها به «پيام عقل و شهود» در انظار به كار گرفته ميشد. پيامهايي نظير «بيمههاي عمومي ديگر كارايي ندارند» يا «مدارس دولتي با شكست مواجه شدهاند» از كانالهاي گوناگون فرستاده ميشد و در اذهان عمومي نشانده ميشد و اين همراه با نمايشي از موارد عيني و فردي بود.
هماهنگي به شيوهي مايتي وارليتر (Mighty warliter) انجام ميشد، روشي كه توسط سازمان سيا براي افزايش كيفيت تبليغاتي به كار ميرود. با اين شيوه عقيده مورد نظر از طريق تكرار بيوقفه و خستگيناپذير از كانالهاي متعدد به عنوان يك حقيقت قابل پذيرش ميشود.
طبق يك بررسي منتشر شده توسط سازمان «مردم براي راه آمريكايي» حاصل اين استراتژي نامرئي افزايش قابل ملاحظه ديدگاههاي دست راستي در موضعهاي گوناگون بوده است. بسياري از مفاهيم يا نظريات سياسي كه از مدتها قبل به دليل مد روز نبودن منسوخ شده بود يا به فراموشي سپرده شده بود مجدداً در مركز بحثها قرار گرفت.
انتخاب رونالد ريگان به رياست جمهوي در سال 1980 نخستين پيروزي جريان محافظهكار بود. بنياد هريتيج كادر و نظريه در اختيار حاكميت جديد قرار داد. در همان سال اول انتخابات، اين بنياد متني سه هزار صفحهاي در 20 جلد زير عنوان «حكم رياست» تهيه كرد. تمام برنامه سياسي ريگان در اين متون گنجانيده شده بود. اين متون را بعداً «انقلاب محافظهكاران» ناميدند. پروژه مربوط به جنگ ستارگان و حذف گستردهي پوششهاي اجتماعي نيز از جمله بخشهاي آن بود. 1903 صفحه مربوط به افرادي ميشد كه ميبايست با ريگان همكاري كنند.
يكي از نويسندههاي آن يادآور ميشود كه در واقع اين كتاب مرجع يا تورات نوين تمامي افرادي گرديد كه از آن پس سركار آمدند.
آنها در اين متون ديدگاهها، نظريات و اهداف خود را جستوجو ميكردند و شيوه نيل به آن اهداف را نيز مييافتند. ادوين جي فولنر مدير هريتيج چندي پيش استراتژي فوق را اين گونه، خلاصه كرد: ما تنها بر حقانيت سيستم خود تكيه نميكنيم، كارآيي آن نيز بسيار مهم است. توليد بخشي از برنامه است، بازاريابي بخش ديگر و اهميت اين دو در يك حد است. ديويد ميسن يكي از معاونان اين بنياد ميگويد: ما عقايدمان را ارائه ميكنيم سپس تجزيه و تحليل آن را به افرادي ميسپاريم كه در ميدان سياست بيشترين آمادگي را براي دفاع از آن دارند.
همان گونه كه مجله اكونوميست 20 سال پيش نوشت: «بسياري از اين مؤسسات محافظهكار بين سالهاي 1960 تا 1970 بنا شدند در حالي كه اگر دولت ميخواست از عقايد مردم پيروي كند ميبايست هزينههايش را صرف مسائل ديگر ميكرد. اين مؤسسات لشگري از افراد افراطي را كه در آن زمان كنار گذاشته شده بودند به استخدام خود درآوردند. اكثريت اين افراد دانشگاهياني بودند كه در دانشگاههاي چپگرا در اقليت قرار داشتند. اينها حتي هم اكنون كه ثروتمند و قدرتمند شدهاند هم خشم ناشي از دوران گذشته را رها نكردهاند.»
* هانري اسميت ـ خبرنگار و تحليلگر مسائل داخلي آمريكا