● اگر بخواهيم شهيد آويني را در يك جمله معرفي كنيم، جنابعالي جه تعريفي از ايشان داريد؟
آويني زمانشناس برجسته روزگار ما و از معدود انديشمندان مسلمان معاصر بود كه به ماهيت تمدن جديد غرب و دنياي مدرن رسوخ كرد و آن را شناخت.
● وجه تمايز سيد مرتضي آويني از روشنفكران ديني و ساير انديشمندان مكتبي عصر حاضر چيست؟ به عبارت ديگر اساساً با چه تعريفي از روشنفكر ديني ميتوان آويني را به عنوان روشنفكر ديني پذيرفت؟
اگر نظر به معناي اصطلاحي و تاريخي روشنفكر داشته باشيم – و نه صرفاً معني تحتاللفظي – اطلاق روشنفكر به شهيد بزرگوار آويني به هيچ وجه شايسته نيست و او خود اگر در ميان ما بود، شايد از اطلاق هيچ صفتي برخود، به اندازه اين واژه برنميآشفت. چه او بين دينداري و روشنفكري تعارضي تمامعيار ميديد و ميگفت: «چه بسيار كساني كه حكم را بر ظاهر لفظ روشنفكري ميرانند و با غفلت از وضع تاريخي اين كلمه و خاستگاه آن، معناي تحتاللفظي روشنفكر را مراد ميكنند و بنابراين بسيار در شگفت ميآيند كه چرا ما روشنفكري را با دينداري قابل جمع نميدانيم.» (1)
يكي از دغدغههاي اساسي آويني تبيين آشفتگي و اغتشاشي بود كه تمدن غرب و اتمسفر و ادبيات رسانهاي بر زبان ما تحميل كرده است. او اين آشفتگي را منشأ بدفهمي بسيار در نزد افراد و حتي خواص انديشمند، ميديد و از سهلانگاري در به كار بردن الفاظ (از جمله همين لفظ روشنفكر) شكوه داشت: «مفهوم اين كلمه (روشنفكر) را جز با رجوع به سابقه تاريخياش نميتوان دريافت و در واقع براي پالايش زبان فارسي از اين وضع آشفتهاي كه ادبيات رسانهاي بر آن تحميل كرده است، چارهاي جز اين نيست كه در استفاده از كلمات، از سهلانگاري و ظاهرگرايي و اكنونزدگي پرهيز كنيم و دقتي آنسان كه شايسته است به خرج دهيم. آگاهي بر سابقه تاريخي كلمات از ضرورتهاست.» (2)
اما درباره وجه تمايز آويني با ساير انديشمندان مكتبي عصر حاضر بايد گفت، اغلب انديشمندان مسلمان كنوني، از عنصر مهم زمانشناسي كه شرط سلامت ماندن در مقابل يورش و شبيخون شبههها و فتنههاست، بيبهره يا كمبهره و بلكه غالباً زمانه و روزگار كنوني خويش شناختي واژگونه دارند. مگر نه اين است كه پيشرفتهگي و متكامل بودن زمان كنوني نسبت به گذشتهها، فيالجمله اجماع وجود دارد و حداقل در ارتباط با نظامات مادي و معيشتي، اين باور محكم وجود دارد كه زمانه ما عرصه پيشرفت و تعالي را درنورديده و همچنان اين مسير ادامه دارد و منشأ اين پيشرفت هم تمدن جديد غرب است؟!
و اين چيزي جز زمانشناسي وارونه نيست؛ چرا كه زمانه كنوني در همه ابعاد دچار انحطاط و تباهي است، حتي در عرصه نظامات مادي و معيشتي.
آويني از معدود انديشمندان مسلمان معاصر است كه باطن اين عصر را شناسايي و به اعماق و ابعاد بحراني و منحط آن رسوخ كرده و روشنفكريهايي بس مغتنم ارايه كرد. آويني برخلاف بسياري از انديشمندان صاحبنام مسلمان معاصر، خود را از سيطره اتمسفر رسانهاي و فكري و فرهنگي غرب و حاكميت مقبولات و مشهورات بيمبناي زمانه، رهانيده و صاحب تفكر و انديشهاي اصيل و عاري از التقاط و امتزاج بود.
اگر شرط مقدماتي ايمان به خداوند را كفر به طاغوت بدانيم (و من يكفر بالطاغوت و ...) و شرط كمال كفرورزي را شناخت ماهيت و ابعاد كفر، بايد اذعان كنيم كه متأسفانه در عرصه شناخت، برجستهترين مصداق طاغوت در زمانه كنوني كه چيزي جز تمدن الحادي و اومانيستي غرب (با همه وجود و ابعادش) نيست، به قحطالرجال دچاريم و به همين دليل ايمان و تشرعمان آغشته به ناخالصيها و بدفهميهاي فراوان است و ردپاي التقاطانديشي را در همهجا ميتوان يافت. اگر آويني در ميان ما بود، شايد بهتر از هر كس ديگر ميتوانست با اين التقاطانديشي خفي مبارزه نموده و در بنبست و ظلمات فكري كنوني راهي بگشايد و چراغي برافروزد.
در هر صورت انديشمندان و دانشپژوهان مسلمان ما اگر به زمانشناسي صحيح دست نيابند و به فهم عميق غرب نايل نشوند و همچنان اسير مشهورات رسانهاي و ساخته و پرداخته كانونهاي نظريهساز حافظ منافع نظام سلطه جهاني باشند، قافيه را باختهايم.
● هسته مركزي منظومه انديشه نقادانه آويني نسبت به غرب (اعم از فرهنگي، تمدن، انديشه سياسي و فلسفي غرب) چيست؟
آويني جوهر اومانيستي و الحادي تمدن جديد و مدرنيته را دريافته بود و از سريان اين جوهر در همه وجوه و ابعاد اين تمدن – اعم از علم و تكنولوژي و هنر و معماري و نظامهاي سياسي و اقتصادي و ايدئولوژيهاي گوناگون مدرن – پرده برميداشت. او حكيمانه دريافته بود كه رنسانس، تداوم طبيعي و تكاملي اعصار پيشين تاريخي و تمدنهاي سنتي نيست، بلكه با رنسانس، عهدي جديد و انساني نو به وجود ميآيد كه بيش از هر عهد و دوره تاريخي، خودبنياد و خداستيز و خداگريز است و با تمام قامت به مصاف غيب و الوهيت رفته است. آويني اين روح مادهزده و ملكوتستيز را در تمامي شئون وجوه غرب مدرن حاضر و فعال ميديد. براي مثال ميان اخلاق و ايمان غرب با علم و تكنولوژي آن تفكيك نميكرد. او تكنولوژي جديد را حامل بار فرهنگي و ارزشي خاص خود ميديد: «تكنولوژي، موجوديتي كاملاً فرهنگي دارد و هرچه به سوي خودكاري – اتوماسيون – بيشتر حركت كند، بيشتر و بيشتر از صورت ابزار خارج ميشود و جز به استخدام فرهنگ غرب در نميآيد.» (3)
«تكنولوژي مدرن عليرغم آنكه خود را نسبت به فرهنگهاي مختلف بيطرف نشان ميدهد، اما در باطن، فرهنگ واحدي را بر زندگي بشر تحميل ميكند كه تحميل ديگر فرهنگها را نميآورد و آن همين فرهنگ است كه اكنون بر سراسر جهان احاطه يافته است.» (4)
آويني اين ادعا را كه ما تكنولوژي غرب را فارغ از فرهنگ آن اخذ ميكنيم، توهمي محض ميدانست: «اين توهم كه ما ابزار را اخذ ميكنيم و فرهنگ غرب را رها ميكنيم، جز سرابي بيش نيست.» (5)
● شهيد آويني پس از مطرح ساختن تقابل بين «فرهنگ و تمدن» به مثابه تقابل بين «انقلاب و استقرار» چيزي به عنوان فرهنگ غرب را اساساً نفي كرده و آن را چيزي جز روشها و ابزاري كه تمدن غرب به وجود آورده، نميداند.
سپس پرسشي مطرح ميسازد كه «آيا ما بايد به متدولوژي و تكنولوژي عالم جديد پشت كنيم و هرچه را كه هست بدون گزينش دور بيندازيم؟» وي در پاسخ جواب منفي داده و مينويسد: «ما بايد درصدد تسخير روح و جوهر تمدن جديد برآييم، نه جسم آن» و بيش از اين توضيحي نميدهند. اگر امكان دارد اين نكته را تشريح فرماييد:
آنجا كه ايشان غرب را فاقد فرهنگ دانسته و آن را يكسره روش و ابزار ميبيند، ظاهراً از فرهنگ، معنايي متعالي مدنظر دارند و از منظر ايشان، بديهي است كه ما در تمدن غرب با هيچگونه تعالي مواجه نيستيم و يكسره انحطاط است، اما آنجا كه ميگويد: «اين توهم كه ما ابزار را اخذ ميكنيم و فرهنگ غرب را رها ميكنيم، جز سرابي بيش نيست»، نظر به معناي عام و رايج فرهنگ دارد.
و اما در اين مورد كه ايشان «پشت كردن به متدولوژي و تكنولوژي عالم جديد را رد ميكنند» و اخذ نسبي آن را مجاز و بلكه لازم ميدانند، براي بنده قابل فهم است. حقير نيز اخذ وجوهي از تمدن جديد را از باب اضطرار مجاز و لازم ميدانم، اما اين مطلب را كه ايشان سخن از تسخير روح و جوهر تمدن جديد ميگويند، نميفهمم. يعني نميدانم كه آيا منظور ايشان تسخير روح و جوهر تمدن جديد در حدي نسبي و از سر اضطرار است، يعني اينكه ما به دليل اضطراري كه در كاربرد ابزار و تكنولوژيهاي جديد داريم، با تمهيداتي و به تعبير ايشان با «معرفتي كافي و وافي» ميتوانيم تا حدودي از آفات و آثار سوء اين ابزار بركنار بمانيم و آنها را به حداقل برسانيم، اگر مقصود ايشان اين مطلب باشد، بنده هم موافقم، اما اگر مقصود اين است كه ما با تسخير روح و جوهر تمدن جديد آن را استحاله ميكنيم و تغيير ماهوي در آنها ايجاد ميكنيم و يكسره به خدمت خود در ميآوريم، بدون آفات و عواض سوء، پذيرش آن براي بنده ثقيل است و با برخي مبادي و مباني فكري خود ايشان در تعارض ميبينم.
● لطفاً نگاه شهيد آويني را نسبت به مقوله «توسعه» تبيين فرماييد.
يكي از اساسيترين پايههاي مكتب توسعه، اعتقاد به نظريه سير خطي پيشرفت تاريخ است. يعني چون بشر از آغاز تدريجاً و مستمراً در حال رشد و پيشرفت بوده است و ادوار و اعصار حجر و مفرغ و آهن را پشت سر گذاشته و اكنون به دوران ماشين و اتوماسيون رسيده است و اين سير بايد همچنان ادامه پيدا كند، پس توسعه امري ضروري و اجتنابناپذير است و غربيها همچون آغازگر عصر جديد بودهاند، پس توسعه يافته و به كمال رسيدهاند و بايد الگو قرار گيرند.
شهيد آويني قبل از هر چيز واهي بودن نظريه سير خطي پيشرفت تاريخ را توضيح ميدهد و وجود اعصار تاريخي (حجر و مفرغ و ...) را كه متأسفانه اصلي مفروض و موضوع عام و خاص قرار گرفته است، انكار ميكند و پرده از دروغ بودن تمدن و غيرالهي بودن اين ديدگاه برميدارد. آويني انبيا را تمدنساز ميداند و معتقد است تمدن با اولين انسان يعني حضرت آدم آغاز ميشود و در فاصله نه چندان دور به كمال خود ميرسد.
با اثبات اين نظر، ضرورت و مطلوبيت توسعه به مفهوم رايج و غربي آن، نفي ميشود و بعد نوبت به حرفها و نقدهاي ديگري ميرسد كه در باب توسعه وجود دارد. اجمالاً اينكه از نظر ايشان توسعه نيز منبعث از جوهر الحادي و اومانيستي غرب است و به عنوان يك ايدئولوژي و مكتب در پي تسخير همه جهان و به زير سلطه كشاندن آن است: «توسعه هدف و غايت دنياي جديد است كه ديوانهوار به سمت آن پيش ميرود و هرآنچه را كه بر سر راه اين موكب قدر قدرت قرار دارد يا بايد قرباني و نابود شود و يا به سلك بندگي درآيد.»(6)
● نوع نگاه شهيد آويني به مقوله «توسعه» در توسعه و مباني تمدن غرب تا چه حد با نگاه شما به مقوله «تجدد» در اسلام و تجدد قرابت و همخواني دارد. اگر دارد، مبناي اين اشتراك را تبيين بفرماييد.
قرابت و همخواني زيادي دارد. بنده از آثار و مطالب ايشان بهره زيادي بردهام. در كتاب «اسلام و تجدد» موضوع با تفصيل و جامعيت بيشتري مطرح شده است و به پارهاي از نكات كه در آثار شهيد آويني اغلب به اجمال، اشاره شده و يا بعضاً نشده، پرداخته شده است. مثلاً شهيد آويني به اين موضوع اشاره ميكنند كه تاريخ تمدن حقيقي را بايد بر اساس تاريخ انبياء نگاشت و تحصيل كرد و من توضيحاتي در اين باره در آثار ايشان نديدهام؛ اما در كتاب «اسلام و تجدد» بنده بن تفصيل اين ديدگاه را تشريح و مستدل كردهام.
در هر صورت فكر ميكنم ديدگاههاي مطرح شده در كنار «اسلام و تجدد» با ديدگاههاي شهيد آويني در باب تمدن جديد، در جوهر و بسياري از نتايج يكي است.
● سيد مرتضي آويني دموكراسي را يكي از تناقضهاي موجود در تمدن غرب قلمداد كرده و آن را از جايگاه بهترين روش ممكن براي حكومت كردن در عصر حاضر پايين كشيده و تمام انواع حكومت استبدادي، سوسياليستي و دموكراتيك را در اصل و ماهيت يكي ميداند. ايشان به عنوان جايگزين واقعي كه در دنياي امروز امكان عملي شدن داشته باشد، چه تصويري را ترسيم ميكند. مبنا و اساس اين حكومت كه شهيد آويني با عنوان «حكومت ولايي» آن را از مكتب تشيع بازخواني كرده چيست؟
همانگونه كه گفتم، آويني جوهره اومانيستي و الحادي تمدن مدرن را در همه وجوه و شئون آن جاري و ساري ميديد و دموكراسي هم از اين امر مستثني نيست و بلكه با گرفتن حق تشريع و حاكميت از خداوند و احاله آن به انسان و مردم يكي از بارزترين ابعاد اومانيسم و الحاد به منصه ظهور ميرسد. ضمن آنكه دموكراسي در مدعاي خود هرگز صادق نبوده است، يعني حكومت مردم بر مردم و يا حكومت اكثريت، يك فريب و دورغ بوده است و هميشه صاحبان نفوذ و سرمايه و تراستها و كارتلها به نام مردم حكومت كردهاند.
و اما شيوه حكومتي مطلوب مورد نظر ايشان، قطعاً حكومت ولايي يعني ولايت و حاكميت فقيه جامعالشرايط است كه حكومت و تشريع و تقنين را از آن خداوند و شريعت ميداند و مردم را به بيعت و حمايت فراميخواند و حقوق آنان را – در صورت اجراي احكام و دستورات اسلامي – به صورت احسن تأمين مينمايد.
پينوشتها:
1.آغازي بر يك پايان، ص 7.
2.همان، ص 71.
3.همان، ص 46.
4.همان، ص 54.
5.همان، ص 48.
6.سيري در آثار شهيد آويني، كتاب صبح، ص 48.