باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز سه شنبه 12 آذر 1387 كاربران برخط 56 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
شرق و غرب وجود
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: محمد صادق - محفوظي

ارسال كننده: مدير سايت

منبع: کتاب - سياست از منظر تفكر پس فردايي عالم

 
 

هر عالمي ساحت خود را داراست. تمامي شئونات يك عالم با كلمه و اسم حاكم در آن عالم سنخيت دارد. بنابراين نمي‌توان مأثورت اعصار و عوالم گوناگون را به جاي يكديگر نهاد، كه در اين صورت دچار تناقض و تضاد و پريشاني خواهيم شد. عصر اسطوره‌ها، عصر ديني، عصر يونان باستان، عصر قرون وسطي و عصر جديد هر يك داراي كلمه و اسم غالبي است، كه بايستي به مدد تأويل به هر يك نظر نمود و بدين ترتيب هر شأني را در مقام ويژه‌ي خويش قرار داد تا دچار خلط معاني نشويم. كلمه و اسم حاكم در عصر اسطوره‌ها عبارت از عالم و يا Kosmos است. يعني در اين عصر آنچه اصالت حقيقي و پايدار و قطعي دارد عبارت از عالم است. عالم در عصر اسطوره‌ها شامل انسان، حيوان، گياه، اجسام، كيهان و خدايان و هر چه كه موجود باشد مي‌شود. شايد به نظر آيد كه مگر در اعصار ديگر چنين نيست و مثلاً مگر در عصر ديني عالم شامل مواردي كه برشمرديم، نيست؟ در پاسخ بايد گفت آري و خير. آري، اگر فقط بخواهيم در ذهن خود اين موارد را قائل شويم، كه بديهي است نمي‌تواند امري محال باشد. خير، اگر بخواهيم بگوييم در عصر ديني، اين عالم است كه البته در معنايي خاص به هر چيز ديگر معنا مي‌بخشد. در عصر اسطوره‌ها آنچه عبارت از حقيقت و وجود در گسترده ترين معناي خود مي‌باشد، عبارت از عالم است و انسان و ديگر موجودات و حتي خدايان حقانيت و حجيت وجودي خويش را از عالم مي‌گيرند و به قولي اين عصر عبارت از عصر اصالت عالم است.

دين، مذهب، هنر، علم، عشق، نفرت، نيكي، بدي، عظمت، حقارت، حقيقت، واقعيت، بود، نبود، تاريخ و هر چه كه هست و نيست، همه و همه در اين عصر از كلمه عالم مدد مي‌گيرند، جان مي‌گيرند، چراغ وجوديشان از اين سرچشمه نور مي‌گيرد.

عصر اسطوره‌ها سرانجام به غروب خود نزديك مي‌شود و حوالت ديگرگون مي‌شود و ساحت ديگري گشوده مي‌شود و منظر و چشم‌انداز، ديگر مي‌شود. اما در شرق و غرب عالم دو تقدير ديگرگونه وقوع مي‌يابد. در شرق عالم پس از به غروب نشستن عصر اسطوره‌ها و اصالت عالم، ساحت ديني گشوده مي‌شود و خالق و مخلوق معنا مي‌يابد. هر چه جز خالق، عبارت مي‌شود از مخلوق و اگر بودي دارد به مدد خالق دارد. در اين عصر انسان و شئونات وي و همه موجودات ديگر از مبدأ فياض برمي‌خيزند و اين عصر عبارت مي‌شود از اصالت خالق و رب ازلي و ابدي و بنابراين همه چيز معناي ديگر مي‌يابد و ديگر نمي‌توان عشق را در عصر بي‌ديني با عشق در عصر اسطوره‌اي يكسان فرض نمود، كه هر يك از معنا و حوالت ديگرگونه‌اي برخوردارند و نبايد آنها را با هم خلط نمود. عشق را براي نمونه گفتيم، هر شأن ديگري هم به همين گونه است.

اما در غرب عالم پس از به غروب نشستن عصر اسطوره‌ها، عصر يونان باستان ظهور مي‌يابد. آيا عصر يونان باستان عبارت از همان عصر اسطوره‌ها نيست؟ آري و خير؟. آري، زيرا در عصر يونان باستان نيز باز هم اصالت عالم غلبه دارد، خير  چون با ظهور سقراط و افلاطون و ارسطو واقعه‌اي روي مي‌دهد و ساحت ديگرگونه‌اي گشوده مي‌شود كه تبعات آن تا به امروز نيز گسترده مي‌شود. اين واقعه عبارت از چيست؟ عقل حاكم در عصر اسطوره‌ها عبارت از عقل عالم و خدايان بوده است. اما پس از سقراط و افلاطون باب عقل ديگري گشوده مي‌شود كه نه عبارت است از عقل عالم و خدايان و نه عقل الهي ـ توحيدي، بلكه نطفه‌ي اصالت عقل بشري در اين عصر بسته مي‌شود.

البته در آغاز صراحت و بداهت آشكار و كامل ندارد، اما به تدريج و تا به امروز به اوج ظهور و تماميت خويش مي‌رسد. پس ويژگي بارز عصر يونان باستان در تمايز با عصر اسطوره‌ها و عصر ديني عبارت است از اصالت يافتن عقل بشري.

در عصر قرون وسطي ابتدا دين توحيدي مسيحيت حاكميت مي‌يابد و نقطه‌ي تاريخي مشترك شرق و غرب عالم عبارت از همين عصر قرون وسطي مسيحي است، كه كلمه‌ي خالق و مخلوق در اين عصر حاكميت مي‌يابد، اما موريانه‌ي اصالت عقل بشري كه در عصر يونان باستان متولد شده بود و هنوز به رشد كامل خويش دست نيافته بود در عصر قرون وسطي كم كم نفوذ مي‌كند و عقل بشري به توجيه عقل الهي مي‌پردازد. راه تحقق عصر جديد به اين طريق هموار مي‌شود.

در عصر جديد عقل بشري حاكميت مطلق مي‌يابد و تمامي باورها و كلمه‌ي حاكم بر قرون وسطي رنگ مي‌بازد و بشر عصر جديد و عهد ديگرگونه‌اي با حقيقت و وجود مي‌بندد. البته اصالت عقل بشري در سير تاريخي خود سير نزولي و مهيبي داشته است، به طوري كه در فرجام تاريخي خود خائوس و پريشاني چونان نظم حاكم بر زمانه تحقق و تماميت تام و تمام مي‌يابد.

بنابراين به طور كلي كه نظر كنيم انسان پس از عصر اسطوره‌ها از دو تقدير ديگرگون و متمايز برخوردار مي‌شود كه يكي عصر ديني است و ديگري عصر بشري و اصالت تام و تمام انساني و شئونات وي است.

اما مقام فلسفه در اين سير كدام است؟ فلسفه در واقع عهده‌دار تماميت بخشيدن به اصالت عقل بشري است كه از زمان سقراط و افلاطون آغاز مي‌شود و آخرين جلوه‌ي آن ظهور موجودي به نام تكنولوژي است.

بنابراين ما با دو ساحت از تفكر مواجه‌ايم: ساحت شرقي و ساحت غربي، شرق وجود و غرب وجود. در ساحت شرقي، مبدأ ازلي و ابدي چونان وجود است، وجودي كه عين حضور است. در ساحت غربي، انسان چونان خود است. فلسفه همان صورت ظاهر شده‌ي ساحت غربي تفكر و وجود است. ساحت شرقي تفكر در اين معنا با هيچ فلسفه‌اي سنخيت ندارد. فلسفه اصولاً غربي است. مقام تفكر ساحت شرق نه فلسفي، كه حضوري، الهي، وجودي است.

در ساحت غربي، انسان چونان خود است. حال اين امر در تاريخ تفكر ساحت غربي به صور و جلوه‌هاي گوناگون رخ نموده است:

انسان چونان عقل، دين چونان عقل بشري، انسان چونان آزادي، كه با عنايت به معناي وجود حضوري اين آزادي عبارت از عين وانهادگي از مبدأ و فيض و قدس است، انسان چون احساس، علم چونان قطعيت وجودي، رياضيات عددي چونان ضرورت حجيت بخشيدن به علم، هنر چونان علم استحسان، خائوس چونان نظم حاكم بر عالم، امپرياليسم سياره‌اي ارگانيك چونان تقدير محتوم، هنر براي هنر، علم براي علم، رفاه مادي چونان غايي‌ترين مقصد بشر، معنويت چونان امر روحي ـ رواني كه از دايره‌ي شمول علم غالب در عصر جديد بيرون است و يك استثنا است، دين چونان تصوير ذهني و گاهاً خرافي از نظام حاكم بر عالم، تكنولوژي چونان تقدير، …

همه‌ي اينها و بسي ديگر از تبعات ساحت غربي تفكر است كه حدود 25 قرن تاريخ دارد. اما پرسش اين است: در اين عصر كدام يك از دو ساحت تفكر (شرقي و غربي) حاكميت و استقرار و غلبه دارد؟ آيا ما هم اكنون در شرق وجود مقام داريم؟ آيا ما نيوشاي فقر ذاتي خويش هستيم؟ آيا فرشتگان ما را لايق فراخواني خويش مي‌شمارند؟ آيا زبان ما خانه‌ي وجود است؟ و آيا علم ما به ذات حقيقي اشيا است؟ آيا علم ما عين حكمت است؟ آيا هنر ما واسطه‌ي مبدأ فيض و انسان فناپذير است؟ آيا حقيقت براي ما عبارت از پاسداري وجود است؟ آيا واقعيت براي ما عبارت از آينه‌اي از حقيقت است؟ آيا عشق ما عشق به معبود يگانه است؟ آيا نفرت ما به سبب دوري از مبدأ فيض است؟

اينها از لوازم ساحت شرق وجود است. اگر پاسخ ما به اين قبيل از پرسش‌ها مثبت باشد، ما در شرق وجود مقام داريم. لكن ابلهي است اگر پاسخ ما مثبت باشد.

آيا ما در غرب وجود مقام گرفته‌ايم؟ آيا تفرعن كبريايي ما گوش فلك را كر نكرده است؟ آيا خواهش‌هاي نفساني بي‌انتها هر دم ما را به خويش نمي‌خوانند؟ آيا زبان ما صورت دجال نيست؟ آيا علم ما صرفاً به جهت استيلا بر عالم و آدم نيست؟ آيا علم ما به حكمت زهرخند نمي‌زند؟ آيا هنر ما خودفروشي و نامحرمي نيست؟ آيا حقيقت براي ما به جز يك توجيه منطقي اشيا است؟ آيا واقعيت براي ما عرياني وقيهانه نيست؟ آيا آيه‌هاي نازل شده از مبدأ فيض در گوش‌هاي سنگي ما نفوذ دارد؟ آيا عشق ما جز بي‌شرمي است؟

انسان و يا بهتر بگوييم بشر در اين عصر و زمانه جز در ساحت غرب وجود مقام ندارد. اينها كه گفته آمد، تصويري از اين انسان است. آيا اگر وجود اين انسان را انكار كنيم، ديگر نخواهد بود؟

ما خواهانيم كه در ساحت شرق وجود مقام گيريم. اما تا آن هنگام كه دلبسته‌ي غرب وجود هستيم، به اين خانه راهمان نمي‌دهند. فقط اين دلسوختگان شرار ازلي هستند كه مي‌توانند نجات بخشمان باشند. آنها هستند، فقط اين گوش‌هاي ماست كه نيوشاي نداي روح افزايشان نيست.

حال كه در غرب وجود مقام گرفته‌ايم، ناتوانيم از دست يافتن به عالم شرق وجود. ما چگونه مي‌توانيم عالم و زبان حافظ را بنوشيم؟ او از شرق وجود برمي‌خيزد و گوش ما پر است از اصوات جانخراش غرب وجود! معماري كهن با همه‌ي عظمت خويش براي ما غريب است و ما را به ساحت خود راه نمي‌دهد. ما لايق همين معماري قوطي كبريتي هستيم. اگر گزافه مي‌گويم، پس چرا در اين خانه‌هاي قوطي كبريتي آرام مي‌گيريم؟ ما چطور مي‌توانيم ادراك كنيم كه حسين (ع) چه گفت و چه كرد؟ او از شرقي‌ترين مشارق وجود سوي ما مي‌آيد، سوي مايي كه اسير و وامانده‌ي بت تكنولوژي هستيم، آن تكنولوژي كه جز تصرف عالم و آدم منظوري ندارد. بسي كسان اعتراض هم مي‌كنند كه تصرف تكنولوژي بر عالم و آدم، كمال آرمان بشري است و چه چيزي ارزشمندتر از اين تصرف!

اما آيا تكنولوژي را مي‌توان با شرق وجود آشتي داد! آيا اين دو با هم تناقض دارند؟ شايد علي الظاهر چنين نباشد، بسته به اين باشد كه ما از كدامين منظر به اين دو مي‌نگريم. اگر حقيقت تكنولوژي را با تأمل بشناسيم و اگر مشارق وجود ما را به خويش بخوانند، حوالت ديگرگون خواهد شد.

 

    231 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   اسطوره (45)
●   تمدن شرق (16)
●   تمدن غرب (175)
●   سنت گرايي (119)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :2

تاريخ ارسال:14/08/1383

تاريخ شمسی نشر:14/08/1383
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب