باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 51 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
نومحافظه كاري و سوداي جهانشمولي آمريكايي
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: محسن - پاك آيين

ارسال كننده: مدير سايت

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

با آغاز جنگ جهاني اول انديشمندان و متفكرين روابط بين الملل هدف اصلي برنامه هاي خود را ريشه يابي علل و انگيزه هاي اين جنگ قرار داده و در اين مسير به دو گروه عمده يعني منافع گرايان و ارزش گرايان تقسيم شدند . منافع گرايان با تاكيد بر واقعيتهاي نظام بين الملل معتقد بودند كه عدم توجه دولتها به تامين منافع ملي و همچنين بي توجهي نسبت به تقويت قدرت نظامي منجر به ضعف اين دولتها در مقابل دولتهاي قوي تر شده و در نهايت منتهي به بروز جنگ گرديده است.توصيه اين طيف از انديشمندان اين بود كه هر واحد سياسي براي تامين منافع ملي خود بايد به فكر كسب، حفظ و تقويت قدرت باشد در غير اينصورت از بروز بيعدالتي و حتي جنگ و تخاصم استقبال كرده است.

از سوي ديگر ارزش گرايان؛ دفاع از ناسيوناليسم و منفعت جوئي ملي را بهانه اي براي بروز جنگ و خشونت پنداشته و معتقد بودند كشورها به جاي جنگ و درگيري؛ بايد بر گسترش ارزش هاي انساني نظير حمايت از حقوق بشر و بسط دموكراسي تاكيد ورزيده و به منافع جمعي بينديشند و به دنبال معرفي الگوئي از يك كشور موفق باشند.

دراين دوره مكتب ويلسونيسم(1) در حوزه سياست خارجي آمريكا با تلفيق دو تفكر فوق الذكر پايه گذار تفكر جديدي در عرصه بين الملل گرديد.اين مكتب ارزشهاي جهانشمول آمريكائي را سازگار با منافع ملي اين كشور توصيف كرده و بسط اين ارزشها را عين حمايت از منافع ملي مي دانست.از نظر اين مكتب مداخله در جهان و جنگ افروزي در صورتيكه براي بسط ارزشهاي آمريكائي باشد مجاز بوده و همسو با منافع ملي آمريكا مي باشد.ويلسون هنگام وارد شدن در جنگ جهاني اول گفت؛ ما خوشحاليم كه به خاطر صلح نهايي جهان مي جنگيم جهان بايد براي دموكراسي امن گردد و صلح آن بايد براساس بنيان هاي آزموده شده براي آزادي سياسي برقرار گردد؛براين اساس بازسازي جهان با توجه به موازين آمريكائي از اركان تفكر ويلسونيسم بود.

اما به دنبال آغاز جنگ سرد و ظهور دو ابرقدرت در صحنه نظام بين الملل بعد از پايان جنگ دوم جهاني؛ بلوك بنديهاي جديدي تحت عنوان شرق و غرب يا چپ و راست ايجاد و حركت در مسير منافع اين بلوكها آغاز و بلوك گرائي كه مخلوطي از ارزش گرائي ايدئولوژيك و واقع گرائي منطقه اي بود اصالت يافت.(2)

در چارچوب اين نظم، جهان سرمايه داري توجه خود را به حفظ امنيت در حوزه هاي تحت كنترل خود متمركز كرد و ساير نقاط جهان را تابعي از اين هدف استراتژيك قرار داد.بر مبناي اين استراتژي، بلوك غرب اعتقاد داشت كه اتحاد شوروي و چين به عنوان بلوكهاي سوسياليسم، بزرگ ترين خطر براي امنيت جهان به شمار مي روند. اين نگراني مشترك موجب افزايش تعامل و همكاري آمريكا، اروپا و ژاپن گرديد.

در دوره ريگان جنگ مقدس بر عليه ايدئولوژي شيطاني اتحاد جماهير شوروي به عنوان يك ارزش آمريكائي تلقي شده و سازش با شوروي به بهانه تنش زدائي مردود و به عنوان يك ضد ارزش شناخته گرديد.

دوران رياست جمهوري بوش اول با فروپاشي شوروي و اضمحلال نظام دو قطبي مصادف گرديد و فصل جديدي در عرصه بين الملل آغاز شد. پس از خاتمه جنگ سرد دكترين بوش تحت عنوان نظم نوين جهاني مطرح شد و آمريكا خور را مدير و گرداننده اين نظم دانست. در اين زمان تلفيقي از ارزش محوري و منافع محوري اساس تئوري نظم نوين جهاني را تشكيل مي داد. اروپايي ها نيز در واكنش به اين نظريه شعار امنيت جمعي و حركت به سوي اروپاي واحد را مطرح كردند.(3)

دكترين هژموني خيرخواهانه آمريكا در دوره بيل كلينتون موجب شد تا آمريكا با حل نظامي و ديپلماتيك بحران بالكان، جاي پاي خود را در عرصه رهبري جهان محكم نمايد.اين دكترين مداخله در اقصي نقاط جهان را در صورت به خطر افتادن منافع آمريكا مجاز مي دانست.حمله به هائيتي و سومالي نيز با الهام از دكترين هژموني بشر دوستانه صورت پذيرفت.

بعد از فروپاشي شوروي تلاش آمريكا بر اين بود تا با خلق نظريه هاي تازه در روابط بين الملل مروج ارزشهاي آمريكائي بوده و دفاع از اين ارزشها حتي به قيمت مداخله در كشورهاي هدف را مشروع جلوه دهد. مبارزه با تروريسم و رسالت پاكسازي جهان از نيروهاي شر كه در دوره بوش پسر مطرح گرديد از مشخصه هاي اين تفكر بود .

جورج بوش در سال 2001 به دنبال يك چالش بحث انگيز انتخاباتي به نوعي مشكوك به قدرت رسيد و با بهره گيري از تعدادي از مسئولين و متفكريني كه در دوره بوش پدر داراي مناصب اجرائي و سياستگذاري بودند و به نومحافظه كاران آمريكائي موسوم شدند دكترين جديدي را مطرح نمود.از مشخصه هاي اين دكترين انتخاب استراتژي عمليات پيشگيرانه براي مبارزه با غير خوديها و تقسيم دنيا به نيروهاي خير و شر بود.در اين دكترين؛‌ آمريكائي شدن جهان و جلوگيري از به وجود آمدن يك ابر قدرت رقيب؛از اهداف اصلي سياست خارجي آمريكا شمرده شد و عمليات نظامي به عنوان ضامن اجرائي اين اهداف بلامانع تلقي گرديد.

محافظه كاران جديد از روشنفكران عموما يهودي و چپ گرا بودند كه با اعتقاد به برتري تمدن غرب بخصوص نوع آمريكايي آن، اقتصاد آزاد و ليبرال دموكراسي را ترويج كرده و با نحله اي از مسحيت هماهنگ شدند.

حوادث 11 سپتامبر به مثابه يك فرصت دگرگون كننده {1}، پيروزي آمريكا در نبرد با تروريزم در منازعة افغانستان وتحولات آتي در سطح ساختار بين المللي باعث گرديد تا ايالات متحده آمريكا از نظر قدرت، اختلاف خود را در سطح ساختار فزوني بخشد واصول ارزشي خود را به عنوان معيارهاي جهاني مورد پذيرش قرار دهد. در اين مقطع تمايلات يكجانبه گرايانة اين كشور افزايش يافت ومباني ونگرشهاي حاكم در دستگاه مملكتداري ايالات متحده با نوعي تجديد نظر طلبي، در عرصه سياست خارجي آمريكا ترسيم شد. در واقع محافظه كاري جديد، بي اعتنا به اصول بين المللي مبتني بر حاكميت قانون به طور همزمان مداخله گرائي وانزواگرائي را دنبال مي كند. مداخله گرائي به منظور پيشبرد هژموني آمريكا وانزواگرائي به معني طرد استانداردهاي رفتار مشترك و خوداري از هر نوع همكاري وهماهنگي معنادار وهدفمند بين المللي است كه بطور طبيعي به دوري آمريكا از ديگر كشورهاي جهان خواهد انجاميد. در اين سناريو نقش بين المللي آمريكا با الهام از ديدگاههاي نو محافظه كاران، ادامه هژموني خير خواهانه جهاني{3} است كه متأثر از شكست امپراطوري شيطان{2} (شوروي سابق)درمحيط بين الملل مي باشد. از اين رهگذر ايالات متحده آمريكا از برتري ايدئولوژيك واستراتژيك خود بهره مي گيرد تا به تنها قدرت جهاني مبدل گردد وبرمنابع نفتي دنيا كه تقويت كننده صنايع نظامي آن است، تسلط يابد.

تحقيق حاضر درصدد بررسي روند روبه رشد ديدگاههاي نومحافظه كاران آمريكا وگسترة نفوذ تأثير آن در حوزة بين الملل مي باشد. براي رسيدن به اين هدف از مباحث نظري وارزيابي هاي تاريخي كمك گرفته شده و درپردازش موضوع پژوهش، انديشه ها، عملكردها، سياستها، برنامه ها ونهادها به عنوان واحد ارزيابي مورد بهره برداري توصيفي قرارگرفته است.

پرسش اصلي اين است كه آيا روند نومحافظه كاري منجر به فرسايش حاكميت دولتها شده واقتدار داخلي آنها را در چارچوب واژة حقوقي «ملت- دولت» به چالش مي طلبد؟پرسشهاي فرعي نيز در مورد مباني فكري نومحافظه كاران؛ چگونگي نقش ديدگاهها ورفتارهاي آنان در تغيير مفاهيم تعريف شدة بين المللي؛ عوامل گسترش روند تجديد نظر طلبي در حوزة سياست جهاني در دهة گذشته و شناخت فرصت ها وتهديدهائي كه پيش روي كشورهاي اسلامي ازجمله ايران در دوره حضور نومحافظه كاران درآمريكا وجود دارد مي باشد.

مفروضات اين تحقيق نيز به قرار زير مي باشد:

الف- محافظه كاري جديد، درعرصه سياست خارجي ايالات متحده آمريكا، پيش از آن كه داراي نقش «هژمون خيرخواهانه جهاني» باشد داعية استقرار نظام تك قطبي را به دنبال دارد.

ب – از زمان آغاز قالب جديد محافظه كاري در آمريكا، حوزه سياست جهان، عرصة تقابل دو روند فعال بوده است. يكي روند اجرائي مباني فكري نومحافظه كاري و ديگري روند سلبي و واكنش مقتدرانه درقبال روند پرشتاب تمايلات يك جانبه گرايانه ايالات متحده

ج- يك جانبه گرائي، به عنوان فضاي جديدي كه آمريكا درپي تثبيت آن درجهان است، براي كشورهاي مستقل، از جمله جمهوري اسلامي ايران تهديدآميز خواهد بود.

همچنين اين تحقيق سه فرضيه اساسي را مدنظر قرار مي دهد:

الف-شناخت آينده نظام بين الملل، مستلزم شناخت عناصر وقدرتهاي تاثيرگذار درسطوح بين المللي خواهد بود ودراين فرآيند بايد به تعاريف جديدي از مفاهيم بين الملل كه از سوي آمريكا طراحي مي گردد، توجه نمود.

ب-شناخت ميزان قدرت طرفداران يك جانبه گرائي وچندجانبه گرائي ونوع تعاملات اين كشورها با يكديگر ونيز با ديگر ممالك جهان، پيش بيني رويدادهاي آينده را تاحد زيادي ميسر مي سازد.

ج- كشورهاي درحال توسعه ازجمله جمهوري اسلامي ايران، مي توانند درسايه شناخت سياست ها ورفتارهاي كشورهاي قدرتمند جهان، تعاملات سازنده خود را درعرصه بين المللي تنظيم نمايند.

براي تهيه اين تحقيق بيشتر از روش كتابخانه اي وبااستفاده از منابع موجود در كتابخانه ها، سايت هاي اينترنتي وآرشيو وزارت امورخارجه استفاده گرديده ودرنهايت با بهره گيري از روش تحليلي به پرسشهاي اصلي وفرعي پاسخ داده شده است.

در پايان بر خود فرض مي دانم از راهنمائيهاي مفيد و ارزندة استاد راهنماي ارجمندم جناب اقاي دكتر محمد غفوري؛ استاد دانشكده علوم اقتصادي و سياسي دانشگاه شهيد بهشتي كه در طول تهيه اين تحقيق مسئولانه و برادرانه اعمال شد تشكر و قدرداني نمايم.

بررسي هاي صورت گرفته توسط محقق، نشان مي دهد كه تاكنون تحقيق مستقلي تحت عنوان موضوع اين پژوهش، يا عناوين مشابه تهيه نگرديده است. از اين رو به نظر مي رسد كه پژوهش حاضر، نخستين گامي باشد كه دراين زمينه انجام مي شود و بطور طبيعي نمي تواند خالي از معايب باشد. اميد است اين تحقيق موجب ايجاد انگيزه درمحققان و پژوهشگران محترم جهت حركت هاي تكميلي بعدي باشد.

 

پي نوشتها:

1- اسدالله خليلي،روابط ايران و آمريكا:بررسي ديدگاه نخبگان آمريكائي،تهران،انتشارات موسسه فرهنگي مطالعات و تحقيقيات بين المللي ابرار معاصر،1382.صص 12

2- گروه مترجمان،استراتژي امنيت ملي آمريكا،انتشارات موسسه فرهنگي مطالعات و تحقيقيات بين المللي ابرار معاصر،تهران،1381.صص 25-10

3- Henriksen thomas,foreign policy for America in the 21 century,california,hoover institution Press,2001,130-145 pp.

 

{1}-Transformative Moment

{2}-Benevolant global hegemon

{3}-Evil empire

 

 

چگونگي شكل گيري نومحافظه كاران

 

الف-مباني اصولي(1)

درسوم ژوئن 1997 جمعي از دست اندركاران دولت ريگان وبوش پدر در يك گردهمائي غيررسمي وپس از بحث وتبادل نظر فراوان بيانيه اي دررابطه با استراتژي آمريكا در برخورد با مسائل جهاني وامنيت داخلي تحت عنوان: «شرح مباني اصولي » صادر نمودند كه «پروژة قرن جديد آمريكائي»(2) نام گرفت دراين بيانيه ضمن انتقاد شديد از دولت هاي قبلي، نظرات وپيشنهاداتي اعلام شد كه مبناي سياست هاي آيندة دولت آمريكا قرار گرفت و به دليل اهميت اين بيانيه ترجمة متن كامل آن ذيلاً آورده مي شود:

“ سياست خارجي و نظامي آمريكا وضعيت سردرگمي پيدا كرده است. محافظه كاران ضمن انتقاد از عدم پيوستگي سياستهاي دولت كلينتون، درعين حال دربرابر محركه هاي انزواگرايانـه نـاشي از درون صفوف خود نيز مقاومت مي ورزند. اما آنچه مطرح است اينست كه محافظه كاران فاقد يك نگاه استراتژيك دررابطه با نقش جهاني آمريكا هستند. آنها يك راهنماي اصولي و كاربردي براي اهداف سياست خارجي در دست ندارند واجازه داده اند كه اختلافات تاكتيكي موجود ، توافق بالقوه درمورد اهداف استراتژيك را تيره وتار سازد. آنها هيچگاه براي تصويب بودجه دفاعي كه بتواند امنيت وپيشبرد منافع آمريكا درقرن جديد را حفظ وتامين نمايد ،تلاش نكرده اند.قصد ما اين است كه اين رويه را تغيير دهيم. مي خواهيم ضمن انجام اين كار براي رهبري جهاني آمريكا نيز حمايت جلب نمائيم. با به پايان آمدن قرن بيستم ، ايالات متحده كماكان بعنوان قدرت مطلق جهاني مطرح است. بي شك رهبريت آمريكا در بثمررساندن پيروزي غرب در جنگ سرد، اين كشور را با فرصتها وچالشهاي خاص خود مواجه ساخته است. پرسش در اينجاست كه آيا آمريكا داراي بينشي براي توسعه و بناي مستحكمتر بر روي دستاوردهاي دهه هاي گذشته اش ميباشد؟ آيا آمريكا براي شكل بخشي به قرن جديد كه مناسب با اصول ومنافع آمريكا باشد مصمم است. ما در معرض خطر از دست دادن فرصتها وشكست درمقابل چالشها هستيم . درواقع ما درزمينه سرمايه گذاريهاي نظامي ودستاوردهاي سياست خارجي آنچه را كه توسط دولتهاي گذشته كسب شده است، داريم از دست ميدهيم. كاهش هزينه هاي مربوط به فعاليتهاي سياست خارجي وامور نظامي ، بي اعتنايي به ابزارهاي سياست مداري و رهبري غيرپايدار، حفظ نفوذ آمريكا درسراسر جهان را بطور فزاينده اي با مشكل روبرو مي كند. اميدواري نسبت به سودهاي تجاري كوتاه مدت ، مصالح استراتژيك را تحت الشعاع قرار داده و به مخاطره انداخته است. درنتيجه ما داريم توانائيهاي موجود كشور براي مقابله با تهديدات كنوني وبرخورد با چالشهاي بالقوه بزرگتر آينده را از بين مي بريم.

بنظر ميرسد كه عناصر اساسي موفقيت دولت ريگان را از ياد برده ايم. اين عناصر عبارتند از داشتن نيروي نظامي قوي وآماده براي مقابله با چالشهاي حال وآينده، داشتن يك سياست خارجي صريح وهدفمند كه اصول آمريكا را در سطح جهان ترويج مي كند ويك رهبريت ملي كه مسئوليت جهاني ايالت متحده را پذيرفته باشد.

البته ايالات متحده بايد قدرتش را به نحو محتاطانه اعمال نمايد. لكن شانه خالي كردن از بار مسئوليت رهبري جهاني وهزينه هاي مرتبط با آن ‌خطرات خاص خود را بدنبال خواهد داشت. آمريكا داراي نقش بسيار حساس ومهمي در ارتباط با برقراري صلح وامنيت در اروپا، آسيا وخاورميانه ميباشد. اجتناب از اين مسئوليتها، شرايط بروز چالش در ارتباط با منافع بنيادي آمريكا در سطح جهان را فراهم خواهد ساخت. وقايع تاريخي قرن بيستم بايد اين درس را به ما آموخته باشد كه پيشگيري وتغيير شرايط قبل از وقوع بحران وهمچنين برخورد بموقع با تهديد قبل از اينكه به خطرتبديل شود چقدر حائز اهميت است. وقايع تاريخي قرن مزبور بايد به ما آموخته باشد كه چگونه با مسايل رهبريت آمريكا درسطح جهاني روبرو گرديم.هدف ما ضمن يادآوري درسهاي مزبور به مردم آمريكا گوشزد كردن عواقب عدم عمل به آنها ميباشد.

چهار مورد از مسائل حائز اهميت عبارتند از:

1-اگر ما خواهان ادامه مسئوليت جهاني ومدرنيزه كردن نيروي نظامي مان براي آينده هستيم، بايد هزينه هاي دفاعيمان را بطور محسوس بالا ببريم.

2-بايد ضمن قوت بخشيدن به روابط هرچه حسنه تر با همپيمانان دمكراتمان ، رژيمهاي مخالف منافع وارزشهاي آمريكا را مورد چالش قرار دهيم.

3-حركتهاي آزاديبخش سياسي واقتصادي درخارج از مرزهاي آمريكا بايد ترويج شود.

4-پذيرش مسئوليت دررابطه با نقش منحصر بفرد آمريكا در حفظ وگسترش يك نظام بين المللي كه برخوردي متناسب با امنيت، توسعه واصول اعتقادي ما داشته باشد.

هرچند امروز طرز تفكر وسياست دورة ريگان مبني بر قدرت نظامي وشفافيت معنوي طرفداري ندارد، ليكن اگر ايالات متحده معتقد به بازسازي موفقيتهاي قرن گذشته وحصول به امنيت درقرن آتي باشد، چاره اي مگر عمل بدان ندارد. ؛

متعاقب اين بيانيه كه درسوم ژوئن 1997 نوشته شده است در سپتامبر سال 2000 گزارشي تحت عنوان پروژة حفظ اقتدار آمريكا در سده جديد توسط توماس دانلي طراح ونويسنده اصلي ودونال كيگان و گري اشميت روساي مشترك پروژه مزبور تهيه ودراختيار مقامات نظامي وسياسي دولت آمريكا گذارده شد(3). البته شايان ذكر است كه طرح اوليه پروژه مزبور بنابه اظهاري درسال 1992 توسط اليوت كهن  جان بولتون  تهيه ودراختيار آقاي كلينتون رئيس جمهور وقت آمريكا قرار داده شد؛ كه وي با اجراي آن موافقت ننمود(4) . اين پروژه همانطور كه اشاره شد مجدداً درسال 2000 تهيه(5) وبنا به شواهد موجود در دست اجرا ميباشد.(6)

 

ب-پروژة حفظ اقتدار آمريكا

اين پروژه بر چهار اصل كلي مبتني است كه براساس آن سلطه جهاني آمريكا تضمين گرديده است.اين چهار فصل عبارتند از: (7)

1-دفاع داخلي از كشور آمريكا، 2-شركت در جنگ ودستيابي به پيروزي درصحنه هاي جنگي متعدد وهمزمان (نمونه جنگ افغانستان وعراق)، 3-انجام وظائف شهرباني در بخشهاي مختلف ومناطق حساس درجهان (تشكيل پايگاههاي نظامي درافغانستان ، عراق وارسال قوا به فيليپين وغيره)، 4-تغيير ساختار نيروهاي نظامي آمريكا جهت اعزام به مناطق مختلف جهان دركمترين زمان ممكن.

دراين پروژه آمده است براي رسيدن به اين چهار اصل كلي نكات ويژه اي بايد درنظر گرفته شود. اين نكات عبارتند از:(8)

مدرنيزه كردن هرچه بيشتر قواي نظامي ودفاعي آمريكا با افزايش وبالا بردن خريد وسائل الكترونيكي حمايت كننده هواپيماهاي جنگي، گسترش پروژه ساخت زيردريايي وكشتيهاي جنگي، خريد هليكوپتر و ماشينهاي سبك جنگي براي ارتش،

توقف برنامه هاي دردسرزا و مزاحم ،

حفظ برتري نيروي هسته اي واتمي كه درزمان كلينتون تاحدودي هزينه هاي آن كاهش يافته بود،

توسعه وبكارگذاردن موشكهاي قاره پيما در نقاط مختلف جهان،

كنترل وسايل ارتباطات بين المللي نظير تلفن، اينترنت و ماهواره،

تقويت بخشهاي جديد نيروي فضايي،

افزايش پرسنل نظامي، مستقركردن وجايگزيني قواي نظامي آمريكا درجنوب شرقي اروپا وهمچنين جنوب شرقي آسيا از جمله فيليپين، اندونزي ، مالزي و…تايلند

 

 

مباني فكري نو محافظه كاران

براي شناخت ديدگاههاي محافظه كاران جديد آمريكاو پيش بيني عملكرد آينده ايشان ، شناخت مباني اعتقادي ورهبران فكري آنان ضرورت دارد(1). بسياري از محققين اعتقاد دارند كه انديشه هاي لئواشتراوس(2)، فرانسيس فوكوياما(3) و ساموئل هانتينگتون(4) تاثير فراواني بر شكل گيري تفكرات سياسي محافظه كاران جديد داشته است از اين رو دراين فصل به بررسي اجمالي ديدگاههاي انديشمندان يادشده مي پردازيم:

 

الف- لئواشتراوس

محققان بسياري توافق دارند كه اشتراوس فيلسوف آلماني مقيم آمريكا از پشتوانه هاي فكري عمده ايدئولوژي نو محافظه كاران آمريكاست. لئواشتراوس در بيستم سپتامبر 1899 در كيرشاين(5) آلمان متولد شد ودر هجده اكتبر 1973 در آناپوليس(6) درگذشت. او درطول جنگ جهاني اول مدتي درارتش آلمان خدمت كرد وپس از آن در دانشگاههاي معتبر اين كشور در رشته هاي مختلف علوم انساني بخصوص فلسفه به تحصيل پرداخت.وي با تاثيرپذيري از مظلوم نمائي يهوديان در دوران آلمان هيتلري مخالف تفكر نازيسم بود وبه همين دليل با به قدرت رسيدن هيتلر، آلمان را ترك كرد وبه آمريكا مهاجرت نمود. بعدها انديشه هاي اشتراوس منشاء تفكرات سياسي محافظه كاران جديد آمريكا گرديد. اعتقاد به سه اصل«حكومت غيراخلاقي نخبگان» « مخالفت با سكولاريسم» و«ملي گرائي ستيزه جويانه» اساس تفكرات اشتراوس بود. وي عليرغم تمايل به دموكراسي ، به جامعة سلسله مراتبي اعتقاد داشت. جامعه اي كه به يك گروه نخبه كه همان رهبران هستند وتوده هائي كه از آنها پيروي مي كنند تقسيم شده است. او با رفتارهاي اخلاقي نخبگان مخالف بود وجايگاهي براي اخلاق درعرصه حاكميت نخبگان توصيه نمي كرد. خانم شاديا دراري استاد علوم سياسي دانشگاه كاليگاري دراين باره ميگويد(7) « اشتراوس عقيده دارد آنهائي كه شايسته رهبري هستند همان هائي هستند كه به اخلاق اعتقاد ندارند وفكر مي كنند تنها يك حق طبيعي وجود دارد حق بالا دست براي سلطه برپائين دست»اشتراوس اگرچه دريك خانواده يهودي متولد شده بود اما از اعتقادات مذهبي خود به تدريج فاصله گرفت گرچه مذهب را براي تحميل قواعد اجتماعي به توده ها كاملاً ضروري مي دانست. اشتراوس معتقد بود كه « مذهب تنها براي توده هاست. احتياجي نيست كه حاكمان خود را با آن محدود كنند چون حقايقي كه توسط مذهب بيان مي شود كلاه هاي شرعي است»

جيم لوب بـه نقل از منتقـدان اشتراوس درباره فلسفه وي مي گويد ؛ اشتراوس نفرت شديدي از دموكراسي سكولار داشت. او وجود مذهب را براي پايبندي توده ها ضروري مي دانست. از نظر اشتراوس چون جامعة سكولار منجر به فردگرايي وليبراليسم ونسبيت گرايي مي شود ، به تعارضـات دامـن مـي زنـد وتوانايي جامعه را درمواجهه با تهديدات كاهش مي دهد.

خانم دراري مي گويد(8): اشتراوس نه ليبرال بود ونه دموكرات . وي معتقد بود كه تمايل مردم را بايد درك كرد. آنها به زمامداران قدرتمند نياز دارند تا بگويند چه چيز برايشان خوب است. به گفته دراري، اشتراوس مانند افلاطون معتقد بود كه برخي از اعضاي جامعه بايد فرمانده وديگر افراد جامعه بايد فرمانبردار باشند.(9)

اشتراوس براين اعتقاد بود كه نظم سياسي هنگامي مي تواند با ثبات باشد كه تهديدات خارجي آن رامتحد كرده بـاشـد وي اظهار مي دارد كه اگر هيچ تهديد خارجي وجود نداشته باشد بايد تهديدي را ساخته وپرداخته كرد . وبراي بقا هميشه بايد جنگيد. صلح به انحطاط مي انجامد. جنگ دائمي ونه صلح دائمي چيزي است كه پيروان اشتراوس باور دارند.

اشتراوس معتقد به ناسيوناليسم تهاجمي يا ملي گرائي ستيزه جويانه بود. خانم دراري دراين باره مي نويسد: به عقيده اشتراوس يك نظام سياسي تنها زماني به ثبات مي رسد كه درمقابل يك تهديد خارجي متحد ويكدست باشد. اوبه پيروي از ماكياولي عقيده دارد كه اگر تهديد خارجي دركار نبود يك تهديد بايد توليد وجعل شود.»

اشتراوس با اعتقاد به ضرورت بازگشت به انديشه هاي يونان باستان مخالف نسبيت گرائي است(10) وارزشها را تنها به خير وشر تقسيم كرده ومعتقد است شق سومي براي تقسيم بندي ارزشها وجود ندارد وبا استناد به اين تفكر است كه محافظه كاران جديد آمريكا، واشنگتن را نمونه والگوي خير مطلق وغير از آن را نمونه شر مطلق دانسته وقائل به نسبيت دراين ميانه نيستند.

ويليام كريستول از پيشروان نومحافظه كاري وشاگرد اشتراوس، معتقد است كه شاخصه هاي عمده اي وجود دارد كه نشان مي دهد، انسان هنـوز هـم جنـگ را دوست دارد بنابراين به راحتي مي توان فرد را از خوشي هاي حيواني مدنظر جامعه ليبرال رهانيد وبه سوي جنگ هدايت كرد. اصل مطلب اين است كه كساني كه داراي نگرشهاي ديني هستند وبا لذت طلبي مخالف بوده واعتقاد برمجاهدت وتلاش دارند، به اين فكر گرايش پيدا مي كنند.(11)

اشتراوس سعي مي كرد آمريكا از اشتباهات وآسيبهاي اروپا مصون باشد وبراين نظر بود كه تاكيد بر ليبرال دموكراسي منجر به پديدآمدن نازيسم در آلمان گرديد. بنابراين جمهوريت وتوده گرايي پديده اي جالب نيست. وي همواره مخالف وضعيت موجود وخواهان تغيير آن بود. به زعم او در جامعه اي كه عقلا برآن حكومت كنند، فيلسوفان منزوي نمي شوند.

 

ب- فرانسيس فوكوياما

يكي ديگر از كساني كه تاثير جدي برانديشه هاي نو محافظه كاران آمريكا گذاشته است فرانسيس فوكوياما مي باشد(12) . وي كه يك ژاپني تبار محسوب مي شود در سال 1952 در شيكاگو به دنيا آمد وپس از طي مدارج علمي هم اكنون به عنوان استاد علوم سياسي دانشگاه جان – هاپكينز در واشنگتن فعاليت مي كند. وي يكي از مشاورين فعلي جورج بوش رئيس جمهور آمريكا نيز مي باشد وازجمله 58 روشنفكر آمريكائي است كه با انتشار نامه اي ازجنگ ضدتروريستي آمريكا حمايت كرده بود.

فرانسيس فوكوياما ازجمله معدود نويسندگاني است كه توانسته است در سراسر جهان بحث تازه اي را مطرح كند. اونظريه معروف خود را تحت عنوان «پايان تاريخ» براي اولين بار درسال 1989 درمجله «منافع ملي» مطرح كرد وسپس درسال 1992 كتابي را باهمين عنوان منتشر نمود.

فوكوياما با نگارش كتاب «پايان تاريخ» تئوري جديدي را مطرح كرد. دراين تئوري اوبا اشاره به فروپاشي اتحاد جماهير شوروي ازپايان تاريخ خبر مي دهد و مي گويد(13) با شكست ماركسيسم، جز ليبراليسم ايدئولوژي ديگري براي بشريت وجود ندارد و با اتكا براين ايدئولوژي است كه مي توان مدل مطلوبي براي ادارة بشريت ارائه نمود. او نيز همانند اشتراوس مدل هاي ادارة جامعه را به دو بخش مدرن وغيرمدرن تقسيم مي كند. دنياي مدرن از ديد او همان خير مطلق ودنياي غيرمدرن همان شر مطلق است و در روياروئي ميان دنياي مدرن وغيرمدرن نهايتاً اين دنياي مدرن است كه بـه پيروزي مي رسد وليبرال دموكراسي به عنوان آرمانشهر مدرنيته جايگزين مدلهاي اعتقادي قبلي مي گردد. دراين تفكر ارزش هاي آمريكائي به هدف نهائي بشريت تبديل مي شوند وبشر دراين دوره به آن چنان تكاملي مي رسد كه از گزينه هاي ماوراء طبيعي ومتافيزيكي – خدا- بي نياز مي گردد. عقل گرائي ، تجربه گرائي ومنطق گرائي از ويژگيهاي دنياي مدرن است كه درمقابل آرمان گرائي وخدامحوري نهايتاً به پيروزي مي رسد. فوكوياما اگرچه با آرمانگرائي ديني مخالف است اما در عرصة انسان محوري وسياست به عنوان يك آرمانگراي خوشبين ظاهرشده واعتقاد راسخ دارد كه الگوي دموكراتيك آمريكا ارزشي جهانشمول وجهانگير است.

 

ج-ساموئل هانتينگتون

نومحافظه كاران آمريكا از انديشه هاي ساموئل هانتينگتون نيز تاثير فراوان پذيرفته اند.

سـاموئل هانتينگتــون استاد بــرجسته كرسي «حكومت» و مدير موسسه مطالعات استراتژيك دانشگاه هاروارد آمريكا است وسابقاً رئيس جامعه علوم سياسي آمريكا واز موسسات مجله سياست خارجي بوده است. شهرت جهاني او بيشتر به خاطر نظريه برخورد تمدنهاي اوست.(14)

وي فعاليتهاي سياسي خود را همراه كيسينجرو برژينسكي در شوراي روابط خارجي آمريكا كه اصلي ترين نهاد رهبري سياست خارجي آمريكا است آغاز كرد. او همچنين سمتهاي سياسي، امنيتي واطلاعاتي متعددي را از سال 1969 تاكنون عهده دار بوده است. هانتينگتون هماهنگ كننده امنيتي شوراي امنيت ملي دركاخ سفيد، عضو كميسيون تدوين سياستهاي درازمدت استراتژيك آمريكا، عضو كميسيون حفاظت از اسناد سري آمريكا وهمچنين عضو ارشد يگان نظامي مستقل براي توسعه بين المللي دركاخ سفيد بوده است.

هانتينگتون درارتباط با ساختار قدرت جهاني مي گويد(15)

« درنظام بين الملل در دوران جنگ سرد، دو ابرقدرت داشتيم كه هر يك بر بخشي از جهان مسلط بود وبراي گسترش نفوذ خود در ديگر نقاط جهان، با ديگري رقابت مي كرد. اين رقابت ها كه جزو لاينفك طبيعت جنگ سرد بود، با تلاش هريك براي گسترش پايگاه ايدئولوژي سياسي خود درعرصه جهاني نيز تقويت مي شد.

امروزه تنها يك ابرقدرت وجود دارد، هرچند بازار گفت وگو درباره تك قطبي بودن، چندقطبي بودن يا شكل ديگري از جهان بسيار گرم است. دراين جهان تك قطبي، يك ابرقدرت ، آن هم فارغ از قدرت هاي عمدة ديگر، دركنار شمار زيادي قدرت هاي كوچك تر، نيروي برتر است كه مي تواند تك وتنها يا با همكاري ضعيف كشورهاي ديگر وحتي بدون پشتيباني آنها، به گونه اي موثُر، مسايل بزرگ بين المللي را حل وفصل كند وهيچ مجموعه اي از ديگر قدرت ها نيز نمي تواند مانعي در برابر آن ايجاد كند.

سياست هاي بين المللي معاصر، مجموعه اي است متشكل از ابرقدرتي كه امپراتوري نيست، دركنار چندقدرت عمده ديگر، بدين معنا كه اولاً ابرقدرت واحد درعرصه مسايل بزرگ جهاني، اغلب مي تواند اقدامات مجموع ديگر قدرت هاي عمده را وتو كند. ثانياً، ابرقدرت واحد صرفاً مي توانــد مسايــل بين المللي را از راه همكاري يا برخي از قدرت هاي عمده ديگر حل وفصل كند.

سرشت وساختار قدرت جهاني درجهان تك قطبي چهار سطح دارد كه در بالاترين سطح آن ايالات متحده، درهمه موُلفه هاي قدرت برتري دارد. در سطح دوم نيز قدرت هاي عمده منطقه اي قرار دارند كه در بخش هايي از جهان، بازيگراني با نفوذند هرچند گسترة منافع قدرتشان به گستردگي منافع وقدرت جهاني آمريكا نيست، ازجملة اين بازيگران جامعه اروپا، روسيه، چين، هند، برزيل و پاره اي از كشورها هستند . روشن است كه اهميت فعاليت ودامنه نفوذ اين كشورها بسيار متفاوت است سطح سوم را نيز قدرت هاي متوسط منطقه اي تشكيل مي دهند كه نفوذ آنها درمناطقشان كمتر از نفوذ قدرت هاي عمدة منطقه اي است. سرانجام بقيه كشورها در سطح چهارم قرار مي گيرند كه برخي از آنها با دلايل گوناگون به واقع مهم هستند، ليكن درمقايسه با كشورهايي كه درسه سطح بالاتر قرار گرفته اند، نقشي درساختار قدرت جهاني ندارند.

سرشت وساختار دوقطبي قدرت در دوران جنگ سرد، ناگزير منشاُ درگيري ميان دوابرقدرت بود، ساختار جديد تك قطبي ، الگوهاي بسيار متفاوتي از منازعات پديد مي آورد. ايالات متحده به عنوان تنها ابرقدرت ، داراي منافع جهاني است ودرجهت گسترش آن درهمه مناطق جهان، سخت تلاش مي كند. البته اين امر سبب درگيري با آن دسته از قدرت هاي بزرگ منطقه اي مي شود كه ايالات متحده را يك ميهمان ناخوانده مي دانند ومعتقدند خود بايد نقش عمده را در تحولات مناطقشان بازي كنند. بدين سان، زمينه طبيعي براي رقابت ميان ايالات متحده وقدرت هاي اصلي منطقه اي وجود دارد هرچند قدرت هاي متوسط درهريك از مناطق، علاقه ندارند كه زيرسلطه قدرت هاي بزرگ منطقه اي قرار گيرند واز اين روي، براي محدود كردن توانايي آن قدرت ها در شكل دادن به تحولات منطقه تلاش مي كنند.

اين روابط رقابت گونه، زمينه ساز همكاري ايالات متحده وقدرت هاي متوسط منطقه اي است. وضعي كه امروز شاهد آنيم. دردهه گذشته، ايالات متحده براي مهاركردن چين، اتحاد خود را با ژاپن استوارتر واز افزايش قدرت نظامي اين كشور پشتيباني كرد. همچنين روابط ويژة خود را با انگليس حفظ كرد تا اهرم فشاري دربرابر ظهور اروپاي يكپارچه اي كه درآن آلمان وفرانسه مسلط باشند فراهم آورد.»

 

پي نوشت ها:

1-روزنامه همشهري،11 خردادماه 1382،ص12

2- LEO ESTRAOUS

3- FRANCIS FUKUYAMA

4- SAMUAL HUATINGTON

5- KIRCHHAIN

6- ANAPOLICE

7 -همان،پيشين

8 -روزنامه همشهري،11 خردادماه 1382،ص11

9 -همان ، پيشين

10-http://www.snn.ir/2/9/82

11-روزنامه همشهري،20 ابان ماه 1382،ص14

12-http://www.bionvan.com/15/4/82

13-مصاحبه با فرانسيس فوكوياما،نويسنده كتاب پايان تاريخ،روزنامه همشهري،16 خرداد 1381

14- سايت بي عنوان ، http://www.bionvan.com ،بررسي كتاب موج سوم،1/4/1382

15-ساموئل هانتينگتون، آمريكا در جهان معاصر،مترجم سايت بي عنوان،http://www.bionvan.com ،29 تير ماه 1382

 

 

گرايشات مذهبي محافظه كاران جديد

براي شناخت زير ساخت هاي فكري حاكمان جديد آمريكا كه شكل دهندة اقدامات اجرائي ايشان در دوران تصدي قدرت است، ضرورت دارد به گرايشات ديني ايشان نيز توجه گردد بر اين اساس اين فصل به بررسي اين مهم پرداخته است.

نومحافظه كاران آمريكا به لحاظ اعتقادي داراي دو گرايش مسيحي و يهودي مي باشند كه اين دو گرايش تواماً درخدمت سياست هاي اجرائي واستراتژيك نومحافظه كاران قرار داشته اند بررسي اين دو گرايش، مباني فكري محافظه كاران نوين آمريكا را از زاويه اي ديگر مورد مداقه قرار مي دهد.

 

الف: گرايش به مسيحيت(1)

مسيحيت به سه شاخه كاملاً جدا ومخالف يكديگر يعني كليساي كاتوليك روم، ارتدكس وپروتستان تقسيم شده است. كشورهاي جنوب اروپا و آمريكاي لاتين عمدتاً كاتوليك،كشورهاي شمال اروپا وايالات متحدة آمريكا پروتستان وپيروان كليساي ارتدكس در اروپاي شرقي هستند.

اين سه كليسا دراعتقادات ديني ومراسم عبادي كاملاً از يكديگر جدا هستند ومانند سه دين مختلف عمل مي كنند و حتي انجيل كليساي پروتستان با انجيل كليساي كاتوليك تفاوت زيادي دارد.

دريك قرن گذشته جريان جديدي كه در بين پروتستان ها فوق العاده قدرتمند شده است ؛ مكتب نوظهور مبلغان انجيل مي باشد. قبل از جنگ جهاني دوم اين مكتب نوظهور به بنيادگرايي معروف وشعار آنها بازگشت به انجيل وتغيير جامعه با تحول فرهنگي بود و هدف آنها بوجود آوردن حكومت در آمريكا برمبناي بنيادهاي انجيل بود. بعد از جنگ جهاني دوم بنيادگرايان آمريكايي خود را مبلغان انجيل معرفي كردند و با استفادة گسترده از وسايل ارتباطات جمعي توانستند درجامعة آمريكا نفوذ فراواني به دست‌آورند واكنون اين جريان ، قدرتمندترين وفعال ترين تشكيلات ديني درآمريكا محسوب مي شود ودرمراكز سياسي اين كشور نفوذ دارد. يكي از ويژگيهاي جريان فوق اين است كه وابسته به فرقه ها يا كليساي پروتستان نيست، بلكه اعضاي تمامي فرقه ها وكليساي پروتستان عضو اين جريان ديني مي باشند، مسيحي نمودن ساير اقوام غيرمسيحي با تبليغات گسترده يكي ديگر از اهداف اين جريان مي باشد.

كشيشان معروف آمريكايي مانند بيلي گراهام BILLY GRAHAM ، جري فالول JERRY FALWELL ، پت رابرتسون PAT ROBERTSON ، هال ليندسي HAL LINDSEYو مايك ايوانس MIKE EVANSاز مبلغان اين جريان باشند كه شهرت جهاني دارند ومخصوصاً در كشورهاي آمريكا وانگليس، از نفوذ عميقي دربين دولتمردان اين دو كشور برخوردارند.

بسياري از نومحافظه كاران آمريكا نيز به لحاظ ديني، مسيحي ، پروتستان به شمار مي آيند و از نظر كارشناسان سياسي به راست مسيحي يا صهيونيست هاي انجيلي گرايش دارند(2). اين افراد به شدت مذهبي وحتي به تعبيري بنيادگرا هستند ودرعين اعتقاد به مباني مسيحيت به نوعي همخواني دين با سياست نيز اعتقاد دارند. براي مثال به يكجانبه گرائي درمسائل بين المللي معتقد هستند، جدال دائمي بين خير وشر درهمه عرصه ها حتي در عرصه سياسي را باور دارند، طرفدار حمايت از شركت هاي بزرگ نفتي وتسليحاتي توسط سياستگذاران آمريكا هستند واز بقاي اسرائيل در سرزمين هاي اشغالي حمايت مي كنند(3). حمايت مسيحيان نومحافظه كار از اسرائيل مبتني بر جهان بيني مذهبي آنان است . براساس اين جهان بيني، حمايت از اسرائيل داراي مباني انجيلي بوده وايجاد جامعه يهوديان وتشكيل اسرائيل زمينه ساز رجعت مسيح مي باشد. درواقع تشكيل يك كشور يهودي وبازسازي معابد باستاني قوم يهود پيش شرط بازگشت ثانوي مسيح تلقي مي گردد. برمبناي اين اعتقاد، مسيحيان اگر نمي خواهند مانع اجراي طرح بزرگ خدا باشند بايد از موجوديت اسرائيل پشتيباني نمايند. به عبارت ديگر از نظر اين گروه از مسيحيان، اسرائيل ارض مقدس است ويهود قومي است كه خدا با آن عهد وپيمان بسته است . در گزارش نمايندگي فرهنگي ايران درنيويورك آمده است.(4)

« آلبرت موهلر رئيس مدرسه ديني بابتيست جنوبي مدعي است كه حمايت آمريكا از اسرائيل ريشه در حمايت ميليون ها مسيحي دارد. جانت مارشال مجري يك برنامه مذهبي راديوئي با 5/3 ميليون شنونده نيز مي گويد اسرائيل براي ما در درجه اول اهميت قرار دارد چراكه معرف تمام آنچه است كه مابه عنوان مسيحي به آن معتقد هستيم. وي معتقد است كه هشتاد درصد از شنوندگان برنامه راديوئي به دلايل مذهبي ونه سياسي از اسرائيل حمايت مي كنند چرا كه اسرائيل سرزمين مقدس مسيحيان است.»

طرفداران جناح راست مسيحي سه پيش شرط مندرج در انجيل را علت همگرائي با يهوديان مي دانند اين سه شرط كه زمينه ساز رجعت مسيح است عبارتند از:

1- احياي سرزمين يهود ( اسرائيل)

2- تملك بيت المقدس توسط يهود

3- بازسازي معابد باستاني يهوديان

اين قبيل پيروان كليساي پروتستان معتقدند براي ظهور دوباره مسيح بايد چند خواسته مسيح را كه در تفاسير انجيل در قرن بيستم به عنوان پيشگويي بيان شده، عملي نمايند. اين جريان نوظهور در پروتستانيسم باعنوان «صهيونيسم مسيحي» شهرت دارد كه يك پديده جديد ديني سياسي در مسيحيت است. كه براي اولين بار توسط كليساي انگليس در اواخر قرن نوزدهم ميلادي به وجود آمد.پروتستان هاي مقيم آمريكا وانگليس اين جريان نوظهور را «عملي نمودن خواسته هاي مسيح» و« عملي نمودن پيشگويي هاي انجيل» نيز مي نامند.(5)

مطابق اعتقادات مكتب فوق حوادثي بايد به وقوع بپيوندد تا مسيح دوباره ظهور نمايد وپيروان اين مكتب وظيفه ديني دارند براي تسريع درعملي شدن اين حوادث كوشش نمايند. حوادثي كه به زعم آنها بايد عملي شوند، عبارتند از:

1- يهوديان از سراسر جهان بايد به فلسطين آورده شوند وكشور اسرائيل در گستره اي از رودخانه نيل تا رودخانه فرات به وجود آيد در اينصورت يهودياني كه به اسرائيل مهاجرت نمايند اهل نجات خواهند بود.

2- يهوديان بايد دومسجد اقصي وصخره دربيت المقدس را منهدم كنند و به جاي اين دو مسجد مقدس مسلمانان ، معبد بزرگ را بنا نمايند.

3- روزي كه يهوديان مسجد اقصي و مسجد صخره را در بيت المقدس منهدم كنند، جنگ نهائي مقدس (آرماگدون) به رهبري آمريكا وانگليس آغاز شده، دراين جنگ جهاني تمام جهان نابود خواهد شد.

4- روزي كه جنگ آرماگدون آغاز شود، تمامي مسيحيان پيرو اعتقادات «عملي نمودن خواسته هاي مسيح » كه دوباره تولد يافته اند مسيح را خواهند ديد وتوسط يك سفينه عظيم از دنيا به بهشت منتقل مي شوند واز آنجا همراه با مسيح نظاره گر نابودي جهان خواهند بود.

5- درجنگ آرماگدون زماني كه ضدمسيح (دجال) درحال دستيابي به پيروزي است، مسيح همراه مسيحيان دوباره تولد يافته درجهان ظهور خواهد كرد و نيروهاي ضد مسيح را در پايان اين جنگ مقدس شكست مي دهد.وي حكومت جهاني خود را با مركزيت بيت المقدس برپا خواهد ساخت و معبدي كه به جاي مسجد اقصي وصخره در بيت المقدس ساخته شده محل حكومت جهاني مسيح خواهد بود.

6- دولت صهيونيستي اسرائيل با كمك آمريكا وانگليس مسجد القصي ومسجد صخره در بيت المقدس را نابود خواهد كرد و معبد بزرگ آنان دراين مكان ساخته خواهد شد واين رسالت مقدس به عهده آنها مي باشد.

7- اين حادثه پس از سال 2000 ميلادي حتماً اتفاق خواهد افتاد.

8- قبل از آغاز جنگ آرماگدون، رعب ووحشت جامعه آمريكا را فراخواهد گرفت.

9- قبل از ظهور دوباره مسيح، صلح درجهان هيچ معني ندارد ومسيحيان براي تسريع درظهور مسيح بايد مقدمات جنگ آرماگدون ونابودي جهان را فراهم نمايند.»

رهبران مذهبي فرقه هاي پروتستان در ايالات متحده وانگليس كه به اين مكتب نوظهور «خواسته هاي مسيح» اعتقاد دارند در دهه 1990 اعتقـادات يـادشده را بشدت در جامعه آمريكا واروپا تبليغ كرده اند ودر 10 سال گذشته در آمريكا دراين زمينه دهها كتاب منتشر شده وفيلمهاي گوناگوني به نمايش درآمده اند.(6)

در اوائل سال 2001 كشيش آمريكائي به نام هال ليندسي HALONDESYكه مبلغ اين مكتب مي باشد، كتابي با عنوان «درپيشگويي هاي انجيل جاي آمريكا كجاست؟» را تاليف كرده كه يكي از پرفروش ترين كتاب هاي سال 2001 درآمريكا به شمار آمده است. دراين كتاب مشخصات دولت واشنگتن درجنگ آرماگدون بيان شده است. نويسنده دراين كتاب اثبات نموده است كه دولت آمريكا جنگ آرماگدون را رهبري خواهد كرد. ومخالفان مسيح در سراسر جهان را كه قبل از آغاز اين جنگ باعث ايجاد رعب ووحشت درجهان شده اند، شكست خواهد داد.دراين جنگ مقدس، دولت انگليس همكار آمريكا خواهد بود. در همين ارتباط دولت آمريكا در اوج جنگ سرد موشك هاي هسته اي قاره پيماي خود را «شمشيرهاي جنگ مقدس» ناميده و متمايل به استفاده بر عليه عراق درسال 1991 براي فراهم كردن مقدمه جنگ آرماگدون بوده است.(7)

مسيحيان راست در آمريكا و انگليس اعتقاد دارند كه مسيح هميشه درامور خاورميانه به سود دولت اسرائيل مداخله نموده است واعلام مي دارند كه خواست دولت اسرائيل درحقيقت خواست مسيح مي باشد ومذاكرات صلح درخاورميانه بيهوده است وتآُسيس كشور اسرائيل بزرگ از رودخانه نيل تا رودخانه فرات خواستة مسيح مي باشد كه بزودي عملي خواهد شد.