نيهيليسم و يا نيستانگاري چيست و چگونه تقدير عصر جديد است؟ قرن نوزدهم را به حق دورهي نيستانگاري ناميدهاند. اما آيا نيستانگاري فقط تقدير اين قرن است؟
در قرن نوزدهم متفكراني همچون نيچه به اين امر متذكر شدند و حاكميت آن را بر اين عصر گوشزد نمودند. در عصر نيستانگاري امر فراحسي بدل به محصولي قرار نيافته از امر حسي ميگردد. لكن بدين ترتيب و با چنين سقوطي ماهيت خاص الخاص مورد انكار قرار ميگيرد.
سقوط امر حسي موجب ميشود تا امر حسي محض و نيز تمايز امر فراحسي و امر حسي خنثي شود. اين سقوط در بيمعنايي به نهايت ميرسد. متافيزيك را همواره چونان حقيقت موجود بما موجود گفتهاند و نه آموزهي يك متفكر. البته نظر متفكران بزرگ متافيزيك چنين بوده و اگر آناني كه در خانه تفكر جاي ندارند متافيزيك را برساختهي هر متفكري ميانگارند، في الواقع متفكر نيز بنياد فلسفي خويش را در حوزهي متافيزيك داراست.
متافيزيك جلوههاي گوناگوني داشته است. تفكر نيچه نيز صورت متافيزيكي دارد و البته آن را چونان فرا رسيدن و تحقق نيستانگاري ميشمارد. ضرورت دارد تا در ماهيت متافيزيك نيچه بيانديشيم. اما به نظريات فلسفي، اخلاقي، شناختي، زيباشناختي و حتي متافيزيكي نيچه نظر نداريم، بلكه صرفاً ميخواهيم نيچه را چونان يك متفكر به جد گيريم.
هر تفكر متافيزيكي عبارت از انتولوژي و يا موجودشناسي است.
بشر همواره داراي نسبتي با حقيقت بوده است. متافيزيك نيز از دايرهي اين امر بيرون نيست. در بنياد متافيزيك نيز وجود، انسان را در نظر به ماهيت وي در ربطي اولي ادراك نموده است. آمادهگري ويژگي بارز اين امر است. ضروري است تا اين امر نخست فراخوانده شده و سپس يافته گردد و پس از آن ايجاد يابد. ليكن براي هر تفكري تنها يك طريق است كه تعلق بدان دارد تا آن را علي النهايه چونان متعلق خود و نيز چونان نامتعلق خود استوار دارد و امر قابل تجربه بدين طريق به بيان آيد.
ما نميدانيم كدام امكانات است كه تقدير تاريخ تفكر غرب را بر ما و براي سراسر غرب پاس ميدارد. هيئت ظاهري اين امكانات نيز نشان از ضرورت اولي آنها نيست.
به هر حال آن كس كه در راه آموختن است در تفكر به آموختن ميپردازد و در طريق آن چونان آموزهاي ميماند و در آن حقيقي حضور دارد.
در تاريخ تفكر غرب گرچه از آغاز موجود در نظر به وجود مورد تفكر قرار گرفته است، لكن حقيقت وجود هماره محجوب مانده است. اين تاريخ براي اين تفكر عبارت از پيامد اعصار متافيزيك نيست، بلكه قرب يافتن خاصي نسبت به آن است.
ما خواهانيم تا در متافيزيك نيچه تأمل كنيم. تفكر وي خود را نيستانگارانه مينگرد. نيچه سرتاسر تاريخ تفكر غرب را تاريخ نيستانگاري مينامد. اين همه را با يك عبارت كوتاه مينامد: خدا مرده است.
نيچه با اين عبارت خويش هيچ گونه نظريه اخلاقي، ديني و از اين دست را ارائه نميدهد.
كلام نيچه به بيان تقدير دو هزار ساله غرب ميپردازد. نيچه ميگويد: من به كلام اقوام اوليه ژرمن ايمان دارم، كه ميگويند همه خدايان بايستي بميرند. هگل در جايي مينگارد: احساس كه دين عصر جديد بر پايهي آن استوار است، به اين معناست: خدا، خود مرده است. بين كلام اين دو نوعي هماهنگي اساسي وجود دارد كه خود محجوب در ماهيت متافيزيك است. پلوتارخ نيز در جايي عين اين كلام را ادا كرده است. باز هم نيچه ميگويد: عظيمترين واقعه نوظهور، اين كه خدا مرده است و بيمحمل شدن ايمان به خداي مسيحي سايهي خويش را بر اروپا ميگستراند. خداي مسيحي در تفكر نيچه همان عالم فراحسي در متافيزيك است. خدا براي وي عبارت از حوزه ايدهآلهاست. از افلاطون به بعد است كه اين حوزه اعتبار يافته است. از آن هنگام عالم حسي از عالم فراحسي جدا ميشود. عالم حسي عبارت ميشود از عالم فيزيكي و عالم فراحسي عبارت ميشود از عالم متافيزيكي. خدا مرده است، يعني عالم فراحسي بدون نيروي تأثيرگذار است و نيروي حيات ندارد. يعني متافيزيك يا فلسفه غرب چونان افلاطونيسم به نهايت راه خويش رسيده است. حركت تقابلي نيچه در برابر متافيزيك چونان تبدل ماهيت است. ديگر هيچ چيز باقي نيست تا انسان آن را در بنياد قرار دهد و خود را سامان بخشد. نيچه ميگويد: آيا ما همچون عدمي بينهايت به سوي فنا و خطا نميرويم؟
عدم در اين وادي به اين معناست: غروب يك عالم فراحسي و مهجور و محصور. نيستانگاري، اين غريبترين ميهمان در آستانه انتظار است.
مؤمنان ديني و نيز آناني كه باز هم باور متافيزيكي دارند، در اين عصر از دايرهي نيستانگاري بيرون نيستند. نيز هر آن كس كه علي الظاهر نيستانگارانه ميانديشد، به اين دليل نميتوان وي را نيستانگار ناميد.
نيستانگاري عبارت از حركت تاريخي است و فقط نظريه و آموزه متفكران نيست. نيستانگاري تاريخ را طبق روند خود در تقدير اقوام غربي به جريان ميافكند.
بنابراين صرفاً عبارت از پديدهاي در كنار ديگر پديدههاي تاريخي نيست. نيستانگاري عبارت از جرياني فكري همچون مسيحيت، اومانيسم و يا عصر روشنفكري نيست.
نيستانگاري عبارت از حركت بنيادين تاريخ غرب است. جريان ژرفي است كه صرفاً ميتواند مصائب عالم را از پي داشته باشد. نيستانگاري عبارت از حركت تاريخي اقوام قرار يافته در حوزه اقتدار عصر جديد در كرهي ارض است.
نيستانگاري عبارت از دستآورد ملتي خاص نيست. آن مللي كه خود را علي الظاهر از طرح نيستانگاري دور ميدارند، چه بسا در بسط آن بيش از ديگران دست داشتهاند. اينها از صفات بارز اين غريبترين ميهمان است كه نميتواند منشأ خاص خود را بنامد.
ارزشهايي كه براي متافيزيك چونان افلاطونيسم اعتبار داشته است، با غروب متافيزيك و بسط نيستانگاري به صورتهاي ديگر چاره ميشود. تحقق تاريخي جايگزين تبري از عالم حسي ميشود. سعادت جاويد در باور الهي بدل ميشود به سعادت و رفاه زميني براي بيشتر مردم. تكليف ديني بدل ميشود به تلاش جهت ايجاد فرهنگ و يا گسترش تمدن. عنصر خلاقه كه پيش از اين فقط مختص خدا بوده است، بدل به يكي از ويژگيهاي انسان ميشود. اين خلاقيت آنقدر تنزل مييابد تا كاملاً بازاري ميشود.
نيچه ميگويد: نيستانگاري بدين معناست كه برترين ارزشها خود را بيارزش سازند. اما نيستانگاري براي نيچه هرگز عبارت از پديدهاي ساقط شده نيست بلكه تاريخيگري تاريخ غرب است. وي نيستانگاري را چونان منطق دروني تاريخ غرب ميانديشد. در نظر وي با قلب ارزشهاي كنوني، باز هم عالم چونان خود استوار است و از همه جهات به طور بيارزش در جهت تحقق ارزش نوين سير ميكند. اين تحقق ارزش نوين هم باز در نظر نيچه چونان نيستانگاري است. نيچه آن را نيستانگاري كلاسيك تماميت يافته مينامد. پس نيستانگاري نخست چونان قلب ارزشهاي كنوني است و سپس بيانگر حركت تقابلي لابشرط در راستاي قلب ارزشهاست. لكن گرچه قلب ارزشهاي كنوني به نيستانگاري تماميت يافته و كلاسيك تعلق دارد، اما ارزشهاي كهن جانشين ارزشهاي كنوني نميشود. تحقق ارزش به حوزهاي ديگر نياز دارد. اما ببينيم ارزش در نظر نيچه چيست. مفتاح متافيزيك وي در اين نكته است. در قرن نوزدهم بسيار از ارزش گفتهاند: ارزشهاي حيات، ارزشهاي فرهنگي، ارزشهاي روحي، رواني و غيره و آنها را به غلط ناشي از تفكر يونانيان دانستهاند. نئوكانتيها به فلسفه ارزش ميرسند. حتي در تئولوژي مسيحي خدا را چونان برترين ارزش دانستهاند. علم را از حوزه ارزش بيرون ميدانند و ارزش گذاريها را محدود به جهانبينيها كردهاند. كثرت نظريات در مورد ارزشها با عدم تعين اين مفهوم تطابق دارد. اما نيچه چه ادراكي از ارزش دارد؟ چرا متافيزيك نيچه عبارت از متافيزيك ارزشهاست؟
نيچه در جايي ميگويد: اصل ارزش به معناي شرايط تحقق و تحول در چشمانداز تصاوير پيچيده با دوام نسبي حيات در اندرونهي صيرورت و شدن است. ماهيت ارزش ناشي از آن است كه همچون مقامي چشماندازگونه باشد.
ارزش آن است كه به نظر آمده است. ارزش چونان مقامي چشماندازگونه از چيزي چشم ميپوشد و چيزي را در نظر ميآورد و سپس باز لازم ميشود چيزي ديگر را از نظر دور بدارد.
ارزشهاي از مقياس و معيار عددي ناشي ميشوند. بنابراين ارزشها به طور ماتقدم چيزي في نفسه نيستند. ارزش تا به جايي كه اعتبار دارد ارزش است. لوگوس بدل به تمثل شده است. هر موجودي تا به جايي تمثل گونه است كه به وجود موجود تعقل دارد. اين چشم انداز است كه عبارت از ارزش است. با ارزشها چونان چشماندازهاست كه شرايط فروشد و فراشد تحقق مييابد. موجود متمثل ماهيتاً چنان است كه به اين چشمانداز دوگانه نيازمند است. آنچه به ماهيت حيات تعلق دارد عبارت از اراده به فروشد و فراشد است. هر گونه فروشد حيات در خدمت فراشد آن است. صيرورت از نظر نيچه به معناي گذار از چيزي به سوي چيز ديگري است، نوعي حركت كه لايب نيتس آن را طبيعت متغير مينامد. در واقع منظور نيچه از صيرورت، موجود است. ولي اين صيرورت را چونان اراده به سوي قدرت ميانديشد.
اراده به سوي قدرت عبارت از طريق بنيادين حيات است. اراده به سوي قدرت، صيرورت، حيات و وجود در زبان نيچه يكسان است.
اما چون برترين ارزشهاي كنوني از طريق فراخناي عالم فراحسي بر عالم حسي حاكميت داشته و متافيزيك اين حاكميت را عرضه داشته با تحقق اصل نوين تبدل ارزشي همهي ارزشها، رجعت سرتاسر متافيزيك لازم ميآيد. نيچه اين رجعت را به صورت غلبه بر متافيزيك ميانگارد. بنابراين مفهوم نيچه از نيستانگاري از طريق اراده به سوي قدرت عرضه ميشود. بنابراين كافي است معناي اين عبارت روشن شود، تا بتوانيم بدانيم منظور نيچه از نيستانگاري چيست.
در آغاز به غلط چنين استفاده ميشود، كه اراده به سوي قدرت يعني تلاش در جهت رسيدن به قدرت. طبق اين معناي غلط، اراده و قدرت هر يك در سويي قرار دارند و رابطهاي انتقالي با هم دارند. اگر چنين بينديشيم اين اصل بنيادين فلسفي نيچه را محدود به حوزهي روانشناسي كردهايم. ما هنگامي به معناي اين عبارت نزديك ميشويم كه در تفكر متافيزيكي تأمل كنيم و در كليت تاريخ متافيزيك غرب بيانديشيم. نيچه خود ميگويد: اراده به سوي قدرت را در مقامي يافتم كه موجود زنده حضور داشت و نيز در ارادهي خادمان با اراده به حاكم بودن مواجه گشتم. اراده عبارت از اراده به حاكم بودن است. چنين ارادهاي در ارادهي خادمان نيز حضور دارد. البته نه بدان معنا كه خادم تلاش دارد تا از نقش بندگي خويش خارج شود و خود بدل به حاكم گردد بلكه بنده چونان بنده خواهان است تا چيزي را تحت حوزهي خود داشته باشد كه در كنار خدمت كردن خود به آن فرمان براند. اراده در معناي نيچه عبارت از خواهش و تلاش محض در جهت چيزي نيست، بلكه دستور و امر و فرمان است.
اراده آن چيزي را دارا است كه آن را خواهان است زيرا اراده خواهان ارادهي خويش است. اراده به سوي قدرت عبارت از ماهيت قدرت است. در واقع اراده به سوي قدرت عبارت از اراده به سوي چيزي بيرون از اراده نيست.
نيچه ميگويد در هر ارادهاي با ارزشگذاري مواجهايم. ارزشها عبارت از شرايط فروشد و فراشد در اندرونهي وجود موجود است. شيوههايي كه چگونه موجود در كل با وجود اراده به سوي قدرت خود وجود مييابد، عبارت از موجوديت خود و عبارت از بازگشت جاودانهي همان است. نيچه در اراده به سوي قدرت و در بازگشت جاودانهي همان به وجود موجود ميانديشد. به هنگامي كه متافيزيك موجود را در وجود خويش چونان اراده به سوي قدرت ميانديشد، موجود را ضرورتاً چونان ارزش متحقق در نظر دارد. متافيزيك هر چيزي را در افق ارزشها، اعتبار ارزش، قلب ارزش و تبديل ارزش در نظر دارد. اين همان سوبژه دكارتي است.
دكارت نيز همچون ارسطو (فاعل شناسايي) را مورد پرسش قرار ميدهد. تا جايي كه دكارت اين سوبژه را در طي طريق معمولي متافيزيك پي ميجويد، حقيقت را چونان قطعيت به تمثل ميآورد، كه ego cogito چونان موجود قطعي است. بنابراين ego sum بدل به سوبژه و اين نيز بدل به خودآگاهي ميشود. سوبژكتيويتهي سوبژه خود را برخاسته از قطعيت اين خودآگاهي معين ميدارد. بنابراين قطعيت چونان اصل خللناپذير متافيزيك عصر جديد چونان اراده به سوي قدرت جلوه مييابد و حقيقت به معناي ارزشي ضروري درميآيد.
بنابراين متافيزيك در همه جلوههاي خويش يك سخن را بيش نگفته است. مثل افلاطوني و انرگئياي ارسطويي، ens Creatum قرون وسطايي، كوژيتوي دكارتي، مونادولوژي لايب نيتس، روح مطلق هگل، آزادي انساني شلينگ، نقادي كانت و نيستانگاري نيچه و هر آنچه چونان متافيزيك بنيادين غرب تاكنون ظهور داشته است، همه و همه يك سخن بيش نميگويند. اينها همه جلوههاي يك موجود است. هر روز وجههاي از خويش را آشكار كرده است. اما آيا اين راه همچنان ادامه دارد؟ نيچه، هيديگر و بسي ديگر از متفكران غرب بر اين باورند كه متافيزيك غرب به نهايت راه خويش رسيده است و همهي امكانات خود را بروز داده و تفكري ديگر ظهور خواهد يافت. نيستانگاري در آغاز راه غرب حضور داشته است، اما در آن هنگام محجوب بوده است. اكنون ديگر كاملاً عيان و ظاهر است. تفكري ديگر براي غرب چه تفكري خواهد بود؟ آيا غربيان باز هم به اديان كهن شرقي چنگ خواهند زد؟ البته منظور ما از توسل به تفكري ديگر در راه تفكر است و نه باورهاي ديني، اخلاقي و از اين دست! هيديگر براي دستيابي به تفكري ديگر به متفكران پيش از افلاطون رجوع ميكند. راهها ميجويد و در پي حكم قطعي نيست. آيا بشر غربي ديگر بار نيوشاي نداي وجود خواهد شد؟ اگر بشر غربي با حقيقت نسبتي ديگر بيابد، همگان رستگار خواهيم شد، چرا كه در اين عصر و دوران جز بشر غربي هيچ بشري دم نميزند.