باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 53 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
امپراتوري نژاد برتر!
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
سيري بر برتري جويي هاي امريکا


نوشته حاضر مقاله اي است از «سميرامين» ، نظريه پرداز معاصر معروف توسعه وي که داراي گرايشهاي سوسياليستي است ، همواره با نقد سرمايه داري و امپرياليسم به بيان کاستي هاي اين نظام پرداخته و تبعات آن مانند مسائلي نظير عدالت اجتماعي ، توسعه کشورهاي جهان سوم و... را مورد نقد و بررسي قرار داده است امين در اين نوشته به تلاش ايالات متحده امريکا براي ايجاد يک امپراتوري جهاني پرداخته و سياست هاي اين کشور در حوزه هاي مختلف سياسي و اقتصادي را متاثر از چنين هدفي ارزيابي کرده است .
 

منبع: روزنامه - جام جم

   ● نويسنده: سمير - امين

مترجم: محمد رضا - حسن زاده

 
 
از دهه 1980 به بعد و با فروپاشي نظام شوروي طبقه حاکم در ايالات متحده خواه دمکرات يا جمهوريخواه شروع به طراحي يک برنامه هژموني کردند. برتر مقامي موجب شد تا ايالات متحده تصميم بگيرد سلطه خود را از طريق به کارگيري استراتژي نظامي با هدف کنترل جهان تقويت کند.مداخله امريکا در خليج فارس ، يوگسلاوي ، آسياي مرکزي ، فلسطين و عراق آغاز يک سلسله جنگهاي بي پايان است که «در امريکا ساخته مي شوند». بهانه هايي چون مبارزه با تروريسم ، قاچاق مواد مخدر و نابودي سلاحهاي کشتار جمعي زمينه را براي حمله به ديگران آماده مي کنند، وقتي به ياد مي آوريم که چگونه سيا تروريستهاي جعلي مانند طالبان يا بن لادن خلق کرد، صحت اين گفتار روشن مي شود. ادعاي داشتن سلاحهاي کشتار جمعي در حالي که امريکا خود بيش از بقيه کشورها اين سلاحها را در اختيار دارد صرفا ابزاري تبليغاتي است و چنان که گوبلز مي گويد: «اين ادعاها شايد براي متقاعد کردن ديدگاه هاي کم مايه امريکاييان مفيد باشد؛ ولي در جاهاي ديگر اعتباري ندارد». نفي حقوق متعارف ديگر مردمان در واقع طرح مجدد «نژاد برتر» هيتلر است . کساني که به اين نژاد تعلق ندارند، تنها در صورتي تحمل مي شوند که تهديدي براي بلندپروازي هاي نژاد برتر نباشند. - «منافع ملي» که طبقه حاکم ايالات متحده از آن دم مي زند چيست؟ اين طبقه تنها يک چيز را مي شناسد و آن هم پول است . امريکاي شمالي آشکارا در خدمت تامين منافع بخش غالب سرمايه است که از شرکتهاي چند مليتي امريکا تشکيل شده است . از نظر امريکايي ها ما سرخپوستاني هستيم که حق بقاي ما منوط به عدم تهديد سرمايه شرکتهاي چند مليتي امريکا است . اگر کشتن 300ميليون نفر براي امريکايي ها 154ميليون دلار سود داشته باشد آنها در کشتن اين عده درنگ نخواهند کرد. اصطلاح کشورهاي خودسر بيش از همه برازنده خود امريکاست . برنامه ايالات متحده امپرياليستي در بيرحمانه ترين معناي خود است ؛ ولي «امپراتوري» نيست زيرا هدفش مديريت جوامع جهاني به منظور تلفيق بهتر آنها در يک نظام سرمايه داري يکپارچه نيست . هدف تنها کسب سود در کوتاه مدت از طريق به کارگيري نيروي نظامي و قطع رابطه سرمايه با هرگونه ارزشهاي انساني است . امريکا در اين خصوص نسبت به اروپا سابقه طولاني تري دارد. نسل کشي سرخپوست ها، به بردگي کشيدن سياهان و امواج مهاجرت نمونه آن است در نهايت آنچه در امريکا به وجود آمد حزب واحد سرمايه بود که هر دو بخش آن داراي ديدگاه جهاني استراتژيک يکسان هستند. جامعه امريکا فاقد ابزارهاي ايدئولوژيک براي مقاومت در برابر ديکتاتوري سرمايه است . از سوي ديگر سرمايه همه جنبه هاي تفکر اين جامعه را شکل مي دهد و با تقويت نوعي نژادپرستي ريشه دار که به امريکا اجازه مي دهد خود را نژاد برتر بداند، خود را باز توليد مي کند. به همين دليل برنامه امريکاي شمال از نوع تلاشهايي که در تاريخ باستان و يا مدرن براي کسب هژموني سراغ داريم نيست . بهره کشي اقتصادي و نابرابري سياسي آن نوع هژموني را توجيه مي کرد. در عوض هژموني امريکا بيرحمانه تر و نزديک به برنامه نازي ها و مبتني بر نژاد برتر است . قدرت نظامي امريکا از نظر عموم تنها بخشي از برتري بلامنازع امريکاست و اين کشور در همه ابعاد اقتصادي ، سياسي و حتي فرهنگي برتري دارد. بر اساس چنين ديدگاهي هژموني امريکا اجتناب ناپذير است . با اين حال توجه به واقعيت هاي اقتصادي امريکا اين طرز فکر را زير سوال مي برد. کسري تجاري امريکا از 100ميليارد دلار در سال 1989 به 450ميليارد دلار در سال 2000 رسيده است . رقابت ميان موشکهاي آريان و موشکهاي ساخت ناسا و رقابت ميان ايرباس و بويينگ آسيب پذيري برتري امريکا را نشان مي دهد. در واقع امريکا فقط از برتري تسليحاتي خود سود مي برد به اين علت که اين بخش خارج از قوانين بازار فعاليت مي کند و از حمايت دولت برخوردار است . اقتصاد امريکاي شمالي در نظام جهاني به ضرر شرکاي خود و در واقع به شکل انگلي زيست مي کند. رشد اقتصادي امريکا در زمان کلينتون نيز تا حدود زيادي جعلي است و متکي به انتقال سرمايه از کشورهاي شريک تجاري بود که به ضرر و زيان آنها انجاميد. در واقع معجزه امريکايي با افزايش نابرابري اجتماعي حاصل شد که به موج واکنشي و پيروزي جورج بوش پسر انجاميد و چنان که «تاد» مي نويسد: «رشد ناخالص ملي امريکا که به دروغ آن را بزرگ جلوه داده اند به لحاظ صحت آماري به آمارهاي ارائه شده توسط اتحاد جماهير شوروي شباهت دارد.» جهان توليد مي کند و ايالات متحده که عملا در خزانه هيچ ندارد مصرف مي کند. امتيازي که امريکا دارد آن است که کمبودهايش با وام گيري از ديگران ولو به زور جبران مي شود. ابزارهايي که واشنگتن براي جبران کمبودهاي خود دارد متعدد است از جمله نقض مکرر اصول ليبرال ، صادرات اسلحه ، تلاش براي کسب سود بيشتر از نفت که دليل واقعي براي جنگ هاي آسياي مرکزي و عراق است . بخش اصلي کسري هاي امريکا از سرمايه هاي کشورهاي اروپا،ژاپن ، کشورهاي جنوب و کشورهاي نفت خيز و حتي کشورهاي فقير جبران مي شود که به اين مقادير بايد بهره وامهاي داده شده به کشورهاي مختلف را اضافه کرد. دليل اين که چرا سرمايه ها به طور مستمر به امريکا تزريق مي شود، پيچيده است ؛ ولي هر چه که باشد ربطي به قوانين بازار که منطقي و غيرقابل تغيير هستند ندارد. وحدت بين بخش هاي غالب سرمايه فراملي و اعضاي سه گانه (امريکا، اروپا و ژاپن) واقعي است و توضيح مي دهد که چرا آنها به سوي نئوليبراليسم جهاني شده گرايش دارند. به ايالات متحده به چشم يک مدافع نگريسته مي شود که در صورت لزوم با قدرت نظامي از «منافع مشترک» حمايت مي کند. هر چند امريکا بندرت منافع حاصل از رهبري خود را به تساوي تقسيم مي کند، آيا اين تضاد منافع منجر به فروپاشي اتحاد آتلانتيک خواهد شد؟ غيرممکن نيست ولي بعيد است . در اروپا هنوز هم احتمال دارد که يک بديل چپ در مخالفت با نئوليبراليسم منجر شود که سرمايه مازاد اروپا به جاي سرازير شدن به ايالات متحده صرف بهبود اوضاع اقتصادي و اجتماعي شود که در اين صورت با محروم شدن اقتصاد امريکا از اين سرمايه ، سلامت اقتصادي اين کشور از بين خواهد رفت و طبقه حاکم امريکا با مشکلات اجتماعي روبه رو خواهد شد. ولي امريکا به ليبراليسم غيرقرينه پايبند است ؛ زيرا تنها راهي است که مي تواند کمبودهاي خود را جبران کند. رفاه امريکا به قيمت رکود ديگران تمام شده است . پس چرا سرمايه همچنان به امريکا جريان دارد؟ شايد به اين دليل که امريکا را کشور امن ثروتمندان مي دانند و اين دليل اصلي سرمايه گذاري بورژواهاي جهان سوم در اين کشور است . در مورد اروپايي ها چه مي توان گفت؟ «ويروس ليبرال» همراه با اين باور ساده لوحانه که امريکا به قوانين بازار پايبند است نفوذ زيادي بر افکار عمومي دارد. همچنين اصل گردش آزاد سرمايه که صندوق جهاني پول به آن تقدس بخشيده است در واقع به امريکا کمک مي کند با تزريق مازاد سرمايه ديگران که به سبب پيروي از سياست هاي نئوليبرالي حاصل مي شود و خود امريکا به طور گزينشي به آنها تن در مي دهد، کسري هاي خود را جبران کند. همه کشورهاي بدهکار براي پرداخت بدهي خود تحت فشار قرار مي گيرند؛ در حالي که يک کشور قدرتمند و بدهکار به نام امريکا هرگز بدهي هاي خود را نمي پردازد. برنامه ميليتاريستي را که امريکا برگزيده است بايد از اين منظر بررسي کرد، در واقع امريکا به نداشتن هيچ ابزار ديگر براي تحميل هژموني اقتصادي خود اعتراف مي کند. دلايل ضعف توليد امريکا پيچيده است و جنبه ساختاري دارد. کيفيت ضعيف آموزشي و تعصب شديد به برتري بخش خصوصي در برابر بخش دولتي از دلايل بحران جامعه امريکا محسوب مي شود. جاي تعجب دارد که چرا اروپاييان با وجود اين ضعف که در اقتصاد امريکا مشاهده مي شود و همچنان در پي تقليد از آن هستند. خصوصي سازي گسترده و تضعيف بخش دولتي فقط امتيازات «اروپاي قديم» را کاهش خواهد داد. ولي آثار سوء درازمدت اين اقدامات هر چه باشد، کسب سرمايه در کوتاه مدت را به دنبال دارد. برنامه نظامي امريکا همان منطقي است که آدولف هيتلر اتخاذ کرده بود و همه مردم جهان را تهديد مي کند. بنابراين ايستادگي در برابر اين برنامه بايد هدف و مسووليت همه و مسووليت همه ما باشد. پيروزي در اين مبارزه بستگي به ظرفيت مردم کشورها در رهايي از توهمات ليبرال دارد؛ زيرا يک اقتصاد جهاني شده از نوع «ليبرال اميل» هرگز به وجود نخواهد آمد. بازسازي جبهه جنوب که بتواند به مردم آسيا و آفريقا امکان شنيده شدن صدايشان را بدهد، تنها در صورتي مقدور خواهد بود که خود را از توهم نظام ليبرال جهاني شده قرينه - که جهان سوم را قادر مي سازد عقب ماندگي خود را جبران کنند - رها سازند. آيا خنده دار نيست که مي بينيم کشورهاي جنوب بر اجراي اصول ليبرال بدون استثنائ اصرار مي ورزند تا تشويق بانک جهاني را برانگيزند؟ از چه زمان بانک جهاني دفاع از جهان سوم را در برابر ايالات متحده به عهده گرفته است ؟ مبارزه با امپرياليسم امريکا به عهده همه مردم است و بايد از همه آناني که در برابر مک کارتيسم در دهه 1950 و در برابر هيتلر مقاومت کردند، تقدير کرد. آيا طبقه مسلط امريکا خواهد توانست برنامه جنايتکارانه خود را به پيش ببرد؟ قدرت جورج بوش پسر قدرت يک باند که از تسليحات نظامي و توليدکنندگان نفت تشکيل شده است نيست : چنان که تاريخ مدرن امريکا نشان مي دهد قدرت مسلط، قدرت ائتلافي از منافع بخشي سرمايه داري است که به اشتباه به آن لابي مي گويند. البته اين ائتلاف تنها تا زماني حاکم است که ساير بخشهاي سرمايه نيز آن را بپذيرند. اگر اروپايي ها در سالهاي 1935 يا 1937 واکنش نشان مي دادند مي توانستند جلوي هيتلر را بگيرند ، ولي با تاخير در مخالفت خود جان دهها ميليون نفر از دست رفت . بياييد به چالشهايي که نئونازي هاي واشنگتن به وجود آورداند زودتر پاسخ دهيم.
 

    201 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   جنگ عراق (565)
●   سرمايه داري (127)
●   ليبراليسم (138)

مطالعات منطقه مرتبط:
●   آمريكا (352)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:31/02/1382

تاريخ شمسی نشر:31/02/1382
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب