شايد اولين كسى كه به جامعه شناسى زمان در تفكر اجتماعى پرداخته است، كارل مانهايم باشد. در اينجا زمان «خطى» و «محاسبه اى» از زمان «شوقى» (ecstatical) جدا مى شود و چنين ادعا مى شود كه زمان «خطى» مختص دنياى طبقه متوسط است.
سوى ديگر زمان كه همان زمان شوقى است در بطن انديشه درباره زمان خطى گنجانيده مى شود. زمان شوقى در واقع نفى و بعد ديگر زمان خطى است. فرهنگ كسب و كار به معناى تحميل زمان خطى است و از دل همين تحميل است كه زمان شوقى به وجود مى آيد. فرد عقل گرا و متكى به خود در بطن زمان خطى است كه موجوديت دارد. لذا نوعى رابطه ميان عقل گرايى و زمان خطى وجود دارد. آنچه كه در انقلابات و تحولات جامعه رخ مى دهد همان پشت سر نهادن زمان خطى است و پيدايش زمان شوقى در اينجا نقطه مقابل زمان خطى است.
جريانات توتاليتر قرن بيستم نمودارى از زمان شوقى است، اينجا زمان خطى تقريباً فراموش مى شود.
توتاليتاريسم تقريباً طغيان انسان تازه شهرنشين عليه زمان خطى است. اشكال شوقى زمان، شكلى از تجربه جمعى زمان است، در اينجا فرد خود را رها شده از مكانيسم زمان خطى مى بيند و در واقع خود و جمع و زمان شوقى تبديل به يك مكانيسم مى شوند.
پيش از توتاليتاريسم قرن بيستم، آنچه كه وجه غالب است روند فرهنگ فرد گرا نسبت به زمان است. در فرهنگ فرد گرا فرد نسبت به خود، آگاهى كاملى دارد؛ او محيط و پيرامونش تشكيل يك مجموعه را مى دهند كه در آن جدا شدن فرد از محيط اطرافش چندان آسان نيست.
پرورش «نفس» (Ego) فردگرايانه سبب آن مى شود كه زمان همچون يك كالا تلقى شود. توزيع منابع كمياب پديده اى است كه در خدمت «نفس» و تكامل آن «حال» از سر راه «آينده» به كنار مى رود و در واقع اين «آينده» است كه «حال» را تعيين مى كند.توزيع عقلانى منابع زمان در خدمت نفس، يكى از اولين درس هايى است كه «نفس» طبقه متوسط مى آموزد.
طغيان عليه «زمان خطى»، يكى از اولين تجليات «نفس» است كه سعى دارد زمان خطى را كنار گذارد.
اين امر در هنر و ادبيات قرن ۱۹ و ۲۰ تجلى مى يابد. در ادبيات قرن بيستم نوعى ستايش از «حال» ديده مى شود كه با ديدگاه خطى نسبت به زمان متفاوت است. «انسان به شكل «همه در يك قطعه» نيست. يك بخش از او پيشين تر از بخش هاى ديگر است.» ۱ حافظه يك افق بى حد است كه در آن «زمان هاى مهم» جاى مى گيرند و نقش ادبيات، همان بازسازى «خاطره» است كه كم و بيش فراموش گشته اند.
فرد شهر نشين، تقريباً دچار فراموشى گشته و به دست آوردن «خاطره» از بطن فراموشى ها كارى بس دشوار است.
«انسان توده اى» (Mass Man) على الاصول خاطرات خود را از دست داده است و لذا با كوچك ترين وزش باد، به سادگى اين روى و آن روى مى شود. «انسان توده اى» خاطرات را تكه و پاره مى بيند در حالى كه تصور مى كند يك مجموعه كامل است. براى تبديل شدن به «فرد توده اى» بايد جهان خاطرات كنار گذاشته شود. «فرد توده اى» از جهان تنهايى مى گريزد. در تنهايى فرد در كنار خاطرات قرار مى گيرد. در حالى كه براى «فرد توده اى» تنهايى عذاب آور است پس او سعى دارد كه در كنار ديگران قرار گيرد.از سوى ديگر بايد دانست كه زمان خطى براى انسان توده اى دردناك است، لذا او به زمان شوقى و زمان جمعى پناه مى برد. در زمان خطى، فرد فقط خويشتن را دارد. شمايى از آلمان ايجاد اين واقعيت را نشان مى دهد كه اتميزاسيون در آنجا به اوج خود رسيده بود و لذا فرد از زمان خطى _ عقلانى فرار كرده به زمان شوقى _ جمعى روى مى آورد.
فردگرايى اساساً در كنار زمان خطى جاى مى گيرد. در فردگرايى، فرد در كنار فضاهاى نامريى قرار دارد و بدين ترتيب فضاى فردگرايى او مستغنى مى شود. اما عوامل و تركيبات مخرب زمان خطى از دل خود زمان خطى برمى خيزد.
رشد و تكامل نفس (Ego) داراى بعدى است كه آن را در كنار زمان خطى قرار مى دهد، اراده معطوف به قدرت كه در جهان فرد طبقه متوسط وجود دارد كلاً زمان را به صورت يك پديده كمى درمى آورد. فتح جهان و غلبه بر آن نياز به زمان در بعد كمى آن دارد. برعكس، ابعاد زيباشناسانه با ابعاد كمى زمان در ستيز است. بدين سبب است كه هنر از ابتدا خصلتى ضد طبقه متوسط داشته است.
شخصيت ايده آل طبقه متوسط اروپايى، فردى است كه از منظر «تسلط بر جهان» به اطراف خود مى نگرد. براى او زمان به جز زمان خطى معنا و مفهوم ندارد. در زمان خطى است كه فرد در پى آن مى گردد كه بر جهان مسلط شود. زمان خطى و تسلط بر جهان، دو جزء يك كل واحدند. تصوير اين امر توسط شوپنهاور به درستى ترسيم شده است. در اينجا اين طور به نظر مى رسد كه زمان خطى در خدمت بازتوليد زندگى طبقه متوسط است.
از سوى ديگر در زمان خطى است كه «اتكا به خود» معنى دار مى شود اكثر قهرمانان رمان هاى ويكتوريايى واجد نفسى متكى به خودند. تنها در كنار وجود زمان خطى است كه مى توان بر جهان غلبه كرد و «اتكا به خود» را فزونى بخشيد. بعد زمان شوقى در واقع با اتكا به خود در تناقض است. لذا مى توان مشاهده كرد كه بعد خودشيفتگى در فرد ايده آل طبقه متوسط جايى ندارد. خودشيفتگى در واقع در فرهنگ قرن بيستم است كه رشد مى كند، در خودشيفتگى است كه زمان شوقى خود را نشان مى دهد. به عبارت ديگر زمان خطى در قرن بيستم دچار مرگ طبيعى مى شود. رشد بعد عقلانى در جهان طبقه متوسط شكلى مسئله وار پيدا مى كند و لذا ابعاد حسى و ادراكى زمان نيز دچار اختلال مى شود. عقلانيت در كنار بعد زمان خطى قرار دارد و لذا اغتشاش در عقلانيت ابعاد زمان خطى را نيز تحت تاثير قرار مى دهد.
از سوى ديگر يوتوپيائيسم نمى تواند با جهان زمان خطى توافق داشته باشد. در يوتوپيائيسم زمان شوقى وجود دارد. حيطه اصلى زمان شوقى همان هنر و ادبيات است. اما زمان شوقى از بطن زمان خطى بيرون مى آيد. ادبيات و هنر قرن بيستم به نوعى اجتناب ناپذير يوتوپيائى است. اما در جنبش هاى توتاليتر نوعى از شكل انحطاط يافته يوتوپيائيسم ديده مى شود. در واقع انسان توده اى، نيازى به يوتوپيا ندارد. انسان توده اى بيشتر نگران اين است كه هنجارهاى موجود در جامعه گسسته شود لذا خاستگاه فكرى او اساساً ضديوتوپيا است. اما در ظاهر نوعى از يوتوپيا در روياهاى طبقه متوسط پائين ديده مى شود كه مى توان آن را يوتوپياى «مثبته» ناميد.
يوتوپياى منفى بيشتر مختص جهان هنر و ادبيات است. يوتوپياى منفى آن كارى است كه فرد با خويشتن انجام مى دهد. بديهى است كه روياسازى و روياپرورى احتياج به جهان انفرادى دارد. دنياى انفرادى بيشتر خود را در تطابق با زمان شوقى مى بيند. در دنياى انفرادى، زمان خطى به كنار رفته و اين جهان شوقى است كه باعث رشد ابعاد فردى مى شود.
خصوصيت قرن ۲۰ در اين است كه جهان و زمان شوقى را جمعى كرده است. اگرچه گرايش هايى در خصوص فردگرايى زمان شوقى وجود دارد، ولى با پيدايش جامعه توده، گرايش به سوى جمع گرايى زمان شوقى است.
در اينجا بايد اشاره اى به ريشه هاى زمان شوقى بشود. تاكنون بحث در مورد توتاليتاريسم و زمان كمتر انجام پذيرفته است.
اصولاً زمان خطى، ايجادكننده دنياى فردگرا است اما زندگى كارخانه اى گرايش به كلى كردن زمان را بيشتر كرده است. فرد به خاطر فرار از جهان فردى، «زمان كلى» را جست وجو مى كند. زمان جزيى ويژه مديران اقتصادى و سرمايه گذاران است و لذا نوعى تعارض بر سر تعريف زمان نيز وجود دارد. افزايش حيطه زمان خطى، نوعى اتميزا سيون را نيز افزايش مى دهد. زمان كلى راه گريز از اتميزا سيون را نشان مى دهد.
از سوى ديگر در كنسرواتيسم مدرن نوعى زمان برتر نيز وجود دارد.و سرانجام مى توان بدين پديده رسيد كه وسايل ارتباط جمعى، واجد نوعى گريز از زمان است. سينما و تلويزيون «زمان گريز»اند. در اينجا ظلم زمان به كنار مى رود و فرد مى تواند در جهانى جدا از زمان، ايام را سپرى كند.
در ميان رفتارهاى نسبت به زمان، مى توان از رفتار محافظه كارانه نام برد كه زمان را پديده اى «يكه» به حساب آورده و بر اين باور است كه هيچ چيز با «يكه» بودن زمان قابل مقايسه نيست. لذا نتيجه اى كه به دست مى آيد اين است كه دنياى محافظه كارانه با زمان «يكه» سروكار دارد. زمان «يكه» بيشتر در هنر و ادبيات به دست مى آيد و در حيطه دنياى سياسى و اجتماعى به اشكال ديگر خود را نشان مى دهد.
پى نوشت:
۱- مطالعاتى در باب زمان انسانى _ پل والرى _ در كتاب جنبه هاى زمان ص ۱۴۹.