از هنگام شروع پروسه و پروژه تفوق غرب و اروپا بر جهان شرق و جهان سوم، ما شاهد پديداري و نمود پديده اي به نام شرق شناسي بوده ايم كه در آن مستشرقين تلاش داشتند دنياي مقابل غرب را بشناسند. در شرق شناسي، شرق شناسان شرق را نه از روي تعلق خاطر بلكه به مثابه موجودي زنده مورد مطالعه قرار دادند تا زمينه را براي اجراي بهينه اهداف سياسي و اقتصادي قدرتهاي غربي فراهم آورند. لذا به تعبير ادوارد سعيد، شرق شناسي به تبع قدرت طلبي و عجين با «امپرياليسم» زاده شده و تطور يافت. سعيد معتقد است كه تبيين هاي شرق شناسي از اسلام و شرق، حول چهار محور اصلي شكل گرفته اند؛ 1. بين شرق و غرب، تفاوت مطلق و منظم وجود دارد 2. بازنمايي هاي غرب از شرق نه بر واقعيت جوامع مدرن شرقي بلكه بر تفاسير متني و ذهني استوارند. 3. شرق، لايتغير و يكنواخت است و قادر به تعيين هويت خود نيست. 4. وابسته و فرمانبردار است. از نظر سعيد پيش فرض شرق شناسي اين بوده و هست كه اسلام ذاتا و ماهيتا از غرب جداست. آنها مي گفتند كه رويكرد شرق شناسانه نسبت به اسلام يك رويكرد ذات انگارانه است كه به طور اغراق آميز با تمركز بر ويژگيهاي ذاتي و وجودي، هرگونه تحرك و پويايي را از اسلام منكر شدند. با احتياط مي توان گفت رشته اي كه از سوي سعيد براي توضيح رابطه شرق شناسي با شرق به كار مي رود، «جامعه شناسي معرفت» است كه معتقد است علم شرق شناسي بر آمده قدرت و برساخته امپرياليسم است كه جوامع شرقي را تحريف و جا انداخته است. بدينصورت شرق و اسلام مظهر دگم ، ثبات و تحجر قلمداد و غرب مظهر پيشرفت و آزادي جا افتاد.شرق هم اين را باور كرد بدون اينكه طلبكارانه مدعي باشد كه عناصر پيشرفت و مثبت غربي در فرهنگ شرق هم يافت شده و احيانا از شرق و اسلام به غرب رفته است. اين بلايي است كه در صورت شبيه سازي مي تواند بر وضعيت سياسي در ايران صدق كند. عده اي غرب گرا تلاش دارند جناح مقابل و فقه سياسي را ثابت و دگم ارزيابي كرده و طرفداران آن را فاشيست تعريف كنند. بدبختي موقعي است كه اسلام گرايان هم حاضرند، بعنوان مثال جهت خود حفاظتي !! همه شعارهاي مثبت و ارزشهاي سازنده خود را به زعم اينكه هر گونه سنخيت خويش را با غرب گرايان از بين ببرند، از دست بدهند. هيچكس نگفته است كه بين غرب و اسلام تضاد صد در صد وجود دارد. هيچ متفكري معتقد نبوده و نيست كه ميان تشيع و فقه سياسي شيعي با ليبراليسم تضاد مطلق حاكم است. نه امام خميني (ره) و نه مقام معظم رهبري. و اگر هم بر فرض حصر عقلي باشد، خطوط مرزبندي، آنجا نيست كه عده اي تنگ نظر مي پندارند. اتفاقا ايجاد حصر عقلي مطلق بين اسلام و مدرنيسم دقيقا خواسته سكولارهاست و اين يكي از راهبردهاي اساسي آتاتورك در تركيه بود كه با ايجاد حكومت مشروطه، سرانجام فاتحه خلافت را خواند. تركيه اي كه الگوي خيلي از باصطلاح اصلاح طلبان امروز ايران است. متاسفانه عده اي اساسي ترين شعارهاي انقلابي كه در بستر فقه يافت مي شوند مانند آزادي ، تسامح و تساهل را به زعم اينكه نقاط اشتراك خود با رقيب را معدوم سازند، مورد چشم پوشي قرار مي دهند. ليبراليسم ممكن است در مقابل جمود و مشرب هاي فاشيستي برنده شود اما در مقابل اسلام اجتهادي مد نظر مقام معظم رهبري محال است كه دست پيش بگيرد. آزادي غربي در مقابل استبداد برنده است اما در مقابل آزادي ديني، نه. از اين رو انديشه پيشرو ديني بايد سرلوحه كار بوده و بتواند ما را در گردونه توسعه ياري دهد. حال برويم سرنظام فكري علامه جعفري كه در آستانه سالگرد رحلت ايشان هستيم. براي اينكه ادوارد سعيد آروز دارد، رابطه گفتماني بين شرق و غرب تغيير يافته و شرق بتواند از غرب طلبكار باشد. به نظر راقم اين سطور، علامه جعفري خواسته وي را با ارايه طرحي منسجم، لااقل در مرحله انديشه برآورده مي كند. بي شك علامه يكي از اعجوبه هاي تفكر ديني در عصر حاضر است كه اگر اصول گرايان بتوانند محتوا، روش شناسي علمي و فلسفي و همچنين مشرب علمي وي را كشف و درك كنند، به مرحله بالاتري از شعور سياسي و در توازن قوا و تعيين كنندگي نايل خواهند آمد. انديشه علامه به طور منحصر به فردي ما را در كشف «قاعده مندي رفتاري» مقام معظم رهبري ياري مي رساند كه در مقاله هايي با عنوان «تمدن سازي و ارزشهاي عام و ديني» و «انسان شناسي؛ سكوي نهادينه سازي و پرتاب اسلام گرايي » به آن پرداختيم. استاد كار خويش را از ارزشهاي عام مانند انسان، وجدان، فطرت و « من » انساني شروع كرده و با طرح انسان شناسي دقيق به دين مي رسد. وي اساسي ترين بعد انساني را «من» انساني مي داند كه مدام نداي رسالت : از كجا آمده ام؟ و به كجا مي روم؟ و … سر مي دهد. رسالت تكويني انساني پس از پرسشهاي زياد به رسالت تشريعي مي رسد كه با نبوت رقم مي خورد. پس از آن وي به «حيات معقول» مي رسد كه در مقابل «حيات طبيعي محض» قرار مي گيرد.حيات معقول هم كه شاخصه هايش بازبان عام، روز پسند و جهاني عرضه مي گردد، با دين پيوند دارد. علامه به جاي اينكه از فقه - كه مورد قبول و ايمان جهانيان نيست - شروع كرده و به وظايف و حقوق انسان برسد، از انسان به عنوان موجوديتي عام و جهاني شروع كرده و كرسي مشتركي براي نشستن با فلاسفه غرب دور هم فراهم مي آورد. انساني كه ديگر هيچكس نمي تواند وجود او را منكر شود. همه حتي ضد بشري ترين افراد قبول دارند كه انسان اشرف كائنات است. علامه در اين سكو با استدلالي متقن انسان شناسيهاي مدرن را زير سوال مي برد و ثابت مي كند كه انسان با مختصات مزبور نيازمند به دين است و سعادتش با دين رقم مي خورد. آنگاه لزوم دينداري، دينمداري و سياست ديني را به منصه ظهور مي گذارد. اگر اين گفتمان يعني (اصطلاح گفتمان با تسامح به كار مي رود و به معناي نظام فكري است) انسان شناسي الهي از سوي جهان شرق و اسلام پيش كشيده شود ، در يك كرسي مشترك شرق و جهان اسلام از غرب طلبكار درخواهد آمد. ثابت خواهد شد كه انسان با خليفه اللهي، سالار مي گردد نه با خداوندگاري. يعني حاكميت واقعي انسان بر سر نوشت خويش با اعتقاد به دنياي ربوبيت و اينكه انسان خليفه خداست – نه اينكه خدا باشد – صورت عملي به خود مي گيرد. ايشان اين نوع فرهنگ را «فرهنگ پيشرو» مي داند چرا كه انسان را از وضع طبيعي حيواني به وضع اعلي پيش مي برد.
منابع:
در باب ادوارد سعيد ر.ك
1. بابي سعيد، هراس بنيادين، انتشارات دانشگاه تهران.
2. ادوارد سعيد، شرق شناسي ، ترجمه دكتر عبدالرحيم گواهي.