● به نام خدا - امروز ، پنجشنبه 18 شهريور 1389 - كاربران برخط: 1528   باشگاه را خانه خود بسازيد   در سایت عضو شوید   نام کاربری   کلمه عبور  


  
  
    
استقرار سلطه در فاصله عرفان با شريعت(1)
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


تمدن غرب براى برطرف كردن بحران معنويت در دهه‏هاى اخير، به نوعى عرفان برساخته از هندويسم و بوديسم روى آورده كه به علت هماهنگى در برخى از مبانى، امكان جاگرفتن در بافت فرهنگى و اجتماعى تمدن غرب را دارد.

بررسى شاخصهاى اين عرفان، نشان مى‏دهد كه چگونه اين عرفان در تحمل‏پذير كردن فشارها و سلطه‏گرى در حيات طبيعى معاصر به كار مى‏آيد.
 
   ● نويسنده: حمید رضا - مظاهری سیف

منبع: ماهنامه - رواق انديشه - 1384 - شماره 47 - تاريخ شمسی نشر 00/00/1384

 
 
مقدمه

امروزه با همه شعارهاى زيبا و دلربايى كه در جهان به گوش مى‏رسد، سلطه گرى همچنان در زندگى بشر باقى است. نيروى استكبارى حيات طبيعى معاصر، با هوشمندى تمام، نقاط ضعف خود را شناسايى كرده و براى ترميم و تقويت آن اقدام مى‏كند.

در چند دهه اخير، مهمترين جريانى كه در بر ابر نظام سرمايه‏دارى جلوه كرده و نشانگر كاستيهايى بنيادين در نظام كاپيتاليستى ـ ليبراليستى بوده، جريان معنويت گرايى و بازگشت به دين است.

در اين ميان، معنويت عرفانى پديد آمد، تا بحران معنويت را در زندگى مادى گرايانه اهالى تمدن غرب، برطرف سازد و اصليترين كاركرد آن، تداوم وضعيت سلطه‏گرانه و سلطه‏پذيرانه در حيات طبيعى معاصر است.

بى ترديد، اصالت دادن به روح انسان و جدى گرفتن نيازهاى معنوى و درونى او، ضرورت قوانين خاصى را در زندگى اثبات مى‏كند كه با رعايت آن مى‏توان مسير مناسبى را براى ارضاى اين نيازها انتخاب نمود. از اين رو، عرفان و شريعت، دست در دست هم دارند و جدايى آنها تنها با حذف خداوند امكان‏پذير است: يعنى قرارد دادن عرفان، انسان و قانون، در اختيار سلطه گرانى كه همه چيز را از منظر منافع خود مى‏نگرند.

عرفان به معانى متعددى به كار مى‏رود؛ اما اگر بخواهيم تعريفى جامع از آن ارائه دهيم، بايد بگوييم: عرفان تكاپويى است براى پاسخ به نيازهاى‏معنوى انسان.

اما سؤال اصلى اين است كه سكولار به معناى اين جهانى، چگونه ممكن است با عرفان جمع شود؟

در واقع عبارت عرفان سكولار، يك پارادوكس واضح است. اين تركيب با دو وجه قابل توجيه است: نخست اين كه براى نيازهاى معنوى انسان، هيچ عالمى غير اين جهان پذيرفته نشود و هيچ موجودى برتر از جهان مادى (خدا ـ خدايان)، مورد توجه قرار نگيرد. در اين شرايط، انسان در همين دنياى مادى مى‏كوشد به نوعى نيازهاى معنوى خود را برآورده سازد.

افزون بر موارد گفته شده، اين عرفان اگر باهر مبنا و اساسى در نظر گرفته شود، در نهايت، كاركردهايى به نفع نيروى سلطه گر حيات طبيعى داشته و در تمدنى سكولار مورد استفاده قرار مى‏گيرد.

البته عرفان سكولار، نه تنها تناقض نماست؛ بلكه در اصل تهى و بى‏مايه است؛ اما چه مى‏توان كرد. چرا كه زندگى پندار زده انسان معاصر، در همه ابعاد به بند اوهام و هوسها اسير شده و حتى نيازهاى معنوى را نيز همچون نيازهاى مادى، به صورتى كاذب پرورده و با آن خود را ارضا مى‏كند.

در اين مقاله مى‏كوشيم تا از منظرى نقادانه، به مبانى و شاخصهاى عرفان سكولار بپردازيم. عرفانى كه در غرب شكل گرفته و معمولا در مكاتب عرفانى شرق دور، ريشه دارد و در جامعه ما نيز به تدريج در حال گسترش است.

 

بخش اول: نقد مبانى عرفان سكولار

عرفان سكولار، در مواردى چون اصول اعتقادى و روشهاى معنوى از عرفان بوديسم و هندويسم بهره‏هاى زيادى برده است. به همين جهت ناگزيريم مبانى اعتقادى آنها را، از ريشه مورد توجه قرار داده و به نقد كشيم. به نظر مى‏رسد سه اصل اساسى در مبانى عرفان بوديسم و هندويسم، با عرفانهاى سكولار امروزى مشترك است:

نخست اين كه اين مكاتب يا اصلا موجودى به نام خداوند را مطرح نمى‏كنند و به آن باور ندارند و يا اگر هم توجه داشته باشند، اهميت خدايانشان بيش از انسان نيست. اين مبنا موجب شده است كه برخى از عرفانهاى شرق دور، به راحتى در تمدن غربى كه بر پايه اومانيسم استوار است جايگاه مناسبى پيدا كنند.

دوم آن كه، انديشه معاد و حيات اخروى در جهانى ديگر، به صورت اعتقاد به تناسخ: يعنى بازگشتهاى متوالى به اين جهان، در مكاتب بوديسم و هندويسم پذيرفته شده است؛ به اين معنى كه ايشان براى زندگى اين جهانى قائل به تكرار هستند. خصوصا اين كه راههايى براى رهايى از رنج زندگى كه همواره تكرار مى شود و ادامه دارد، پيشنهاد مى‏كند. اين اصل با مبناى سكولاريسم و دنياگرايى در تمدن غرب هماهنگى دارد.

اصل سوم، نداشتن پيامبر و شريعت است؛ كه اين امر، خود موجب شده كه عرفان در اين مذاهب بسيار شخصى شود و هر كس ارتباط درونى و راه خود را، خودش پيدا كند. اين اصل عرفانهاى شرق دور نيز با اصالت فرد و انديويداليسم در تمدن غرب كاملا منطبق است.

در مجموع، اين اصول و مبانى در عرفانهاى شرق دور و تمدن غرب، به قدرى مشابه و نزديك است كه از مقارنت آنها عرفانى مسخ شده و سكولار متولد مى‏شود. عرفانى كه در عين پاسخ به نيازهاى معنوى، مى‏خواهد آمادگى انسان براى زيستن در تمدن غرب را افزايش دهد.

 

1ـ انسان مهمتر از خدا

در بوديسم اعتقادى به خداوند وجود ندارد؛ ولى فرقه ماهايانا، بعدها بودا را به مقام خدايى رسانده و مورد پرستش قرار دادند.(2)

اساس بوديسم بر اين عقيده است كه جهان، جز رنج (دوكه) نيست و انسان بايد در جستجوى رهايى باشد.(3) جهل انسان سبب مى‏شود كه پوچى دنيا را ناديده گرفته و به آرزوهاى دراز گرفتار شود؛ هركس بايد بفهمد كه هيچ چيز حقيقتى ندارد كه خداى خالق آن، حقيقت داشته باشد.

به رقم اين اعتقاد در بوديسم، كتاب مقدس هندوها (اوپانيشادها)، برهمن را خداى واحد و ناديده معرفى مى‏كند. او خالقى است كه در آغاز جهان وجود داشته و در مركز همه موجودات و خدايانى است كه كل جهان هستى را به وجود مى‏آورند:(4) يعنى خدايان ديگر مثل خداى‏آتش (آگنى ) و خداى باد (وايو) فرمانبردار او هستند.(5)

به گفته پل دوسن:

«برهمن علت ما قبل زمان است و جهان به منزله معلولى است كه از آن ظاهر شده است. اتصال باطنى عالم به برهمن و يگانگى آن با ذات برهمن، موجب شده است كه آفرينشى توسط او و از ذات خود او به وقوع پيوندد.»(6)

بنابراين، برهمن ذات مطلق و واحد الهى‏است كه همه جهان در او و او در همه جهان است و در اين هويت است كه توحيد كامل را در سطح وحدت وجود مشخص مى‏سازد.(7)

در اوپانيشاد از حقيقت ديگرى نيز بسيار سخن به ميان آمده است و آن آتمن (Atman) به معناى روح يا نفس است. آتمن حقيقت درونى انسان است كه بر اساس اوپانيشاد، همان برهمن است:

«آتمن نور درونى انسان است كه در دل جاى دارد و همان پوروشه است كه از دانايى تشكيل شده است... آتمن، واقعا برهمن است كه از درك... تشكيل شده است.»(8)

در كتاب مقدس هندوها، اوصاف و ستايشهايى كه براى برهمن ذكر شده براى آتمن يعنى حقيقت انسان نيز آمده است:

«آنكه او در زمين جاى دارد... در آبها... در آتش.. در جو... در نسيم... در آسمان... در آفتاب... در چهارسوى افلاك... در ماه و ستارگان... در ظلمات... در نور...، آن كه در همه چيز سريان دارد و با اين همه غير از همه چيز است. آن كه ناشناخته همه را انجام مى‏دهد، آن كه در پيكر همه چيزهاست، آن كه از درون، همه چيز را دريد اختيار دارد، او روان توست، مراقب درونى و جاودانه. اوست بيناى ناديده و شنواى ناشنيده و انديشمندى كه انديشه را به كنه او راهى نيست و فهميده‏اى كه فهم را بر او دستى نه و با اين همه غير از ناديده... ناشنيده... ادراك ناشونده است... او روان توست، مراقب درونى و جاودانى.»(9)

دو جمله در اين مكتب عرفانى معروف است: «تو آن هستى»(10) و «من برهمن هستم».(11) اوپانيشاد اساتيد و مفسرين بزرگى داشته است. يكى از برجسته ترين و تاثير گذارترين آنها شانكار است. او مقام آتمن را حتى از آناندا (Ananda) مبرا مى‏داند.(12) آناندا وجد و شادى در مقام سرمديت و ولايتغير و بلاتعين هستى است. اصل واقعى عالم و ذات نامتناهى برهمن است.(13) شانكارا، آتمن را از آناندا كه وجه توصيف شده و تجلى يافته برهمن است برتر مى‏داند؛ زيرا براى برهمن وجهى مستور قائل است و آتمن را در آن مرحله نيز با برهمن يگانه مى‏داند. اصل همسانى و يگانگى آتمن ـ برهمن، يكى از آموزه‏هاى بنيادين عرفان هندويى و اوپانيشادهاست كه همه هندوشناسان و مفسران اوپانيشاد بر آن تكيه دارند. كشف اين حقيقت كه آتمن همان برهمن است با رسيدن به نيروانا (Nirvana) به معناى فنا، كه اوج سلوك عرفان هندويى است ميسر مى‏شود. شانكارا مى‏نويسد:

«من واقعا برهمنم. يكى بدون دومى، بدون لكه، حقيقت بدون آغاز، وراى تصوراتى چون تو يا من، اين يا آن، جوهر لذت و سرور ابدى، حقيقت اعلا.»(14)

بنابراين در هندويسم، به ويژه فرقه سمارتو برهمن (Smartava brahman) كه شانكارا پايه گذار آن بود، حقيقت همانا برهمن ـ آتمن است و هر چه غير از آن توهم است. با درنگى در انديشه‏هاى شانكارا، به خوبى روشن مى‏شود كه او تحت تاثير بوديسم، اين فرقه جديد را در هندويسم پديد آورده و بسيارى از مفاهيم و مبانى بودايى را در مكتب خود گنجانده است. تاكيد و توجه ما به شانكارا كه در قرن هشتم ميلادى مى‏زيسته و فرقه او، برا ى اين است كه ماهارشى ماهش، مروج مشهور روشهاى معنوى در غرب، از پيروان سبك و سلوك اوست.(15)

ماهارشى، اولين هدف خود را «توسعه نيروى نهفته كامل هر فرد» معرفى مى‏كند.(16) او «نه ايدئولوژى خاصى پيشنهاد مى‏كند و نه سيستم اخلاقى ويژه‏اى را تجويز مى‏نمايد؛ بلكه فقط روى اين مساله تكيه دارد كه افراد بشر... هوشيارى كامل آفريننده را تجربه كنند.»(17) همان طور كه ملاحظه مى‏شود، اساس اين معنويت جديد، فرد انسانى است و نه چيزى غير از آن. هر فرد در زندگى مادى امروز، با تنهايى، غربت و گسستگى از موجودى برتر به نام خداوند، كه مى‏تواند تكيه گاه و حامى او باشد، به سر مى‏برد و در معنويت جديد هم تنهاست و كوشش مى‏كند كه خود او به عنوان موجودى كه فقط از مخزن درونى و نامحدود، انرژى، هوشيارى و رضامندى كسب مى‏كند معرفى كند.(18)

دو گلاس هيث (duglas heath) از دانشكده هاورفورد، كه به اين نوع عرفان علاقه‏مند است مى‏گويد:

«دريافت من از انسان به من مى‏گويد كه عمقى‏ترين منبع يگانه آفريننده زيبايى، در دنياى درونى ابتدايى‏تر ما جاى دارد كه از خودآگاهى كمترى بهره ور است، ... تا زمانى كه نياموزيم چگونه به آن دسترسى يابيم و لمس كنيم و سپس آن را به جريان بيندازيم و گواه نداهاى درونى شويم. به واقع آموزش پذير نيستيم.»(19)

در عرفان جديد، اومانيسم به عنوان شالوده تمدن غرب تثبيت مى‏شود و خدا همچنان مرده است و بايد در انتظار ظهور ابرمرد نيچه نشست. اين عرفان در مقابل مذهب و اخلاق بى‏تفاوت است. فقط مى‏گويد: انسان! تو مى‏توانى آرام و توانمند به زندگى خود ادامه دهى؛ و در برابر ارزشهاى زندگى هيچ موضعى ندارد.

 

2ـ تناسخ به جاى معاد

بنابر تعاليم بودا، جهل (Avidya) سررشته زنجير علّى (Darma) و رنج مردم است. اين جهل موجب آرزوهاى دراز مى‏گردد و آرزوها نيز سبب ناكامى است كه در زندگيهاى پياپى در اين جهان ادامه پيدا مى‏كند.(20)

به عقيده هندوها، زندگى در سراى ديگر كه چندان شناخته شده نيست، براى عده مخصوص و بسيار محدودى محقق مى‏شود. كسانى كه يا به نيروانا رسيده‏اند و يا در نهايت شقاوت سقوط كرده اند. اما همه انسانهاى ديگر در چرخه سمسارا (Semsara)، به اين جهان بازگشته و زندگى مى‏كنند و البته زندگى آنها بستگى به اعمال گذشته ايشان دارد. اگر خوب بوده‏اند، زندگى خوب در خانواده‏اى برهمنى يا از طبقات بالا خواهند داشت و در غير اين صورت، در طبقات پايين و حتى به صورت حيوانات يا گياهان، به اين جهان باز مى‏گردند.(21)

در كاوشيتكى اوپانيشاد نوشته شده:

«چه به شكل كرم يا ميت يا ماهى يا مرغ يا مار يا ببر يا شخصى يا موجودى ديگر، تناسخ هر فرد بسته به علم و عمل او است.»

اما چرا انسان درگير چرخه سمسارا مى‏شود و همواره به دنيا و رنجهاى فرساينده‏اى آن بازمى گردد ؟ پاسخ هندويسم اين است كه انسان وقتى كه علاقمند و وابسته به چيزى باشد براى آن عمل مى‏كند و اين تعلقى است كه فرد به آن دارد و اين فشار و رنجى كه او را به عمل و تلاش وا داشته، موجب مى‏شود كه انسان پس از مرگ بازهم به اين دنيا برگردد و رنجهاى گذشته را كه به آنها وابسته بوده ادامه دهد. هم از اين رو در بريهدارنيكه اوپانيشاد نوشته:

«ميل آدمى تصميم به وجود مى‏آورد، تصميم موجب عمل مى‏گردد و عمل طالع آدمى را معين مى‏دارد.»

بوداييان نيز معتقدند: تا انسان از زنجيره «دار ما» رها نشود و تهى بودن و پوچ بودن عالم را در نيابد، در چرخه سامسارا اسير مى‏ماند. البته چون عقيده دارند هيچ چيز پايدار نيست، مى‏گويند:

«حتى در سامسارا نيز كسى به طور كامل باز نمى‏گردد؛ بلكه برخى از ويژگيها به زندگى ديگر منتقل مى‏شود.»(22)

اين اعتقاد موجب شد كه آنها اساس برنامه‏هاى عملى خود را برپايه رهايى از رنج زندگى اين دنيا بنياد نهند. در زندگى مدرن امروز هم كه فشارهاى روانى، جسمى و ذهنى، انسانها را پريشان نموده، مضمون رهايى از رنج زندگى يا «موشكا» بسيار جذاب به نظر رسيده و مورد توجه مرامهاى معنوى مدرن، قرار گرفته است. اين عقيده كاملا مناسب با علاقه انسان مدرن به زندگى اين جهان و يافتن راههايى براى حداكثر لذت و بهرمندى از دنياست. عرفان سكولار به انسان مى‏آموزد كه چگونه هر چه بيشتر توانايى خود را به كار گيرد تا كاميابتر، موفقتر و راحتتر در دنيا و براى دنيا عمل كند.

ماهاريشى ماهش، اين روش معنوى را هوشيارى خلاق ناميده:

«منظور از خلاق، توان ايجاد تغيير و منظور از هوشيارى، توان جهت دادن به تغيير است. به اين ترتيب اصطلاح هوشيارى خلاق، ظرفيت ذاتى آدمى را در تحمل پيشرفت توجيه مى‏كند.»(23)

بنابراين، اين روش معنوى مى‏كوشد تا انسانها را براى تحمل تمدن مدرن و مقتضيات آن آماده‏تر ساخته و ميزان تحمل فشارهاى آن را در مردم بالا ببرد.

 

3 ـ آرامش شخصى به جاى وحى و نبوت

بوداييان براى درك پوچى همه چيز، تمركز بر درون را تنها راه مى‏دانند؛ زيرا با رياضت كشيدن و تمركز بر درون، فراشناخت يا پرگيا حاصل مى‏شود. فراشناخت، هيچ بودن يا تهى بودن عالم را به انسان مى‏نماياند:

«تهيت موضوع تعقل نيست؛ بلكه موضوع پرگياست.»(24)

در پرگيا، حقيقت اشياء درك مى‏شود و انسان مى‏فهمد كه همه چيز پوچ و نيستى است. وقتى كه چيزى براى دلبستگى و تعلق وجود ندارد، علتى هم براى رنج نخواهد بود و آرامش پديد مى‏آيد. اين راهى است كه هر كس بايد به تنهايى آن را طى كند تا حقيقت را دريابد.

هندويسم، هيچ پيامبرى را معرفى نمى‏كند. حتى متون مقدسشان نيز به واسطه پيامبران نرسيده است. اوپانيشاد كه برترين اثر عرفان هندويى است، نوشته انسانهايى است كه به حقايق رسيدند و در مقابل راههاى عبادى، طرح سلوك عرفان هندويى را به صورت رمزگانهايى به نگارش درآوردند. شانكارا درباره وجه تمايز اين دو طريق: يعنى شريعت و عبادت و راه عرفان، كه معتقد است با هم در تضاد هستند مى‏گويد:

«اين دو طريق عبارتند از: راه كردار و انجام دادن تكاليف شرعى، كه خاصيت آن تعلق و علاقه به عالم است و ديگرى راه نهى از كردار، كه خاصيت آن تجرد و رهايى از قيود عالم است.»(25)

تعليمات ودايى كه باستانى‏ترين متن مقدس هندويى است مربوط به راه كردار و عبادات و مراسم است:

«حال آن كه اوپانيشادها طريق تجسس باطن و راه وصل به عالم تجرد و اطلاق و نجات و آزادى را آموخته‏اند.»(26)

اعمال عبادى يا شريعت (كارما) به نوعى اسارت انسان را رقم مى‏زند؛ ولى راه نهايى، همانا « جنانا» يعنى معرفت است كه با تأمل، مراقبه، بريدگى از دنيا و رسيدن به رهايى به دست مى‏آيد.

اما در مورد كسانى كه راه عبادت را بر مى‏گزينند و تحمل راه معرفت را ندارند، در دين هندو، هيچ قانون سخت و دشوارى در عبادت و پرستش وجود ندارد. هر كس روشى را كه مناسب حال اوست انتخاب مى‏كند. اين عبادات و نيايشها، بيشتر جنبه فردى دارند؛ اگر چه در برخى مناسبتهاى خاص، عبادت به صورت جمعى نيز وجود دارد.

به طور كلى عبادت هندويى، پس از استحمام و تقديم آب مقدس و گل، مواد غذايى، بخور خوشبو و... به مجسمه‏اى از يك خدا، شامل نشستن يا ايستادن در مقابل او، با عشق و تسليم فراوان است. پس از نيايش ( پوجا) فرد، مواد خوراكى را با خود برمى‏گرداند و همراه با اعضاى خانواده و افراد ديگر، با احساس قداست فراوان، به عنوان هديه خداوند (پراسادا) مصرف مى‏كند. اين عمل، در خانه يا معابد انجام مى‏شود.(27)

اصل طريقت عرفانى هندويى، بر تامل درونى، مراقبه و رسيدن به معرفت نفس (برهمن‏آتمن) بوده و طريقتهاى عبادى نيز به نوعى سكون، آرامش و كسب فيض در محضر خدايان بت گونه خلاصه مى‏شود. بنابراين نيازى به وحى و پيامبر نيست؛ بلكه هر كسى بايد از درون، خود را رها سازد تا به كسب معرفت، توفيق يابد و آرامش را در آغوش كشد و به رنج دنيا خاتمه دهد.

البته اين به معناى ترك زندگى نيست؛ هرچند مرحله كامل مراقبه و درون‏نگرى عرفان هندويى، با ترك دنيا و زندگى در انزوا تحقق مى‏يابد؛ ولى مراحلى از آن، براى همه قابل عمل است و در زندگى روزمره مى‏توان جايى براى آن باز كرد تا به وسيله آن براى دقايقى از زندگى مادى گريخت و به مراقبه پرداخت. در بوديسم نيز اصل سير و سلوك عرفانى و شهود، تهى بودن و پوچى جهان و رسيدن به نيروانا و رهايى از رنج، با مراقبه امكان پذير است.

ماهاريشى ماهش با معرفى مديتيش متعالى (tm)(28) مى‏كوشد تا همه مردم جهان اين روش را فراگيرند. او اين روش را، متعالى توصيف مى‏كند تا نشان دهد كه هر كس به آن عمل كند به وراى تجربه بيدارى و آرامش عميق مى‏رسد.(29) به اين صورت كه روزى دو بار به مدت حدود سى دقيقه آرام، بى حركت و راحت بنشينند يا دراز بكشند و با تنفس عميق و آرامش ذهنى، آماده رسيدن به آرامش درونى و روانى شوند.

طرفداران اين روش مدعى‏اند كه بدون اعتقاد به خدا و پيامبران نيز مى‏توان در درون خود مأوا گزيد و نشاط و آرامش معنوى و درونى را تجربه كرد.(30)

در مجموع، با ملاحظه مبانى عرفانهاى شرق دور شباهتهايى با برخى از مبانى تمدن غرب مشاهده مى‏شود كه زمينه‏هاى پديد آمدن عرفان سكولار بر شالوده حيات طبيعى معاصر را فراهم مى‏سازد. در بررسى شاخصهاى عرفان سكولار، مى‏بينيم كه چگونه اين معنويت جديد، در متن تمدن رو به افول غرب، جا گرفته و در تحكيم شالوده‏هاى سلطه گرانه و سلطه پذيرانه آن به كار مى‏آيد.

 

ادامه دارد ...
 

    712 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي :
●   شريعت 
●   عرفان بودایی 
●   عرفان سکولار 

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:17/04/1386
   
 ارسال پیام l ارسال خبر l ارسال م
     

تماس با ما  l ارسال مطلب l درباره سایت l آمار سایت l ارزش سایت