| مقدمه
امروزه با همه شعارهاى زيبا و دلربايى كه در جهان به گوش مىرسد، سلطه گرى همچنان در زندگى بشر باقى است. نيروى استكبارى حيات طبيعى معاصر، با هوشمندى تمام، نقاط ضعف خود را شناسايى كرده و براى ترميم و تقويت آن اقدام مىكند.
در چند دهه اخير، مهمترين جريانى كه در بر ابر نظام سرمايهدارى جلوه كرده و نشانگر كاستيهايى بنيادين در نظام كاپيتاليستى ـ ليبراليستى بوده، جريان معنويت گرايى و بازگشت به دين است.
در اين ميان، معنويت عرفانى پديد آمد، تا بحران معنويت را در زندگى مادى گرايانه اهالى تمدن غرب، برطرف سازد و اصليترين كاركرد آن، تداوم وضعيت سلطهگرانه و سلطهپذيرانه در حيات طبيعى معاصر است.
بى ترديد، اصالت دادن به روح انسان و جدى گرفتن نيازهاى معنوى و درونى او، ضرورت قوانين خاصى را در زندگى اثبات مىكند كه با رعايت آن مىتوان مسير مناسبى را براى ارضاى اين نيازها انتخاب نمود. از اين رو، عرفان و شريعت، دست در دست هم دارند و جدايى آنها تنها با حذف خداوند امكانپذير است: يعنى قرارد دادن عرفان، انسان و قانون، در اختيار سلطه گرانى كه همه چيز را از منظر منافع خود مىنگرند.
عرفان به معانى متعددى به كار مىرود؛ اما اگر بخواهيم تعريفى جامع از آن ارائه دهيم، بايد بگوييم: عرفان تكاپويى است براى پاسخ به نيازهاىمعنوى انسان.
اما سؤال اصلى اين است كه سكولار به معناى اين جهانى، چگونه ممكن است با عرفان جمع شود؟
در واقع عبارت عرفان سكولار، يك پارادوكس واضح است. اين تركيب با دو وجه قابل توجيه است: نخست اين كه براى نيازهاى معنوى انسان، هيچ عالمى غير اين جهان پذيرفته نشود و هيچ موجودى برتر از جهان مادى (خدا ـ خدايان)، مورد توجه قرار نگيرد. در اين شرايط، انسان در همين دنياى مادى مىكوشد به نوعى نيازهاى معنوى خود را برآورده سازد.
افزون بر موارد گفته شده، اين عرفان اگر باهر مبنا و اساسى در نظر گرفته شود، در نهايت، كاركردهايى به نفع نيروى سلطه گر حيات طبيعى داشته و در تمدنى سكولار مورد استفاده قرار مىگيرد.
البته عرفان سكولار، نه تنها تناقض نماست؛ بلكه در اصل تهى و بىمايه است؛ اما چه مىتوان كرد. چرا كه زندگى پندار زده انسان معاصر، در همه ابعاد به بند اوهام و هوسها اسير شده و حتى نيازهاى معنوى را نيز همچون نيازهاى مادى، به صورتى كاذب پرورده و با آن خود را ارضا مىكند.
در اين مقاله مىكوشيم تا از منظرى نقادانه، به مبانى و شاخصهاى عرفان سكولار بپردازيم. عرفانى كه در غرب شكل گرفته و معمولا در مكاتب عرفانى شرق دور، ريشه دارد و در جامعه ما نيز به تدريج در حال گسترش است.
بخش اول: نقد مبانى عرفان سكولار
عرفان سكولار، در مواردى چون اصول اعتقادى و روشهاى معنوى از عرفان بوديسم و هندويسم بهرههاى زيادى برده است. به همين جهت ناگزيريم مبانى اعتقادى آنها را، از ريشه مورد توجه قرار داده و به نقد كشيم. به نظر مىرسد سه اصل اساسى در مبانى عرفان بوديسم و هندويسم، با عرفانهاى سكولار امروزى مشترك است:
نخست اين كه اين مكاتب يا اصلا موجودى به نام خداوند را مطرح نمىكنند و به آن باور ندارند و يا اگر هم توجه داشته باشند، اهميت خدايانشان بيش از انسان نيست. اين مبنا موجب شده است كه برخى از عرفانهاى شرق دور، به راحتى در تمدن غربى كه بر پايه اومانيسم استوار است جايگاه مناسبى پيدا كنند.
دوم آن كه، انديشه معاد و حيات اخروى در جهانى ديگر، به صورت اعتقاد به تناسخ: يعنى بازگشتهاى متوالى به اين جهان، در مكاتب بوديسم و هندويسم پذيرفته شده است؛ به اين معنى كه ايشان براى زندگى اين جهانى قائل به تكرار هستند. خصوصا اين كه راههايى براى رهايى از رنج زندگى كه همواره تكرار مى شود و ادامه دارد، پيشنهاد مىكند. اين اصل با مبناى سكولاريسم و دنياگرايى در تمدن غرب هماهنگى دارد.
اصل سوم، نداشتن پيامبر و شريعت است؛ كه اين امر، خود موجب شده كه عرفان در اين مذاهب بسيار شخصى شود و هر كس ارتباط درونى و راه خود را، خودش پيدا كند. اين اصل عرفانهاى شرق دور نيز با اصالت فرد و انديويداليسم در تمدن غرب كاملا منطبق است.
در مجموع، اين اصول و مبانى در عرفانهاى شرق دور و تمدن غرب، به قدرى مشابه و نزديك است كه از مقارنت آنها عرفانى مسخ شده و سكولار متولد مىشود. عرفانى كه در عين پاسخ به نيازهاى معنوى، مىخواهد آمادگى انسان براى زيستن در تمدن غرب را افزايش دهد.
1ـ انسان مهمتر از خدا
در بوديسم اعتقادى به خداوند وجود ندارد؛ ولى فرقه ماهايانا، بعدها بودا را به مقام خدايى رسانده و مورد پرستش قرار دادند.(2)
اساس بوديسم بر اين عقيده است كه جهان، جز رنج (دوكه) نيست و انسان بايد در جستجوى رهايى باشد.(3) جهل انسان سبب مىشود كه پوچى دنيا را ناديده گرفته و به آرزوهاى دراز گرفتار شود؛ هركس بايد بفهمد كه هيچ چيز حقيقتى ندارد كه خداى خالق آن، حقيقت داشته باشد.
به رقم اين اعتقاد در بوديسم، كتاب مقدس هندوها (اوپانيشادها)، برهمن را خداى واحد و ناديده معرفى مىكند. او خالقى است كه در آغاز جهان وجود داشته و در مركز همه موجودات و خدايانى است كه كل جهان هستى را به وجود مىآورند:(4) يعنى خدايان ديگر مثل خداىآتش (آگنى ) و خداى باد (وايو) فرمانبردار او هستند.(5)
به گفته پل دوسن:
«برهمن علت ما قبل زمان است و جهان به منزله معلولى است كه از آن ظاهر شده است. اتصال باطنى عالم به برهمن و يگانگى آن با ذات برهمن، موجب شده است كه آفرينشى توسط او و از ذات خود او به وقوع پيوندد.»(6)
بنابراين، برهمن ذات مطلق و واحد الهىاست كه همه جهان در او و او در همه جهان است و در اين هويت است كه توحيد كامل را در سطح وحدت وجود مشخص مىسازد.(7)
در اوپانيشاد از حقيقت ديگرى نيز بسيار سخن به ميان آمده است و آن آتمن (Atman) به معناى روح يا نفس است. آتمن حقيقت درونى انسان است كه بر اساس اوپانيشاد، همان برهمن است:
«آتمن نور درونى انسان است كه در دل جاى دارد و همان پوروشه است كه از دانايى تشكيل شده است... آتمن، واقعا برهمن است كه از درك... تشكيل شده است.»(8)
در كتاب مقدس هندوها، اوصاف و ستايشهايى كه براى برهمن ذكر شده براى آتمن يعنى حقيقت انسان نيز آمده است:
«آنكه او در زمين جاى دارد... در آبها... در آتش.. در جو... در نسيم... در آسمان... در آفتاب... در چهارسوى افلاك... در ماه و ستارگان... در ظلمات... در نور...، آن كه در همه چيز سريان دارد و با اين همه غير از همه چيز است. آن كه ناشناخته همه را انجام مىدهد، آن كه در پيكر همه چيزهاست، آن كه از درون، همه چيز را دريد اختيار دارد، او روان توست، مراقب درونى و جاودانه. اوست بيناى ناديده و شنواى ناشنيده و انديشمندى كه انديشه را به كنه او راهى نيست و فهميدهاى كه فهم را بر او دستى نه و با اين همه غير از ناديده... ناشنيده... ادراك ناشونده است... او روان توست، مراقب درونى و جاودانى.»(9)
دو جمله در اين مكتب عرفانى معروف است: «تو آن هستى»(10) و «من برهمن هستم».(11) اوپانيشاد اساتيد و مفسرين بزرگى داشته است. يكى از برجسته ترين و تاثير گذارترين آنها شانكار است. او مقام آتمن را حتى از آناندا (Ananda) مبرا مىداند.(12) آناندا وجد و شادى در مقام سرمديت و ولايتغير و بلاتعين هستى است. اصل واقعى عالم و ذات نامتناهى برهمن است.(13) شانكارا، آتمن را از آناندا كه وجه توصيف شده و تجلى يافته برهمن است برتر مىداند؛ زيرا براى برهمن وجهى مستور قائل است و آتمن را در آن مرحله نيز با برهمن يگانه مىداند. اصل همسانى و يگانگى آتمن ـ برهمن، يكى از آموزههاى بنيادين عرفان هندويى و اوپانيشادهاست كه همه هندوشناسان و مفسران اوپانيشاد بر آن تكيه دارند. كشف اين حقيقت كه آتمن همان برهمن است با رسيدن به نيروانا (Nirvana) به معناى فنا، كه اوج سلوك عرفان هندويى است ميسر مىشود. شانكارا مىنويسد:
«من واقعا برهمنم. يكى بدون دومى، بدون لكه، حقيقت بدون آغاز، وراى تصوراتى چون تو يا من، اين يا آن، جوهر لذت و سرور ابدى، حقيقت اعلا.»(14)
بنابراين در هندويسم، به ويژه فرقه سمارتو برهمن (Smartava brahman) كه شانكارا پايه گذار آن بود، حقيقت همانا برهمن ـ آتمن است و هر چه غير از آن توهم است. با درنگى در انديشههاى شانكارا، به خوبى روشن مىشود كه او تحت تاثير بوديسم، اين فرقه جديد را در هندويسم پديد آورده و بسيارى از مفاهيم و مبانى بودايى را در مكتب خود گنجانده است. تاكيد و توجه ما به شانكارا كه در قرن هشتم ميلادى مىزيسته و فرقه او، برا ى اين است كه ماهارشى ماهش، مروج مشهور روشهاى معنوى در غرب، از پيروان سبك و سلوك اوست.(15)
ماهارشى، اولين هدف خود را «توسعه نيروى نهفته كامل هر فرد» معرفى مىكند.(16) او «نه ايدئولوژى خاصى پيشنهاد مىكند و نه سيستم اخلاقى ويژهاى را تجويز مىنمايد؛ بلكه فقط روى اين مساله تكيه دارد كه افراد بشر... هوشيارى كامل آفريننده را تجربه كنند.»(17) همان طور كه ملاحظه مىشود، اساس اين معنويت جديد، فرد انسانى است و نه چيزى غير از آن. هر فرد در زندگى مادى امروز، با تنهايى، غربت و گسستگى از موجودى برتر به نام خداوند، كه مىتواند تكيه گاه و حامى او باشد، به سر مىبرد و در معنويت جديد هم تنهاست و كوشش مىكند كه خود او به عنوان موجودى كه فقط از مخزن درونى و نامحدود، انرژى، هوشيارى و رضامندى كسب مىكند معرفى كند.(18)
دو گلاس هيث (duglas heath) از دانشكده هاورفورد، كه به اين نوع عرفان علاقهمند است مىگويد:
«دريافت من از انسان به من مىگويد كه عمقىترين منبع يگانه آفريننده زيبايى، در دنياى درونى ابتدايىتر ما جاى دارد كه از خودآگاهى كمترى بهره ور است، ... تا زمانى كه نياموزيم چگونه به آن دسترسى يابيم و لمس كنيم و سپس آن را به جريان بيندازيم و گواه نداهاى درونى شويم. به واقع آموزش پذير نيستيم.»(19)
در عرفان جديد، اومانيسم به عنوان شالوده تمدن غرب تثبيت مىشود و خدا همچنان مرده است و بايد در انتظار ظهور ابرمرد نيچه نشست. اين عرفان در مقابل مذهب و اخلاق بىتفاوت است. فقط مىگويد: انسان! تو مىتوانى آرام و توانمند به زندگى خود ادامه دهى؛ و در برابر ارزشهاى زندگى هيچ موضعى ندارد.
2ـ تناسخ به جاى معاد
بنابر تعاليم بودا، جهل (Avidya) سررشته زنجير علّى (Darma) و رنج مردم است. اين جهل موجب آرزوهاى دراز مىگردد و آرزوها نيز سبب ناكامى است كه در زندگيهاى پياپى در اين جهان ادامه پيدا مىكند.(20)
به عقيده هندوها، زندگى در سراى ديگر كه چندان شناخته شده نيست، براى عده مخصوص و بسيار محدودى محقق مىشود. كسانى كه يا به نيروانا رسيدهاند و يا در نهايت شقاوت سقوط كرده اند. اما همه انسانهاى ديگر در چرخه سمسارا (Semsara)، به اين جهان بازگشته و زندگى مىكنند و البته زندگى آنها بستگى به اعمال گذشته ايشان دارد. اگر خوب بودهاند، زندگى خوب در خانوادهاى برهمنى يا از طبقات بالا خواهند داشت و در غير اين صورت، در طبقات پايين و حتى به صورت حيوانات يا گياهان، به اين جهان باز مىگردند.(21)
در كاوشيتكى اوپانيشاد نوشته شده:
«چه به شكل كرم يا ميت يا ماهى يا مرغ يا مار يا ببر يا شخصى يا موجودى ديگر، تناسخ هر فرد بسته به علم و عمل او است.»
اما چرا انسان درگير چرخه سمسارا مىشود و همواره به دنيا و رنجهاى فرسايندهاى آن بازمى گردد ؟ پاسخ هندويسم اين است كه انسان وقتى كه علاقمند و وابسته به چيزى باشد براى آن عمل مىكند و اين تعلقى است كه فرد به آن دارد و اين فشار و رنجى كه او را به عمل و تلاش وا داشته، موجب مىشود كه انسان پس از مرگ بازهم به اين دنيا برگردد و رنجهاى گذشته را كه به آنها وابسته بوده ادامه دهد. هم از اين رو در بريهدارنيكه اوپانيشاد نوشته:
«ميل آدمى تصميم به وجود مىآورد، تصميم موجب عمل مىگردد و عمل طالع آدمى را معين مىدارد.»
بوداييان نيز معتقدند: تا انسان از زنجيره «دار ما» رها نشود و تهى بودن و پوچ بودن عالم را در نيابد، در چرخه سامسارا اسير مىماند. البته چون عقيده دارند هيچ چيز پايدار نيست، مىگويند:
«حتى در سامسارا نيز كسى به طور كامل باز نمىگردد؛ بلكه برخى از ويژگيها به زندگى ديگر منتقل مىشود.»(22)
اين اعتقاد موجب شد كه آنها اساس برنامههاى عملى خود را برپايه رهايى از رنج زندگى اين دنيا بنياد نهند. در زندگى مدرن امروز هم كه فشارهاى روانى، جسمى و ذهنى، انسانها را پريشان نموده، مضمون رهايى از رنج زندگى يا «موشكا» بسيار جذاب به نظر رسيده و مورد توجه مرامهاى معنوى مدرن، قرار گرفته است. اين عقيده كاملا مناسب با علاقه انسان مدرن به زندگى اين جهان و يافتن راههايى براى حداكثر لذت و بهرمندى از دنياست. عرفان سكولار به انسان مىآموزد كه چگونه هر چه بيشتر توانايى خود را به كار گيرد تا كاميابتر، موفقتر و راحتتر در دنيا و براى دنيا عمل كند.
ماهاريشى ماهش، اين روش معنوى را هوشيارى خلاق ناميده:
«منظور از خلاق، توان ايجاد تغيير و منظور از هوشيارى، توان جهت دادن به تغيير است. به اين ترتيب اصطلاح هوشيارى خلاق، ظرفيت ذاتى آدمى را در تحمل پيشرفت توجيه مىكند.»(23)
بنابراين، اين روش معنوى مىكوشد تا انسانها را براى تحمل تمدن مدرن و مقتضيات آن آمادهتر ساخته و ميزان تحمل فشارهاى آن را در مردم بالا ببرد.
3 ـ آرامش شخصى به جاى وحى و نبوت
بوداييان براى درك پوچى همه چيز، تمركز بر درون را تنها راه مىدانند؛ زيرا با رياضت كشيدن و تمركز بر درون، فراشناخت يا پرگيا حاصل مىشود. فراشناخت، هيچ بودن يا تهى بودن عالم را به انسان مىنماياند:
«تهيت موضوع تعقل نيست؛ بلكه موضوع پرگياست.»(24)
در پرگيا، حقيقت اشياء درك مىشود و انسان مىفهمد كه همه چيز پوچ و نيستى است. وقتى كه چيزى براى دلبستگى و تعلق وجود ندارد، علتى هم براى رنج نخواهد بود و آرامش پديد مىآيد. اين راهى است كه هر كس بايد به تنهايى آن را طى كند تا حقيقت را دريابد.
هندويسم، هيچ پيامبرى را معرفى نمىكند. حتى متون مقدسشان نيز به واسطه پيامبران نرسيده است. اوپانيشاد كه برترين اثر عرفان هندويى است، نوشته انسانهايى است كه به حقايق رسيدند و در مقابل راههاى عبادى، طرح سلوك عرفان هندويى را به صورت رمزگانهايى به نگارش درآوردند. شانكارا درباره وجه تمايز اين دو طريق: يعنى شريعت و عبادت و راه عرفان، كه معتقد است با هم در تضاد هستند مىگويد:
«اين دو طريق عبارتند از: راه كردار و انجام دادن تكاليف شرعى، كه خاصيت آن تعلق و علاقه به عالم است و ديگرى راه نهى از كردار، كه خاصيت آن تجرد و رهايى از قيود عالم است.»(25)
تعليمات ودايى كه باستانىترين متن مقدس هندويى است مربوط به راه كردار و عبادات و مراسم است:
«حال آن كه اوپانيشادها طريق تجسس باطن و راه وصل به عالم تجرد و اطلاق و نجات و آزادى را آموختهاند.»(26)
اعمال عبادى يا شريعت (كارما) به نوعى اسارت انسان را رقم مىزند؛ ولى راه نهايى، همانا « جنانا» يعنى معرفت است كه با تأمل، مراقبه، بريدگى از دنيا و رسيدن به رهايى به دست مىآيد.
اما در مورد كسانى كه راه عبادت را بر مىگزينند و تحمل راه معرفت را ندارند، در دين هندو، هيچ قانون سخت و دشوارى در عبادت و پرستش وجود ندارد. هر كس روشى را كه مناسب حال اوست انتخاب مىكند. اين عبادات و نيايشها، بيشتر جنبه فردى دارند؛ اگر چه در برخى مناسبتهاى خاص، عبادت به صورت جمعى نيز وجود دارد.
به طور كلى عبادت هندويى، پس از استحمام و تقديم آب مقدس و گل، مواد غذايى، بخور خوشبو و... به مجسمهاى از يك خدا، شامل نشستن يا ايستادن در مقابل او، با عشق و تسليم فراوان است. پس از نيايش ( پوجا) فرد، مواد خوراكى را با خود برمىگرداند و همراه با اعضاى خانواده و افراد ديگر، با احساس قداست فراوان، به عنوان هديه خداوند (پراسادا) مصرف مىكند. اين عمل، در خانه يا معابد انجام مىشود.(27)
اصل طريقت عرفانى هندويى، بر تامل درونى، مراقبه و رسيدن به معرفت نفس (برهمنآتمن) بوده و طريقتهاى عبادى نيز به نوعى سكون، آرامش و كسب فيض در محضر خدايان بت گونه خلاصه مىشود. بنابراين نيازى به وحى و پيامبر نيست؛ بلكه هر كسى بايد از درون، خود را رها سازد تا به كسب معرفت، توفيق يابد و آرامش را در آغوش كشد و به رنج دنيا خاتمه دهد.
البته اين به معناى ترك زندگى نيست؛ هرچند مرحله كامل مراقبه و دروننگرى عرفان هندويى، با ترك دنيا و زندگى در انزوا تحقق مىيابد؛ ولى مراحلى از آن، براى همه قابل عمل است و در زندگى روزمره مىتوان جايى براى آن باز كرد تا به وسيله آن براى دقايقى از زندگى مادى گريخت و به مراقبه پرداخت. در بوديسم نيز اصل سير و سلوك عرفانى و شهود، تهى بودن و پوچى جهان و رسيدن به نيروانا و رهايى از رنج، با مراقبه امكان پذير است.
ماهاريشى ماهش با معرفى مديتيش متعالى (tm)(28) مىكوشد تا همه مردم جهان اين روش را فراگيرند. او اين روش را، متعالى توصيف مىكند تا نشان دهد كه هر كس به آن عمل كند به وراى تجربه بيدارى و آرامش عميق مىرسد.(29) به اين صورت كه روزى دو بار به مدت حدود سى دقيقه آرام، بى حركت و راحت بنشينند يا دراز بكشند و با تنفس عميق و آرامش ذهنى، آماده رسيدن به آرامش درونى و روانى شوند.
طرفداران اين روش مدعىاند كه بدون اعتقاد به خدا و پيامبران نيز مىتوان در درون خود مأوا گزيد و نشاط و آرامش معنوى و درونى را تجربه كرد.(30)
در مجموع، با ملاحظه مبانى عرفانهاى شرق دور شباهتهايى با برخى از مبانى تمدن غرب مشاهده مىشود كه زمينههاى پديد آمدن عرفان سكولار بر شالوده حيات طبيعى معاصر را فراهم مىسازد. در بررسى شاخصهاى عرفان سكولار، مىبينيم كه چگونه اين معنويت جديد، در متن تمدن رو به افول غرب، جا گرفته و در تحكيم شالودههاى سلطه گرانه و سلطه پذيرانه آن به كار مىآيد.
ادامه دارد ... |